صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »منطق‌الطیر
  3. »عذر آوردن مرغان
  4. »حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد

حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

صداکار: آزاده
Toggle stanza 1
11
خسروی می‌رفت در دشت شکار
گفت ای سگبان سگ تازی بیار
22
بود خسرو را سگی آموخته
جلدش از اکسون و اطلس دوخته
33
از گهر طوقی مرصع ساخته
فخر را در گردنش انداخته
44
از زرش خلخال و دست ابرنجنش
رشته ابریشمین در گردنش
55
شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت
رشتهٔ آن سگ به دست خود گرفت
66
شاه می‌شد، در قفاش آن سگ دوان
در ره سگ بود لختی استخوان
77
سگ نمی‌شد کاستخوان افتاده بود
بنگرست آن شاه سگ استاده بود
88
آتش غیرت چنان بر شاه زد
کاتش اندر آن سگ گمراه زد
99
گفت آخر پیش چون من پادشاه
سوی غیری چون توان کردن نگاه
1010
رشته را بگسست و گفتش این زمان
سر دهید این بی‌ادب را در جهان
1111
گر بخوردی سوزن آن سگ صد هزار
بهترش بودی که بی‌آن رشته کار
1212
مرد سگبان گفت سگ آراستست
جملهٔ اندام سگ پر خواستست
1313
گرچه این سگ دشت و صحرا را سزاست
اطلس و زر و گهر ما را هواست
1414
شاه گفتا هم چنان بگذار و رو
دل ز سیم و زر او بگذار و رو
1515
تا اگر باخویش آید بعد ازین
خویش را آراسته بیند چنین
1616
یادش آید کاشنایی یافتست
وز چو من شاهی جدایی یافتست
1717
ای در اول آشنایی یافته
و آخر از غفلت جدایی یافته
1818
پای در عشق حقیقی نه تمام
نوش کن با اژدها مردانه جام
1919
زانکه اینجا پای داو اژدهاست
عاشقان را سربریدن خون بهاست
2020
آنچ جان مرد را شوری دهد
اژدها را صورت موری دهد
2121
عاشقانش گر یکی و گر صداند
در ره او تشنهٔ خون خوداند
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تاجری مالی و مِلکی چند داشت

یک کنیزک با لبی چون قند داشت

عطار»منطق‌الطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد

اگلی نظم

چون شد آن حلاج بر دار آن زمان

جز انا الحق می‌نرفتش بر زبان

عطار»منطق‌الطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00