صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 17 - نقل سخنی از شیخ عبدالله خفیف شیرازی معروف بشیخ کبیر

بخش 17 - نقل سخنی از شیخ عبدالله خفیف شیرازی معروف بشیخ کبیر

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

این سخن نقلست از شیخ کبیر

آنکه در آفاق بوده بی‌نظیر

22

گرچه مولودش بشیراز اوفتاد

همچو او مردی ز مادر هم نزاد

33

او تصوّف را نکو دانسته بود

او زغیریت تمامی رسته بود

44

در تصوّف او بسی در سفته بود

سی کتاب اندر تصوّف گفته بود

55

گفت روز عید سیّد نزد شاه

آمد ودید او زماهی تا بماه

66

گفت با شاه ولایت کاین زمان

دیده‌ام اسرارها در خود عیان

77

حال من امروز میدان حال تست

سرّ معنی مختفی در قال تست

88

آن دو فرزندش چو دونور الاه

آن یکی خورشید و آن دیگر چو ماه

99

خویشتن را هر دو خادم ساختند

پیش سید سر به پیش انداختند

1010

پس بیامد فاطمه خیرالنسا

همچو خورشیدی که باشد در سما

1111

پیش سیّد آمد و کردش سلام

گفت ای مقصود جان خیرالأنام

1212

ای تو مقصود زمین و آسمان

در میان جان نهان چون جان جان

1313

ای ز عالم جملگی مقصود تو

عبد و عابد گشته و معبود تو

1414

پس نبی گفتا توئی چون جان من

هردو فرزندان تو ایمان من

1515

پس علی یار و برادر از یقین

زو همه گشته عیان اسرار دین

1616

گشته ظاهر زو همه اسرار حقّ

دیده‌ام در وی همه انوار حق

1717

او علوم شرع من دانسته است

نه چو دیگر مردمان بربسته است

1818

هیچ میدانی که اینها کیستند

در جهان معرفت چون زیستند

1919

دان که این آل عبا هستند پنج

پنج اسرار خدا و پنج گنج

2020

پنج تن آل عبا اینها بدند

در درون یک قبا یکتا بدند

2121

گنج اسرار خدا این پنج تن

راهدان و رهنما این پنج تن

2222

خود همین ها مقصد و مقصود حقّ

خود همین‌ها آمده از بود حقّ

2323

ناگهان جبریل از حقّ در رسید

نزدشان بهر مبارک باد عید

2424

گفت این فرصت زحقّ می‌خواستم

تحفه‌ای بهر شما آراستم

2525

تحفه‌ای دارم که داده بی سخن

پیشتر از آفرینش پیرمن

2626

ز آن زمان تا این زمان سال کهن

چل هزاری سال رفت از این سخن

2727

هر یکی روزی از آن سال عیان

هست پانصد سال این دنیا بدان

2828

من بر آن بودم بسی ای نیکخو

تحفه را آرم برون در پیش تو

2929

لیک امر ایزدی این روز بود

لازم آمد بر من این فرمان شنود

3030

این چنین تحفه یدالله داده است

از درخت طوبیم شه داده است

3131

بود یک سیبی بسی زیبا و خوب

بوی از او دریافته هر دم قلوب

3232

این ثمرها جمله از بود وی است

این شجرها جمله از جودوی است

3333

این جهان از بوی او روشن شده

گوئی از فردوس یک روزن شده

3434

عالمی از بوی او رنگین شده

حوریان از نور او خودبین شده

3535

این چنین سیبی که گفتم از وداد

زود پیش حضرت سیّد نهاد

3636

گفت ای سیّد ز حق این تحفه دان

ز آنکه هست اسرار حق دروی نهان

3737

پس گرفت از وی نبی آن سیب را

بوی کرد و گفت بیچون را ثنا

3838

حمد و شکر حضرت حق را بگفت

درّ شکر و حمد ایزد را بسفت

3939

سرّ تو از تو توان دید ای الاه

وی ز تو روشن شده خورشید و ماه

4040

ای بصورت سیب و در معنی چو نور

کرده اسرار خدا در تو ظهور

4141

ای ز تو روشن شده خورشید و ماه

خود تو باشی سایه و نور الاه

4242

تو مبین صورت بمعنی کن نظر

گر نمی‌خواهی که یابی کان زر

4343

تو مبین صورت خدا را بین همه

ز آنکه از صورت نیابی دین همه

4444

تو مبین صورت که صورت هیچ نیست

گر بصورت میروی جز پیچ نیست

4545

تو مبین صورت بفرمان راه بین

وین دل خود را زجان آگاه بین

4646

گر همی خواهی که عطّارت بود

و آنگهی با شاه گفتارت بود

4747

از دو عالم بگذر و منصور پرس

وآنگهی نور ورااز طور پرس

4848

طور ما و نور ما حیدر بود

ز آنکه دین ما ازو انور بود

4949

من نیم دکان و دکّاندار هم

همچو خارج با سر و افسار هم

5050

پس بدست شاه سیّد سیب داد

او ببوسید و بچشم خود نهاد

5151

پس بدست فاطمه آن شاه داد

فاطمه بوسید و ازوی گشت شاد

5252

گفت در این سیب باشد سرّ غیب

این بدنیا خود ندارد هیچ عیب

5353

پس حسن بگرفت از او آن تحفه را

گفت دیدم سرّ بس بنهفته را

5454

هست در وی سرّ اسرار خدا

ای برادر گیر از من سیب را

5555

پس حسین آن سیب بستد از امام

گفت من دیدم در او سرّ کلام

5656

گفت سیّد ای شما چون جان من

محکم از حبّ شما ایمان من

5757

هست ازین حقّ را ظهور مظهری

می‌نماید زین هدیّه جوهری

5858

جوهر شه را از این ظاهر کند

مظهر شه در جهان حاضر کند

5959

این تحف را حق فرستاده بمن

ز آنکه می‌بینم درو سرّ لدن

6060

بوده مقصود خدا خود مظهری

می‌نماید اندرو خود جوهری

6161

گر نمی‌خواهی که مظهر خوان شوی

ورهمی خواهی که مظهر دان شوی

6262

رو طلب کن کلبهٔ عطّار را

تانماید بر تو این اسرار را

6363

هست اسرار خدا در جان من

مظهر سرّ خدا ایمان من

6464

ای تو غافل گشته از اسرار من

خود گرفته عالمی انوار من

6565

ای تو غافل گشته از اسرار شاه

حبّ دنیا برده‌ات آخر ز راه

6666

چند گویم مظهر حق را بدان

ور نمی‌دانی برو مظهر بخوان

6767

تا ترامعلوم گردد سرّ دید

رو بجوهر ذات فکری کن بعید

6868

تا که گردی مست در اسرار او

یا چو صنعان رو ببین دیدار او

6969

گر هزاران سال تو این ره روی

بی دلیل راهبر گمره شوی

7070

چون ندانستی که اصل کار چیست

وین همه در پرده پود و تار چیست

7171

تو ندانستی که تو خود چیستی

وندرین دنیا برای کیستی

7272

هست دنیا خاکدانی بس خراب

واندرو افتاده خلقی مست خواب

7373

پس کسی باید که بیدارت کند

نکته‌ای از شرع در کارت کند

7474

آنگهی گوید طریق ما بگیر

تا نگردی تو در این عالم اسیر

7575

بعد از آن چشم معانی برگشا

تا ببینی ذات او را بی لقا

7676

تو نبینی نور حق بی راهبر

از وجود خویش کی یابی خبر

7777

رهبری باید که تو در ره روی

ور تو بی رهرو روی گمره شوی

7878

چون درین دنیا بکردی گم تو ره

همچو قارون زمان رفتی به چه

7979

چون شوی گمره تو اندر راه حق

گمرهی باشی به پیش شاه حق

8080

گر همی خواهی که رهبر گویمت

و از وجود خویش جوهر گویمت

8181

رو بخوان خود جوهر و مظهر بدان

تا خلاصی یابی از رفتار جان

8282

صد هزاران راه سوی حق بود

لیک یک راهیست کان ملحق بود

8383

رو نشان راه از جوهر بدان

گر ندانستی برو مظهر بخوان

8484

هر که در دین علی نبود درست

رافضی دانم ورا خود از نخست

8585

هست معنی شاه و صورت دین تو

ز آن درین دنیا همه خودبین تو

8686

تو مبین بت را که بت صورت بود

و از وجود او بسی نفرت بود

8787

دور کن از خود تو نفرت ای عزیز

هست دنیای کدورت ای عزیز

8888

نفرت دنیا همه مالست و جاه

بعد از آن کبراست در سرکاه کاه

8989

کبر را از سر برون کن همچو من

هم درین دنیا مگیر آخر وطن

9090

خود چه کردند انبیا در این جهان

خود چها کردند با ایشان بدان

9191

خود چه کردند با نبیّ المرسلین

ز آنکه او گفته ره باطل مبین

9292

بعد از آن با شاه مردان تیغها

خود کشیدند آن همه مشتی دغا

9393

بین چه کردند با دو فرزند رسول

آن دو معصوم مطّهر با بتول

9494

بعد از آن با اولیا یک یک تمام

خود چها کردند این مشتی عوام

9595

هرکه او خود راست رفت و راست گفت

در جهان راندند بر او تیغ مفت

9696

خود چه کردند اولیا در این جهان

راه بنمودند خلقان را عیان

9797

خود طمع در ملک ایشان را نبود

نه زر و نقره چو پرّ کاه بود

9898

رو تو جام ازمعنی ما نوش کن

وین سخن از راه معنی گوش کن

9999

راه راه مصطفی و آل اوست

وین همه گفت و شنفت از قال اوست

100100

رو تو راه مصطفا رو همچو من

تا که صافی گرددت هم جان و تن

101101

گر تو می‌خواهی که یابی این مقام

چند کاری بایدت کردن تمام

102102

اوّلاً مهر امامان بایدت

بعد از آن اسرار عرفان بایدت

103103

بعد ازینها بایدت بیرون شدن

از میان خلق دنیا همچو من

104104

دیگر از افراط خوردن ترک کن

با خلایق نیز کم باید سخن

105105

دیگر از خفتن بشب بیزار شو

وآنگهی با یاداو در کارشو

106106

گر خوری از کسب خود باری بخور

زینهار از نان مردم تو ببُر

107107

زینهار از جامهٔ نیکو حذر

تا نیفتی همچو ایشان در خطر

108108

بعد از آن کن صحبت نیک اختیار

تا بیابی درّ و گوهر بی‌شمار

109109

دایم از گفتار درویشان بخوان

تا که حاصل گردد این راز نهان

110110

رو تو درویشی گزین و راه شرع

تا بیابی در جهان خود اصل و فرع

111111

سرّ این تحفه ز من بشنو کنون

زآنکه هستم راز دار کاف و نون

112112

پس نبی گفتا که ای فرزند من

درمیان جان تو پیوند من

113113

خیز پیش مرتضی نه تحفه را

تا که ظاهر سازد آن سرّ را بما

114114

پس حسین آن تحفه پیش شه نهاد

پیش سیّد آمد و برپا ستاد

115115

پس ز دست مرتضی آن سیب جست

بر زمین افتاد دونیم درست

116116

نیمهٔ آن را حسن برداشت زود

نیمهٔ دیگر حسین آمد ربود

117117

در میان هر یکی ز آن نیمه‌ها

خطّ سبزی بد نوشته بابها

118118

گفت پیغمبر که ای شیر خدا

خطّ عبری را بخوان در پیش ما

119119

پس امیرالمؤمنین آن خط بخواند

بر زبان سرّ الهی را براند

120120

بد نوشته این سلام و این دعا

بر ولیّ الله امام رهنما

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

این سخن نقلست از سلطان دین

از امام متقیین ایمان دین

عطار»مظهرالعجایب»بخش 16 - ***

اگلی نظم

چون محمد این ندا از حق شنید

گفت هستی نور حق از عین دید

عطار»مظهرالعجایب»بخش 18 - سلام الله یا غالب یا علی بن ابیطالب

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور