عطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت شیخی خرقهپوش که عاشق دختر سگبان شدحکایت شیخی خرقهپوش که عاشق دختر سگبان شدشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی، آزادهآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںبود شیخی خرقه پوش و نامداربرد از وی دختر سگبان قرار2نقل کریںشد چنان در عشق آن دلبر زبونکز دلش میزد چو دریا موج خون3نقل کریںبر امید آنک بیند روی اوشب بخفتی با سگان در کوی او4نقل کریںمادر دختر از آن آگاه شدگفت شیخا چون دلت گمراه شد5نقل کریںپیر اگر بر دست دارد این هوسپیشهٔ ما هست سگبانی و بس6نقل کریںرنگ ماگیری و سگبانی کنیبعد سالی عقد و مهمانی کنی7نقل کریںچون نبود آن شیخ اندر عشق سستخرقه را بفکند و شد در کار چست8نقل کریںبا سگی در دست در بازار شدقرب سالی از پی این کار شد9نقل کریںصوفی دیگر که بودش هم نفسچون چنانش دید گفت ای هیچ کس10نقل کریںمدت سی سال بودی مرد مرداین چرا کردی و هرگز این که کرد11نقل کریںگفت ای غافل مکن قصه دراززانک اگر پرده کنی زین قصه باز12نقل کریںحق تعالی داند این اسرار رابا تو گرداند همی این کار را13نقل کریںچون ببیند طعنهٔ پیوست توسگ نهد از دست من بر دست تو14نقل کریںچند گویم این دلم از درد راهخون شد و یک دم نیامد مرد راه15نقل کریںمن ببیهوده شدم بسیار گویوز شما یک تن نشد اسرارجوی16نقل کریںگر شما اسرار دان ره شویدآنگهی از حرف من آگه شوید17نقل کریںگر بگویم بیش ازین در ره بسیجمله در خوابید، کو رهبر کسی◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمآن مگس میشد ز بهر توشهایدید کندوی عسل در گوشهایعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل مانداگلی نظمآن مریدی شیخ را گفت از حضورنکتهای برگوی شیخش گفت دورعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مریدی که از شیخ خواست تا نکتهای بگویدآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمآن مگس میشد ز بهر توشهایدید کندوی عسل در گوشهایعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند
اگلی نظمآن مریدی شیخ را گفت از حضورنکتهای برگوی شیخش گفت دورعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مریدی که از شیخ خواست تا نکتهای بگوید