صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 62 - حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند

بخش 62 - حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یک حکیمی بود دانا در جهان

بر ضمیر او شده حکمت عیان

22

سیر کرده جملهٔ آفاق را

او شمرده نقش این نه طاق را

33

چون بسوی کعبهٔ جان شد روان

تا ببیند سالک دل را عیان

44

ناگهی باعامیی همراه شد

از طریق حال او آگاه شد

55

گفت ای یار عزیز هوشمند

در کدامین ملک باشی پای بند

66

گفت در ملک عراقم منزل است

در زمینش پای من اندر گل است

77

پس بدو گفتا حکیم روزگار

گشته‌ام از ماندگی من بیقرار

88

من شوم بر تو سوار و تو بمن

تا شویم این راه را آسوده تن

99

گفت آخر نیست عقل تو قوی

یا مگردر راه تو ابله شوی

1010

من چو نتوانم تهی رفتن براه

چون ترا بردارم ای بر عقل شاه

1111

چون برفتندی دو منزل بیش و کم

بر لب کشتی رسیدندی بهم

1212

کشت زاری بود خرّم چون ارم

خود حکیمش گفت برهانم زغم

1313

من نمیدانم که این را خورده‌اند

یا تمامی غله‌اش را برده‌اند

1414

گفت ای در علم از کار آگهان

تو مگو زنهار گفت ابلهان

1515

کشت زار اوّل چنین دان درجهان

نارسیده زرعش این معنی بدان

1616

تو نمی‌دانی که کشت و زرع چیست

چون شوی آگه که اصل و فرع چیست

1717

پس تحمّل کرد ازگفتش حکیم

سر به پیش افکند چون مرد سلیم

1818

بعد از آن دیدند جمعی را براه

می‌دویدندی به گورستان شاه

1919

نوکر سلطان ز عالم رفته بود

در ته تابوت او خوش خفته بود

2020

این جماعت همره تابوت او

جمله می‌رفتند خوش تکبیر گو

2121

گفت با او آن حکیم راه بین

یا رب او زنده است یا مرده در این

2222

گفت با او پیر نادان کی حکیم

دارم از تو در جهان بسیار بیم

2323

زانکه تو بی عقل باشی پیش ما

این چنین بی‌عقل نبود خویش ما

2424

این سخنها هست گفت احمقان

دیگر این دفتر به پیش من مخوان

2525

ای که هستی همچو ابله در زحیر

دفتر صورت مخوان تو پیش پیر

2626

دفتر صورت بیندازو برو

تادهندت جام وحدت نو بنو

2727

هیچکس را دیدی آخر در جهان

که رود درگور او را زنده جان

2828

تو ز من داری سؤال بی جواب

کین چنین کس هست در صورت بخواب

2929

او بمرده است و بگورستان شده است

تو همی گوئی که اوزنده بده است

3030

هیچکس را دیدی آخر در جهان

که رود در گور او زنده جان

3131

من بتو دیگر نخواهم گفت هیچ

زآنکه هستی ابله و نادان و گیج

3232

خود بهم بودند تا شهر عراق

لب فرو بستند و رفتند از وفاق

3333

چون رسید آن پیر خودبا جای خویش

عذرها گفتش حکیم سینه ریش

3434

پیر را چون بود در کنج حضور

دختری در ملک خوبی همچو حور

3535

آفتاب از روی او حیران شده

ماه و زهره از رخش تابان شده

3636

از نکوئی همچو مه میتافت او

وز فراست موی می بشکافت او

3737

با پدر گفتا کجا بودی بگو

تا شوم واقف ز اسرارت نکو

3838

حال راه و محنت شبهای تار

گوی با من تا بگریم زار زار

3939

گفت زحمتها کشیدم در جهان

لیک از همراه بودم من بجان

4040

ابلهی در ره بمن همراه شد

جانم از همراهیش در چاه شد

4141

خود مرا از وی ندامتها رسید

وز سؤال او ملامتها رسید

4242

گفت یک ره که مرا بردار تو

یا سوارم شو که گردد ره نکو

4343

یک زمانی نردبان راه شو

واندر این ره بادل آگاه شو

4444

بعد از آن در منزلی نیکو رسید

کشت زاری سبز و خرّم را بدید

4545

گفت یا رب زرع این را خورده‌اند

یا مگر محصول این را برده‌اند

4646

بعد از آن تابوتی آمد پیش راه

مجمعی درگرد آن با درد و آه

4747

گفت این مرده است یا زنده بگو

من شدم از گفت او آشفته خو

4848

مرد زنده کی بگورستان برند

اندرین معنی مگر صد جان برند

4949

مرد آن دان کو به پیش از مرگ مرد

گوی معنی اندر این عالم ببرد

5050

دخترش گفت ای پدر آن مرد راه

بس محقّق بوده در ملک الاه

5151

او حکیم علم سرها بوده است

بر علوم غیب دانا بوده است

5252

بوده او بیننده در معنی دل

بود او آئینهٔ این آب و گل

5353

اوبده واقف ز حالات جهان

این معانیهای او در من بدان

5454

بوده او همراه روح و جان و دل

او نبوده پیش انسان منفعل

5555

دارد این معنی به پیش من جواب

بشنو از من گر همی خواهی صواب

5656

آنکه گفتا تو بیا بر من نشین

یا مرا بر دوش گیرای راه بین

5757

پیش من یعنی بگو اسرار غیب

تا شود صافی ضمیر من ز عیب

5858

یا شنو از من حدیثی ای رفیق

تا دمی کم گردد آزار طریق

5959

نطق در ره نردبان ره بود

ره که دارد گفتگو کوته بود

6060

هرچه هست از راه نطق یار ماست

زاهد بی راه خود در نار ماست

6161

هرچه هست اسرار درویشان بود

در معانی رفعت ایشان بود

6262

هرچه هست از نطق شه باشد نکو

غیر را از این معانی خود مگو

6363

هرچه هست از گفت شه باشد بدهر

می‌زنم بر جان خارج نیش زهر

6464

پیش ما باشد همه گفتار راست

این معانی خود زپیش مرتضاست

6565

دیگر آنکه گفته است این کشت زار

خورده‌اند وبرده‌اند این ده قرار

6666

یعنی اندر کشت زار این جهان

هرکه تخمی کشت بردارد نهان

6767

هست دنیا مزرع عقبی بدان

تخم نیکی کار و بربردار هان

6868

در جهان هر کس که تخمی کاشته

کشته است این تخم و بر برداشته

6969

تخم نیکی در ضمیر دل بکار

تا شود در ملک معنی نو بهار

7070

و آنکه در ره دید میّت در نهفت

زنده یا مرده است در تابوت گفت

7171

یعنی او را هست فرزندی عیان

زنده از فرزند ماند درجهان

7272

یا که اندر خیر دید انجام نیک

او بعالم زنده ماند از نام نیک

7373

یا بعلم معرفت گشت آشنا

زنه دل خواهد شدن پیش خدا

7474

در دو دار از نام نیکو زندگیست

نام نیکو مرد را فرخندگیست

7575

ور ندارد هیچ از اینها مرده است

ور بود مرده چو یخ افسرده است

7676

مرده آنهایند کایشان غافلند

در شناسائی خالق جاهلند

7777

گفت دختر با پدر کاز ابلهی

از سؤال او نبودت آگهی

7878

مرده آن رادان که دینش نیست راست

زندگی خود در دل عطّار ماست

7979

زآنکه او با شاه دارد زندگی

اینست در معنی کمال بندگی

8080

از کمال بندگی جان بازدش

رخ بمیدان معانی تا زدش

8181

از کمال بندگی آزاد تو

قل هوالله احد بنیاد تو

8282

از کمال بندگی باشی ولی

این معانی را بدان گر مقبلی

8383

هرکه دین مصطفی دارد بشرع

اصل دارد در معانیهای فرع

8484

رو بدین مرتضی مردانه باش

از همه ادیان بد بیگانه باش

8585

دین حق را از معانی یک شناس

از طریقت پوش دینت را لباس

8686

تا حقیقت بین شوی در شرع او

آیت تنزیل باشد زرع او

8787

من نرفتم غیر راه او رهی

تو فتادی همچو کوران درچهی

8888

راه او را راست باید شد بعشق

ورنه هستی تو سراسر کان فسق

8989

من نمایم اهل فسقت را تمام

لیک منکر می‌شوندم خاص و عام

9090

من ندارم با کی از مشت حمار

هرچه باداباد گویم آشکار

9191

اهل فسق آن شد که تقلیدی بود

دین احمد راه تحقیقی بود

9292

اهل فسق آن شد که ناحق پیش اوست

کردن تزویر در شرعش نکوست

9393

اهل فسق آن شد که خود بیند نه حق

خواندهٔ در پیش شیطان این سبق

9494

اهل فسق آن شد که اودیندار نیست

او بصورت قابل دیدار نیست

9595

اهل فسق آنست کوبی اولیاست

اسفل دوزخ و را برگ و نواست

9696

اهل فسق آنست کز دین دور شد

همچو حیوان درجهان رنجور شد

9797

اهل فسق آنست کو گمره شود

در طریق مرتضا بی ره شود

9898

اهل فسق آنست کو را دشمن است

طوق لعنت خود ورادر گردن است

9999

این سخن عطّارت از تحقیق گفت

بر کلام مصطفی تصدیق گفت

100100

هرکه او را رحمت حقّ رهنماست

مصطفی و مرتضایش پیشواست

101101

ای برادر غیر این ره نیست راه

ور روی راه دگر افتی بچاه

102102

جمله درویشان حقّ در این ره‌اند

کرخی و بسطامی از وی آگهند

103103

سلسله در سلسله رفتند هم

تو بماندی در پی این قافله

104104

هرکه او احمق بود ابلق بود

در جهان این بهتر از احمق بود

105105

ای پسر دانائی آمد زندگی

احمقان را کی بود فرخندگی

106106

عقل هر کس را بود بر ره رود

جهل هرکس را بود گمره شود

107107

عقل را در ره چراغ خویش کن

جهل را مطلق بکن از بیخ و بن

108108

عقل هادی گرددت در راه راست

جهل هر کس را فکند او برنخاست

109109

ای ز جهل افتاده اندر بیرهی

همچو کوران مبتلا اندر چهی

110110

تا ابد در جهل ماندی سرنگون

چند گویم با تو ای ملعون دون

111111

بغض آل مصطفی از دل ببر

ورنه افتادی تو در قعر سقر

112112

حیف تو باشد که بی ایمان شوی

همچو شیطان راندهٔ رحمن شوی

113113

حیف باشد گر بگردی از ولی

رو بدین مصطفی گر مقبلی

114114

دین احمد راه حیدر رو چو من

تا خلاصی یابی از شیطان تن

115115

هرکه از شیطان تن آزاد شد

کفر و ظلم او همه بر باد شد

116116

هرکه از شیطان گریزد اسلم است

آدمیّت از دم این آدم است

117117

رو تو از نفس و هوای تن ببُر

تا دهندت بحرهای پُر ز درّ

118118

رو تو جانت را جلائی ده بعلم

تا تو را همره شود صد بحر حلم

119119

رو تو شرع مصطفا را گوش کن

جام حیدر را زکوثر نوش کن

120120

رو تو علم معرفت را دان چو من

زآنکه ازعلم صور ناید سخن

121121

رو تو علم حال را حالی ببین

تا که گردد روشنت اسرار دین

122122

رو تا با دانای دین بیعت به بند

تا نیفتی همچو جاهل درکمند

123123

رو تو کار آن جهان اینجا بساز

ورنه آرندت ببوته در گداز

124124

رو تو فل بد ز باطن بر تراش

تا نیاید بر سرت هر دم بلاش

125125

من کلام حقّ بحق دانسته‌ام

نی چو اصل جهل از خود بسته‌ام

126126

رو تو جوهر ذت خوان و ذات بین

بر بساط شاه تن شهمات بین

127127

رو بمظهر خوان تو علم اوّلین

رو تو غیر این کتب دیگر مبین

128128

زآنکه مقصود دو عالم اندروست

شرح گفتار کلام حق نکوست

129129

من بقرآن نور احمد یافتم

وز کلامش فیض سرمد یافتم

130130

من ز قرآن مرتضی را یافتم

در حقیقت سرّها را یافتم

131131

ای ز قرآن گشته گویا مرتضی

وی خدا را بوده جویا مرتضی

132132

خود ازو شرع نبی اشعار یافت

دنیی وعقبی ازو انوار یافت

133133

اولیا رادر جهان سردار اوست

انبیا را همره گفتار اوست

134134

خارجی گر منع بفرماید مرا

رافضی گوید مرا او بر ملا

135135

این ز گفت شافعی شد حاصلم

حبّ او رفض است و هست آن در دلم

136136

رفض نبود حبّ او ای خارجی

گمره آن کو نیست بر او ملتجی

137137

او ولی آمد بگفت کردگار

انّما بر خوان و بروی شک میار

138138

هر که شک دارد بود ملعون دین

باشد او دایم بشیطان همنشین

139139

هرکه شک دارد خدا بیزار او

همّت مردان نباشد یار او

140140

هرکه مهرش را درون جان نشاند

روح احمد بر سرش ایمان فشاند

141141

ای پسر گر حبّ شاه ایمان تست

رحمت حقّ همنشین جان تست

142142

من بگفتم راست رادر گوش یار

کر شده گوش مقلّد هوشدار

143143

من بگفتم چشم بینش برگشا

تاشوی بینا بنور رهنما

144144

دیدهٔ اعمی ندارد تاب نور

خودندارد همچو خفّاش او حضور

145145

غیر حق ازچشم خود رو بر تراش

تا شوی منصور و بینی تو لقاش

146146

غیر حق خود نیست در عالم کسی

چون ندانستی شدی همچو خسی

147147

خس بود لایق بآتش سوختن

جامهٔ آتش بآتش سوختن

148148

نور او نوریست بی آتش قوی

پیش اوآتش بود خود منطفی

149149

نور اونوری که عالم را گرفت

چون رسید او خاک آدم را گرفت

150150

گفت گویا آدمی کان نور دید

خویش رادر نور او مسرور دید

151151

رو تو همدم باش با اهل وفا

تا بیابد خلوت جانت صفا

152152

موسی کاظم بمنصورش نمود

دین و دنیا خود همه نورش نمود

153153

رو تو از خلق جهان یکسو گریز

بعد از آن درکلبهٔ عطّار خیز

154154

خود ملایک خاک نعلین ترا

می‌کشند اندر بصر چون توتیا

155155

خرمن علم نبی حیدر گرفت

دشمنان مصطفی را سرگرفت

156156

پیش او علم لدنّی روشن است

هرکه این معنی نداند اوزن است

157157

ای برادر سرّ حقّ را گوشدار

حبّ او را در دل پر جوش دار

158158

ای برادر کن نهان حبّش ز خلق

تا نبرّندت بخنجر جمله حلق

159159

هیچ دیدی که باولاد نبی

خود چه کردند آن لعینان غبی

160160

آنچه با اولاد احمد کرده‌اند

روح حیدر را بخود بد کرده‌اند

161161

هرکه با اولاد ایشان ظلم کرد

خویش را در دوزخ افکند او بدرد

162162

خود علاج این کند مهدیّ دین

هیچکس را نیست قدرت اندرین

163163

از جمیع انبیای هر زمان

شد نبوّت ختم بر احمد بدان

164164

بعد از آن ختم ولایت برعلیست

نور رحمت از کلام او جلی است

165165

بعد حیدر ختم بر مهدی بود

آنکه در دین هدی هادی بود

166166

این کتاب من زبان مهدی است

مؤمنان را رهنما و هادی است

167167

این کتاب من چو نایب آمده است

مظهر کلّ عجایب آمده است

168168

این کتاب من چو تاجی شاهی است

او ز ماه آسمان تا ماهی است

169169

این کتاب من نمودار حقست

اندرو سرّ حقیقت مطلقست

170170

این کتاب من معانی در کلام

لیک مخفی باشد او در پیش عام

171171

این کتاب من کتاب اولیاست

اندرو جوهر ز ذات انبیاست

172172

این کتاب من شریعت آمده است

در طریقت نور حکمت آمده است

173173

این کتاب من درخت جوهر است

اندر او نور ولایت مضمر است

174174

این کتاب من رهی دارد بجان

او بصورت گشته است از تو نهان

175175

این کتاب من قلم بر لوح راند

سورهٔ واللّیل را برخویش خواند

176176

این کتابم را ورق عرش است و فرش

کوس سلطانی زنندش زیر عرش

177177

این کتابم را مداداست از بهشت

چون قلم بر لوح عشاق این نوشت

178178

آدم از این ثبت ما شیدا شده

از وی اسرار خدا پیدا شده

179179

آنچه بوده اندرو شد آشکار

شمّه‌ای منصور گفته زیر دار

180180

این کتابم را مداد از جان جان

ثبت او کردند جمله عاشقان

181181

آنچه بوده اندر او پیدا شده

عاشقان را فتنه و غوغا شده

182182

آنچه بوده در زمین و آسمان

کرده مظهر از زبان او بیان

183183

آنچه بود اندر حقیقت سترپوش

اندرون جبّه‌ام آمد بگوش

184184

جوشش او این کتاب مظهر است

نور ذات او بمعنی جوهر است

185185

جوهر ذاتم بمعنی ذات اوست

معنی مظهر هم از آمات اوست

186186

جوهر ذاتم جهان اندر جهان

مظهرم چون نور حق دروی عیان

187187

مظهر و جوهر ز ذات من بزاد

شهد در کامش امیر من نهاد

188188

روح احمد پرورش دادش بشرع

گر تو منکر می‌شوی داری تو صرع

189189

عشق او سر بر زده از جان من

عشق او گشته همه ایمان من

190190

گر تو مردی راه عشقش را گزین

تا شوی فرخنده دردنیا و دین

191191

چونکه در عشق آمدی صاحبدلی

درحقیقت همچو مردان مقبلی

192192

چونکه در عشق آمدی نطق آن تست

خود ملایک کمترین دربان تست

193193

چونکه در عشق آمدی مردانه باش

وز طریق گمرهان بیگانه باش

194194

چونکه در عشق آمدی واصل شدی

گه چوجان در جان و گاهی دل شدی

195195

چونکه در عشق آمدی چون والهان

در شریعت باش و کن معنی نهان

196196

چونکه در عشق آمدی حیران شدی

غرقهٔ این بحر بی‌پایان شدی

197197

چونکه در عشق آمدی حق آن تست

رحمت حق همنشین جان تست

198198

چونکه در عشق آمدی جان منی

در مقام فقر هم شان منی

199199

چونکه در عشق آمدی عطّار پرس

و از طریق او همه اسرار پرس

200200

چونکه در عشق آمدی عابد شدی

در مساجدهای دل ساجد شدی

201201

چونکه در عشق آمدی منصور بین

همچو موسی نور حق از طور بین

202202

چونکه در عشق آمدی عاشق شدی

در تمام علم دین حاذق شدی

203203

چونکه در عشق آمدی بیمن مباش

همچو شیطان در رهش رهزن مباش

204204

چونکه در عشق آمدی از سرگذر

تا بیابی از شه معنا خبر

205205

چونکه در عشق آمدی دریا شدی

در حقیقت همنشین ما شدی

206206

چونکه در عشق آمدی حق را ببین

تا که حاصل گرددت عین الیقین

207207

چونکه در عشق آمدی جان یافتی

در شریعت اصل ایمان یافتی

208208

چونکه در عشق آمدی خود را بدان

بعد از آنی سورةالاسری بخوان

209209

چونکه در عشق آمدی پرجوش شو

باحریفان خدا می‌نوش شو

210210

چونکه در عشق آمدی ما را طلب

تا شود حاصل ترا دین بی‌سبب

211211

چونکه در عشق آمدی همرنگ ما

پردهٔ صورت برافکن از لقا

212212

چونکه در عشق آمدی ای مرد راه

سورهٔ والفجر خوان در صبحگاه

213213

چون شدی در عشق صافی آمدی

بر طریق بشر حافی آمدی

214214

هرکه او در عشق با ما یار نیست

دیدن او خود مرا در کار نیست

215215

هرکه او در عشق مرد کار شد

در دوعالم دیده و دیدار شد

216216

هرکه او در عشق جانان راه یافت

خادمی از درگه آن شاه یافت

217217

هر که با عشق تو دارد آشتی

حبّ حیدر در دلش خود کاشتی

218218

هرکرا دنیا و دین نیکو بود

همّت شاه نجف با او بود

219219

هر کرا بخت و سعادت همره است

خضر از معنی بجانش آگه است

220220

هر که او در علم معنی بار یافت

با محمّد همره آمد یار یافت

221221

هرکه را ایمان حیدر در دل است

خود ورا در پیش عزت محفل است

222222

هرکه را شیطان نبوده راهزن

حیدرش باشد چو روحی در بدن

223223

هرکه را شیطان نبرده خود ز راه

حیدرش در روز محشر شد پناه

224224

هرکرا ایمان او محکم بود

او بدین اولیا محرم بود

225225

هرکه او با آل حیدر همره است

از فساد دین و مذهب آگه است

226226

هر که گفت مصطفی را گوش کرد

جام عرفان علی را نوش کرد

227227

هرکه او را بخت همراهی کند

در ولای او همه شاهی کند

228228

هرکه بر خوان ولای اونشست

بیشک او را خود بهشت اندر خوراست

229229

هرکه او از دل شده مولای او

سر نهم صد بار زیر پای او

230230

هرکه او را رهنما حیدر بود

بر سرای شرع احمد در بود

231231

هرکه او با دشمنانش یار شد

همچو حجاج لعین مردار شد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هرکسی را خود در او جوشی دهند

همچو گوش خر باو گوشی دهند

عطار»مظهرالعجایب»بخش 61 - موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا و نقصان آن و صحبت مردان حق و فایدهٔ آن

اگلی نظم

ای برادر در شریعت راه رو

نیک بین و نیک دان و نیک شو

عطار»مظهرالعجایب»بخش 63 - در نصیحت و موعظه و تنبیه و خطاب قائم الولایه نمودن فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور