عطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»سقایی که از سقای دیگر آب خواستسقایی که از سقای دیگر آب خواستشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںمیشد آن سقا مگر آبی به کفدید سقایی دگر در پیش صف2نقل کریںحالی این یک آب در کف آن زمانپیش آن یک رفت و آبی خواست از آن3نقل کریںمرد گفتش ای ز معنی بیخبرچون تو هم این آب داری خوش بخور4نقل کریںگفت هین آبی دهای بخرد مرازانکه دل بگرفت از آن خود مرا5نقل کریںبود آدم را دلی از کهنه سیراز برای نو به گندم شد دلیر6نقل کریںکهنه ها جمله به یک گندم فروختهرچ بودش جمله در گندم بسوخت7نقل کریںعور شد، دردی ز دل سر بر زدشعشق آمد حلقهای بر در زدش8نقل کریںدر فروغ عشق چون ناچیز شدکهنه و نو رفت و او هم نیز شد9نقل کریںچون نماندش هیچ، با هیچی بساختهرچ دستش داد در هیچی به باخت10نقل کریںدل ز خود بگرفتن و مردن بسینیست کار ما و کار هر کسی11نقل کریںدیگری گفتش که پندارم که منکردهام حاصل کمال خویشتن12نقل کریںهم کمال خویش حاصل کردهامهم ریاضتهای مشکل کردهام13نقل کریںچون هم اینجا کار من حاصل ببودرفتنم زین جایگه مشکل ببود14نقل کریںدیده ای کس را که برخیزد ز گنجمیدود در کوه و در صحرا به رنج15نقل کریںگفت ای ابلیس طبع پر غروردر منی گم وز مراد من نفور16نقل کریںدر خیال خویش مغرور آمدهاز فضای معرفت دورآمده17نقل کریںنفس بر جان تو دستی یافتهدیو در مغزت نشستی یافته18نقل کریںگر ترا نوریست در ره یارتستور ترا ذوقیست آن پندار تست19نقل کریںوجد و فقر تو خیالی بیش نیستهرچ میگویی محالی بیش نیست20نقل کریںغره این روشنی ره مباشنفس تو باتست، جز آگه مباش21نقل کریںبا چنین خصمی ز بی تیغی به دستکی تواند هیچ کس ایمن نشست22نقل کریںگر ترا نوری ز نفس آمد پدیدزخم کژدم از کرفس آمد پدید23نقل کریںتو بدان نور نجس غره مباشچون نهای خورشید جز ذره مباش24نقل کریںنه ز تاریکی ره نومید شونه ز نورش هم بر خورشید شو25نقل کریںتا تو در پندار خویشی ای عزیزخواندن و راندن نه ارزد یک پشیز26نقل کریںچون برون آیی ز پندار وجودبر تو گردد دور پرگار وجود27نقل کریںور ترا پندار هستی هست هیچنبودت از نیستی در دست هیچ28نقل کریںذرهای گر طعم هستی باشدتکافری و بت پرستی با شدت29نقل کریںگر پدید آیی به هستی یک نفستیر باران آیدت از پیش و پس30نقل کریںتا تو هستی، رنج جان را تن بنهصد قفا را هر زمان گردن بنه31نقل کریںگر تو آیی خود به هستی آشکارصد قفات از پی در آرد روزگار◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمیک شبی محمود دل پر تاب شدمیهمان رند گلخن تاب شدعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شداگلی نظمشیخ بوبکر نشابوری به راهبا مریدان شد برون از خانقاهعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کردآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمیک شبی محمود دل پر تاب شدمیهمان رند گلخن تاب شدعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد
اگلی نظمشیخ بوبکر نشابوری به راهبا مریدان شد برون از خانقاهعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کرد