صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 54 - در بیان روح و جسم و نقصان نفس، و گرفتاری روح باو و رهائی یافتن ببرکت متابعت شاه اولیا

بخش 54 - در بیان روح و جسم و نقصان نفس، و گرفتاری روح باو و رهائی یافتن ببرکت متابعت شاه اولیا

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

روح تو شهباز علوی آمده است

او شهنشاه سماوی آمده است

22

خرمگس نفس است و بس دنیاپرست

او کند دایم بمرداری نشست

33

تو بروح خویشتن بنگر که چیست

بعد از آن در معنیش بنگر که کیست

44

دشمن بسیار دارد روح تو

لیک از او دایم بود مفتوح تو

55

نفس دشمن کور سازد روح شاد

تا روی در عالم معنی چو باد

66

دشمن روحت همی بخل است و آز

ز آن کی از کاهلی دایم نماز

77

دایما نفس تو باشد همچو سگ

آهوان حرص را گیرد بتک

88

خود بکذّابی برآوردی تو نام

تا بزیر جبّه بنهادی تو دام

99

دیگر آنکه غافلی از یاد حق

بهر یک دینار کردی صد عرق

1010

از عرق در مرگ رو اندیشه کن

در معانیها عبادت پیشه کن

1111

نفس تو چون غافلت سازد ز حق

دایما باشی تو اندر واق ووق

1212

بهر مال و گنج داری رنج و درد

خیز و افشان دامن خود را ز گرد

1313

کرد شیطان یک گنه توصد کنی

هرچه گوید او تو آن را رد کنی

1414

دیگر آنکه علم باطل ورد تست

صد چو شیطان هر طرف شاگرد تست

1515

سینه‌ات از حیله و شر پر بود

در خیالت آنکه آن پر در بود

1616

رو صدف پر درّ معنی کن چو من

تا شوی فارغ ز شرّ اهرمن

1717

دیگرت وسواس ونخوت در سراست

این چنین شیوه ترا کی درخور است

1818

دید تو باشد جدا اندر جهان

ز آنکه منصب داری و خرج گران

1919

گردبدعت گرد برگردت گرفت

ورد باطل کردی و دردت گرفت

2020

هست جسمت حقّهٔ پرریم و خون

وقت خوردن میشوی تو سرنگون

2121

هست اجسامت پر از اخلاط و درد

اندر این آلودگی خفتی و مرد

2222

اندرین دنیا مکن زنهار خواب

زآنکه در معنی نباشد این صواب

2323

گر چو حیوان تو بخوردن راضیی

من زتو بیزارم ار خود قاضیی

2424

قاضی شرع محمّد نیستی

زآنکه اندر شرع احمد نیستی

2525

در شریعت رد نه بینی همچو او

گر ز معنی تو خبرداری و بو

2626

رو ازینها بگذر و مقصود بین

در میان جان خود معبود بین

2727

رو تو این قطره بدریا وصل ساز

زانکه این معنی بدانند اهل راز

2828

جسم خود را پاک گردان همچو روح

خویش را انداز در کشتی نوح

2929

رو تو غیر حق ز جسمت دور کن

بعد از آنی خانه‌ات پر نور کن

3030

غیر بیرون کن که حق آید درون

گشت نفست در سوی الله رهنمون

3131

در درون خانه دارم راز حق

برده‌ام از جملهٔ خلقان سبق

3232

من سبق از پیش خود کی خوانده‌ام

بر زبان من غیر او کی رانده‌ام

3333

من سبق از مرتضی دارم بگوش

لیک دارد آن سبق صد پرده پوش

3434

هست از آن یک پرده پیش جبرئیل

در درون پرده اسرار جلیل

3535

آسمان شد پردهٔ انوار او

این زمین یک گردی از اسرار او

3636

غیر او خود نیست با عطّار هیچ

تو بیا بر نام من این نامه پیچ

3737

غیر او در دل ندارم مهر کس

مصطفی باشد گواهم این نفس

3838

غیر مدح او نگویم مدح کس

زآنکه مدح او خدا گفته‌ست بس

3939

هست عطّار این زمان بس مستمند

سینه مجروح و فقیر و دردمند

4040

ای تو را ملک معانی در نگین

جملهٔ کرُوبیانت خوشه چین

4141

ای تو را معبود محرم داشته

در میان جان آدم داشته

4242

هست اسرارم بمعنی بود بود

در همه جا مظهر انسان نمود

4343

جوهر ذاتم ترا انسان کند

در معانی همچو در غلطان کند

4444

جوهرذاتم عیان اندر عیان

مظهر من هم نهان اندر نهان

4545

مظهر و جوهر براهت آورد

بلکه خود نزدیک شاهت آورد

4646

خواهم از فضلت خدایا رحمتی

کن بلطف خویش بر ما رحمتی

4747

خوان انعام تو باشد در خورم

سرّ سودای تو باشد در سرم

4848

ای خداوندا بحقّ انبیاء

حقّ قرب و حقّ قدر اولیاء

4949

کاین سخن را کن زنا محرم نهان

زآنکه می‌بینم در حق را عیان

5050

حق عیانشد پیش ارباب کمال

حق نهان شد پیش جمع قیل و قال

5151

حق عیان دان پیش ره بینان عشق

هست ظاهر نزد محبوبان عشق

5252

حق عیان دان پیش جمعی اهل درد

خیز و راه غیر حق را در نورد

5353

حق عیاندان پیش درویشان دین

گه شده پیدا بآن و گه باین

5454

حق عیان دان در وجود اهل دل

تو شدی از فعل نفس خود خجل

5555

فعل نفس تو ترا تیره کند

بر جمیع فعلها خیره کند

5656

دارم از علم لدّنی نقطه‌ای

هر دو عالم پیش او خود ذرّه‌ای

5757

هان که مقصودت ازان حاصل بکن

تا بیابی جان معنی در سخن

5858

من سخن گویم چو درّ شاهوار

بهر تو آوردم و کردم نثار

5959

من سخن در ذات یزدان رانده‌ام

بعد ازآن مظهر به انسان خوانده‌ام

6060

من سخن دارم نگویم پیش کس

ز آنکه تو واقف نه‌ای از کیش کس

6161

کیش ترسائی به است از دین تو

زآنکه ازنفس است کفر آئین تو

6262

کردهٔ هفتاد فرقه دینت را

از نبی شرمی بدار ای بی‌حیا

6363

رو طریق آل احمد دار دوست

راه ایشان تو یقین دان راه اوست

6464

راه را دان از نبی و ازولی

تو باین ره رو گریز از کاهلی

6565

کاهلی از جاهلی باشد ترا

جاهلی کفر جلی باشد ترا

6666

من ترا راهی نمایم راه راست

وآنگهی گویم که راه حق کجاست

6767

من ترادر راه حق رهبر کنم

آگهت از دین پیغمبر کنم

6868

من ترا در راه حق خندان کنم

خارجی را همچو سگ گریان کنم

6969

من ترا راهی نمایم همچو نور

تا کنی در عالم معنی ظهور

7070

من ترا راهی نمایم از کلام

انّما برخوان اگر داری نظام

7171

من ترا راهی نمایم از یقین

گر تو هستی مؤمن و بس پاک دین

7272

من ترا راهی نمایم از رسول

تو هم از عطّار کن این ره قبول

7373

من ترا راهی نمایم همچو روح

تا روی در کشتی احمد چو نوح

7474

من ترا راهی نمایم گر روی

واندرین ره کن بمعنی دل قوی

7575

من ترا راهی نمایم در علوم

بعد من هم عارفی گوید بروم

7676

من ترا راهی نمایم از الست

گر نباشد اعتقادات تو پست

7777

من ترا راهی نمایم از ولی

سر بنه در راه او گر مقبلی

7878

من ترا راهی نمایم در ظهور

تا تو بینی عکس رخسارش چو نور

7979

من ترا راهی نمایم در علن

تا تو بینی شاه خود در خویشتن

8080

من ترا راهی نمایم عشق گفت

آشکارا هین بکن سرّنهفت

8181

من ترا راهی نمایم از کرم

غیر این ره خود بعالم نسپرم

8282

من ترا راهی نمایم از کمال

گر تو باشی فاضل و عابد بحال

8383

من ترا راهی نمایم همچو روز

اوّلش عشقست و آخر دردوسوز

8484

من ترا راهی نمایم فکر کن

رو تو یاری گیر و با اوذکر کن

8585

من ترا راهی نمایم از خدا

لیک باید که تو باشی پارسا

8686

من ترا راهی نمایم از علیم

تو بر آن ره رو بجنّات النعیم

8787

من ترا راهی نمایم خود بدهر

کاندرو بینی هزاران شهر شهر

8888

این چنین ره سالکان سر کرده‌اند

پی از آن در ملک معنی برده‌اند

8989

این چنین ره را نبیّ الله دید

این حقیقت را همه از حق شنید

9090

مصطفی ره را بفرزندان نمود

راه ایشان گیر و حق را کن سجود

9191

راه ایشان گیر تا حق بین شوی

ورنه اندر گور بی تلقین شوی

9292

راه ایشان گیر و دینت ترک کن

از محبّان باش و کینت ترک کن

9393

راه ایشان گیر تا ایمن شوی

در ره معنی همه باطن شوی

9494

راه ایشان گیر و درجنّت درای

زانکه جنّت باشد ایشان را سرای

9595

راه ایشان گیر و با سلمان نشین

زانکه سلمان بوده اندر عین دین

9696

گر روی این ره بمنزلها رسی

ورنه کی در معنی دلها رسی

9797

گر روی این ره مسلمان گویمت

فیض بار از نور ایمان گویمت

9898

گر روی این راه تو نامی شوی

ورنه چون شیطان ببدنامی شوی

9999

گر روی این ره تو دنیائی مبین

ورنه رو بنشین و رسوائی مبین

100100

گر روی این ره نبی همراه تست

مصطفی و آل او آگاه تست

101101

گر روی این ره شوی واقف ز خویش

در درون خویش می‌بینی تو کیش

102102

گر روی این ره مثال جان شوی

ورنه در ملک جهان بیجان شوی

103103

گر روی این ره معانی دان شوی

خود درون جوهرت انسان شوی

104104

گر روی این ره خدا راضی ز تو

مصطفی و مرتضی راضی ز تو

105105

گر روی این ره نظام الدین شوی

یا شوی حلاج و هم حق بین شوی

106106

گر روی این ره شود روشن دلت

نعرهٔ مستان برآید از کلت

107107

گر روی این ره عبادت پیشه کن

رو زنااهلان دین اندیشه کن

108108

گر روی این ره یکی همراه گیر

بعد از آن رو دامن آن شاه گیر

109109

گر روی این ره چو ابراهیم رو

یا چو اسمعیل کن جانت گرو

110110

گر روی این ره چو من دانی همه

هم تو علم معرفت خوانی همه

111111

گر روی این ره به اسراری رسی

خود بکنج خانهٔ یاری رسی

112112

گر روی این ره سفر باید سفر

تا تو بینی در جهان هر خیر و شر

113113

گر روی این ره تو همّت دار پیش

رو طلب کن جوهر ذاتم ز خویش

114114

گر روی این ره بمظهر کن نظر

تا نیفتد در وجود تو خطر

115115

گر روی این ره خطر ناید زبد

خود همه افعال بد آید ز بد

116116

گر روی این ره ببُر از خلق هم

تا نگردی پیش ایشان متّهم

117117

گر روی این ره بحق واصل شوی

ورنه چون دیوار شوره گل شوی

118118

گر روی این ره دلت روشن شود

بعد از آن چشم توهم گلشن شود

119119

گر روی این ره محبّت بایدت

وز دل عطّار همّت بایدت

120120

گر روی این ره دامن آن شاه گیر

بعد از آن دست یکی همراه گیر

121121

گر روی این ره ز سر باید گذشت

از مراد خویش برباید گذشت

122122

گر روی این ره تو ما را یادکن

روح ما را از دعائی شاد کن

123123

گر روی این ره باو باید نشست

وآنگهی از غیر او باید گسست

124124

گر روی این ره دلت غمگین مدار

زانکه گیرندت بمعنی در کنار

125125

گر روی این ره بخلقان کن کرم

وآنگهی بیرون کن از ذاتت ستم

126126

گر روی این ره مجو آزار خلق

رو بمعنی کن نظر در زیر دلق

127127

گر روی این ره نهان کن سرّ من

تا نگویندت بدیها در سخن

128128

گر روی این ره برو آسوده شو

وآنگهی بر از ملایک تو گرو

129129

گر روی این ره تو فرد فرد شو

در میان اهل دل یک مرد شو

130130

گر روی این ره ز زن باید گذشت

بلکه از صندوق تن باید گذشت

131131

گر روی این ره تو دنیائی بریز

بعد از آن از أهل دنیا کن گریز

132132

گر روی این ره ز راه خود گذر

راه حق را خدادان بی خطر

133133

گر روی این ره تو خورده دان شوی

در معانی موسی عمران شوی

134134

گر روی این راه منزل گویمت

اوّلا از کعبهٔ دل گویمت

135135

گر روی این راه شفقت کن بخلق

تا دهندت جامهٔ شاهی نه دلق

136136

گر روی این راه باید همرهمی

تا نماید اندرین راهت رهی

137137

گر روی این راه با یاران بهم

من ترا خرگاه در کرسی زنم

138138

گر روی این راه بی یاران مرو

تانیفتی در درون چاه و کو

139139

گر روی این راه ویاری نبودت

مظهر و جوهر بکن تو همرهت

140140

گر روی این راه بی رهبر مرو

ور روی میبایدت صد جان نو

141141

گر روی این راه با عطّار باش

بحر لطف و مظهر انوار باش

142142

رو تو این راه و مرو دنبال کس

زانکه هفتادند در معنی و بس

143143

رو تو این راه و رضا ده برقضا

تا دهندت در معانیها عطا

144144

رو تو این راه و بپا در کوی او

تا ببینی در معانی روی او

145145

رو تو این راه و مرو با گمرهان

زانکه هستند همچو حیوان بی‌زبان

146146

رو تو این راه و محمّد (ص)را بدان

زانکه او هست رهنمای انس و جان

147147

رو تو این راه و درین ره شاه بین

بعد از آنی نور إلاّ الله بین

148148

رو تو این راه و بدانش اصل خویش

زانکه بر حق باشی و باوصل خویش

149149

رو تو این راه و علی را دان امام

تا که گردد دین و اسلامت تمام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون ز عزّت خلعت آدم بداد

تاج اسرارش روان بر سر نهاد

عطار»مظهرالعجایب»بخش 53 - تمثیل در فرستادن عقل و حیا و علم از حضرت عزت بحضرت آدم (ع)

اگلی نظم

بود شیخی عابد و بس پارسا

بود او مشهور از اهل صفا

عطار»مظهرالعجایب»بخش 55 - قصه شیخ شقیق بلخی و هارون الرشید، و بیان نمودن ربقه امام معصوم موسی کاظم علیه السلام و منصور حلاج و تمثیل آنکه آشنا بیگانه را راه به آشنائی می‬نماید و بیگانه آشنا نمی‬شود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور