عطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»پرسش مرغانپرسش مرغانشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںبعد از آن مرغانِ دیگر سر به سرعذرها گفتند، مشتی بیخبر2نقل کریںهر یکی از جهل عذری نیز گفتگر نگفت از صدر، کز دهلیز گفت3نقل کریںگر بگویم عذر یکیک با تو بازدار معذورم که میگردد دراز4نقل کریںهر کسی را بود عذری تنگ و لنگاین چنین کس کی کند عنقا به چنگ؟5نقل کریںهرک عنقا راست از جان خواستارچنگ از جان باز دارد مردوار6نقل کریںهر که را در آشیان سیدانه نیستشاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست7نقل کریںچون نداری دانهای را حوصلهچون تو با سیمرغ باشی هم چله؟8نقل کریںچون تهی کردی به یک می پهلواندوسْتکانی چون خوری با پهلوان؟9نقل کریںچون نداری ذرّهای را گنج و تابچون توانی جُست گنج از آفتاب؟10نقل کریںچون شدی در قطرهای ناچیز غرقچون روی از پای دریا تا به فرق؟11نقل کریںزآنچ آن خود هست بویی نیست اینکار هر ناشستهرویی نیست این12نقل کریںجملهٔ مرغان چو بشنیدند حالسر به سر کردند از هدهد سؤال13نقل کریںکای سبق بُرده ز ما در رهبریختم کرده بهتری و مهتری14نقل کریںما همه مشتی ضعیف و ناتوانبیپر و بیبال، نه تن، نه توان15نقل کریںکی رسیم آخر به سیمرغ رفیع؟گر رسد از ما کسی، باشد بدیع16نقل کریںنسبت ما چیست با او؟ بازگویزآنک نتوان شد به عمیا رازجوی17نقل کریںگر میان ما و او نسبت بُدیهر یکی را سوی او رغبت بُدی18نقل کریںاو سلیمانست و ما موری گدادرنگر کو از کجا، ما از کجا19نقل کریںکرده موری را میان چاه بندکی رسد در گرد سیمرغ بلند؟20نقل کریںخسروی کار گدایی کی بود؟این به بازوی چو مایی کی بود؟21نقل کریںهدهد آن گه گفت: کای بیحاصلان!عشق کی نیکو بود از بددلان؟22نقل کریںای گدایان! چند ازین بیحاصلی؟راست ناید عاشقی و بددلی23نقل کریںهر که را در عشق چشمی باز شدپایکوبان آمد و جانباز شد24نقل کریںتو بدان کآن گه که سیمرغ از نقابآشکارا کرد رخ چون آفتاب25نقل کریںصدهزاران سایه بر خاک او فکندپس نظر بر سایهٔ پاک او فکند26نقل کریںسایهٔ خود کرد بر عالم نثارگشت چندین مرغ هر دم آشکار27نقل کریںصورت مرغانِ عالم سر به سرسایهٔ اوست، این بدان ای بیهنر!28نقل کریںاین بدان چون این بدانستی نخستسوی آن حضرت نسَب کردی درست29نقل کریںحق بدانستی ببین آن گه بباشچون بدانستی مکن این راز فاش30نقل کریںهرک او از کسب مستغرق بوَدحاش لله، گر تو گویی حق بوَد31نقل کریںگر تو گشتی آنچ گفتم نه حقیلیک در حق دائماً مستغرقی32نقل کریںمرد مستغرق حلولی کی بود؟این سخن کار فضولی کی بود؟33نقل کریںچون بدانستی که ظلِ کیستیفارغی گر مردی و گر زیستی34نقل کریںگر نگشتی هیچ سیمرغ آشکارنیستی سیمرغ هرگز سایهدار35نقل کریںباز اگر سیمرغ میگشتی نهانسایهای هرگز نماندی در جهان36نقل کریںهرچ این جا سایهای پیدا شوداول آن چیز آشکار آن جا شود37نقل کریںدیدهٔ سیمرغ بین گر نیستتدل چو آیینه منور نیستت38نقل کریںچون کسی را نیست چشم آن جمالوز جمالش هست صبر لامحال39نقل کریںبا جمالش عشق نتوانست باختاز کمال لطف خود آیینه ساخت40نقل کریںهست از آیینه دل،در در دل نگرتا ببینی روی او در دل نگر◆اگلی / پچھلی نظماگلی نظمپادشاهی بود بس صاحبجمالدر جهانِ حُسن، بیمثل و مثالعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بودآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمپادشاهی بود بس صاحبجمالدر جهانِ حُسن، بیمثل و مثالعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بود