عطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»گفتار مردی پاکدینگفتار مردی پاکدینشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںپاک دینی گفت مشتی حیلهجویمرد را در نزع گردانند روی22نقل کریںپیش از این این بیخبر را بر دوامروی گردانیده بایستی مدام33نقل کریںبرگ ریزان شاخ بنشانی چه سودروی چون اکنون بگردانی چه سود44نقل کریںهرک را آن لحظه گردانند رویاو جنب میرد تو زو پاکی مجوی55نقل کریںدیگری گفتش که من زر دوستمعشق زر چون مغز شد در پوستم66نقل کریںتا مرا چون گل زری نبود به دستهمچو گل خندان بنتوانم نشست77نقل کریںعشق دنیا و زر دنیا مراکرد پر دعوی و بیمعنی مرا88نقل کریںگفت ای از صورتی حیران شدهاز دلت صبح صفت پنهان شده99نقل کریںروز و شب تو روز کوری ماندهبستهای صورت چو موری مانده1010نقل کریںمرد معنی باش در صورت مپیچچیست معنی اصل صورت چیست ، هیچ1111نقل کریںزر به صورت رنگ گردانیده سنگتو چو طفلان مبتلا گشته به رنگ1212نقل کریںزر که مشغولت کند از کردگاربت بود ، در خاکش افکن زینهار1313نقل کریںزر اگر جایی به غایت در خورستهم برای قفل فرج استر است1414نقل کریںنه کسی را از زر تو یاریینه ترا هم نیز برخورداریی1515نقل کریںگر تو یک جو زر دهی درویش راگاه او را خون خوری گه خویش را1616نقل کریںتو به پشتی زری با خلق دوستداغ پهلوی تو بر پشتی اوست1717نقل کریںماه نو مزد دکان میبایدتچه دکان آن مزد جان میبایدت1818نقل کریںجان شیرینت شد و عمر عزیزتا درآمد از دکانت یک پشیز1919نقل کریںاین همه چیزی به هیچی داده توپس چنین دل بر همه بنهاده تو2020نقل کریںلیک صبرم هست تا در زیر دارنردبانت از زیر بکشد روزگار2121نقل کریںدر جهان چندانک آویزت بودهر یکی صد آتش تیزت بود2222نقل کریںغرق دنیا هم بباید دینت نیزدین بنیزی دست ندهد ای عزیز2323نقل کریںتو فراغت جویی اندر مشغلهچون نیابی، در تو افتد ولوله2424نقل کریںنفقهای چیزی که داری چار سولن تنالوا البر حتی تنفقوا2525نقل کریںهرچ هست آن ترک میباید گرفتگر بود جان، ترک میباید گرفت2626نقل کریںچون ترا در دست جان نتوان گذاشتمال و ملک و این و آن نتوان گذاشت2727نقل کریںگر پلاسی خوابگاهت آمدستآن پلاست بند راهت آمدست2828نقل کریںآن پلاست خوش بسوز ای حقشناستا کی از تزویر با حق هم پلاس2929نقل کریںگر نسوزی آن پلاس اینجا ز بیمکی رهی فردا ز پهنای گلیم3030نقل کریںهرک صید وای خود شد وای اوگم شود از وای سر تا پای او3131نقل کریںوا دو حرف آمد، الف واو ای غلامهر دو را در خاک و خون بینی مدام3232نقل کریںواو را بین در میان خون قرارپس الف را بین میان خاک خوار◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمخواجهای میگفت در وقت نمازکای خدا رحمت کن و کارم بسازعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»پند دیوانهای با خواجهای ناسپاساگلی نظمنو مریدی داشت اندک مایه زرکرد زر پنهان ز شیخ خود مگرعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان میداشت◆آڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمخواجهای میگفت در وقت نمازکای خدا رحمت کن و کارم بسازعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»پند دیوانهای با خواجهای ناسپاس
اگلی نظمنو مریدی داشت اندک مایه زرکرد زر پنهان ز شیخ خود مگرعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان میداشت