صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »منطق‌الطیر
  3. »عذر آوردن مرغان
  4. »حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کرد

حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کرد

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خسروی می‌شد به شهر خویش باز

خلق شهر آرای می‌کردند ساز

22

هر کسی چیزی کز آن خویش داشت

بهر آرایش همه در پیش داشت

33

اهل زندان را نبود از جزو و کل

هیچ چیزی نیز الا بند و غل

44

هم سری چندی بریده داشتند

هم جگرهای دریده داشتند

55

دست و پایی نیز چند انداختند

زین همه آرایشی برساختند

66

چون به شهر خود درآمد شهریار

دید شهر از زیب و زینت آشکار

77

چون رسید آنجا که زندان بود، شاه

شد ز اسب خود پیاده زود شاه

88

اهل زندان را چو برخود بارداد

وعده کرد و سیم و زر بسیار داد

99

هم نشینی بود شه را رازجوی

گفت شاها سر این با من بگوی

1010

صد هزار آرایش افزون دیده‌ای

شهر در دیبا و اکسون دیده‌ای

1111

زر و گوهر در زمین می‌ریختند

مشک و عنبر در هوا می‌بیختند

1212

آن همه دیدی و کردی احتراز

ننگرستی سوی آن یک چیز باز

1313

بر در زندان چرابودت قرار

تا سربریده بینی اینت کار

1414

نیست اینجا هیچ چیزی دل گشای

جز سربریده و جز دست و پای

1515

خونیانند این همه بریده دست

در بر ایشان چرا باید نشست

1616

شاه گفت آرایش آن دیگران

هست چون بازیچهٔ بازیگران

1717

هر کسی در شیوه و در شان خویش

عرضه می‌کردند بر تو آن خویش

1818

جملهٔ آن قوم تاوان کرده‌اند

کارم اینجا اهل زندان کرده‌اند

1919

گر نکردی امر من اینجا گذر

کی جدا بودی سر از تن، تن ز سر

2020

حکم خود اینجا روان می‌یافتم

لاجرم اینجا عنان برتافتم

2121

آن همه در ناز خود گم بوده‌اند

در غرور خود فرو آسوده‌اند

2222

اهل زندانند سرگردان شده

زیر حکم و قهر من حیران شده

2323

گاه دست و گاه سر درباخته

گاه خشک و گاه‌تر درباخته

2424

منتظر بنشسته، نه کار و نه بار

تاروند از چاه و زندان سوی دار

2525

لاجرم گلشن شد این زندان مرا

گه من ایشان را و گه ایشان مرا

2626

کار ره بینان بفرمان رفتن است

لاجرم شه را به زندان رفتن است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یک شبی خفاش گفت از هیچ باب

یک دمم چون نیست چشم آفتاب

عطار»منطق‌الطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می‌کرد

اگلی نظم

خواجه‌ای کز تخمهٔ اکاف بود

قطب عالم بود و پاک اوصاف بود

عطار»منطق‌الطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت خواجه‌ای که بایزید و ترمذی را در خواب دید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور