صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 65 - در پند پدر فرزند را

بخش 65 - در پند پدر فرزند را

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای پسر این پند از من گوش کن

فرد شو پس جام وحدت نوش کن

22

هر که پندم را درون جان نهد

پای خود را برتر از کیوان نهد

33

هر که پندم را بداند چون حکیم

کار او گردد به عالم مستقیم

44

اولا حق را بدان چون مصطفی

غیر حق را تو مدان در هیچ جا

55

غیر حقّ را از دل خود دور کن

باطن از ذکر خدا معمور کن

66

پند دویم خویش را آگاه کن

نفس را بشناس و عزم راه کن

77

چونکه بشناسی تو نفس خویش را

با خدای خویش گردی آشنا

88

پند سیم در طریقت خود بکوش

در حقیقت جام وحدت را بنوش

99

در حقیقت سرّ حقّ را فهم کن

دم نگهدار و ازو خود وهم کن

1010

سر نگهدار و ز معنی دم مزن

کاروان عشق را بر هم مزن

1111

هر که او سر معانی را نهفت

غیر حقّ را از درون خویش رفت

1212

پند چارم هر چه گوئی نیک گوی

تا بری از اهل معنی زود گوی

1313

گوی معنی مرد نیکو گوی برد

زآنکه در ذات خدا او بوی برد

1414

هر که او را گفت نیکو آمده

خود زبان او سخنگو آمده

1515

پند پنجم در نصیحت کوش و علم

تا برندت جانب جنّت به علم

1616

هر که او علم نصیحت گوش کرد

خویشتن را او ز اهل هوش کرد

1717

علم باید همچو منصور ای پسر

تا بیابی از وجود خود خبر

1818

پند سادس آنکه قدر خویش دان

تا نیابی اندر این دنیا زیان

1919

قدر مردم نیز هم باید شناخت

مردمان را باید از پرسش نواخت

2020

قدر درویشان دین واجب شمر

تا نیفتی همچو بی دین در سقر

2121

روز اهل الله این اسرار پرس

بعد از آنی کلبهٔ عطّار پرس

2222

پند هفتم راز خود با کس مگوی

تا که سرگشته نگردی همچو گوی

2323

وآنکه راز خویش را کرد آشکار

پا و سر ببرید او را مرد کار

2424

چونکه بی پا گشت و بی سر در جهان

می‌کند اسرار معنی را بیان

2525

داغها بر جان او از نازشش

مرد و زن نالیده‌اند از نالشش

2626

من فغان دارم ز داغش در جهان

چند گویم من به تو ای بی‌زبان

2727

تو چه دانی حال اهل درد را

زانکه بی دردی ندیدی مرد را

2828

مرد حق آنست کو با درد زاد

سوزش اسرار او در می‌ فتاد

2929

بعد از آن عارف چو آن می نوش کرد

همچو نی او عالمی پرجوش کرد

3030

پند هشتم باش با دانا قرین

تا به نام نیک باشی همنشین

3131

هر که با انسان کامل همره است

حق تعالی از وجودش آگه است

3232

هر که با دانا بود دانا شود

او به قرب سرّ او ادنی شود

3333

هر که با اهل دلی دارد نشست

تیر او از چرخ چاهی درگذشت

3434

رو تو کنجی گیر با اهل دلی

تا بیابی از دو عالم حاصلی

3535

رو تو انسان باش و از حیوان گریز

تا بیابی هول روز رستخیز

3636

هر که او در صحبت نیکان نشست

علم معنی را درآورد او به شست

3737

هر که او شد همنشین اهل راز

دایم او باشد به معنی در نماز

3838

آن نماز او بود در شرع راست

دیدهٔ توحید خود نور خداست

3939

پند تاسع رو ز بد کن احتراز

هست این معنی به پیش اهل راز

4040

از بدان بگریز و با نیکان نشین

تو ایاز خاص باش و شاه بین

4141

هر که بد کرد و بدان را بد نگفت

گشت شیطان خود به او صد بار جفت

4242

گر همی خواهی که رحمت باشدت

بر سرت خود تاج عصمت باشدت

4343

منع بد کن در جهان و راست باش

بندهٔ حق را به حق درخواست باش

4444

پند عاشر زود جهد خیر کن

بعد از آن در ملک معنی سیر کن

4545

هست خیر افزودن عمر عزیز

خیر باشد پیش بعضی از تمیز

4646

خیر باشد خود ستون دین تو

خیر باشد در جهان تلقین تو

4747

خیر باشد شاهی دنیا و دین

خیر باشد با شریعت همنشین

4848

خیر باشد در طریقت راهبر

خیر باشد در حقیقت تاج سر

4949

خیر باشد همنشین مرد حق

خیر برده از سلاطین‌ها سبق

5050

یازده پندم مکن از کف رها

تا خلاصی یابی از نفس و هوا

5151

یک ببین و یک بگو نه بیش و کم

تا نباشی پیش دانا متهّم

5252

مغتنم دان خدمت یاران دوست

این روش از مردم دانا نکوست

5353

خدمت مهمان تو واجب دان چو من

خود عزیزش دار چون جان در بدن

5454

در ده و دو هست پند من همین

زینهار از دشمنان دوری گزین

5555

دیو صورت دشمن جاهل بود

صحبت او مرد را مشکل بود

5656

سیزده پند من این باشد عیان

غیر حق چیزی نبینی در جهان

5757

رو تو حق را از کمال حق شناس

ز آنکه حق را می نیابی در لباس

5858

در درون خانهٔ دل کن نظر

تا ببینی نور او را چون قمر

5959

جمله عالم نور او بگرفته است

زاهد خود بین چه غافل رفته است

6060

چارده پند آنکه چون داری بقا

تو غنیمت دار عمر خویش را

6161

عمر خود در کسب معنی صرف کن

تا بماند در جهان از تو سخن

6262

گر تو عمر خویش را ضایع کنی

پس کجا تو خدمت صانع کنی

6363

چون جوانی ای پسر کاری بکن

پیر چون گشتی شود سردت سخن

6464

در جوانی کار این دنیا بساز

تا برون آیی ز کفر و جهل باز

6565

هر که او اندر جوانی کار کرد

نفس شوم خویش را رهوار کرد

6666

پانزده پندم بیا بشنو ز من

اعتماد خود مکن بر مرد و زن

6767

خود عوام الناس در دین جاهلند

زآنکه ایشان در طریقت غافلند

6868

صد زن نیکو به یک ارزن فروش

کار بند این قول و از من دار گوش

6969

راز هر کس را که زن دارد نگاه

کار خود را سازد او بی شک تباه

7070

گر کنی تو اعتمادت در جهان

هم به خود کن تا نیفتی در زیان

7171

رو تو سر را در گریبان کش چو من

پیش خود مگذار هرگز مرد و زن

7272

شانزده پندم بجو بی رنج و غم

تو تن خود پاک دار و جامه هم

7373

در شب تاریک ای یار نکو

زینهاری تو سخن آهسته گو

7474

کم خور و کم خسب و کم آزار باش

در شب تاریک خود بیدار باش

7575

زر به یاران خور به مسکینان بده

صرف کن چون جاهلان آنرا منه

7676

از برای اهل علم و فضل دار

تا بگیری آخرت را در کنار

7777

هفدهم پندم بدان ای محتجب

دایماً از اهل دل جانب طلب

7878

اهل دل باشند نعمتهای حقّ

تو ز درس اهل دل میخوان سبق

7979

تو مده سررشتهٔ ایمان ز دست

تا نیفتی تو از این بالا به پست

8080

هجدهم پندم به خلقان نیک باش

رو به ایشان تو به صورت کن معاش

8181

صورت خوبان بود پیشم نکو

هر که این مذهب ندارد وای او

8282

صورت نیکو ز کلک و دست کیست

سورهٔ یوسف نمی‌دانی که چیست

8383

جان من همراه خوبان می‌رود

همره خوبست آسان می‌رود

8484

خوب آن باشدکه با غیرت بود

بعد از آنش صورت و سیرت بود

8585

صورت و معنی بود یار و حبیب

او بود درد نهانی را طبیب

8686

نوزده پندم بیا در جان نشان

باب و امّت را تو خدمت کن بجان

8787

هر که خدمت کرد باب خویش را

حوریان گشتند با او آشنا

8888

هر که امّ خویش را بر سر نشاند

اسم نیکوییّ او جاوید ماند

8989

هر که باشد با ادب همراه او

بر فراز عرش باشد جاه او

9090

هر که دارد پرورش از مرد غیب

او ندارد در نهاد خویش عیب

9191

هر که را باشد ادب همراه او

بر فراز عرش زن خرگاه او

9292

هر که او در اصل معنی راه یافت

همچو سلمان و ابوذر شاه یافت

9393

هر که او وصلت به اهل راز کرد

حق ز بهرش باب جنّت باز کرد

9494

هر که را اقبال و نصرت یار شد

او ز عمر خویش برخوردار شد

9595

بیستم پند اینکه دایم بی سخن

خدمت استاد را شایسته کن

9696

هر که او اندر جهان استاد دید

کار خود را جمله با بنیاد دید

9797

هر که استادی ندارد مرده است

او به گور تن چو یخ افسرده است

9898

هر که او استاد یا پیری نداشت

او به عالم تخم نیکویی نکاشت

9999

هر که خواهد در جهان کردی کند

در نهانی خدمت مردی کند

100100

بیست و یک پندم بدان تو ای پدر

خرج خود را در خور دخلت شمر

101101

چونکه علمت نیست کمتر گو سخن

خرج خود در خورد دخل خویش کن

102102

هر که دخل از خرج خود کمتر کند

خادمان خویش را ابتر کند

103103

هر چه دانا گفت باید خواندنت

هر چه نادان گفت باید ماندنت

104104

دانش دانا ز دنیا برتر است

بلکه از عرش و ملک فاضلتر است

105105

بیست و دوم پند چون پندت دهم

از معانی شربت قندت دهم

106106

هرچه نپسندی به خود ای راز دان

خود به دیگر مردمان مپسند آن

107107

هرکه بشنید این ز غم آزاد شد

خود نبیّ المرسلین زو شاد شد

108108

من سخن را ازکلام حق کنم

مهر غیرش را ز دل مطلق کنم

109109

گفته است حق در کلام خویش این

رو تو «فی النّار یقولون» را ببین

110110

یا برو یا لیتنا از پیش گیر

تا نگرداند ترا شیطان اسیر

111111

چون اطعنا الله را دانسته‌ای

پس چرا در راه او آهسته‌ای

112112

اصل این آنست نیکویی کنی

طاعت حق را به جان خویی کنی

113113

هر که حق را با رسول او شناخت

غیر را از باطن خود دور ساخت

114114

تخم نیکی کار تا یابی ثمر

طاعتت کم بین به لطف حق نگر

115115

اصل این آنست با خلق خدای

باطن خود را کنی خوش آشنای

116116

خلق را از خود میازار و برو

جان جانان دار و با جان در گرو

117117

صدهزاران شمع باشد در جهان

جمله یک باشد به معنی این بدان

118118

لیک در معنی بزرگ و خرده هست

آن یکی خورشید و آن یک ذرّه است

119119

قطره و دریا همین حکم وی است

تو همی گویی که این قطره کی است

120120

تو نه دریا دیدی و نه قطره را

بلکه گم کردی تو خود آن ذرّه را

121121

حال آن کس چون بود بنگر تو هیچ

هیچ بر هیچ است آخر هیچ هیچ

122122

حیف باشد که کشی شمع خودی

بر طریق ظلم باشی و بدی

123123

بیست و سیم پند را از من شناس

اندر آن معنی بکن حق را سپاس

124124

چون که داده حق ترا وقت خوشی

همدم تو کرده یار بی غشی

125125

تندرستی و حضور خاطری

همزبانت نکته دانی حاضری

126126

گوشه‌ای و گوشه‌ای و گوشه‌ای

توشه‌ای و توشه‌ای و توشه‌ای

127127

این چنین دولت غنیمت دار تو

روز و شب پیوسته حق را شکر گو

128128

بیست و چارم پند من بشنو بجان

پس بود پند تو پند دیگران

129129

پند اگر گوید کسی را واعظی

آن بر احوال تو باشد حافظی

130130

حرف راز خویش و کار خود عیان

بر زنان و بنده و کودک مخوان

131131

تانگردی خوار و مسکین و حقیر

بعد از آن جویی ز احمق دستگیر

132132

بیست و پنجم پند درویشان خوش است

خود مقام صلح با خویشان خوش است

133133

دیگری از جمع بی اصلان وفا

زینهاری تو مجو در ملک ما

134134

خود وفا بد اصل را نبود بدان

هست پیش اهل دل این خود عیان

135135

شد وفا پیش محقّق ای پسر

رو وفا از او بجان خود بخر

136136

یار ما باشد وفادارم هله

از وفاداران نباشد خود گله

137137

هر چه آید بر سرت رو صبر کن

خود گله نبود ز یار خوش سخن

138138

خود درخت اصل دارد بار ها

خود به موسی گفته او اسرار ها

139139

کمتر از چوبی نه‌ای ای روح پاک

من ز دست تو کنم این جامه چاک

140140

جنگ با ارباب ایمان نیک نیست

ساختن ایوان و کیوان نیک نیست

141141

جنگ باید بهر بی دینان دین

خود مسلمان را نباشد هیچ کین

142142

جنگ را بگذار و خوش کن آشتی

نیک بین چون تخم نیکی کاشتی

143143

اصل ایمان آن که بی آزار باش

دایم از آزار جو بیزار باش

144144

بیست و شش پندم شنو آزاد باش

در مقام تنگنایی شاد باش

145145

کدخدا در خانهٔ مردم مرو

کشتزار خویش را خود کن درو

146146

هیچکس از خویش و از بیگانه‌ات

خود نسازی کدخدای خانه‌ات

147147

هست این ها بهر فرزند ای پسر

چونکه پیدا شد غم ایشان بخور

148148

ورکنی فرزند خود را کدخدا

در شریعت شو تو او را رهنما

149149

تا سلوک او همه نیکو بُوَد

با عیال خویشتن خوشخو بُوَد

150150

بیست و هفتم پند بشنو بی‌قصور

بد مکن با کس که تا بینی حضور

151151

بد مکن زنهار در نزدیک خلق

تا نیفتد رشتهٔ قهرت به حلق

152152

کذب را اندر زبان خود میار

تا نگیرد دیدهٔ صدقت غبار

153153

غیبت کس را برون کن از دلت

تا درآید رحمت حق از گلت

154154

رو تو در راه شریعت فرد شو

طالب مردان کوی درد شو

155155

چند باشی همچو زن نادان بیا

خود زبان بد برون کن همچو ما

156156

از زبان بی‌زبانان گو سخن

وآن سخن را رو تو نیکو فهم کن

157157

راز را در شرع مبهم گفته‌اند

دُر به اسرار حقیقت سفته‌اند

158158

ز آنکه قدر دُر چه داند مفلسی

باید آن را عارفی نه هر کسی

159159

خر چه داند قدر زر را ای پسر

عام داند مهره خر را ای پسر

160160

بیست و هشتم پند برگویم ترا

کز پی دنیا مدو تو جابجا

161161

چند زر پیدا کنی از بهر جاه

جان و جسمت در طلب گشته تباه

162162

عاقبت در صد پشیمان آردت

بلکه خود در پیش شیطان آردت

163163

گویدت ای وای بر احوال تو

حال تو از حبّ زر شد نانکو

164164

من ز فرمانش چو سر بر تافتم

این همه گنج فراغت یافتم

165165

کار آن باشدکه برخوانی کلام

کاندر آن باشد رضای حق تمام

166166

در عبادت کوش و در کار خدا

پیشهٔ خودساز شرع مصطفی

167167

بیست و نه پندم بیا بشنو تمام

پیش بداصلان مکن هرگز مقام

168168

خود به ایشان ای پسر خویشی مکن

رخنه در اطوار درویشی مکن

169169

بیخ دین خشکست خود بد اصل را

دان که او قابل نباشد وصل را

170170

هر که دارد اصل او قابل بود

در مقام نیستی واصل بود

171171

هرکه او را اصل ایمان همره است

او ز اصل کارخانه آگه است

172172

تو ز بد اصلان ببُر پیوند را

دور گردان از بر خود گند را

173173

پند سی‌ام گوش کن فرزند من

کرده‌ای از مهر چون پیوند من

174174

پند دارم من ز گفت اولیا

با تو گویم تا بگوئیَم دعا

175175

زآنکه پند از جان مشفق دادمت

سی پیام از علم ناطق دادمت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بود شیخی همچو شبلی پارسا

حق تعالی داده بود او را صفا

عطار»مظهرالعجایب»بخش 64 - تمثیل قبول پند و نصیحت دادن شیخ نظام الدین حسن صفا فرزند خود را و در آئینه قابلیت آن فرزند تأثیر کردن و قبول نمودن او آنرا

اگلی نظم

تو خدا را از یقین خود شناس

باش از قهرش همیشه در هراس

عطار»مظهرالعجایب»بخش 66 - ***

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور