عطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت محمود و ایازحکایت محمود و ایازشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںچون ایاز از چشم بد رنجور شدعافیت از چشمِ سلطان دور شد2نقل کریںناتوان بر بسترِ زاری فتاددر بلا و رنج و بیماری فتاد3نقل کریںچون خبر آمد به محمود از ایاسخادمی را خواند شاهِ حقشناس4نقل کریںگفت: میرو تا به نزدیک ایازپس بدو گوی: ای ز شه افتاده باز5نقل کریںدور از رویِ تو، زآن دورم ز توکز غمِ رنجِ تو رنجورم ز تو6نقل کریںتا که رنجوری تو، فکرت میکنمتا تو رنجوری، ندانم یا منم7نقل کریںگر تنم دور اوفتاد از همنفسجان مشتاقم بدو نزدیک و بس8نقل کریںماندهام مشتاق جانی از تو مننیستم غایب زمانی از تو من9نقل کریںچشم بد بدکاریِ بسیار کردنازنینی را چو تو بیمار کرد10نقل کریںاین بگفت و گفت؛ در ره زود روهمچو آتش آی و همچون دود رو11نقل کریںپس مکن در ره توقف زینَهارهمچو آب از برق میرو برقوار12نقل کریںگر کنی در راه یک ساعت درنگما دو عالم بر تو گردانیم تنگ13نقل کریںخادم سرگشته در راه ایستادتا به نزدیک ایاز آمد چو باد14نقل کریںدید سلطان را نشسته پیش اومضطرب شد عقلِ دوراندیش او15نقل کریںلرزه بر اندامِ خادم اوفتادگوییا در رنج دائم اوفتاد16نقل کریںگفت، با شَه چون توان آویختن؟این زمان خونم بخواهد ریختن17نقل کریںخورد سوگندان که در ره هیچ جاینه باستادم، نه بنشستم ز پای18نقل کریںمن ندانم ذرهای تا پادشاهپیش از من چون رسید این جایگاه19نقل کریںشه اگر دارد اگر نه باورمگر درین تقصیر کردم، کافرم20نقل کریںشاه گفتش: نیستی مَحرم درینکی بری تو راه ای خادم درین؟21نقل کریںمن رهی دزدیده دارم سوی اوزآنک نشکیبم دمی بی روی او22نقل کریںهر زمان زآن ره بدو آیم نهانتا خبر نبود کسی را در جهان23نقل کریںراه دزدیده میان ما بسیسترازها در ضمن جان ما بسیست24نقل کریںاز برون گر چه خبر خواهم ازودر درونِ پرده آگاهم ازو25نقل کریںراز اگر میپوشم از بیرونیاندر درون با اوست جانم در میان26نقل کریںچون همه مرغان شنودند این سخننیک پی بردند اسرارِ کهن27نقل کریںجمله با سیمرغ نسبت یافتندلاجرم در سیر رغبت یافتند28نقل کریںزین سخن یکسر به ره باز آمدندجمله همدرد و همآواز آمدند29نقل کریںزو بپرسیدند: کای استاد کارچون دهیم آخر درین ره دادِ کار؟30نقل کریںزآنک نبوَد در چنین عالیمقاماز ضعیفان این روش هرگز تمام◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمگفت: چون اسکندر آن صاحب قبولخواستی جایی فرستادن رسولعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت اسکندر که خود به رسولی میرفتآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمگفت: چون اسکندر آن صاحب قبولخواستی جایی فرستادن رسولعطار»منطقالطیر»پرسش مرغان»حکایت اسکندر که خود به رسولی میرفت