صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »منطق‌الطیر
  3. »عذر آوردن مرغان
  4. »حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد

حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

صداکار: آزاده
Toggle stanza 1
11
یک شبی محمود دل پر تاب شد
میهمان رند گلخن تاب شد
22
رند بر خاکسترش بنشاند خوش
ریزه در گلخن همی‌افشاند خوش
33
خشک نانی پیش او آورد زود
دست بیرون کرد شاه و خورد زود
44
گفت آخر گلخنی امشب ز من
عذر خواهد من سرش برم ز تن
55
عاقبت چون عزم رفتن کرد شاه
گلخنی گفتش که دیدی جایگاه
66
خورد و خفتم دیدی و ایوان من
آمدی ناخوانده خود مهمان من
77
گر دگر بار افتدت، برخیز زود
پس قدم در راه نه، سر نیز زود
88
ور سرما نبودت می‌باش خوش
گلخنی گو ریزه‌ای می‌پاش خوش
99
من نه بیش از تو نه کمتر آیمت
من کیم تا من برابر آیمت
1010
خوش شد از گفتار او شاه جهان
هفت بار دیگرش شد میهمان
1111
روز آخر گلخنی را گفت شاه
آخر از شاه جهان چیزی بخواه
1212
گفت اگر حاجت بگوید آن گدا
شاهش آن حاجت بگرداند روا
1313
شاه گفتش حاجتت با من بگو
خسروی کن، ترک این گلخن بگو
1414
گفت حاجتمند آنم من که شاه
هم چنین مهمانم آید گاه گاه
1515
خسروی من لقای او بس است
تاج فرقم خاک پای او بس است
1616
شهریار از دست تو بسیار هست
هیچ گلخن تاب را این کارهست
1717
با تو در گلخن نشسته گلخنی
به که بی‌تو پادشاهی گلشنی
1818
چون ازین گلخن درآمد دولتم
کافری باشد ازینجا رحلتم
1919
با تو اینجا گر وصالی پی نهم
آن به ملک هر دو عالم کی دهم
2020
بس بود این گلخنم روشن ز تو
چیست به از تو که خواهم من ز تو
2121
مرگ جان باد این دل پر پیچ را
گر گزیند بر تو هرگز هیچ را
2222
من نه شاهی خواهم و نه خسروی
آنچ می‌خواهم من از تو هم توی
2323
شه تو بس باشی، مکن شاهی مرا
میهمان می‌آی گه گاهی مرا
2424
عشق او باید ترا کار این بود
آن تو او را غم و بار این بود
2525
گر ترا عشق است، از وی خواه نیز
دست ازین دامن مکن کوتاه نیز
2626
دل بگیرد زان خویشش بی‌شکی
بحر دارد، قطره خواهد از یکی
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بود درویشی ز فرط عشق زار

وز محبت همچو آتش بی‌قرار

عطار»منطق‌الطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت درویش حق‌جو و راز و نیاز او

اگلی نظم

می‌شد آن سقا مگر آبی به کف

دید سقایی دگر در پیش صف

عطار»منطق‌الطیر»عذر آوردن مرغان»سقایی که از سقای دیگر آب خواست

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00