صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 62 - حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند

بخش 62 - حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یک حکیمی بود دانا در جهان

بر ضمیر او شده حکمت عیان

2

سیر کرده جملهٔ آفاق را

او شمرده نقش این نه طاق را

3

چون بسوی کعبهٔ جان شد روان

تا ببیند سالک دل را عیان

4

ناگهی باعامیی همراه شد

از طریق حال او آگاه شد

5

گفت ای یار عزیز هوشمند

در کدامین ملک باشی پای بند

6

گفت در ملک عراقم منزل است

در زمینش پای من اندر گل است

7

پس بدو گفتا حکیم روزگار

گشته‌ام از ماندگی من بیقرار

8

من شوم بر تو سوار و تو بمن

تا شویم این راه را آسوده تن

9

گفت آخر نیست عقل تو قوی

یا مگردر راه تو ابله شوی

10

من چو نتوانم تهی رفتن براه

چون ترا بردارم ای بر عقل شاه

11

چون برفتندی دو منزل بیش و کم

بر لب کشتی رسیدندی بهم

12

کشت زاری بود خرّم چون ارم

خود حکیمش گفت برهانم زغم

13

من نمیدانم که این را خورده‌اند

یا تمامی غله‌اش را برده‌اند

14

گفت ای در علم از کار آگهان

تو مگو زنهار گفت ابلهان

15

کشت زار اوّل چنین دان درجهان

نارسیده زرعش این معنی بدان

16

تو نمی‌دانی که کشت و زرع چیست

چون شوی آگه که اصل و فرع چیست

17

پس تحمّل کرد ازگفتش حکیم

سر به پیش افکند چون مرد سلیم

18

بعد از آن دیدند جمعی را براه

می‌دویدندی به گورستان شاه

19

نوکر سلطان ز عالم رفته بود

در ته تابوت او خوش خفته بود

20

این جماعت همره تابوت او

جمله می‌رفتند خوش تکبیر گو

21

گفت با او آن حکیم راه بین

یا رب او زنده است یا مرده در این

22

گفت با او پیر نادان کی حکیم

دارم از تو در جهان بسیار بیم

23

زانکه تو بی عقل باشی پیش ما

این چنین بی‌عقل نبود خویش ما

24

این سخنها هست گفت احمقان

دیگر این دفتر به پیش من مخوان

25

ای که هستی همچو ابله در زحیر

دفتر صورت مخوان تو پیش پیر

26

دفتر صورت بیندازو برو

تادهندت جام وحدت نو بنو

27

هیچکس را دیدی آخر در جهان

که رود درگور او را زنده جان

28

تو ز من داری سؤال بی جواب

کین چنین کس هست در صورت بخواب

29

او بمرده است و بگورستان شده است

تو همی گوئی که اوزنده بده است

30

هیچکس را دیدی آخر در جهان

که رود در گور او زنده جان

31

من بتو دیگر نخواهم گفت هیچ

زآنکه هستی ابله و نادان و گیج

32

خود بهم بودند تا شهر عراق

لب فرو بستند و رفتند از وفاق

33

چون رسید آن پیر خودبا جای خویش

عذرها گفتش حکیم سینه ریش

34

پیر را چون بود در کنج حضور

دختری در ملک خوبی همچو حور

35

آفتاب از روی او حیران شده

ماه و زهره از رخش تابان شده

36

از نکوئی همچو مه میتافت او

وز فراست موی می بشکافت او

37

با پدر گفتا کجا بودی بگو

تا شوم واقف ز اسرارت نکو

38

حال راه و محنت شبهای تار

گوی با من تا بگریم زار زار

39

گفت زحمتها کشیدم در جهان

لیک از همراه بودم من بجان

40

ابلهی در ره بمن همراه شد

جانم از همراهیش در چاه شد

41

خود مرا از وی ندامتها رسید

وز سؤال او ملامتها رسید

42

گفت یک ره که مرا بردار تو

یا سوارم شو که گردد ره نکو

43

یک زمانی نردبان راه شو

واندر این ره بادل آگاه شو

44

بعد از آن در منزلی نیکو رسید

کشت زاری سبز و خرّم را بدید

45

گفت یا رب زرع این را خورده‌اند

یا مگر محصول این را برده‌اند

46

بعد از آن تابوتی آمد پیش راه

مجمعی درگرد آن با درد و آه

47

گفت این مرده است یا زنده بگو

من شدم از گفت او آشفته خو

48

مرد زنده کی بگورستان برند

اندرین معنی مگر صد جان برند

49

مرد آن دان کو به پیش از مرگ مرد

گوی معنی اندر این عالم ببرد

50

دخترش گفت ای پدر آن مرد راه

بس محقّق بوده در ملک الاه

51

او حکیم علم سرها بوده است

بر علوم غیب دانا بوده است

52

بوده او بیننده در معنی دل

بود او آئینهٔ این آب و گل

53

اوبده واقف ز حالات جهان

این معانیهای او در من بدان

54

بوده او همراه روح و جان و دل

او نبوده پیش انسان منفعل

55

دارد این معنی به پیش من جواب

بشنو از من گر همی خواهی صواب

56

آنکه گفتا تو بیا بر من نشین

یا مرا بر دوش گیرای راه بین

57

پیش من یعنی بگو اسرار غیب

تا شود صافی ضمیر من ز عیب

58

یا شنو از من حدیثی ای رفیق

تا دمی کم گردد آزار طریق

59

نطق در ره نردبان ره بود

ره که دارد گفتگو کوته بود

60

هرچه هست از راه نطق یار ماست

زاهد بی راه خود در نار ماست

61

هرچه هست اسرار درویشان بود

در معانی رفعت ایشان بود

62

هرچه هست از نطق شه باشد نکو

غیر را از این معانی خود مگو

63

هرچه هست از گفت شه باشد بدهر

می‌زنم بر جان خارج نیش زهر

64

پیش ما باشد همه گفتار راست

این معانی خود زپیش مرتضاست

65

دیگر آنکه گفته است این کشت زار

خورده‌اند وبرده‌اند این ده قرار

66

یعنی اندر کشت زار این جهان

هرکه تخمی کشت بردارد نهان

67

هست دنیا مزرع عقبی بدان

تخم نیکی کار و بربردار هان

68

در جهان هر کس که تخمی کاشته

کشته است این تخم و بر برداشته

69

تخم نیکی در ضمیر دل بکار

تا شود در ملک معنی نو بهار

70

و آنکه در ره دید میّت در نهفت

زنده یا مرده است در تابوت گفت

71

یعنی او را هست فرزندی عیان

زنده از فرزند ماند درجهان

72

یا که اندر خیر دید انجام نیک

او بعالم زنده ماند از نام نیک

73

یا بعلم معرفت گشت آشنا

زنه دل خواهد شدن پیش خدا

74

در دو دار از نام نیکو زندگیست

نام نیکو مرد را فرخندگیست

75

ور ندارد هیچ از اینها مرده است

ور بود مرده چو یخ افسرده است

76

مرده آنهایند کایشان غافلند

در شناسائی خالق جاهلند

77

گفت دختر با پدر کاز ابلهی

از سؤال او نبودت آگهی

78

مرده آن رادان که دینش نیست راست

زندگی خود در دل عطّار ماست

79

زآنکه او با شاه دارد زندگی

اینست در معنی کمال بندگی

80

از کمال بندگی جان بازدش

رخ بمیدان معانی تا زدش

81

از کمال بندگی آزاد تو

قل هوالله احد بنیاد تو

82

از کمال بندگی باشی ولی

این معانی را بدان گر مقبلی

83

هرکه دین مصطفی دارد بشرع

اصل دارد در معانیهای فرع

84

رو بدین مرتضی مردانه باش

از همه ادیان بد بیگانه باش

85

دین حق را از معانی یک شناس

از طریقت پوش دینت را لباس

86

تا حقیقت بین شوی در شرع او

آیت تنزیل باشد زرع او

87

من نرفتم غیر راه او رهی

تو فتادی همچو کوران درچهی

88

راه او را راست باید شد بعشق

ورنه هستی تو سراسر کان فسق

89

من نمایم اهل فسقت را تمام

لیک منکر می‌شوندم خاص و عام

90

من ندارم با کی از مشت حمار

هرچه باداباد گویم آشکار

91

اهل فسق آن شد که تقلیدی بود

دین احمد راه تحقیقی بود

92

اهل فسق آن شد که ناحق پیش اوست

کردن تزویر در شرعش نکوست

93

اهل فسق آن شد که خود بیند نه حق

خواندهٔ در پیش شیطان این سبق

94

اهل فسق آن شد که اودیندار نیست

او بصورت قابل دیدار نیست

95

اهل فسق آنست کوبی اولیاست

اسفل دوزخ و را برگ و نواست

96

اهل فسق آنست کز دین دور شد

همچو حیوان درجهان رنجور شد

97

اهل فسق آنست کو گمره شود

در طریق مرتضا بی ره شود

98

اهل فسق آنست کو را دشمن است

طوق لعنت خود ورادر گردن است

99

این سخن عطّارت از تحقیق گفت

بر کلام مصطفی تصدیق گفت

100

هرکه او را رحمت حقّ رهنماست

مصطفی و مرتضایش پیشواست

101

ای برادر غیر این ره نیست راه

ور روی راه دگر افتی بچاه

102

جمله درویشان حقّ در این ره‌اند

کرخی و بسطامی از وی آگهند

103

سلسله در سلسله رفتند هم

تو بماندی در پی این قافله

104

هرکه او احمق بود ابلق بود

در جهان این بهتر از احمق بود

105

ای پسر دانائی آمد زندگی

احمقان را کی بود فرخندگی

106

عقل هر کس را بود بر ره رود

جهل هرکس را بود گمره شود

107

عقل را در ره چراغ خویش کن

جهل را مطلق بکن از بیخ و بن

108

عقل هادی گرددت در راه راست

جهل هر کس را فکند او برنخاست

109

ای ز جهل افتاده اندر بیرهی

همچو کوران مبتلا اندر چهی

110

تا ابد در جهل ماندی سرنگون

چند گویم با تو ای ملعون دون

111

بغض آل مصطفی از دل ببر

ورنه افتادی تو در قعر سقر

112

حیف تو باشد که بی ایمان شوی

همچو شیطان راندهٔ رحمن شوی

113

حیف باشد گر بگردی از ولی

رو بدین مصطفی گر مقبلی

114

دین احمد راه حیدر رو چو من

تا خلاصی یابی از شیطان تن

115

هرکه از شیطان تن آزاد شد

کفر و ظلم او همه بر باد شد

116

هرکه از شیطان گریزد اسلم است

آدمیّت از دم این آدم است

117

رو تو از نفس و هوای تن ببُر

تا دهندت بحرهای پُر ز درّ

118

رو تو جانت را جلائی ده بعلم

تا تو را همره شود صد بحر حلم

119

رو تو شرع مصطفا را گوش کن

جام حیدر را زکوثر نوش کن

120

رو تو علم معرفت را دان چو من

زآنکه ازعلم صور ناید سخن

121

رو تو علم حال را حالی ببین

تا که گردد روشنت اسرار دین

122

رو تا با دانای دین بیعت به بند

تا نیفتی همچو جاهل درکمند

123

رو تو کار آن جهان اینجا بساز

ورنه آرندت ببوته در گداز

124

رو تو فل بد ز باطن بر تراش

تا نیاید بر سرت هر دم بلاش

125

من کلام حقّ بحق دانسته‌ام

نی چو اصل جهل از خود بسته‌ام

126

رو تو جوهر ذت خوان و ذات بین

بر بساط شاه تن شهمات بین

127

رو بمظهر خوان تو علم اوّلین

رو تو غیر این کتب دیگر مبین

128

زآنکه مقصود دو عالم اندروست

شرح گفتار کلام حق نکوست

129

من بقرآن نور احمد یافتم

وز کلامش فیض سرمد یافتم

130

من ز قرآن مرتضی را یافتم

در حقیقت سرّها را یافتم

131

ای ز قرآن گشته گویا مرتضی

وی خدا را بوده جویا مرتضی

132

خود ازو شرع نبی اشعار یافت

دنیی وعقبی ازو انوار یافت

133

اولیا رادر جهان سردار اوست

انبیا را همره گفتار اوست

134

خارجی گر منع بفرماید مرا

رافضی گوید مرا او بر ملا

135

این ز گفت شافعی شد حاصلم

حبّ او رفض است و هست آن در دلم

136

رفض نبود حبّ او ای خارجی

گمره آن کو نیست بر او ملتجی

137

او ولی آمد بگفت کردگار

انّما بر خوان و بروی شک میار

138

هر که شک دارد بود ملعون دین

باشد او دایم بشیطان همنشین

139

هرکه شک دارد خدا بیزار او

همّت مردان نباشد یار او

140

هرکه مهرش را درون جان نشاند

روح احمد بر سرش ایمان فشاند

141

ای پسر گر حبّ شاه ایمان تست

رحمت حقّ همنشین جان تست

142

من بگفتم راست رادر گوش یار

کر شده گوش مقلّد هوشدار

143

من بگفتم چشم بینش برگشا

تاشوی بینا بنور رهنما

144

دیدهٔ اعمی ندارد تاب نور

خودندارد همچو خفّاش او حضور

145

غیر حق ازچشم خود رو بر تراش

تا شوی منصور و بینی تو لقاش

146

غیر حق خود نیست در عالم کسی

چون ندانستی شدی همچو خسی

147

خس بود لایق بآتش سوختن

جامهٔ آتش بآتش سوختن

148

نور او نوریست بی آتش قوی

پیش اوآتش بود خود منطفی

149

نور اونوری که عالم را گرفت

چون رسید او خاک آدم را گرفت

150

گفت گویا آدمی کان نور دید

خویش رادر نور او مسرور دید

151

رو تو همدم باش با اهل وفا

تا بیابد خلوت جانت صفا

152

موسی کاظم بمنصورش نمود

دین و دنیا خود همه نورش نمود

153

رو تو از خلق جهان یکسو گریز

بعد از آن درکلبهٔ عطّار خیز

154

خود ملایک خاک نعلین ترا

می‌کشند اندر بصر چون توتیا

155

خرمن علم نبی حیدر گرفت

دشمنان مصطفی را سرگرفت

156

پیش او علم لدنّی روشن است

هرکه این معنی نداند اوزن است

157

ای برادر سرّ حقّ را گوشدار

حبّ او را در دل پر جوش دار

158

ای برادر کن نهان حبّش ز خلق

تا نبرّندت بخنجر جمله حلق

159

هیچ دیدی که باولاد نبی

خود چه کردند آن لعینان غبی

160

آنچه با اولاد احمد کرده‌اند

روح حیدر را بخود بد کرده‌اند

161

هرکه با اولاد ایشان ظلم کرد

خویش را در دوزخ افکند او بدرد

162

خود علاج این کند مهدیّ دین

هیچکس را نیست قدرت اندرین

163

از جمیع انبیای هر زمان

شد نبوّت ختم بر احمد بدان

164

بعد از آن ختم ولایت برعلیست

نور رحمت از کلام او جلی است

165

بعد حیدر ختم بر مهدی بود

آنکه در دین هدی هادی بود

166

این کتاب من زبان مهدی است

مؤمنان را رهنما و هادی است

167

این کتاب من چو نایب آمده است

مظهر کلّ عجایب آمده است

168

این کتاب من چو تاجی شاهی است

او ز ماه آسمان تا ماهی است

169

این کتاب من نمودار حقست

اندرو سرّ حقیقت مطلقست

170

این کتاب من معانی در کلام

لیک مخفی باشد او در پیش عام

171

این کتاب من کتاب اولیاست

اندرو جوهر ز ذات انبیاست

172

این کتاب من شریعت آمده است

در طریقت نور حکمت آمده است

173

این کتاب من درخت جوهر است

اندر او نور ولایت مضمر است

174

این کتاب من رهی دارد بجان

او بصورت گشته است از تو نهان

175

این کتاب من قلم بر لوح راند

سورهٔ واللّیل را برخویش خواند

176

این کتابم را ورق عرش است و فرش

کوس سلطانی زنندش زیر عرش

177

این کتابم را مداداست از بهشت

چون قلم بر لوح عشاق این نوشت

178

آدم از این ثبت ما شیدا شده

از وی اسرار خدا پیدا شده

179

آنچه بوده اندرو شد آشکار

شمّه‌ای منصور گفته زیر دار

180

این کتابم را مداد از جان جان

ثبت او کردند جمله عاشقان

181

آنچه بوده اندر او پیدا شده

عاشقان را فتنه و غوغا شده

182

آنچه بوده در زمین و آسمان

کرده مظهر از زبان او بیان

183

آنچه بود اندر حقیقت سترپوش

اندرون جبّه‌ام آمد بگوش

184

جوشش او این کتاب مظهر است

نور ذات او بمعنی جوهر است

185

جوهر ذاتم بمعنی ذات اوست

معنی مظهر هم از آمات اوست

186

جوهر ذاتم جهان اندر جهان

مظهرم چون نور حق دروی عیان

187

مظهر و جوهر ز ذات من بزاد

شهد در کامش امیر من نهاد

188

روح احمد پرورش دادش بشرع

گر تو منکر می‌شوی داری تو صرع

189

عشق او سر بر زده از جان من

عشق او گشته همه ایمان من

190

گر تو مردی راه عشقش را گزین

تا شوی فرخنده دردنیا و دین

191

چونکه در عشق آمدی صاحبدلی

درحقیقت همچو مردان مقبلی

192

چونکه در عشق آمدی نطق آن تست

خود ملایک کمترین دربان تست

193

چونکه در عشق آمدی مردانه باش

وز طریق گمرهان بیگانه باش

194

چونکه در عشق آمدی واصل شدی

گه چوجان در جان و گاهی دل شدی

195

چونکه در عشق آمدی چون والهان

در شریعت باش و کن معنی نهان

196

چونکه در عشق آمدی حیران شدی

غرقهٔ این بحر بی‌پایان شدی

197

چونکه در عشق آمدی حق آن تست

رحمت حق همنشین جان تست

198

چونکه در عشق آمدی جان منی

در مقام فقر هم شان منی

199

چونکه در عشق آمدی عطّار پرس

و از طریق او همه اسرار پرس

200

چونکه در عشق آمدی عابد شدی

در مساجدهای دل ساجد شدی

201

چونکه در عشق آمدی منصور بین

همچو موسی نور حق از طور بین

202

چونکه در عشق آمدی عاشق شدی

در تمام علم دین حاذق شدی

203

چونکه در عشق آمدی بیمن مباش

همچو شیطان در رهش رهزن مباش

204

چونکه در عشق آمدی از سرگذر

تا بیابی از شه معنا خبر

205

چونکه در عشق آمدی دریا شدی

در حقیقت همنشین ما شدی

206

چونکه در عشق آمدی حق را ببین

تا که حاصل گرددت عین الیقین

207

چونکه در عشق آمدی جان یافتی

در شریعت اصل ایمان یافتی

208

چونکه در عشق آمدی خود را بدان

بعد از آنی سورةالاسری بخوان

209

چونکه در عشق آمدی پرجوش شو

باحریفان خدا می‌نوش شو

210

چونکه در عشق آمدی ما را طلب

تا شود حاصل ترا دین بی‌سبب

211

چونکه در عشق آمدی همرنگ ما

پردهٔ صورت برافکن از لقا

212

چونکه در عشق آمدی ای مرد راه

سورهٔ والفجر خوان در صبحگاه

213

چون شدی در عشق صافی آمدی

بر طریق بشر حافی آمدی

214

هرکه او در عشق با ما یار نیست

دیدن او خود مرا در کار نیست

215

هرکه او در عشق مرد کار شد

در دوعالم دیده و دیدار شد

216

هرکه او در عشق جانان راه یافت

خادمی از درگه آن شاه یافت

217

هر که با عشق تو دارد آشتی

حبّ حیدر در دلش خود کاشتی

218

هرکرا دنیا و دین نیکو بود

همّت شاه نجف با او بود

219

هر کرا بخت و سعادت همره است

خضر از معنی بجانش آگه است

220

هر که او در علم معنی بار یافت

با محمّد همره آمد یار یافت

221

هرکه را ایمان حیدر در دل است

خود ورا در پیش عزت محفل است

222

هرکه را شیطان نبوده راهزن

حیدرش باشد چو روحی در بدن

223

هرکه را شیطان نبرده خود ز راه

حیدرش در روز محشر شد پناه

224

هرکرا ایمان او محکم بود

او بدین اولیا محرم بود

225

هرکه او با آل حیدر همره است

از فساد دین و مذهب آگه است

226

هر که گفت مصطفی را گوش کرد

جام عرفان علی را نوش کرد

227

هرکه او را بخت همراهی کند

در ولای او همه شاهی کند

228

هرکه بر خوان ولای اونشست

بیشک او را خود بهشت اندر خوراست

229

هرکه او از دل شده مولای او

سر نهم صد بار زیر پای او

230

هرکه او را رهنما حیدر بود

بر سرای شرع احمد در بود

231

هرکه او با دشمنانش یار شد

همچو حجاج لعین مردار شد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هرکسی را خود در او جوشی دهند

همچو گوش خر باو گوشی دهند

عطار»مظهرالعجایب»بخش 61 - موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا و نقصان آن و صحبت مردان حق و فایدهٔ آن

اگلی نظم

ای برادر در شریعت راه رو

نیک بین و نیک دان و نیک شو

عطار»مظهرالعجایب»بخش 63 - در نصیحت و موعظه و تنبیه و خطاب قائم الولایه نمودن فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور