صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 56 - تمثیل در فواید خاموشی و گوش کردن پند استاد و یک جهت بودن در آن و بیان استعداد جبلی مستعدان

بخش 56 - تمثیل در فواید خاموشی و گوش کردن پند استاد و یک جهت بودن در آن و بیان استعداد جبلی مستعدان

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

پادشاهی بود احمد نام او

رونق اسلام در ایّام او

22

پادشاهی عادل و با فضل و داد

خاص و عام دهر پیشش سر نهاد

33

در زمان او همه اهل علوم

شادمان بودند در هر مرز وبوم

44

هیچکس در ملک او غمگین نبود

زانکه لطفش عام گشته دروجود

55

مرهم درد دل درویش بود

بوددایم پیش حق اندر سجود

66

دایماً می‌خواست از حق یک پسر

داد وی را حق تعالی یک گهر

77

گوهری از صلب او موجود ساخت

وآنگه او را عابد و معبود ساخت

88

قابل و بس عاقل و بسیار دان

داشت استعداد و شد اسراردان

99

چون بحدّ چارده اندر رسید

خود پدر او را بجان می‌پرورید

1010

یوسف اندر حسن وداود از نفس

دیدن او خلق را می‌شد هوس

1111

صدهزاران دل اسیر غمزه‌اش

بود سلطان جهان خود بنده‌اش

1212

دانهٔ خالش هزاران دام داشت

جان آدم را درو آرام داشت

1313

مردم چشمش دل عشّاق برد

طاق ابرویش ز عالم طاق برد

1414

صدهزاران دل ازو بُد بیقرار

عشق او می‌کرد جانها را شکار

1515

چشم خویش فتنهٔ عالم شده

قدّ خویش سایهٔ آدم شده

1616

صد هزاران دل ازو در موج خون

غوطه خوردند و یکی نامد برون

1717

آفتاب از رشک عکسش تاب زد

خود سهیل طلعتش بر آب زد

1818

صد هزاران بنده‌اش زرّین کمر

تاج سلطانی بدش خود زیر سر

1919

صد هزاران اسب تازیّ و شتر

بیش بودش با دو صد صندوق درّ

2020

عشق اودر جمله دلها نقش بست

توبهٔ ارباب تقوی را شکست

2121

خلق از عشقش ز قید عقل رست

در هوایش گشت خلقی بت پرست

2222

لیک گنجی داشت در دل از علوم

گنج دنیا پیش آن سیمرغ بوم

2323

عرض می‌کردند بر وی گنج و مال

او از آن میبود دایم در ملال

2424

گفت یابم رنج من از عرض گنج

گنج معنی بایدم نی گنج رنج

2525

بود او را عقل لقمان حکیم

در میان اهل عرفان بُد سلیم

2626

روی او بود آیت صنع الاه

بود بر رویش دو چشم او گواه

2727

عقل انسان لال گشته پیش او

جمله شاهان جهان درکیش او

2828

چون بدید آن شاه کیخسرو نشان

آن پسر را مستعدیّ آن چنان

2929

گفت یا رب این نعیم خلد را

رهنما شو سوی مردی مقتدا

3030

مقتدائی کودلیل حق بود

در ره حق رهبر مطلق بود

3131

باشد او واقف ز گفتار نبی

در طریقت راه او راه ولی

3232

او بدین مصطفی محکم بود

در طریق مرتضی محرم بود

3333

پس طلب کرد این چنین شیخی بدل

باشد آنکس در معانی جان ودل

3434

مدّتی در این هوس افسرده بود

کی زمانی زین طلب آسوده بود

3535

عاقبت گفتش یکی مقبول راه

هست مردی عارف اندر ملک شاه

3636

هست روشن ملک تو ازنطق او

از همه دنیا بحق آورده رو

3737

وانماید زو همه اسرار حق

لی مع الله آمده درآن ورق

3838

فاضل و عرفان شعاری واقفی

بر همه سرّ معانی عارفی

3939

شاه مردی را بنزد خویش خواند

گفت عرض بندگی باید رساند

4040

از من بیدل بر صاحبدلی

گو که دارد ذوق تو یک مقبلی

4141

رفت آن مرد و سخن از راه گفت

پیش عارف شد سخن از شاه گفت

4242

گفت شه را چون شنید آمد ز دور

اهل حق را کی بود در سر غرور

4343

پس یکی آمد بنزد شاه گفت

می‌رسد سلطان معنی در نهفت

4444

شه باستقبال او بیرون دوید

در جبین او زمعنی نور دید

4545

شاه چون درویش را در برگرفت

خدمت مردان حق از سر گرفت

4646

برد شاهش سوی خلوتگاه خویش

تا بجوید سوی معنی راه خویش

4747

شه بجای آورد شکر مقدمش

ساخت در راز معانی محرمش

4848

گفت فرزندی مرا حق داده است

در دلش گنج حیا بنهاده است

4949

در دل او میل دنیا هیچ نیست

در سرش از آرزوها هیچ نیست

5050

آرزو دارم که باشد پیش تو

بهره یابد از طریق و کیش تو

5151

کشف اسرار یقین پیدا کند

رو بعقبی پشت بر دنیا کند

5252

کرد آخر چون سخن شه با حکیم

خواند آن فرزند را پیشش سلیم

5353

دید چون درویش آن خلق و وفا

گفت در باطن بود او را صفا

5454

داده‌اند او را بسی معنی ز غیب

چونکه در ذاتش نبوده هیچ عیب

5555

گشته او واقف بسی ز اسرار من

در معارف می‌شود او مؤتمن

5656

حق عطا داده است او را علم وحلم

صافی از درد جهالت شد بعلم

5757

شاه چون بشنید از پیر این سخن

گفت با درویش کی پیر کهن

5858

هم تو عالم هم تو عارف هم حکیم

هم تو درویش و تو دیندار و سلیم

5959

لطف فرما از ره مهرو وداد

این پسر را از کرم باش اوستاد

6060

علم دین و معرفت تعلیم کن

گوش او پرگوهر تعظیم کن

6161

تا شود در خدمتت ای ارجمند

از معارف وز حقایق بهره‌مند

6262

از پدر کردش قبول آن پیر راه

گفت ادب باشد ورا خود عذر خواه

6363

آنچه هست از دانش حق پیش من

من باو خواهم رسانم بی سخن

6464

لیک باید از سر خود دور شد

ز آرزوهای جهان معذور شد

6565

سرّ حق گفتن ورا آسان بود

در دل او گر مکان آن بود

6666

سرّ حق گفتن باو نیکو بود

گر بر از حق دلش را خو بود

6767

سرّ حق گفتن بسی مشکل بود

این معانی پیش اهل دل بود

6868

سرّ حق گفتن بهر کس بد بود

ز آنکه او را این معانی رد بود

6969

سرّ حق را من بگویم پایدار

زاو همی ترسم که گردد آشکار

7070

گفت سلطان ای برحمت همنشین

کس نباشد با تو در معنی بکین

7171

گرچه باشد علم معنی خود نهان

تو مکن سرّ خدا را زو عیان

7272

زانکه ما سرّ خدا ظاهر کنیم

پیشت اهل فضل را حاضر کنیم

7373

آنچه حق گفته است تو با او بگو

غیر حق را تو مکن خود جستجو

7474

عارف آن شهزاده را با خویش برد

مدّتی شهزاده پیشش جان سپرد

7575

علم دین و علم معنی خواند و دید

جمله گلهای حقایق را بچید

7676

گشت حاضر بر تمام علم قال

گشت آگاه از طریق اهل حال

7777

گفت با استاد کی گنج علوم

نیست مثلت عارفی در مرز و بوم

7878

چیست کار من که گردم غیب دان

تا که من ثابت قدم گردم در آن

7979

گفت دو چیز است کارت ای مرید

تا شوی تو گنج معنی را کلید

8080

گر بدانی بیشکی واصل شوی

در میان عاشقان مقبل شوی

8181

گر بدانی همره قرآن شوی

در معانی مغز نغز آن شوی

8282

گر بدانی اوّلین و آخرین

پیش تو باشد بمعنی در یقین

8383

گر بدانی این دو معنی رادرست

ملکت اسرار شاهی آن تست

8484

گر بدانی این معانی را درست

کوس سلطانی همه بر بام تست

8585

گر بدانی محرم دلها شوی

در وجود خویشتن یکتا شوی

8686

گفت برگو نکتهٔ سر بسته را

شربتی فرمای این دلخسته را

8787

پیر گفت ای نکته‌دان تیزهوش

دو سخن گویم بگیر آن را بگوش

8888

غیر ازین خود نیست در عالم درود

رو تو عود و چنگ را بربند زود

8989

تا نگوید حال مشتاقان بکس

این معمّا گفته‌ام من هر نفس

9090

لیک گوش کس نیارد این شنید

هست این اسرار من در جان دوعید

9191

غیر ازین دو جمله غوغایست و شور

این معانی من نگویم خود بزور

9292

غیر ازین غیر است درمعنی بدان

زآنکه مقصود تو آمد این بیان

9393

آنچه مقصود است در علم آن بدان

بعد از آن خاموش باش و بی‌زبان

9494

غیر را محرم بدان اندر سخن

یاد گیر این نکته را این دم ز من

9595

غیر ازین پیوند جان خود مساز

ورنه آرندت ببوته در گداز

9696

غیر ازین چیزی نمی‌دانم یقین

هست این معنی حقیقت راه دین

9797

غیر ازین درگوش خود نشنیده‌ام

من بچشم خویشتن این دیده‌ام

9898

غیر ازین چیزی نمی‌باید شنید

زآنکه این معنی رهی دارد بعید

9999

غیر ازین کفر است و بی راهیّ مرد

بعد ازین دفتر بکلّی درنورد

100100

شاهزاده چون کلام او شنید

مدّتی در علم می‌جستی مزید

101101

مدتی خود را باین معنی ندید

عاقبت او گفت پیر خود شنید

102102

چونکه او را وقت خاموشی رسید

گشت خاموش و دگر دم در کشید

103103

دم فرو بست و درین محکم ستاد

مهر اسرار خدا بر لب نهاد

104104

شاه چون دریافت خاموشی آن

گشت آشفته ز بیهوشی آن

105105

هرچه گفت او را جواب او نداد

شه از این حالت بسی شد نامراد

106106

اهل ساز و اهل جشن اهل علوم

جملگی کردند پیش او هجوم

107107

تا شود از صحبت این جمله شاد

وز پریشانی شود او را گشاد

108108

این همه حاضر شد وسودی نداشت

درد او زین هیچ بهبودی نداشت

109109

بعد از آن شخصی عزایم خوان رسید

گفت او را سایهٔ دیوان رسید

110110

من عزایم خوانم و در وی دمم

نیک گردد نقد شاه عالمم

111111

چون امیران جمله خودترسان شدند

جمله پیش آن عزایم خوان شدند

112112

زان عزایم کم نشد هم درد عشق

خود عزایم خوان نباشد مرد عشق

113113

شاه عاجز گشت در احوال او

ماند سرگردان عجب در حال او

114114

شاه گنج بیکران کردش نثار

هیچ درویشی نماندش در دیار

115115

جمله را زر داد و منعم کرد و گفت

خود دعا گوئید بر جانش نهفت

116116

این همه از برکت اسرار اوست

دید او ازمعنی دیدار اوست

117117

رفت پیش پیر او آن شاه و گفت

نقد من خاک درت ازدیده رفت

118118

هرچه می‌گوئی ز تو می‌بشنود

غیر روی تو بکس می ننگرد

119119

رحم کن بر جان من ای پیر راه

گوی با او تا کند در من نگاه

120120

خود بفرما تا سخن گوید بمن

بعد از آن در جان من گیرد وطن

121121

گفت پیر راه با شاه جهان

صبر کن تا حال او گردد عیان

122122

سیر فرمایش بهر سوئی ز دهر

تا ببیند جملگی آثار شهر

123123

چون عجایب بیند او گوید سخن

سرّ این معنی بدان و فهم کن

124124

کرد آن شهزاده را آن شه سوار

سیر می‌کردند در هر مرغزار

125125

پس روان گشتند شاه و شهریار

سیر می‌کردند اندر لاله زار

126126

پیشتر میراند آن شاه وحید

ناگهان درّاج بانکی در کشید

127127

سوی آن جنگل روان بشتافتند

چون طلب کردند او را یافتند

128128

چون گرفتندش فتاد انرد بلا

دید چون شهزاده آن درّاج را

129129

گفت ای گشته مقیم بیشه تو

چونکه خاموشی نکردی پیشه تو

130130

گر تو خود خاموش میبودی چنین

دشت و بیشه بُد ترا زیر نگین

131131

خود نبود این ذوق خاموشی ترا

اوفتادی لاجرم اندر بلا

132132

این زمان از گفت خود داری فراق

خود ندانستی تو ذوق اشتیاق

133133

از زبان کردی تو سر رادر زیان

این معانی را ندانستی بیان

134134

این زمان کردی تو خود را سوگوار

می‌برندت پای بسته زیردار

135135

این زمان کردی دل خود را کباب

چون بدادی تو جواب ناصواب

136136

تو زگفت خود شدی در دام و بند

از سخن گفتن فتادی در کمند

137137

از زبان خودفتادی در رسن

خود زبان تو بود سردار تن

138138

هر زیان بینی تو هست او از زبان

باشد اندر پیش من این سرعیان

139139

شه شنید این نکتهٔ آزاده را

قصّهٔ درّاج و آن شهزاده را

140140

چون سخن گفتن شنید او از ولد

کرد شکر خالق فرد صمد

141141

گفت دادی هر چه جستم ای الاه

هست لطفت جمله اشیا را پناه

142142

پس بگفت آن شه بفرزند عزیز

کای تمامی گشته خود عقل و تمیز

143143

چون در این مدت چنین صامت بدی

شکر کاین ساعت چنین گویا شدی

144144

حال خود را گوی با من ای پسر

تا که گردد کشف بر من این خبر

145145

شاهزاده چون نداد او را جواب

باز شاه اندر تعجّب اوفتاد

146146

خلق می‌کردند با نطق و بیان

قصهٔ درّاج را با شه عیان

147147

شاه گفتا گوی با من یک سخن

این دل آشفته‌ام را شاد کن

148148

گر نگوئی تو سخن با من بلند

خویش رادر خاک و خون خواهم فکند

149149

هرچه شه گفت او جواب شه نداد

همچو طفلانی که مادر نوبزاد

150150

شاه ازین معنی برآشفته نگشت

هم بچوبش کوفتند و هم بمشت

151151

پس گشاد از شرم درج با گهر

گفت کز گفتار کم یابم ثمر

152152

گفته استادم بمن کاندر جهان

کس زناگفتن ندید آخر زیان

153153

هست خاموشی رهائی از همه

عاقبت بینی جدائی از همه

154154

هست خاموشی همه فرزانگی

گرچه باشد ظاهرش دیوانگی

155155

شد خموشی ملکت جم در نگین

باشد اسرار خدا با وی یقین

156156

هست خامش آیهٔ صنع خدا

در همه معنی بود او مقتدا

157157

هست خامش از همه غوغا خلاص

فارغ است ازگفتگوی عام و خاص

158158

هست خاموشی ره مردان راه

این معانی کس نداند غیر شاه

159159

هست خاموشی طریق اولیا

شاهد این قول باشند انبیا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بود شیخی عابد و بس پارسا

بود او مشهور از اهل صفا

عطار»مظهرالعجایب»بخش 55 - قصه شیخ شقیق بلخی و هارون الرشید، و بیان نمودن ربقه امام معصوم موسی کاظم علیه السلام و منصور حلاج و تمثیل آنکه آشنا بیگانه را راه به آشنائی می‬نماید و بیگانه آشنا نمی‬شود

اگلی نظم

هست خاموشی نشان اهل راز

باش دایم از خموشی درگداز

عطار»مظهرالعجایب»بخش 57 - قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «من صمت نجی» صدق نبی الله

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور