عطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»گفتار یوسف همدان دربارهٔ عالم وجودگفتار یوسف همدان دربارهٔ عالم وجودشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی، آزادهآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںیوسف همدان که چشم راه داشتسینهٔ پاک و دل آگاه داشت22نقل کریںگفت بر شو عمرها بالای عرشپس فرو شو پیش از آن در تحت فرش33نقل کریںهرچ بود و هست و خواهد بود نیزچه بدو چه نیک، یک یک ذره چیز44نقل کریںقطره است این جمله از دریای بودبود فرزند نبود آمد چه سود55نقل کریںنیست این وادی چنین سهل ای سلیمسهل میدانی تو از جهل ای سلیم66نقل کریںگر شود دریا ره از خون دلتهم نیفتد قطع جز یک منزلت77نقل کریںگر جهانی راه هر دم بسپریگام اول باشدت چون بنگری88نقل کریںهیچ سالک راه را پایان ندیدهیچ کس این درد را درمان ندید99نقل کریںگر باستی، همچو سنگ افسردهایگه مرداری وگاهی مردهای1010نقل کریںور به تگ استی و دایم میدویتا ابد بانگ درایی نشنوی1111نقل کریںنه شدن رویست و نه استادنتنه ترا مردن به و نه زادنت1212نقل کریںمشکلا کارا که افتادت چه سودکار سخت اینست استادت چه سود1313نقل کریںسر مزن، سر میزن ای مرد خموشترک کن این کار و هین در کار کوش1414نقل کریںهم بترک کار کن، هم کارکنکار خود اندک کن وبسیارکن1515نقل کریںتا اگر کاری بود درمان کارکار باشد با تو در پایان کار1616نقل کریںور نباشد کار درمان کسیبا تو بیکاری بود آنجا بسی1717نقل کریںترک کن کاری که آن کردی نخستکردن و ناکردن این باشد درست1818نقل کریںچون شناسی کار، چون بتوان شناختبوک بتوانی شناخت و کار ساخت1919نقل کریںبینیازی بین و استغنا نگرخواه مطرب باش، خواهی نوحه گر2020نقل کریںبرق استغنا چنان اینجا فروختکز تف او صد جهان اینجا بسوخت2121نقل کریںصد جهان اینجا فرو ریزد به خاکگر جهان نبود درین وادی چه باک◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمدر ده ما بود برنایی چو ماهاوفتاد آن ماه یوسفوش به چاهعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مردی که پسر جوانش به چاه افتاداگلی نظمدیده باشی کان حکیم بیخردتختهای خاک آورد در پیش خودعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمدر ده ما بود برنایی چو ماهاوفتاد آن ماه یوسفوش به چاهعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مردی که پسر جوانش به چاه افتاد
اگلی نظمدیده باشی کان حکیم بیخردتختهای خاک آورد در پیش خودعطار»منطقالطیر»بیان وادی استغنا»حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید