صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 55 - قصه شیخ شقیق بلخی و هارون الرشید، و بیان نمودن ربقه امام معصوم موسی کاظم علیه السلام و منصور حلاج و تمثیل آنکه آشنا بیگانه را راه به آشنائی می‬نماید و بیگانه آشنا نمی‬شود

بخش 55 - قصه شیخ شقیق بلخی و هارون الرشید، و بیان نمودن ربقه امام معصوم موسی کاظم علیه السلام و منصور حلاج و تمثیل آنکه آشنا بیگانه را راه به آشنائی می‬نماید و بیگانه آشنا نمی‬شود

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود شیخی عابد و بس پارسا

بود او مشهور از اهل صفا

22

داده اور ا معرفت یزدان پاک

غیر حق را رفته بود از جان پاک

33

نام او را با تو گویم ای رفیق

خوانده‌اندش اولیای حق شقیق

44

بود او در عصر هارون الرّشید

شرع احمد را نهان از خلق دید

55

رفت روزی نزد هارون در خلا

تا بگوید سرّ اسرار خدا

66

در خلاف و آشکارا و نهان

آنچه دیده بود خود گوید عیان

77

چون بدید او را خلیفه عذر خواست

گفت هستی در زمانه مرد راست

88

زاهدی مثلت ندانم در جهان

نیست زهد تو به پیش من نهان

99

شیخ با او گفت زاهد نیستم

من به زهد خویش عابد نیستم

1010

زاهد است آنکو قناعت باشدش

زهد هم از دید طاعت باشدش

1111

من به ترک دید دنیا کرده‌ام

آخرت را جسته پیدا کرده‌ام

1212

زاهد دنیا تویی ای ملک بین

زآنکه داری ملک دنیا در نگین

1313

خود به این دنیا قناعت کرده‌ای

آبروی آخرت را برده‌ای

1414

من به هردو کی قناعت میکنم

وصل او خواهم که طاعت می‌کنم

1515

چونکه هارون این سخن بشنید از او

آه سردی خوش برآورد از گلو

1616

گفت پس ای شیخ پندی ده مرا

تا شوم دل سرد از این محنت سرا

1717

شیخ گفتا حق ترا با خویش خواند

بعد از آن بر جای صدّیقان نشاند

1818

تا بیاری صدق بر گفتار حق

از کلام مصطفی خوانی ورق

1919

هرچه حق فرموده باشد آن کنی

غیر حق را در جهان ویران کنی

2020

دیگر آنکه عدل کن تو در جهان

گو تو داری از علوم دین نشان

2121

ورنه عمر خویش ضایع میکنی

خویش را از خلد مانع میکنی

2222

دیگر آنکه جای حیدر جای تست

مسند عزّت به زیر پای تست

2323

بود علم و فضل در ذات علی

خود حیا و جود ظاهر ز آن ولی

2424

او دل از شرع نبی پر نور کرد

وز شجاعت کفر را مقهور کرد

2525

حق تعالی ذوالفقارش چون بداد

وهم او در جان بی دینان فتاد

2626

شرع احمد را رواج از تیغ داد

پیش تیغ او خوارج سر نهاد

2727

تو مخالف را چو آن شه منع کن

اصل ایشان را بکن از بیخ و بن

2828

داد مظلومان ز ظالم واستان

غیر را محرم مکن در این و آن

2929

خلق عالم شادمان از عدل تو

بر جمیع پادشاهان فضل تو

3030

ورنه باشی حاکمی غافل به دهر

عاقبت ظلمت بگیرد شهر شهر

3131

حق تعالی سرنگون اندازدت

خود چه میدانی که چون اندازدت

3232

تو طریق عدل را بنیاد کن

عالمی از عدل خود آباد کن

3333

رو تو بنیادی بمان از عدل خویش

رو فرست اسباب عقبایت ز پیش

3434

رو تو راهی ساز همچون راه حج

زآنکه بنیادی ندارد خشت و کج

3535

رو تو راهی ساز از علم طریق

گر تو هستی با من مسکین رفیق

3636

رو تو راهی ساز از شرع نبی

تا ببینی روز روشن در شبی

3737

رو تو با ارباب دین همّت بدار

زآنکه این دنیا نباشد پایدار

3838

رو به پیش موسی کاظم به حلم

زآنکه او باشد به معنی کان علم

3939

رو به پیش موسی کاظم به حرف

جان خود را در ره او ساز صرف

4040

رو به پیش موسی کاظم که او

هست نقد احمد و حیدر نکو

4141

رو به پیش موسی کاظم ببین

در جمالش نوری از حق‌الیقین

4242

رو بر موسیّ کاظم عذر خواه

زآنکه تو منصور را کردی تباه

4343

تو به پیش کاظم از منصور پرس

حالت مستان حق از طور پرس

4444

رو تو از آل نبی همّت طلب

زآنکه ایشانند در دنیا سبب

4545

رو تو کفر خویش ار خود دور کن

در محبّت جان خود پرنور کن

4646

رو به فریاد دل درویش رس

تا شود راضی خداوند از تو بس

4747

رو حذر از آه مسکینان حذر

ورنه افتی تو به دنیا در به در

4848

رو حذر از آه خلقان خدای

ورنه آویزند در نارت ز پای

4949

رو حذر از سوز مسکین الحذر

تا نیاویزندت از دنیا به سر

5050

رو مکن ظلم و ز خود ظلمت مران

زآنکه ظالم نیست گردد در جهان

5151

تو به درویشان تکبّر کفر دان

زآنکه ایشانند شاه و شه نشان

5252

رو تو پند من به جان خود نشان

تا دهندت خود به معنیها نشان

5353

تو کناره گیر از راه بدان

ریز در آتش علوم جاهلان

5454

رو کناره کن از این مشتی حمار

زآنکه فضل و علم ایشان شد فشار

5555

رو ببین‌شان در قطار نحو صرف

خود ندانند علم معنی نیم حرف

5656

رو تو پندم را میان جان نشان

این همه معنی کلام حق بدان

5757

پندهای من به معنی گوش کن

لب ز ذکر غیر حق خاموش کن

5858

چون که هارون این سخنها را شنید

نعره‌ای زد گفت با خود کای رشید

5959

در جهان این تخم را کی کاشتی

حیف اوقاتی که ضایع داشتی

6060

حیف اوقات تو و حالات تو

بر بساط نرد حق شه مات تو

6161

حیف رفتی از جهان نادیده سیر

حکمها راندی نکردی هیچ خیر

6262

حیف کردی کُشتی این منصور را

گوش کردی حرف اهل زور را

6363

ظلم کردی بر چنان سلطان دین

گوش کردی گفت این مشتی لعین

6464

از چنین حالت بسی بیدل شد او

از سرشک دیده اندر گل شد او

6565

بعد از آن نزدیک کاظم شد به شب

گفت از من هرچه می‌خواهی طلب

6666

من در این مدّت ز تو غافل بُدم

بلکه خود در علم دین جاهل بُدم

6767

من ترا دانم خلیفه از یقین

زآنکه هستی نقد خیرالمرسلین

6868

من ترا دانم امام هر انام

زآنکه داری شربت کوثر به جام

6969

من ترا دانم ولیّ حق یقین

زآنکه با تو همره‌ست اسرار دین

7070

من ترا دانم به معنی پیشوا

زآنکه هستی در هدایت مقتدا

7171

مردمان جمله به قصد تو بُدند

دشمن منصور بهر تو شدند

7272

زآنکه منصور از محبّان تو بود

بود او را پیش درگاهت سجود

7373

پنج سال است اینکه غیبت می‌کنند

بر سر منصور خود بدعت زنند

7474

پیش من گویند هر شب تا سحر

پیش کاظم می‌نهد حلاج سر

7575

دیگر آنکه چون برون آید به پیش

سر نهد بر آستان صد بار بیش

7676

روی و موی خود بمالد بر زمین

سجده باید کرد حق را این چنین

7777

من به ایشان گفتم این خود باک نیست

این خلاف شرع و از ادراک نیست

7878

من شنیدم یک سخن از باب خویش

گفته‌ام صد بار با اصحاب خویش

7979

گفت در ایّام صادق روز عید

شیخ بسطامی به پیش او دوید

8080

چند جا برآستانش سر نهاد

این حکایت از پدر دارم به یاد

8181

من چه گویم خود به حلاّج این زمان

زآنکه این کردند مردان در جهان

8282

صدق او از آستان او بجو

زآنکه بوده آستانش آبرو

8383

من ندارم کار با حلاج هیچ

گر توداری مردکی پوچی و گیج

8484

بود این معنی میان ما و خلق

بعد از آن می‌زد اناالحق زیر دلق

8585

از فقیهان مجمعی حاضر بُدند

بر حدیث و قول او ناظر بُدند

8686

جمله فتواها به خونش داشتند

خود ز خون او گلستان کاشتند

8787

اندر این معنی گناه من نبود

از چنین کشتن نیامد هیچ سود

8888

من به عذر استاده‌ام در پیش تو

خود نکردم من به معنی این نکو

8989

از سر این جرم شاها درگذار

عفو فرما بر من مسکین زار

9090

پس زبان بگشاد آن سلطان دین

گفت در باطن توئی با من به کین

9191

لیک این دم عفو کردم جرم تو

ز آنکه این اقرار می‌باشد نکو

9292

بعد از این با اهل دین دمساز باش

اهل دل را همچو من همراز باش

9393

گفت با هارون که بین منصور را

گشته او در پیش حقّ محو لقا

9494

دید هارونش به کنجی دم زده

او به پیش شاه خود محرم شده

9595

نعره زد هارون و رفت از خویشتن

گفت موسااش بیا بنگر به من

9696

پیش ما درویش باشد پادشاه

پیش ما دلریش باشد در پناه

9797

پیش ما مرهم بود دلریش را

پیش ما خود کس بود بیخویش را

9898

پیش ما نبود عذاب و کینه‌ای

پیش ما کینه مدان در سینه‌ای

9999

پیش ما باشد معانی در بیان

پیش ما باشد نهانی در عیان

100100

پیش ما انعام باشد صد هزار

پیش ما اکرام باشد بیشمار

101101

پیش ما باشد ملایک صبح و شام

پیش ما باشد معانی کلام

102102

پیش ما باشد همه اسرار غیب

پیش ما باشد همه انوار غیب

103103

پیش ما باشد کتاب انبیا

پیش ما باشد مقام اولیا

104104

پیش ما شد تاج شاهان سرنگون

پیش ما باشد همه شیران زبون

105105

پیش ما باشد همه اسرار حقّ

پیش ما باشد همه دیدار حقّ

106106

پیش ما باشد زمین و آسمان

پیش ما باشد همه رفتار جان

107107

پیش ما باشد دلی پر خون بسی

پیش ما باشد ز کاف و نون بسی

108108

پیش ما باشد همه اسرار عشق

پیش ما باشد همه گفتار عشق

109109

پیش ما باشد به معنی شیخ و شاب

پیش ما باشد عذاب و هم عقاب

110110

پیش ما باشد صلاح پارسا

پیش ما باشد مقامِ التجا

111111

پیش ما باشد جحیم و خلد هم

پیش ما باشد معانی جام و جم

112112

پیش ما جوهر چه باشد در جهان

پیش ما آن آشکار او نهان

113113

پیش ما باشد شراب کوثری

پیش ما باشد طریق رهبری

114114

پیش ما باشد مقامات ولی

پیش ما باشد کرامات ولی

115115

پیش ما باشد ریاضتهای عشق

پیش ما باشد فراغتهای عشق

116116

پیش ما باشد ملایک صف زده

پیش ما باشند حوران کف زده

117117

پیش ما باشد کرام‌الکاتبین

پیش ما جا کرده جبریل امین

118118

چونکه هارون این معانی را شنید

پیش آن شه خویش را بی‌خویش دید

119119

چشم خود را بر زمین او دوخته

هستی خود را به پیشش سوخته

120120

خود ز چشم او همه خون می‌چکید

زآنکه او منصور را کرده شهید

121121

او به پیش شاه از خود رفته بود

زآنکه با منصور او بد کرده بود

122122

بعد از آن گفتا که یا خیرالامم

در دو عالم بوده‌ای تو محترم

123123

یک توقّع دارم از تو یا امام

آنکه از این بنده مستان انتقام

124124

دیگری آنکه بگو منصور را

تا کند روحش دگر با من صفا

125125

من همی ترسم که ویرانم کند

بی نجاح و نسل و بیجانم کند

126126

من همی ترسم که از تختم کشند

بر سر دار بلا سختم کشند

127127

یا امام دین بده امّید من

رحم کن بر محنت جاوید من

128128

پس امام آنگه نظر بر وی فکند

گفت او افکنده بودت در کمند

129129

این زمان گشتی خلاص از بند او

عاقبت خواهی شدن خرسند او

130130

گر به اخلاص آوری رویی به ما

در عذاب آخر نگردی مبتلا

131131

ور همیشه تو به کین باشی چنین

مرتد روی زمینی در یقین

132132

گر شوی پیوند ما در رشته‌ای

بعد از این پیدا کنی سررشته‌ای

133133

رشتهٔ ما از معانی تافته است

زانجهت سرّ لدنّی یافته است

134134

رشتهٔ ما کارگاه انس و جان

بافته دان پیش بازار جهان

135135

رشتهٔ ما سلسله در سلسله است

رشتهٔ ما قافله در قافله است

136136

رشتهٔ ما این جهان و آن جهان

رشتهٔ ما کارگاه لامکان

137137

رشتهٔ ما آدم و نوح است و هود

رشتهٔ ما نسل ابراهیم بود

138138

رشتهٔ ما رشتهٔ جانها شده

بعد از آن در قرب او ادنا شده

139139

رشتهٔ ما بارگاه اولیاست

رشتهٔ ما در مقام قل کفی است

140140

رشتهٔ ما از نبیّ‌الله بود

از ولایش جان و دل آگاه بود

141141

رشتهٔ ما رشته‌ای ز الله بود

زآن درون ما ز حق آگاه بود

142142

رشتهٔ ما گیر و آنگه خوش برو

تا بیابی خود حیات خویش نو

143143

رشتهٔ ما را محبّان داشتند

در میان جان جانان کاشتند

144144

رشتهٔ ما دان صراط مستقیم

پیش ما آن رشته می‌باشد مقیم

145145

رشتهٔ ما دان ردای صالحان

رشتهٔ ما خرقهٔ کروّبیان

146146

رشتهٔ ما جامهٔ آدم شده

رشتهٔ ما تار و پود دم شده

147147

رشتهٔ ما با علی پیوند شد

رشتهٔ ما با ولی در بند شد

148148

رشتهٔ ما دان حسن آنگه حسین

رشتهٔ ما دان علی آن نور عین

149149

رشتهٔ ما باقر و صادق بود

آنکه او در ملک دین حاذق بود

150150

رشتهٔ ما داده عالم را نظام

ختم این رشته به مهدی شد تمام

151151

گر تو میخواهی که گردی رستگار

در ولایتهای ما تو شک میار

152152

زآنکه ما هستیم بی روی و ریا

نخل باغ مصطفی و مرتضی

153153

هرکه با ما نیک شد نیکو شود

در میان حور عین دلجو شود

154154

وآنکه با ما از حسد گردید بد

مالک دوزخ سوی خویشش کشد

155155

گفت هارون یا امام‌المتّقین

چند جانم را بسوزی این چنین

156156

بستم آخر با شما زآنگونه عهد

که کنم در دوستی بسیار جهد

157157

در حق تو قول دشمن نشنوم

خصم را از بیخ و از بن برکنم

158158

گفت امامش گر چنین باشی مقیم

ایمنی از محنت قعر جحیم

159159

ور به قول خصم خواهی کرد بیم

کی دهندت جا به جنات‌النعیم

160160

من گرفتم بر تو حجت این زمان

گر شنودی هستی آخر در امان

161161

ور به قول دیگران کردی تو کار

در سقر باشد مقامت پایدار

162162

از می دنیا نگردی مست تو

دین و دنیا را مده از دست تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روح تو شهباز علوی آمده است

او شهنشاه سماوی آمده است

عطار»مظهرالعجایب»بخش 54 - در بیان روح و جسم و نقصان نفس، و گرفتاری روح باو و رهائی یافتن ببرکت متابعت شاه اولیا

اگلی نظم

پادشاهی بود احمد نام او

رونق اسلام در ایّام او

عطار»مظهرالعجایب»بخش 56 - تمثیل در فواید خاموشی و گوش کردن پند استاد و یک جهت بودن در آن و بیان استعداد جبلی مستعدان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور