عطار»منطقالطیر»بیان وادی توحید»حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی دادحکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی دادشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںرفت پیش بوعلی آن پیر زنکاغذی زر برد کین بستان ز من22نقل کریںشیخ گفتش عهد دارم من که نیزجز ز حق نستانم از کس هیچچیز33نقل کریںپیرزن در حال گفت ای بوعلیاز کجا آوردی آخر احولی44نقل کریںتو درین ره مرد عقد و حل نهایچند بینی غیر اگر احول نهای55نقل کریںمرد را در دیده آنجا غیر نیستزانک آنجا کعبه نی و دیر نیست66نقل کریںهم ازو بشنو سخنها آشکارهم بدو ماند وجودش پایدار77نقل کریںهم جزو کس را نبیند یک زمانهم جزو کس رانداند جاودان88نقل کریںهم درو، هم زو و هم با او بودهم برون از هرسه این نیکو بود99نقل کریںهرک در دریای وحدت گم نشدگر همه آدم بود مردم نشد1010نقل کریںهر یک از اهل هنر وز اهل عیبآفتابی دارد اندر غیب غیب1111نقل کریںعاقبت روزی بود کان آفتاببا خودش گیرد، براندازد نقاب1212نقل کریںهرک او در آفتاب خود رسیدتو یقین میدان که نیک و بد رسید1313نقل کریںتا تو باشی، نیک و بد اینجا بودچون تو گم گشتی همه سودا بود1414نقل کریںور تو مانی در وجود خویش بازنیک و بد بینی بسی و ره دراز1515نقل کریںتا که از هیچی پدیدار آمدیدرگرفت خود گرفتار آمدی1616نقل کریںکاشکی اکنون چو اول بودیییعنی از هستی معطل بودیی1717نقل کریںاز صفات بد به کلی پاک شوبعد از آن بادی به کف با خاک شو1818نقل کریںتو کجا دانی که اندر تن تراچه پلیدیهاست چه گلخن ترا1919نقل کریںمار و کژدم در تو زیر پردهاندخفتهاند و خویشتن گم کردهاند2020نقل کریںگر سر مویی فراایشان کنیهر یکی را همچو صد ثعبان کنی2121نقل کریںهر کسی را دوزخ پر مار هستتا بپردازی تو دوزخ کار هست2222نقل کریںگر برون آیی ز یک یک پاک توخوش به خواب اندر شوی در خاک تو2323نقل کریںورنه زیر خاک چه کژدم چه مارمیگزندت سخت تا روز شمار2424نقل کریںهر کسی کو بیخبر زین پاکیستهرکه خواهی گیر کرمی خاکیست2525نقل کریںتاکی ای عطار ازین حرف مجازبا سر اسرارتوحید آی باز2626نقل کریںمرد سالک چون رسد این جایگاهجایگاه مرد برخیزد ز راه2727نقل کریںگم شود، زیرا که پیدا آید اوگنگ گردد، زانک گویا آید او2828نقل کریںجزو گردد، کل شود، نه کل، نه جزوصورتی باشد صفت نه جان، نه عضو2929نقل کریںهر چهار آید برون از هر چهارصد هزار آید فزون از صد هزار3030نقل کریںدر دبیرستان این سر عجبصد هزاران عقل بینی خشک لب3131نقل کریںعقل اینجا کیست افتاده بدرمانده طفلی کو ز مادر زاد کر3232نقل کریںذرهای برهرک این سر تافتستسر ز ملک هر دو عالم تافتست3333نقل کریںخود چو این کس نیست مویی در میانچون نتابد سر چو مویی از جهان3434نقل کریںگرچه این کس نیست کل این هم کس استگر وجودست وعدم هم این کس است◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمگفت آن دیوانه را مردی عزیزچیست عالم، شرح ده این مایه چیزعطار»منطقالطیر»بیان وادی توحید»عقیدهٔ دیوانهای دربارهٔ عالماگلی نظمگفت لقمان سرخسی کای الهپیرم و سرگشته و گم کرده راهعطار»منطقالطیر»بیان وادی توحید»راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار◆آڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمگفت آن دیوانه را مردی عزیزچیست عالم، شرح ده این مایه چیزعطار»منطقالطیر»بیان وادی توحید»عقیدهٔ دیوانهای دربارهٔ عالم
اگلی نظمگفت لقمان سرخسی کای الهپیرم و سرگشته و گم کرده راهعطار»منطقالطیر»بیان وادی توحید»راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار