عطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت اسکندر که خود به رسولی میرفتحکایت اسکندر که خود به رسولی میرفتشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںگفت: چون اسکندر آن صاحب قبولخواستی جایی فرستادن رسول2نقل کریںچون رسد آخر خود آن شاه جهانجامه پوشیدی و خود رفتی نهان3نقل کریںپس بگفتی آنچ کس نشنوده استگفتی: «اسکندر چنین فرموده است»4نقل کریںدر همه عالم نمیدانست کسکین رسول اسکندر است آن جا و بس5نقل کریںهیچ کس چون چشم اسکندر نداشتگر چه گفت «اسکندرم»، باور نداشت6نقل کریںهست راهی سوی هر دل شاه رالیک ره نبود دل گمراه را7نقل کریںگر برون خانه شه بیگانه بودغم مخور چون در درون همخانه بود◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمپادشاهی بود بس صاحبجمالدر جهانِ حُسن، بیمثل و مثالعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بوداگلی نظمچون ایاز از چشم بد رنجور شدعافیت از چشمِ سلطان دور شدعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت محمود و ایازآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمپادشاهی بود بس صاحبجمالدر جهانِ حُسن، بیمثل و مثالعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بود
اگلی نظمچون ایاز از چشم بد رنجور شدعافیت از چشمِ سلطان دور شدعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت محمود و ایاز