صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 52 - ترغیب نمودن طالبان براه حق و بیان مستی و شور کردن، وظهور ولایت ولی را در هر نشأه بازنمودن، و شرح حال خود بر آن افزودن

بخش 52 - ترغیب نمودن طالبان براه حق و بیان مستی و شور کردن، وظهور ولایت ولی را در هر نشأه بازنمودن، و شرح حال خود بر آن افزودن

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شو مطیع مصطفی و مرتضی

زآنکه حق گفته بقرآنشان ثنا

22

تو ثنای شه بجان پیوند ساز

تا شود پیوند تو با اهل راز

33

جمله عالم فتنه و غوغای اوست

در همه جا منزل و مأوای اوست

44

او ظهوری کرده درجانم بدهر

لاجرم اسرار ریزم نهر نهر

55

موج اسرارم نگر منصور وار

هر زمان نوعی دگر گیرد قرار

66

گاه عاشق گاه معشوق است آن

گه بأرض و گه بعیّوق است آن

77

گاه سلطان گاه رحمن گاه نور

گاه رفته در درون نار و شور

88

گاه ایمان گاه احسان گاه لطف

می‌رسد زو بر دل آگاه لطف

99

گاه روح و گه روان و گاه جان

گاه گشته در درون جان نهان

1010

گاه عیسی گاه موسی گاه طور

گاه کرده در درختی او ظهور

1111

گاه جود و گاه همّ و گاه غم

گاه بوده در معانیها کرم

1212

گاه ایمان گاه برهان گاه نوح

گاه دراجسام انسان روح روح

1313

گاه طوفان گاه باران گاه نم

گاه اندر جوش معنی همچویم

1414

گاه جام و گاه باده گاه خم

گاه در جای رسول او گشته گم

1515

گاه گویا گاه بینا در همه

گاه بوده چون شبان اندر رمه

1616

گاه زرع و گاه درع و گاه شرع

گاه اصل اندر یقین و گاه فرع

1717

گاه جید و گاه دید و گاه عید

گاه پیر و کرده عالم را مرید

1818

گاه سلطان گاه شاه و گاه میر

گاه او شاه دو عالم را وزیر

1919

گاه کان و گاه جان و گه روان

گاه در ملک معانی شه نشان

2020

گاه سال و گاه ماه و گاه روز

گاه هست از نور اعیان دلفروز

2121

گاه سرّ و گاه برّ و گاه فرد

گاه بوده با ملایک در نورد

2222

گاه نطق و گاه خلد و گاه حور

گاه کرده در دل انسان ظهور

2323

گاه روزی گاه رازی گاه سمع

گاه گردد در میان حکم جمع

2424

گاه راز و گاه ناز اندر عیان

گاه حیدر گاه شیری درجهان

2525

گاه مل گاهی گل است و گاه خار

گاه منصور آمده است و گاه دار

2626

گاه ذوق و گاه شوق و گاه روح

گاه بوده اهل معنی را فتوح

2727

گاه آدم گاه نوح و گاه دم

گاه بر لوح محمّد چون قلم

2828

گاه عصمت گاه رحمت گاه نام

گاه آمد همره احمد بجام

2929

گاه تاک و گاه باغ و گاه می

گاه رفته بر سر مستان که هی

3030

گاه اوّل گاه آخر گاه نور

گاه در کلّ جهان کرده ظهور

3131

گاه با من گاه بی من گاه من

گاه درملک معانی جان و تن

3232

اینکه من گفتم همه گفت وی است

این همه گفتار از گفت نی است

3333

من زنی این رازها بشنیده‌ام

بلکه در عین این معانی دیده‌ام

3434

گفتگویم نه همه هرجائی است

این همه افغان من از نائی است

3535

برده چون نائی ز چشم من رمد

آن دمم بیرون که بر من می‌دمد

3636

همچو حیدر بگذر از دنیای دون

تا نیاویزند ازدارت نگون

3737

حیدر از دنیا یکی در هم نداشت

تخم دین جز در زمین دل نکاشت

3838

بود او را مصطفی خوش همدمی

فاطمه او را بمعنی محرمی

3939

بوده سبطینش ز محبوبان حق

کس نبرده در جهان زیشان سبق

4040

این منم از درس ایشان برده بهر

خشک لب بنشین تو در نزدیک نهر

4141

نهر خود پر آب کن از بحر من

یا برون آ یک زمان از شهر تن

4242

هرکه با من باشد او همچون من است

در درون او زمعنی روزن است

4343

شهر من شهر امیر است ای پسر

تو نداری خود ز شهر من خبر

4444

شهر من تون است و نیشابور هم

در زمین طوس گشتم محترم

4545

خاک این وادی به از کلّ جهان

این معانی را نمی‌دارم نهان

4646

همچو مکّه طوس باشد جان ملک

چون رضا گشته در آن سلطان ملک

4747

ملک من دارد دونقد مرتضی

آن یکی محروق و آن دیگر رضا

4848

ملک ما را بر همه جافخرهاست

ز آنکه سلطان خراسان فخر ماست

4949

چون محمّد میر نیشابور شد

از قدومش آن زمین پر نور شد

5050

از جفا چون گشت محروقش لقب

سوخت جان بیدلان ازتاب و تب

5151

من از آن خاکم که خاکم نور باد

دایماً این ملک ما معمور باد

5252

زید سلطان را زیارت کن بتون

گر تو خودهستی بمعنی رهنمون

5353

سرخ کوهک گشت چون ارزنده‌اش

گشته سلطانان عالم بنده‌اش

5454

اصل من از تون معمور آمده

مولدم شهر نشابور آمده

5555

هست نام من محمّد ای سعید

شد فریدالدّین لقب از اهل دید

5656

من زباب علم عطّار آمدم

لاجرم گویای اسرار آمدم

5757

من شدم عطّار و عطّار آن من

من بدم اسرار و اسرار آن من

5858

من بحکمت گفتم این اسرار را

تا شوی یار و شناسی یار را

5959

یار احمددان و حیدر را بهم

یارت ایشانند از حق محترم

6060

یار صورت گرچه هست این باوفا

یار معنی بود با او مصطفی

6161

مصطفی و مرتضی خود بی‌شکی

بوده اندر صورت و معنی یکی

6262

آل احمد خود همه جان منند

خود یکی‌اند ار بصورت بس تن‌اند

6363

در هدایت معنی ایشان یکی است

کور آن کو را در این معنی شکی است

6464

من که گویم مدح ایشان در سخن

برکنم بنیاد خصم از بیخ و بن

6565

رو منافق حبّ ایشان کن بدل

تا نباشی پیش عزت خود خجل

6666

خود منافق را نباشد دین درست

زآنکه میراثی بود بغض‌اش نخست

6767

از منافق ای برادر دور باش

تانگردی از رفاقت مبتلاش

6868

دان منافق را تو در دین رو سیاه

چون خرلنگ اوفتد آخر بچاه

6969

دان منافق همچو نار و همچو دود

روگریز از صحبت او خود تو زود

7070

دان منافق را تو زنبوران زرد

سالکان را ریش زخم نیش کرد

7171

ای منافق هست کردار تو ننگ

همچو حجّاج آمدی در دین تو لنگ

7272

خود منافق نیش دارد در بغل

تا زند بر رهروان نیش آن دغل

7373

نیش او زهر است و گفت من دوا

تو روان برخیز و نزد من بیا

7474

تا ببینی شهد زنبوران عشق

بر دلت ریزد ز جان باران عشق

7575

دین مادر اصل وصلی داشته

وصل آمد هر که اصلی داشته

7676

آدم صورت نباشد آدمی

کی شوند این مردم بدآدمی

7777

هرکه در صورت بماند بد بود

معنی آمد نیک و صورت رد بود

7878

چون گل آدم باسرار او سرشت

وز نفخت فیه من روحی نوشت

7979

پس بحکم حق ملایک سجده‌اش

جمله کردند و بداداین مژده‌اش

8080

که ترا چون حق ز گل پرداختند

بر همه عالم خلیفه ساختند

8181

حق بآدم گفت از گندم حذر

تا نیفتی از بهشت ما بدر

8282

رو کن از گندم حذر با حق نشین

تا شوی واصل تو در حقّ الیقین

8383

رو تو چون حیدر مخور گندم بدهر

تا نبینی در درونت نیش زهر

8484

چون زگندم دور کردی نفس را

با حیا و علم باشی آشنا

8585

یعنی از فرمان مکن تو انحراف

تا نگردی مبتلا اندر خلاف

8686

چون خلافی از تو ناگه سر زند

خطّ عصیان بر جبین تو کشد

8787

همچو شیطان کو ز امر انکار کرد

گشت ملعون چونکه استکبار کرد

8888

سر نپیچی هرگز از فرمان دمی

تاشوی درملک معنی محرمی

8989

هست فرمان الهی آنکه تو

تابع احمد شویّ و آل او

9090

هرکرا علم و حیا همره بود

از یقین او تابع آن شه بود

9191

بعد از آن آید حیا نزدیک عقل

تابگیرد از علوم عقل و نقل

9292

علم از آدم دان که حق داده بوی

من نگویم کز کجا بوده است و کی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن امیری کو بود در راه حق

برده از کلّ خلایق او سبق

عطار»مظهرالعجایب»بخش 51 - بیان سر لو کشف نمودن علی علیه السلام و به عین الیقین، عالم بعلوم آن بودن

اگلی نظم

چون ز عزّت خلعت آدم بداد

تاج اسرارش روان بر سر نهاد

عطار»مظهرالعجایب»بخش 53 - تمثیل در فرستادن عقل و حیا و علم از حضرت عزت بحضرت آدم (ع)

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور