صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 15 - در سوخت و کشتن اهل خلاف درویشی را بجهة ذکر حدیث الولایة افضل من النبوة

بخش 15 - در سوخت و کشتن اهل خلاف درویشی را بجهة ذکر حدیث الولایة افضل من النبوة

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

آن دگر گفتا ولایت افضل است

ز آنکه این قول از کلام مرسل است

22

آن یکی گفتا ولایت زان کیست

آن دگر گفتا که در شأن علیست

33

حضرت شاه ولایت نام اوست

در جهان جان همه پیغام اوست

44

شاه دین اسرار حق با من بگفت

وین معانی را ز غیر حق نهفت

55

شاه من با جبرئیل این راز گفت

راه معنی را بعرفان باز گفت

66

شاه من حق را بدید و حق بگفت

هم بحق او گفت و هم از حق شنفت

77

انبیا جانند و شاهم جان جان

گر نمی‌دانی بیا مظهر بخوان

88

شاه من اندر ولایت سرور است

هر که این را می نداند کافر است

99

شاه من دارد ولایت زانمّا

رو بخوان در نصّ قرآن هل اتی

1010

تا بدانی این ولایت زان کیست

این ثنا از قول حق در شان کیست

1111

حق ترا قفلی عجب بر جان زده

راه دینت بیشکی شیطان زده

1212

بستر مادر تو را خود پاک نیست

گر تو را مردود گویم باک نیست

1313

من همی گویم امام حق علیست

دردو عالم بیشکی او خود ولیست

1414

چونکه بشنیدند ازو جمع کبار

خود زدند او را به زاریهای زار

1515

دست بستند و گرفتندش بزور

پیش شیخ وقت بردندش بزور

1616

شیخ گمره گفت ای مردود دین

این سخن هرگز نباشد از یقین

1717

این ولایت را که گفتی نیست آن

این ولایت را بگویم از عیان

1818

این ولایت حق پیغمبر بود

پیش اهل سنّت آن باور بود

1919

زان نمی‌دانی امام خویش را

بیشکی افتادی از مادر خطا

2020

او خلیفه بود کی بود او ولی

این ولایت را نبی دارد جلی

2121

شیخ گفتا میدرم او را زهم

تا از این مشت رو افض وارهم

2222

گفت استر را برون آرید زود

تا برم او را به پیش شاه خود

2323

شیخ در نزد خلیفه شد روان

در عقب رفتند جمعی مردمان

2424

چونکه در گاه خلیفه شد پدید

گفت حاجب را بگو شیخت رسید

2525

چون شنید او نام شیخ و شاد شد

پس بنزد شیخ خود آزاد شد

2626

شیخ گفت ای حاکم امن و امان

این چنین رانده است شخصی بر زبان

2727

پس باو احوال را گفت او تمام

در برون درستاده خاص و عام

2828

پس خلیفه گفت یا شیخ کبار

من ازین مردم بسی کشتم بزار

2929

من ز اولاد علی هم کشته‌ام

تو نه پنداری که من کم کشته‌ام

3030

من بروی جملگی در بسته‌ام

تا ازین فتنه بکلّی رسته‌ام

3131

یک امیری بود پیش او بزرگ

بود اصل او همه از خیل ترک

3232

بود نام او اصیل مزد گیر

بود اصل او سمرقند ای فقیر

3333

گفت رو او را بکش آنگه بسوز

پس ازو چشم محبانش بدوز

3434

این سخنها هر که می‌گوید بکش

گر هزارند آن همه ور صد بکش

3535

پس بگفت آن شیخ بامیر این سخن

هست درکارت ثوابی جهد کن

3636

گر گناهی باشدت آید ز من

وامکن از گردن ایشان رسن

3737

چون بدید آن ناصر خسرو چنان

گفت دانائی به پیدا ونهان

3838

یا الهی من فقیر و بی کسم

باچنین مشتی منافق چون رسم

3939

یا الهی داد مظلومان بده

شیخ شیطان را چنین نصرت مده

4040

ز آنکه در ظلمش جهان گردد خراب

این دل بی‌رحمشان گردد کباب

4141

بعد از آن گفتم که از خون ددان

زار نالیدم بخلاق جهان

4242

یک شبی بودم بکنجی دردمند

با دل مجروح و جان مستمند

4343

یک ندا آمد بگوشم کی حکیم

خیز و روزین مملکت بیرون سلیم

4444

از خدا آمد عذاب بی‌حساب

اوّلش رنج آمد و آخر عذاب

4545

چون صباح آمدبرون رفتم ز شهر

پس وباافتاد درجانشان چو زهر

4646

زد بلا آن تیر را بر شیخ دون

بعد از آن شد میر بی دین سرنگون

4747

بعد از ان آن شاه و آن لشکر تمام

جمله مردند و نماند از خاص و عام

4848

این بلا بر جان اهل بغی بود

و آنکه در خون محبّش سعی بود

4949

خود همه رفتند اندر قهر او

این چنین هاباشد اندر زهر او

5050

لشکر دنیا ندارد حرمتی

راه حق رو تا بیابی عزّتی

5151

عزّت عقبا بمال و جاه نیست

راه شه رو تو جز این ره راه نیست

5252

گر تو سرّ شاه ناری بر زبان

هیچ عزّت می نیابی در جهان

5353

سر رود گر سر بگوئی فاش تو

گوش کن دریاب معنیهاش تو

5454

من سخن را راست گویم درجهان

ز آنکه دارم از ولای او نشان

5555

من نگویم هیچ در عرفان دروغ

تو همی ریزی به مشگت همچو دوغ

5656

خود مرا از شاعران مشمار تو

بشنو از من معنی اسرار تو

5757

من نگویم شعر وشاعر نیستم

در میان خلق ظاهر نیستم

5858

این معانی را بخلوت گفته‌ام

درّ بالماس معانی سفته‌ام

5959

من بهیچ اشیا ندادم این کتب

ز آنکه من دارم درو خود لبّ لب

6060

شاه من داند که لبّ لبّ کجاست

وینچنین اسرار معنی از که خاست

6161

از زمان آدم آخر زمان

کس نبوده همچو من اسرار دان

6262

خود کتبهای همه در پیش گیر

تا شود روشن بتو گفتار پیر

6363

بعد از آنی جوهر و مظهر بخوان

تا شود این مشکلات تو عیان

6464

هیچ میدانی که حیدر حی درید

هفت ماهه این هدایت را که دید

6565

آن یکی مظهر بد از سرّ اله

هر که این دانست روشن شد چو ماه

6666

هر که این دانست رویش ماه شد

او ز دین مصطفا آگاه شد

6767

چون ندانی مظهرش جان نیستت

خود نداری دین و ایمان نیستت

6868

حال شیخ و قاضیت کردم بیان

گر نمی‌دانی برو مظهر بخوان

6969

زین جهان نه شیخ و قاضی شاد رفت

دین و دنیاشان همه بر باد رفت

7070

این نصیحتها که کردم گوش کن

جامی از مظهر بگیر و نوش کن

7171

تا بیابی آنچه مقصودت بود

بازیابی آنچه مطلوبت بود

7272

ورنه رو میباش تو با شیخ ناس

باش مرد قاضی و قاضی شناس

7373

باش مولانا و فتوی می‌نویس

نکتهٔ وسواس و سودا می‌نویس

7474

یا برو تو شو مدرّس در علوم

تا که حاصل گرددت اوقاف روم

7575

یاهنرمندی تو اندر این جهان

تا بیابی در میان خلق نان

7676

یا برو دیوانه شو یا میر شو

یا بری از خلق و عالم گیر شو

7777

یا برو دهقان شو و تخمی بکار

تا بآخر آورد آن تخم بار

7878

هرچه کاری خود همان را بدروی

بعد از آن در دین احمد بگروی

7979

گر تو شیخ دهر باشی ور بزرگ

ور تو باشی درجهان چو شاه ترک

8080

عاقبت زین عالمت بیرون برند

سوی آن عالم که داند چون برند

8181

هست دریائی که خود پایان نداشت

فی المثل دروی کسی سامان نداشت

8282

هست دریائی پر از خون موج موج

خود فتاده خلق در وی فوج فوج

8383

هست دریائی پر از خون موج زن

سالکان بسیار در وی همچو من

8484

من از آن دریا بکلّی رسته‌ام

همچو سلمان از نهیبش جسته‌ام

8585

پیشتر زآنکه مرا آنجا برند

وین تن زارم بدان مأوی برند

8686

من تن خود را باو انداختم

روح خود را من مجرّد ساختم

8787

در درون کاسهٔ سر سرنگون

هرچه بدبُد جمله را کردم برون

8888

این همه غوغا در این ره ز آن اوست

ز آنکه خود منزلگه شیطان اوست

8989

ای تو گشته یار شیطان صبح و شام

وز بدی کردن برآوردی تو نام

9090

خوب یاری خوب نامی خوب زیست

همچو شخص تو بعالم خود دونیست

9191

وای بر کار تو و بر حال تو

هیچ نامد از تودر عالم نکو

9292

گر تو می‌خواهی که باشی رستگار

دست از دامان حیدر وامدار

9393

رو تودر امر خداتعظیم کن

خلق را شنعت مگو تعلیم کن

9494

تا بیابی تو نجات از فعل بد

ورد خود کن قل هوالله احد

9595

تا شوی واقف ز اسرار کریم

بر طریق دین حیدر شو مقیم

9696

غیر از این هر دین که داری محو کن

تا بیابی مغز عرفان زین سخن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پیرمردی بود سالک همچو من

راه عرفان رفته در هر انجمن

عطار»مظهرالعجایب»بخش 14 - پرسیدن حضرت شیخ قده از پیر مرد سالکی که در عصر او بوده از اینکه در دنیا چه عجایب دیده‌‌ای و جواب دادن پیر ونقل شهادت درویشی

اگلی نظم

این سخن نقلست از سلطان دین

از امام متقیین ایمان دین

عطار»مظهرالعجایب»بخش 16 - ***

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور