صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »منطق‌الطیر
  3. »پرسش مرغان
  4. »حکایت محمود و ایاز

حکایت محمود و ایاز

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

صداکار: آزاده
Toggle stanza 1
11
چون ایاز از چشم بد رنجور شد
عافیت از چشمِ سلطان دور شد
22
ناتوان بر بسترِ زاری فتاد
در بلا و رنج و بیماری فتاد
33
چون خبر آمد به محمود از ایاس
خادمی را خواند شاهِ حق‌شناس
44
گفت: می‌رو تا به نزدیک ایاز
پس بدو گوی: ای ز شه افتاده باز
55
دور از رویِ تو، زآن دورم ز تو
کز غمِ رنجِ تو رنجورم ز تو
66
تا که رنجوری تو، فکرت می‌کنم
تا تو رنجوری، ندانم یا منم
77
گر تنم دور اوفتاد از هم‌نفس
جان مشتاقم بدو نزدیک و بس
88
مانده‌ام مشتاق جانی از تو من
نیستم غایب زمانی از تو من
99
چشم بد بدکاریِ بسیار کرد
نازنینی را چو تو بیمار کرد
1010
این بگفت و گفت؛ در ره زود رو
همچو آتش آی و همچون دود رو
1111
پس مکن در ره توقف زینَهار
همچو آب از برق می‌رو برق‌وار
1212
گر کنی در راه یک ساعت درنگ
ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ
1313
خادم سرگشته در راه ایستاد
تا به نزدیک ایاز آمد چو باد
1414
دید سلطان را نشسته پیش او
مضطرب شد عقلِ دوراندیش او
1515
لرزه بر اندامِ خادم اوفتاد
گوییا در رنج دائم اوفتاد
1616
گفت، با شَه چون توان آویختن؟
این زمان خونم بخواهد ریختن
1717
خورد سوگندان که در ره هیچ جای
نه باستادم، نه بنشستم ز پای
1818
من ندانم ذره‌ای تا پادشاه
پیش از من چون رسید این جایگاه
1919
شه اگر دارد اگر نه باورم
گر درین تقصیر کردم، کافرم
2020
شاه گفتش: نیستی مَحرم درین
کی بری تو راه‌ ای خادم درین؟
2121
من رهی دزدیده دارم سوی او
زآنک نشکیبم دمی بی روی او
2222
هر زمان زآن ره بدو آیم نهان
تا خبر نبود کسی را در جهان
2323
راه دزدیده میان ما بسی‌ست
رازها در ضمن جان ما بسی‌ست
2424
از برون گر چه خبر خواهم ازو
در درونِ پرده آگاهم ازو
2525
راز اگر می‌پوشم از بیرونیان
در درون با اوست جانم در میان
2626
چون همه مرغان شنودند این سخن
نیک پی بردند اسرارِ کهن
2727
جمله با سیمرغ نسبت یافتند
لاجرم در سیر رغبت یافتند
2828
زین سخن یک‌سر به ره باز آمدند
جمله هم‌درد و هم‌آواز آمدند
2929
زو بپرسیدند: کای استاد کار
چون دهیم آخر درین ره دادِ کار؟
3030
زآنک نبوَد در چنین عالی‌مقام
از ضعیفان این روش هرگز تمام
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گفت: چون اسکندر آن صاحب قبول

خواستی جایی فرستادن رسول

عطار»منطق‌الطیر»پرسش مرغان»حکایت اسکندر که خود به رسولی می‌رفت

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00