صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 61 - موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا و نقصان آن و صحبت مردان حق و فایدهٔ آن

بخش 61 - موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا و نقصان آن و صحبت مردان حق و فایدهٔ آن

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

هرکسی را خود در او جوشی دهند

همچو گوش خر باو گوشی دهند

2

خود چه پختند و از آن پختن چه رست

سوخت در دیک و تبه کرداو نشست

3

بعد از آن ز آن پخته ناید هیچکار

این سخن را ای برادر یاددار

4

خویشتن را پیش درویشان بپز

تانگردی سوخته چون چوب گز

5

خویشتن را نزد اهل دل رسان

هست این معنی ز عطّارت بیان

6

پیش ایشان باش دایم پایدار

ساز زرّ خویش را تو با عیار

7

پیش زرگر رو مرو با اهل عار

مس جدا از زر کند صاحب عیار

8

زر که او گردید دور از هر غشی

پاکتر گردد چو بیند آتشی

9

دیگ من درجوش همچون بوته‌ایست

بر محبّت طرفه گلگون بوته‌ایست

10

گرچه باشد دایما اندر گداز

پاک باشد در درون پاکباز

11

دیک عطّار است دایم پر ز جوش

سر ببین در دیگ او و سر بپوش

12

ورنه از خود جوش منصوری زند

خویش را بر ملک فغفوری زند

13

نعره و فریاد من عالم گرفت

سوزش من در دل آدم گرفت

14

شد زبانم آتشین از ذوق تو

جمله اعضایم گرفته شوق تو

15

گشته هر مویم زبان در مدح تو

عاجزم من از بیان در مدح تو

16

ای تو مفتاح القلوب و باب خیر

گاه بوده کعبه و گه بوده دیر

17

گاه با جبریل همراه آمدی

گاهی اندر خرقه با شاه آمدی

18

گاه بودی در درون و گه برون

گاه کردی عالمی را سرنگون

19

گه شدی آدم گهی طوفان نوح

گاه آیی در درون گل چو روح

20

گاه با موسی میان قوم دون

گاه با عیسی شوی همدم چو نون

21

گاه همره با خلیل الله شوی

گاه همدل با ذبیح الله روی

22

گاه احمد رادرون غار یار

گه زنی بر پای یارش زخم مار

23

گاه با حیدر بگوئی راز خویش

گه دهی چون او برون آواز خویش

24

گاه با شهزاده‌ها در خون شوی

گاه با احمد سوی گردون شوی

25

هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی

در میان جان ما پنهان توئی

26

گشته عطّارت جهان روشنی

کرده بر گنج معانی روزنی

27

روزنی باشد زبان اندر تنش

روشنی می‌تابد از آن روزنش

28

گشته عطّارت معانی دان بحق

ز آن زده منصور وار او این نطق

29

من زبان بی زبان آراستم

جمله از هستی خود برخاستم

30

من یکی بلبل ز بستان توام

بلبل نالان زافغان توام

31

خود سرم خواهد شدن منصوروار

زآنکه در معنی شدستم پایدار

32

ای برادر گر رسی بر قبر من

آتش شوقم به بینی موج زن

33

خود کفن دارم ز عشقش چاک چاک

زانکه این معنی ببردم زیر خاک

34

من چو گنجی باشم و شهرم خراب

لیک باشد خود مزارم چون سراب

35

ای برادر من نیم بدخواه تو

در معانی می‌شوم همراه تو

36

هرچه گفتم کن قبول از بهر حق

زانکه خواندم نزداستاد این سبق

37

هفصد و ده از کتب برخوانده‌ام

زان بعلم معرفت ارزنده‌ام

38

گرچه دانست نکو باشد نکو

لیک کشف الغیب هم باید بدو

39

کشف اسرارم زمعنیهای اوست

در سر من از یقین سودای اوست

40

گر شدی تو سوی شهرستان و باب

یافتی ره ورنه هستی در عذاب

41

رو بسوی حیدر کرّار رو

وز بهشت عدن برخوردار شو

42

رو از آن در تو بشهر مصطفی

ورنه افتی در بلاهای خدا

43

در میان جان خود مهرش بکار

بعد از آن روتوبه پیش کردگار

44

تو برو ز آن در ببین دنیا و دین

غیر آن در نیست ره میدان یقین

45

غیر این در من ندارم هیچ باب

این محبّت هست میراثم ز باب

46

غیرازین در گر روی گمره شوی

گه درون ناری و گه چه شوی

47

تو از این در راه احمد را شناس

معتقد کم شو بشیخ خوش لباس

48

شیخ تو از راه دیگر رفته است

در سقر بی پا و بیسر رفته است

49

توشه‌ای کرد و برفت او سوی یار

تو رسی در او بخاک وی مزار

50

ای برادر بشنو از من پند نیک

چند باشی زیر پا تو همچو ریگ

51

باش روشن همچو آب و برسرآی

راه حق گیر از چَه ظلمت درآی

52

راه حق بشناس و از من یادگیر

مظهرم را در دل آگاه گیر

53

هرچه می‌گویم تو گفتارم شنو

ورنه باشی اندر این دنیا گرو

54

تا ابد در قید دنیا خوار و زار

بر سر خاکت بروید لاله زار

55

چون گزندت جملهٔ کرمان بقهر

روح گوید حیف اوقاتت بدهر

56

کس نماند بر سرت از مشفقان

غیر راه راست این معنی بدان

57

خود خلاصیّ تو هست از راستی

جان خود گر راستی آراستی

58

راستی در دین احمد ز آن در است

راست است آنکو مطیع حیدراست

59

غیر ز این در نیست در عالم دری

کور آن کو شد به راه دیگری

60

راستی باشد رضای اولیا

راستی باشد ره اهل صفا

61

من صفای خود در این دین یافتم

ز آن سبب در مرگ تلقین یافتم

62

هست تلقینم ز محبوب آله

باشد انسانم در این معنی گواه

63

هست انسان صاحب فیض حضور

حال هر کس داند از نزدیک و دور

64

من معانی کلام آورده‌ام

و از محمّد صد پیام آورده‌ام

65

غیر از راه خداو مصطفی

نیست در جانم ره دیگر بیا

66

از حیا نبود که ناپاک آمدی

در ره ناحق تو چالاک آمدی

67

رو نظر کن تو بحال ظالمان

تا چه سان کردند ناحق درجهان

68

منحرف گشته ز رای مصطفی

جای خود کردند جای مصطفی

69

جمله رو کردند در راه بدی

جمله را شد پیشه کیش ملحدی

70

تو زملحد لفظ خواندی در جهان

اصل او را خود نمیدانی عیان

71

ملحد آنکس دان که راه بدگرفت

راه حق بگذاشت راه خود گرفت

72

راستی دان پیروی امر حق

کج رود آنکو نخواند این سبق

73

در کجی هر کس که ماند برقرار

جانب دوزخ رود آن نابکار

74

خارجی ردّ ملحد آمد بی صفا

ناصبی هم مثل ایشان در لقا

75

این سه قوم اندر جهان معلون شدند

خود چگویم من که ایشان چون شدند

76

خارجی آن کو ز حیدر دور گشت

ملحد آن کز راه احمد برگذشت

77

مرد ره آنست که دین او عیانست

مظهرم منصور گشته ز آن بیانست

78

مظهرم از حال معنی عابد است

جوهرم ذات خدا را ساجد است

79

جوهر و مظهر ز گفت اولیا است

اندر آن عطار مسکین راهنما است

80

جوهر و مظهر طریق مرتضی است

زانکه او اندر معانی مقتداست

81

جوهر و مظهر بصورت دان کتب

در معانیش ببین تو لبّ لب

82

جوهر و مظهر همه نور خداست

زآنکه اسرار خدا از وی بجاست

83

جوهر و مظهر نبی با مرتضاست

رو بدستش آر کو نور خداست

84

جوهر و مظهر امامان هداست

زآنکه در دین رهنمای راه ماست

85

جوهر و مظهر بود ایمان و دین

هرکه را دین باشد و ایمان ببین

86

ناصبی آنکس که دین را غصب کرد

او برای خود کسی رانصب کرد

87

ترک رای احمد و امر خدا

کرد و پیدا کرد از خود رهنما

88

دارد او را جا بجای مصطفی

تا اقیلونی شنید او برملا

89

این سه قوم اندر جهان ملعون شدند

خود چگویم من که ایشان چون شدند

90

هرکه راه زشت کیشان میرود

رافضی هم مثل ایشان می‌رود

91

رافضی آنکو ز دین بیگانه است

گشته از دین با بدی همخانه است

92

هر که در دین نبی ناکس بود

رافضی دانش یقین هر کس بود

93

مردآن دان کو بدین آن نهانست

نور اسلام از جبین او عیانست

94

مرد آن رادان که از دین برنگشت

راه حیدر رفت و از سردرگذشت

95

سر فدای راه حیدر کرد او

در پی سلمان و قنبر کرد او

96

هرکه با سلمان رود سلمان بود

منزلش در خلد جاویدان بود

97

هرکه با نادان رود از احمقی است

پیرو او نیز چون نادان شقی است

98

هرکه اندر کفر رو دارد مدام

می‌کند در دوزخ سوزان مقام

99

هر که او رادین و دنیا با صفاست

این کتبهای من او را پیشواست

100

هر که از حق دور از من دور شد

از طریق راه حق مهجور شد

101

آنکه با من یک جهت نبود کجاست

او مگر بیرون زدین مصطفی است

102

دین احمد خود نه دین تو بود

زآنکه زرق و حیله‌ات خود خوبود

103

دین احمد دین پاکان خداست

پیر حاجاتم در این معنی گواست

104

رو دو چیز از من بجان کن تو قبول

تا که گردد شادمان از تو رسول

105

حق تو را زین دو رساند تا بشاه

غیر این هر دو بود شیطان راه

106

اوّلا از هستی خود درگذر

وآنگهی از گفت مردان چین ثمر

107

تا شود ز آن پاک و خالص روح تو

پس بکشتی اندر آید نوح تو

108

چون کنی تو ترک نفس و رای خود

در درون خلد بینی جای خود

109

چون تو گفت مرد ره را بشنوی

زآن سخنها دین تو گردد قوی

110

لیک هر کس اندراین ره مرد نیست

بلکه از نامرد در ره گرد نیست

111

مرد دان آن کو بدین حیدر است

صافی و پاکیزه همچون گوهر است

112

هست نامرد آنکه غیر او کند

در طریق دیگران او رو کند

113

غیر این دو غیر دانم در جهان

تا بکی توغیر آری بر زبان

114

زین دو یک چیزت یقین حاصل شود

از هزاران کس یکی قابل شود

115

ای برادر صد هزار افسوس و حیف

که تودر عالم زنی خود لاف و سیف

116

سیف گوئی و ندانی سیف را

با تو گویم صدهزاران حیف را

117

سیف را میدان تو شاه ذوالفقار

خارجی را زآن برآر از جان دمار

118

گر تو مردی بر میان بر بند سیف

خارجی را کش که نبود هیچ حیف

119

خارجی خارج شده از اهل دین

با محبّان شه او آمد بکین

120

فعل کس دارد بکس چون بازگشت

کین او آخر بسویش بازگشت

121

مرتضی دیدی چه کرد اندر جهان

کرد او خلق خدا را رازدان

122

صدهزاران خلق را شمشیر راند

صدهزاران دگر را پیش خواند

123

هر که راند او هالک آمد پیش ما

هر که خواند او سالک آمد پیش ما

124

حکم حکم او و فرمان آن اوست

هل اتی و انّما در شان اوست

125

مصطفی گفتا که راهش راه من

مرتضی شد در معانی شاه من

126

هست فرزندان او فرزند من

جمله را با جان بود پیوند من

127

گر نباشد در دل پاکت شکی

آل احمد آل حیدردان یکی

128

هر که در معنی این مظهر رود

بر تمام سروران سرور شود

129

هر که در معنیّ بما همخانه شد

در میان مردمان دیوانه شد

130

هست این دیوانگی در پیش ما

می‌نهد او مرهمی بر ریش ما

131

سالها بر خاک سودم روی خویش

تا شبی خوانی مرا تو سوی خویش

132

سالها در انتظارم ای حبیب

تا دهد یک شربت آبم طبیب

133

خود طبیب من علیّ مرتضی است

زآنکه او را شربت کوثر عطاست

134

ختم کن عطّار و گفت نو بیار

نی علوم فقر گو با شیخ خوار

135

تا ترا منکر نگردد در جهان

این معانی را بر او برمخوان

136

تا نگردد واقف از اسرار تو

خود نباشد دیگرش در کار تو

137

یک سر مو نیست ناشرعم به پیش

کور بادا چشم اغیارم به نیش

138

نیش من مدح امیر مومنان

کان دمادم بر دل و جانش دوان

139

مدح او باشد چو تیغ بی‌غلاف

میزنم بر سینهٔ اهل خلاف

140

بارالها خود همی دانی که من

غیر راه تو نرفتم در علن

141

گوشه‌ای گیرم ز خلقان جهان

تا شود حاصل مرا مقصود جان

142

یا الهی دور گردانم ز خلق

تا روم با اولیا در زیر دلق

143

تو به نحو وصرف مشغول آمدی

زان سبب از عین معزول آمدی

144

من ز معنی گنج دارم صد هزار

می‌کنم در روح درویشان نثار

145

من همه علم جهان را خوانده‌ام

در معارف بس سخنها رانده‌ام

146

من دگر از گفتگو وامانده‌ام

دست از گفت و شنید افشانده‌ام

147

چون دگر می‌بایدم رفتن بخواب

می‌دهم حرفی برون از اضطراب

148

خاک من روزی که می‌گردد خراب

بر سر خاکم بخوانند این کتاب

149

زاهد و مفتی که راه ما نجست

در درونشان نور ایمان بودسست

150

حال ما با حال ایشان جمع نیست

زاهد ما را بمعنی سمع نیست

151

زاهد و شیخ زمان دیوانه‌اند

زآنکه خود با خارجی همخانه‌اند

152

هرکه شد همخانه با او خوگرفت

همنشین گردید و بوی او گرفت

153

گل اگر با گل بود گل‌بو شود

ور به سر گین باشد او بدخو شود

154

روتو از آلودگیها دست شو

تا شوی صافی چو باده در سبو

155

میکشم من باده صافی در جهان

تا شوم منصوروار از خود نهان

156

می‌خورم باده ولی از دست دوست

زانکه ذوق مستیم از دست اوست

157

میخورم باده زجام باصفا

وان صفا باشد ز شاه اولیاء

158

میخورم باده ز دست پیر خود

تو خوری زقّوم دست میر خود

159

هرکه راهی می‌رود بی راهبر

دارد آن راهش دری اندر سقر

160

رو بمعنی راه پاکان الاه

تا دهندت جام شاهی را به گاه

161

رو تو راه شهسوار لو کشف

تا شوی واقف ز کار لو کشف

162

من شدم زان شه یقین از اهل دید

زانکه در گوشم ندای او رسید

163

خود ندای او همه عالم گرفت

هر که نشنید این نداماتم گرفت

164

رو خرد بگذار و عشق او بورز

مست گرد و عشق او نیکو بورز

165

چوب رز می از کسی آورده است

کو بخود پیچیده مستی کرده است

166

کارگاه او چه دانی ای پسر

صدهزاران دور دارد چون قمر

167

او بدوری صد هزاران سیر کرد

بعد از آن عطّار را در دیر کرد

168

گفت صاحب درد یابی دریقین

این زمان معنیّ کل در ما ببین

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هرکه با آل پیمبر صاف نیست

کار او جز گمرهی و لاف نیست

عطار»مظهرالعجایب»بخش 60 - در ترک توجه به دنیی و روی آوردن بعقبی و ترغیب نمودن بمتابعت مصطفی صلی الله علیه و آله

اگلی نظم

یک حکیمی بود دانا در جهان

بر ضمیر او شده حکمت عیان

عطار»مظهرالعجایب»بخش 62 - حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور