صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 53 - تمثیل در فرستادن عقل و حیا و علم از حضرت عزت بحضرت آدم (ع)

بخش 53 - تمثیل در فرستادن عقل و حیا و علم از حضرت عزت بحضرت آدم (ع)

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چون ز عزّت خلعت آدم بداد

تاج اسرارش روان بر سر نهاد

2

گفت ای جبریل این سه تحفه را

بر بنزد آدم خاکیّ ما

3

گوی کاین سه تحفه از حق آمده

از برای دید مطلق آمده

4

تا بتو باشند خود یار وندیم

هم بتو باشند در معنی مقیم

5

تو بایشان باش و با ایشان نشین

تا که حاصل گرددت اسرار دین

6

پس نظر کرد آدم معنی در آن

دید نور عالم معنی در آن

7

گفت آدم با ملایک در ملا

کاین سه جوهر را که آمد از خدا

8

عقل خواهم تا جدار من شود

علم خواهم در دلم محکم شود

9

خود حیا را جابچشم خویش کرد

او نظر در حرمت او بیش کرد

10

منزلی کردند خود هر یک قبول

شرح این معنی همی داند رسول

11

گفت هر کس علم دارد جان بود

خود حیا یک شعبه از ایمان بود

12

هر که او با عقل باشد متّقی است

این شقاوت بیشکی از احمقی است

13

هر کرا با عقل همراهی بود

دیدنش از ماه تا ماهی بود

14

هر کرا علم از معانی بوده است

عالم و اسرار دانی بوده است

15

هر کرا عقل و حیا همراه اوست

آدم معنی دل همراه اوست

16

هر که دارد عقل و دین همراه اوست

خود مقام فضل منزلگاه اوست

17

عقل با علم و حیا چون جمع شد

سینه‌ها روشن از او چون شمع شد

18

هر که دارد عقل این دو پیروند

پس حیا و علم باوی بگروند

19

هر که دارد عقل راه شه رود

نی چو بی‌عقلان درون چه رود

20

رو تو از بی‌عقل و نادان کن کنار

تا چو حیوان می نباشی در قطار

21

خود حیا اهل معانی را بود

علم و عقلت از حیا ظاهر شود

22

جان من دان پرتو انوار اوست

زانکه او را علم معنی یار اوست

23

عقل با علم و حیا همخانه شد

هم می و میخانه و جانانه شد

24

از من و میخانه عشق آمد برون

گشت او درملک معنی رهنمون

25

گفت با جان که بیا تا برپریم

خرقهٔ تن را سراسر بردریم

26

خیز تا با هم می معنی خوریم

پس بسوی ملک معنی ره بریم

27

دل ز باطل پاک کن آنگه درون

تا نیندازندت از خانه برون

28

ظاهر و باطن بمعنی پاک ساز

بعد از آن اندر مساجد کن نماز

29

گر نماز پاک خواهی پاک شو

ورنه اندر بند جسمت خاک شو

30

گلشن جان را بعشقش پاک دار

تا بروید گل بمعنی صدهزار

31

شوق ما از حالت مستان بود

جان ما از شوق او نالان بود

32

سرّ اسرارش نهانی آمده

جوهر ذاتش عیانی آمده

33

صدهزاران راز دارم در دورن

لیک بستم باب معنی از برون

34

ای همه مشغول صورت آمده

جملگی محض کدورت آمده

35

در نظر غیر خدا را پست کن

دفتر معنی ما را دست کن

36

تو بخوان و گوش کن اسرار من

تا بیابی کلبهٔ عطّار من

37

کلبهٔ عطّار جای عاشقانست

واند او ظاهر سرور عارفانست

38

اهل صوت نیست اندر منزلم

گفتهٔ ایشان نباشد حاصلم

39

من از این صورت برون رفتم تمام

صورت و معنی او دارم مدام

40

من کتاب صورت خود شسته‌ام

چشم صورت بین خود را بسته‌ام

41

علم حال من همه عالم گرفت

بلکه تار و رشته آدم گرفت

42

علم من در عرش حوران خوانده‌اند

نی گرفتاران دوران خوانده‌اند

43

علم صورت از رهت بیرون برد

علم معنی بر سر گردون برد

44

علم صورت معنیت ویران کند

صد هزاران رخنه در ایمان کند

45

علم صورت اهل صورت را نکوست

لیک در معنی بغایت نانکوست

46

علم معنی در دل خود جای کن

علم صورت را بزیر پای کن

47

علم معنی را بخود همراه بین

علم صورت را ز بهر جاه بین

48

علم معنی عشق رادارد عیان

علم صورت عقل را دارد زیان

49

علم معنی عالم جانها گرفت

علم صورت در زمین مأوی گرفت

50

علم معنی خود حیا در چشم داشت

علم صورت تخم جهل و عجب کاشت

51

علم معنی کرد جانم را شکار

تا دهد او را بباز شهریار

52

علم معنی آمد و شیطان گریخت

در درون من همه ایمان بریخت

53

علم معنی آمد و عالم گرفت

در حقیقت کشور آدم گرفت

54

علم معنی آمد و جانیم داد

مهر سلطان در درون من نهاد

55

علم معنی آمد و گفتار شد

پیش احمد آمد و کردار شد

56

علم معنی سرفراز دین ماست

در دو عالم آیهٔ تلقین ماست

57

علم معنی با دل من راز گفت

قصّهٔ آدم بیک دم باز گفت

58

علم معنی عشق را در برگرفت

رفت و کیش ساقی کوثر گرفت

59

علم معنی کفر ودین از من ربود

گفت رو این دم بکن حق را سجود

60

علم معنی آمد و احمد شنید

گفت با حیدر نبی در عین دید

61

علم معنی آمد و شرعش گرفت

بعد از آن از اصل و از فرعش گرفت

62

علم معنی با محمّد راز گفت

بعد از آن با شاه مردان بازگفت

63

علم معنی کرد درعالم ظهور

بعداز آن او برد موسی را بطور

64

علم معنی بود اسرار خدا

علم معنی بود انوار هدی

65

علم معنی مصطفی را شرع داد

بعد از آن با مفتی ما فرع داد

66

علم معنی با علی همراه بود

خود نبیّ الله از آن آگاه بود

67

علم معنی را رسول الله دید

او علی را اندر آن همراه دید

68

علم معنی را که این عطّار گفت

جملگی از گفتهٔ کرّار گفت

69

علم معنی کاف و ها یا عین و صاد

هست در معنی بقرآنت گشاد

70

علم معنی در طریقت راست بود

در نهان سرّ حقیقت را نمود

71

علم معنی در دلم معنی شکافت

بعد از آن در مظهر انسان بتافت

72

علم معنی را زمعنیها بپرس

در حقیقت روز از نادا بپرس

73

علم معنی خود کلام الله خواند

بر زبان ذکر ولیّ الله خواند

74

علم معنی گشت در بازار عشق

یافت اوسر رشتهٔ اسرار عشق

75

علم معنی راه هدایت کار کن

خیز ورو خود را باو تو یار کن

76

علم معنی پادشاه علم بود

ز آن فقیر بینوا را حلم بود

77

علم معنی کاروان سرّ غیب

دامن من چاک کرده تا به جیب

78

علم معنی را بدل عطّار یافت

زان معانی گوهر اسرار یافت

79

علم معنی را شریعت خانه‌ای

غیر آن خانه همه ویرانه‌ای

80

علم معنی خانهٔ دلها گرفت

واندر آنجا منزل و مأوی گرفت

81

علم معنی گوش کرده جبرئیل

هست گفتار نبیّ الله دلیل

82

علم معنی قاف تا قاف آمده

ز آن همه معنی می صاف آمده

83

علم معنی در درونم زد علم

ز آن سبب برهم زنم لوح و قلم

84

علم معنی بود اسرار نهفت

شاه مردانش درون چاه گفت

85

علم معنی نی شد و آواز کرد

اهل معنی را بخود همراز کرد

86

علم معنی گشت بانی همنشین

این زمان گفتار او در من ببین

87

علم معنی را ندانستی چه بود

خویش را بر باد دادی همچو دود

88

علم معنی با علی گفتا نبی

این چنین اسرار کی داند ولی

89

علم معنی مرتضا(ع) را جام داد

بعد از آن در راه او آرام داد

90

علم معنی با علی اسرار گفت

بعد از آنش حیدر کرّار گفت

91

علم معنی با علی (ع) همدم شده

در میان جان و دل محرم شده

92

علم معنی پیش او خود روشن است

بعد از آن در جان عاشق روزن است

93

علم معنی را ز مظهر پرس و رو

و آنگهی اسرار ربّانی شنو

94

علم معنی را ز مظهر گوش کن

بعد از آن چون جوهری در گوش کن

95

علم معنی را عبادتخانه‌ایست

واندر آن خانه خدا را دانه‌ایست

96

علم معنی را محبّت دانه شد

بعد از آنش آدمی همخانه شد

97

علم معنی گفتگو دارد بسی

مثل این مظهر ندارد خود کسی

98

علم معنی رو بخود همراه کن

بعد از آنی جان ودل آگاه کن

99

علم معنی گفتگو دارد بسی

خود نخوانده مثل این مظهر کسی

100

علم معنی مهدیم دارد بغیب

زآنکه آن شه سرّها دارد بجیب

101

علم معنی داشت حیدر در یقین

زآنکه او بد مظهر اسرار دین

102

علم معنی دان تو علم اوّلین

هم باو ختم است علم آخرین

103

علم معنی دان تو باب اولیا

زآنکه او بوده است نفس مصطفی

104

علم معنی دان که معنی روح تست

شهسوار لو کشف خود نوح تست

105

علم معنی مهدی من شد بعلم

هست از مهدی مرا خود علم و حلم

106

علم معنی مهدیم دارد ز غیب

زانکه آن شه سرّها دارد به جیب

107

علم معنی دان و ترک جاه کن

خیز و فکر توشهٔ این راه کن

108

علم معنی دان و سرگردان مشو

همچو کوران جهان ترسان مشو

109

علم معنی دان و راه حق برو

و از ولیّ الله کلام حق شنو

110

علم معنی دان چو شاه لو کشف

تا شود بر تو حقایق منکشف

111

علم معنی دان و از صوری گذر

تا خلاصی یابی از نار سقر

112

علم معنی دان و از بد کن حذر

زآنکه ایندنیا ندارد ره بدر

113

علم معنی دان وخارج را مبین

گر همی خواهی که بایش پاک دین

114

علم معنی دان و از صورت گذر

زانکه صورت بین شده خود در بدر

115

علم معنی دان و معنی فاش کن

همچو منصوری که گفته است این سخن

116

علم معنی دان و از خود کن حذر

زآنکه خود بین را نباشد ثمر

117

علم معنی دان که معنی سهل نیست

همچو صوری او همه بر جهل نیست

118

علم معنی دان و راه شرع رو

تابری از جمله اهل دین گرو

119

علم معنی دان بحکم مرتضی

گر همیخواهی که باشی باصفا

120

علم معنی دان زجعفر در جهان

زآنکه با او بوده علم حق عیان

121

علم معنی دان وصادق را شناس

پس ز علم او بنه در دین اساس

122

علم معنی دان و خاک راه باش

تو محبّ و دوستدار شاه باش

123

علم معنی دان و خود را تو مدان

زانکه این دانش ترا دارد زیان

124

علم معنی دان و حق در خویش بین

زآنکه این معنی ندارد خویش بین

125

علم معنی دان و عقل از حال گیر

وانگهی گفت مرا زو فال گیر

126

علم معنی دان و چون عطار باش

در میان چشم دل دیدار باش

127

علم معنی دان و چون خورشید شو

پس برو در ملک او جمشید شو

128

علم معنی دان و رفض او مبین

زآنکه دارد دُرّ حق را در نگین

129

علم معنی دان به نورم در سخن

این معانی خود زجوهر فهم کن

130

علم معنی دان وفتوی گوش کن

حبّ او باشد مرا خود بیخ دین

131

هر که دارد حبّ او ایمان برد

ورنه ایمانش همه شیطان برد

132

رو تو حبّش در درون دل بکار

تا درخت نور بینی بی شمار

133

رو تو حبّش دار و صیقل زن دلت

تا نروید خار غفلت ازگلت

134

راه او را جو اگر مرتد نه‌ای

همچو مفتی زمان تو رد نه‌ای

135

ازمنافق دور باش او را مبین

گر همی خواهی که باشی پاکدین

136

رو تو شهبازی بمعنی پر برآر

ورنه باشی در دو عالم خوار و زار

137

ای پسر تو روح را شهباز کن

نه مثال خرمگس پرواز کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شو مطیع مصطفی و مرتضی

زآنکه حق گفته بقرآنشان ثنا

عطار»مظهرالعجایب»بخش 52 - ترغیب نمودن طالبان براه حق و بیان مستی و شور کردن، وظهور ولایت ولی را در هر نشأه بازنمودن، و شرح حال خود بر آن افزودن

اگلی نظم

روح تو شهباز علوی آمده است

او شهنشاه سماوی آمده است

عطار»مظهرالعجایب»بخش 54 - در بیان روح و جسم و نقصان نفس، و گرفتاری روح باو و رهائی یافتن ببرکت متابعت شاه اولیا

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور