عطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»گفتار پیری مستغنیگفتار پیری مستغنیشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی، آزادهآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںگفت مردی مرد را از اهل رازپرده شد از عالم اسرار باز2نقل کریںهاتفی در حال گفت ای پیر زودهرچه میخواهی به خواه و گیر زود3نقل کریںپیر گفتا من بدیدم کانبیامبتلا بودند دایم در بلا4نقل کریںهر کجا رنج و بلایی بیش بودانبیا را آن همه در پیش بود5نقل کریںانبیا را چون بلا آمد نصیبکی رسد راحت بدین پیر غریب6نقل کریںمن نه عزت خواهم و نه خوارییکاش در عجز خودم بگذاریی7نقل کریںچون نصیب مهتران در دست و رنجکهتران را کی تواند بود گنج8نقل کریںانبیا بودند سر غوغای کارمن ندارم تاب، دست از من بدار9نقل کریںهرچ گفتم از میان خود چه سودتا ترا کاری نیفتد زان چه سود10نقل کریںگرچه در بحر خطر افتادهایهمچو کبکی بال و پرافتادهای11نقل کریںاز نهنگ و قعر اگر آگاهییکی سلوک این چنین ره خواهیی12نقل کریںاول از پندار مانی بیقرارچون درافتی جان کی آری با کنار◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمدیده باشی کان حکیم بیخردتختهای خاک آورد در پیش خودعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشیداگلی نظمآن مگس میشد ز بهر توشهایدید کندوی عسل در گوشهایعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماندآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمدیده باشی کان حکیم بیخردتختهای خاک آورد در پیش خودعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید
اگلی نظمآن مگس میشد ز بهر توشهایدید کندوی عسل در گوشهایعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند