صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »منطق‌الطیر
  3. »عذر آوردن مرغان
  4. »حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها

حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ده برادر قحطشان کرده نفور

پیش یوسف آمدند از راه دور

22

از سر بی‌چارگی گفتند حال

چاره‌ای می‌خواستند از تنگ حال

33

روی یوسف بود در برقع نهان

پیش یوسف بود طاسی آن زمان

44

دست زد بر طاس یوسف آشکار

طاسش اندر ناله آمد زار زار

55

گفت حالی یوسف حکمت شناس

هیچ می‌دانید کین آواز طاس

66

ده برادر برگشادند آن زمان

پیش یوسف از سر عجزی زفان

77

جمله گفتند ای عزیر حق شناس

کس چه داند بانگ آید ز طاس

88

یوسف آنگه گفت من دانم درست

کو چه گوید با شما ای جمله سست

99

گفت می‌گوید شما را پیش ازین

یک برادر بود حسنش بیش ازین

1010

نام یوسف داشت، که بود از شما

در نکویی گوی بر بود از شما

1111

دست زد بر طاس از سر باز در

گفت برگوید بدین آواز در

1212

جمله افکندید یوسف را به چاه

پس بیاوردید گرگی بی‌گناه

1313

پیرهن در خون کشیدید از فسون

تا دل یعقوب از آن خون گشت خون

1414

دست زد بر طاس یک باری دگر

طاس را آورد در کاری دگر

1515

گفت می‌گوید پدر را سوختید

یوسف مه روی را بفروختید

1616

با برادر کی کنند این ، کافران

شرم تان باد از خدا ای حاضران

1717

زان سخن آن قوم حیران آمده

آب گشتند، از پی نان آمده

1818

گرچه یوسف را چنان بفروختند

برخود آن ساعت جهان بفروختند

1919

چون به چاه افکندنش کردند ساز

جمله در چاه بلا ماندند باز

2020

کور چشمی باشد آن کین قصه او

بشنود زین برنگیرد حصه او

2121

تو مکن چندین در آن قصه نظر

قصهٔ تست این همه، ای بی خبر

2222

آنچ تو از بی‌وفایی کرده‌ای

نی به نور آشنایی کرده‌ای

2323

گر کسی عمری زند بر طاس دست

کار ناشایست تو زان بیش هست

2424

باش تا از خواب بیدارت کنند

در نهاد خود گرفتارت کنند

2525

باش تا فردا جفاهای ترا

کافریهای و خطاهای ترا

2626

پیش رویت عرضه دارند آن همه

یک به یک برتو شمارند آن همه

2727

چون بسی آواز طاس آید به گوش

می‌ندانم تا بماند عقل و هوش

2828

ای چو موری لنگ در کار آمده

در بن طاسی گرفتارآمده

2929

چند گرد طاس گردی سرنگون

در گذر کین هست طشت غرق خون

3030

در میان طاس مانی مبتلا

هر دم آوازی دگر آید ترا

3131

پر برآر و درگذرای حق شناس

ورنه رسوا گردی از آوازطاس

3232

دیگری پرسید ازو کای پیشوا

هست گستاخی در آن حضرت روا

3333

گر کسی گستاخیی یابد عظیم

بعد از آنش از پی درآید هیچ بیم

3434

چون بود گستاخی آنجا، بازگوی

در معنی برفشان و رازگوی

3535

گفت هر کس را که اهلیت بود

محرم سر الوهیت بود

3636

گر کند گستاخیی او را رواست

زانک دایم رازدار پادشاست

3737

لیک مردی رازدان و رازدار

کی کند گستاخیی گستاخ‌وار

3838

چون ز چپ باشد ادب حرمت زراست

یک نفس گستاخیی از وی رواست

3939

مرد اشتروان که باشد برکنار

کی تواند بود شه را رازدار

4040

گر کند گستاخیی چون اهل راز

ماند از ایمان وز جان نیز باز

4141

کی تواند داشت رندی در سپاه

زهرهٔ گستاخیی در پیش شاه

4242

گر به راه آید وشاق اعجمی

هست گستاخی او از خرمی

4343

جمله رب داند نه رب داند نه رب

گر کند گستاخیی از فرط حب

4444

او چه دیوانه بود از شور عشق

می‌رود بر روی آب از زور عشق

4545

خوش بود گستاخی او، خوش بود

زانک آن دیوانه چون آتش بود

4646

در ره آتش سلامت کی بود

مرد مجنون را ملامت کی بود

4747

چون ترا دیوانگی آید پدید

هرچ تو گویی ز تو بتوان شنید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

غازیی از کافری بس سرفراز

خواست مهلت تا که بگزارد نماز

عطار»منطق‌الطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت مردی غازی و مردی کافر که مهلت نماز به یکدیگر دادند

اگلی نظم

در خراسان بود دولت بر مزید

زانک پیدا شد خراسان را عمید

عطار»منطق‌الطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت غلامان عمید خراسان و دیوانهٔ ژنده‌پوش

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور