صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 68 - تمثیل در عدل کسری و ثمرهٔ آن خصال، و ظلم‌آوری و نتیجهٔ آن، و حکایت شاهزادهٔ نیکو و از راه رفتن او به سخن مردم بدسکال و پند دادن شیخ ابوالحسن خرقانی او را و ابا نمودن او از آن

بخش 68 - تمثیل در عدل کسری و ثمرهٔ آن خصال، و ظلم‌آوری و نتیجهٔ آن، و حکایت شاهزادهٔ نیکو و از راه رفتن او به سخن مردم بدسکال و پند دادن شیخ ابوالحسن خرقانی او را و ابا نمودن او از آن

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود سلطانی به صورت چون پری

عکس رخسارش چو مهر خاوری

22

همچو اویی مادر گیتی نزاد

خاطر خلقان ز عدلش بود شاد

33

گرچه کودک بود شاه ملک جم

بود ز آثار بزرگی محترم

44

خود بزرگان و اکابر صد هزار

بهر دیدارش بعالم بیقرار

55

جملهٔ خلقان ز فیضش بهره‌مند

عارفان بوده ز زلفش درکمند

66

بود ابوالقاسم ورا اسم شریف

بود اندر تازگی چون گل لطیف

77

چند گاهی بود او با عدل وداد

پس بدست او وزیری اوفتاد

88

من بعصرش گوشه‌ای خوش داشتم

غیر حق را پیش خود نگذاشتم

99

منع شاهان از بدی کردی همو

تاج شاهان را ربودی همچو گو

1010

خلقی آسوده بعصرش همچو من

ظلم را پیشش نبوده خود سخن

1111

من بعصر او حضوری داشتم

تخم عصرش را بمظهر کاشتم

1212

مظهرم در عصر او ختم الکتاب

رو کتاب آخرین دریاب یاب

1313

زآنکه آخر معنی اوّل بود

در شریعت کامل و اکمل بود

1414

در دم آخر بمظهر دم زنم

و از ولای آل حیدر دم زنم

1515

غیر این دم خود مرا نبود دمی

ریش و دردم را بود او مرهمی

1616

ریشها دارم ز دشمن صد هزار

لیک مرهم نیز دارم بیشمار

1717

مرهم من حیدر و اولاد اوست

لاجرم این ریش و زخم من نکوست

1818

مظهرم باشد ترا امن و امان

لیک پنهان دار او را از بدان

1919

مظهرم دارد هزاران بحر درّ

رو تو جیب معرفت را کن تو پُر

2020

مظهرم باشد نهفته از بدان

بلکه او گردد زچشم بد نهان

2121

از بدان در امن باشد مظهرم

شیخ من بسیار خوانده جوهرم

2222

هست مقصودم از این گفتن بتو

تابدانی سرّ اسرارش نکو

2323

روز و شب آن شاه را دنبال بود

گفت او ترغیب جاه و مال بود

2424

متّفق گشتند با او مردمان

شاه هم برتافت از عدلش عنان

2525

شه به ایشان داد حکم و داوری

کار ایشان بود ظلم و کافری

2626

شیخ خرقانی از آن آگاه شد

خاطرش با درد و غم همراه شد

2727

روز دیگر چون امیران آمدند

پیش شیخ دین دلیران آمدند

2828

بانگ بر زد گفت کای جمع کثیر

عاقبت گردید در محنت اسیر

2929

خود بترسید از خدا و قهر او

هست مردم خلق و عالم شهر او

3030

عالم وآدم همه او آفرید

آسمان را با زمین کرد او پدید

3131

هرچه از هستیست جمله هست ازوست

غیر این معنی همه رنگست و بوست

3232

خود شما خواهید ملک وبنده‌اش

خود بخاک و خون کنید افکنده‌اش

3333

زو بترسید و جلال و قهر او

ورنه آویزد شما را از گلو

3434

قهر او ملک جهانی کشته است

چرخ هم از هیبتش سرگشته است

3535

هرکه با خلقان بظلم آمد برون

عاقبت گردد ز قهرش سرنگون

3636

ترک ظلم و جور و بیدادی کنید

وز عدالت فکر آزادی کنید

3737

گر شما از ظلم میدارید امید

بیخ عمر خویشتن را می‌برید

3838

چون شنیدند این سخن از شیخ دین

جمله ترک ظلم کردند از یقین

3939

چند گاهی چون برآمد زین سخن

باز نو کردند آن ظلم کهن

4040

باز چون بشنید شیخ آن حال را

گفت از کف می‌دهید اقبال را

4141

گشت دولتشان نکو چون بَدبُدند

همچو مست خمرایشان بیخودند

4242

خلق را از ظلم سرگردان کنید

خانهٔ خود را از آن ویران کنید

4343

بازکردند آن نصیحت را قبول

لیک می‌کردند دلها را ملول

4444

شیخ چون دانست آن کار وهنر

گفت با ایشان نمی‌گویم دگر

4545

دان که اوّل ملکشان گردد خراب

جمله را خواهد شدن دلها کباب

4646

چون نگشتند از نصیحت رهنمون

دانکه خواهد گشت دولتشان نگون

4747

خلق وملک و شاه سرگردان شوند

عاقبت از ظلم و کین ویران شوند

4848

چون شنیدند این وزیران آمدند

باز پیش شیخ میران آمدند

4949

شیخ با ایشان ازین معنی نگفت

قهر حق را دم نزد ز ایشان نهفت

5050

جمله گفتند ای امین و مقتدا

در شریعت در طریقت پیشوا

5151

رفته است این شاه ما از ره تمام

پیش ما این ظلم نبود والسلام

5252

پیش شه گفتند جمعی بر ملا

اندرین معنی نباشد جرم ما

5353

شیخ چون بشنید آمد پیش شاه

کرد آن شهزاده باغی را پناه

5454

شیخ دین را راه پیش خود نداد

شیخ گفتا یا الهی از تو داد

5555

بشنوی تو ناله‌های مرد و زن

از سر ظالم بقهرت پوست کن

5656

بعد از آن آن شیخ از ملکش برفت

قطب حق از ملک آن سرکش برفت

5757

شه رعیّت را بصد تهمت بسوخت

خلق را از آتش محنت بسوخت

5858

زر بسی بگرفت و بس لشگر کشید

سوی ملک دیگران خنجر کشید

5959

او برفت و ملکت عالم گرفت

مال مسکینان هم او بیغم گرفت

6060

چون کمالی یافت در ظلم آن پسر

گشت با او لشکرش زیر و زبر

6161

بود درآن ملک سرداری حقیر

کرد شاه و لشکرش را او اسیر

6262

شاه را کشت و سرش را پوست کند

این عمل شاهان عالم راست پند

6363

رفت شاه و لشکر و اهل و عیال

ماند اندر گردن شه آن وبال

6464

گر نکردی ظلم ویران کی شدی

عاقبت در نار سوزان کی شدی

6565

گر شنودی او سخن سلطان شدی

در ممالک صاحب فرمان شدی

6666

حق از او راضی بُدی و خلق هم

پیش شیخ دین نگشتی متّهم

6767

چون سخن نشنید سر بر باد داد

خود ترا این پند از من باد یاد

6868

هرکه زو آید جفا بیند جفا

درگذر از ظلم تا یابی صفا

6969

پادشاه و میر و قاضی و بزرگ

هست قدر برّه ایشان را چو گرگ

7070

مال مسکینان حلال خود کنند

باعث نقص و وبال خود کنند

7171

دان رعیّت برّه و ایشان چو گرگ

دین خود را هیچ کردندی چو ترک

7272

دین ترکان ظلم باشد در جهان

واقفند از این سخن کارآگهان

7373

بعد از این آیند ترکان در جهان

آید این عطّار از ایشان در فغان

7474

بعد من بینند از ترکان عذاب

عالم از ترکان شود یکسر خراب

7575

برندارد سلطنت شان در جهان

عاقبت ویران شودشان خانمان

7676

هرکه او عادل بود سلطان شود

همره عطّار جاویدان شود

7777

هست سلطان آنکه سلطانی کند

با رعیّت حکم انسانی کند

7878

هرکه او عادل بود سرور بود

همره او خواجهٔ قنبر بود

7979

عدل باشد کار انسان ای پسر

نی کزو باشد جهانی در ضرر

8080

عدل کن ای تو غریب این جهان

پیشتر ز آنکه برندت بی‌نشان

8181

عدل کن چون پنج روزت مهلت است

گر کنی عدل آن کمال حکت است

8282

عدل کن با شهسوار روح و تن

تا شود ملک جهان او را وطن

8383

عدل کن تا کفر بگریزد ز تو

مالک دوزخ بیاویزد ز تو

8484

عدل کن باری مشو مغرور جاه

تا شوی در هر دوعالم پادشاه

8585

عدل کن مثل نبیّ المرسلین

تا که باشی همنشین حور عین

8686

عدل کن کین عدل تاج و ملک تست

جای شاهان جهان در فلک تست

8787

عدل کن تا تاج ماند بر سرت

جام آزادی دهند از کوثرت

8888

عدل کن تا شاه مصر جان شوی

همچو یوسف باز باکنعان شوی

8989

عدل کن تا تو سلیمانی کنی

همچو اسکندر تو سلطانی کنی

9090

عدل کن تا کشتی نوحت دهند

همچو ابراهیم مفتوحت دهند

9191

عدل کن تا مصطفی خم خواندت

مرتضی در پیش خود بنشاندت

9292

عدل کن تا من خلیفه دانمت

عاقبت نیکو صحیفه دانمت

9393

عدل کن تا عدل بینی از خدا

رو بعدل اولیا کن التجا

9494

عدل کن گر ذوق داری حور عین

ایستاده خودبعدلت این زمین

9595

عدل کن تا پاسبان دین شوی

شادگردی گر تو عدل آئین شوی

9696

عدل کن تا بر جهان سروری

ورنه در ملک جهانی بی سری

9797

عدل کن تا شاه ترکستان شوی

والی ملک همه ایران شوی

9898

عدل کن تا ملک آبادان شود

روح پیغمبر ز تو شادان شود

9999

عدل کن تا راه یابی پیش حقّ

رو بدان از مظهر من این سبق

100100

عدل کن در عدل کام دل ستان

تا دمد در جنّتت صد بوستان

101101

هرکه عادل گشت پر انوار شد

بر طریق خواجه عطّار شد

102102

هرکه عادل گشت او مردانه شد

او ز مذهبهای بد بیگانه شد

103103

من ز عدل خواجه‌ام عادل شدم

در علوم دین حق کامل شدم

104104

من زعدل خواجهٔ خود بنده‌ام

شادی جان را بجانان زنده‌ام

105105

من غلام قنبر و فیروزی‌ام

مقبلم بخت و سعادت روزی‌ام

106106

در کتاب من خوش آمد کم بود

این کتابم در یقین محکم بود

107107

دان خوش آمد گفتن از ترس و طمع

من نترسم وز طمع جویم ورع

108108

این کتاب من بود گنج فتوح

میکند آگاهت از کشتی نوح

109109

جهد کن تا مظهرم آری بکف

واندر آن برخوان تو سرّ من عرف

110110

مظهر من نور حیدر آمده

همچو خورشیدی منوّر آمده

111111

مظهرم پنهان بود از چشم غیر

بعد من آید برون آخر بسیر

112112

سیر او باشد بملک اولیا

رو تو او را می‌طلب در ملک ما

113113

در زمان آخرین یابد ظهور

بخشد او اهل معانی را حضور

114114

جاه و ملک و مال را نبود مجال

پیش درویشان دین با ذوق و حال

115115

ذوق و حال ما درونها سوخته

خرقهٔ مستان خود بردوخته

116116

در درون جبّه‌اش الله بین

خود باو منصور راهمراه بین

117117

هرکه عادل گشت اومنصور شد

دین و دنیایش همه معمور شد

118118

عدل باشد نور عاشق در وصال

عدل باشد نزد نااهلان وبال

119119

من بعقل خود شناسم عدل را

تو بظلم و جهل کردی اقتدا

120120

اقتدای من به حیّ لاینام

اقتدای تو بظلم و جور عام

121121

شمعها بینم بعدل افروخته

وز شعاعش جسم ظالم سوخته

122122

هرکه دارد عدل ایمان زآن اوست

پرتو خورشید در ایوان اوست

123123

هرکه دارد عدل او محمود شد

در دوعالم مقصد و مقصود شد

124124

هر که دارد عدل او مرد خداست

دایماً با یاد حقّ اندر دعاست

125125

هر که دارد عدل جام هم اوست

در حقیقت عیسی مریم هم اوست

126126

عیسی مریم بعادل همنشین

مصطفا دارد باو همّت یقین

127127

مرتضایش فتح و نصرت آمده

اولیایش مانع ظلمت شده

128128

هرکه عادل گشت چون خورشید تافت

او بهشت عدن را بیشک بیافت

129129

هرچه خواهی کن ترا کردم بحل

لیک عدلت کن بخطّ خود سجل

130130

عدل پیش مصطفا و آل اوست

در معانی همچو روی او نکوست

131131

عدل پیش مصطفی و آل اوست

خوی عادل همچو روی او نکوست

132132

همچو آل مصطفی تو عدل کن

پیرو ایشان تو باشی بی سخن

133133

رو تو فعل غیر را در خود مبین

زآنکه هست این فعل شیطان لعین

134134

بگذر از غیر و براه او خرام

تا نگردی در جهان رسوا چو عام

135135

عام باشد خود بشیطان همنشین

او ندارد در شریعت هیچ دین

136136

خاص او خود علم دین آئین بود

علم آن دان کز برای دین بود

137137

گر بدانی علم عطّار ای پسر

کی ترا دیگر بود پروای سر

138138

علم اسرار و معانیّ کلام

پیش عطّار است جمله والسّلام

139139

گر بدانی حالت عطّار را

تو بدانی اصل و حال و کار را

140140

گر طریق عدل را ورزی نکو

مصطفی آخر بگیرد دست تو

141141

چون توئی عطّار مسکین را طبیب

دست ما و دامن تو یا حبیب

142142

خود طبیب درد بیماران توئی

دردهم هست از تو و درمان توئی

143143

خلق را ظالم ز دینت دور کرد

ظلم ظالم خود مرا رنجور کرد

144144

درد دارم من ز دست ظالمان

چون از ایشان نیست دین اندر امان

145145

درد دارم من ز ظلم بد بسی

لیک گفتن می نیارم باکسی

146146

بوذر غفّار چون در نار رفت

نار پیش نور او گلزار رفت

147147

هرکه او را ظلم نبود بوذر است

او بجان و دل محبّ حیدر است

148148

رو چو سلمان خدمت شاهی بکن

یا چو بوذر توشهٔ راهی بکن

149149

اوست سلطانی که عادل نام اوست

کوس سلطانی جان بر بام اوست

150150

هر که دارد ظلم حق دان دشمنش

طوق لعنت باشد اندر گردنش

151151

من زعدلت طوق دارم صد هزار

گردنم ز آن منّت اندر زیر بار

152152

من گنه کارم خدا را عفو کن

مکرما وجور ما را عفو کن

153153

من گنه کارم ز ذکر و ورد خویش

شرمسارم من بسی از کرد خویش

154154

من گرفتارم بجور روزگار

یا الهی بنده را بیرون بیار

155155

من گنه کارم در این دنیای دون

کرده چون دنیا مرا خوار و زبون

156156

من گنه کارم چو از کردار خود

مانده‌ام شرمنده از گفتار خود

157157

من گنه کارم ز قید این جهان

یا کریم از قید ما را وارهان

158158

من گنه کارم ولی عفو آن تست

جمله جان عارفان بریان تست

159159

من گنه کارم به پیشت ای رحیم

رحمتی بر جان عطّار ای کریم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پند آزادیست ای آزاده مرد

تو برآراز غافلی خویش گرد

عطار»مظهرالعجایب»بخش 67 - در قبول نمودن نصیحت و بیان ادیان و ملل مختلفۀ مخترعان و توضیح دین هدی که طریقۀ آل مصطفی و مرتضی است

اگلی نظم

بود شبلی را ریاضت در جهان

بر طریق اولیای آن زمان

عطار»مظهرالعجایب»بخش 69 - در مذهب غیبت نمودن و اندیشۀ آن، و مجلس گفتن شیخ شبلی و سؤال سائل و جواب دادن شیخ او را و تنبیه شدن شیخ از آن

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور