صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 24 - قصۀ جنگ خندق و کشته شدن عمرو بدست امیر کل امیر و شادمان شدن حضرت رسول(ص) و اصحاب از آن فتح کبیر

بخش 24 - قصۀ جنگ خندق و کشته شدن عمرو بدست امیر کل امیر و شادمان شدن حضرت رسول(ص) و اصحاب از آن فتح کبیر

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شد یقین کاندر زمان مصطفی

چند جنگ صعب شد اصحاب را

22

پیش از جنگ احد این جنگ بود

که زمین از خون دشمن رنگ بود

33

جنگ خندق بود جنگ مشکلی

در میانشان بود مرد پردلی

44

عمرو عبدوُدّو سر دار همه

پهلوانی پر دلی یار همه

55

خود همین عمرو عرب بد پهلوان

داد مردی او بداده در جهان

66

اندر آن عصر و زمان چون او نبود

او به مردی تاج سلطانان ربود

77

از سنان او دل خاره شکافت

وز نهیبش مرگ جای خود نیافت

88

او به مردی در جهان مشهور بود

هر که جان می‌خواست از وی دور بود

99

بود او را یک فرس چون برق شب

کرده بود از هیبتش خورشید تب

1010

هر که او را بر چنان مرکب بدید

از نهیبش زهره اندر تن درید

1111

بود او در ملک عالم کوه زور

اوفکنده زور او در کوه شور

1212

گفت با لشکر که من فردابگاه

این مدینه را کنم چون خاک راه

1313

آمدند از قهر و کف بر کف زدند

گرد بر گرد مدینه صف زدند

1414

چو محمّد دید لشکر بی عدد

گفت با خالق تو ما را کن مدد

1515

مردم مااندک و دشمن عظیم

توبه رحمت کن مددمان ای کریم

1616

ما بتو امیدواریم ای اله

ما بتو آورده‌ایم آخر پناه

1717

پس نبی فرمود خود اصحاب را

بهر آسایش به شیخ و شاب را

1818

گرد بر گرد مدینه جر زنید

در درون جر یکی خندق کنید

1919

تا که ماند امن این منزل تمام

خود نباشد راه کس در این مقام

2020

از نهیبش مردمان ترسان شدند

همچو برگ بیدهم لرزان شدند

2121

مصطفی فرمود کی یاران من

خود بخوانید این زمان قرآن من

2222

تا خدا فتحی دهد ما را بر او

این چنین فتحی که ناید غیر او

2323

مصطفی انّا فتحنا را بخواند

جبرئیلش هم مددها میرساند

2424

ناگهان در تاخت آن ملعون گبر

بر لب خندق خروشان همچو ببر

2525

نعرها زد تند و گفت ای مصطفی

زود برخیز و بنزد من بیا

2626

تا کنیم امروز با هم حرب و جنگ

تا که را افتد همه دنیا بچنگ

2727

من ز بهر تو به لشکر آمدم

نه زبهر دیدن جر آمدم

2828

خود مرا پروای جر و قلعه نیست

خود به پیش من مدینه حقه‌ایست

2929

کرده‌ام ویران هزاران قلعه بیش

ز آنکه دارم در بغل اصنام خویش

3030

پس نبی فرمود با اصحاب خویش

کو شده مردود همچون باب خویش

3131

هیچکس را نیست تاب جنگ او

خویشتن را پس نگهدارید ازو

3232

درد ما را حق همی درمان کند

کارها را عاقبت آسان کند

3333

بار دیگر نعره زد بر اهل دین

با عمر گفتا که دارم با تو کین

3434

ز آنکه ترک لات و عزّی کرده‌ای

ره بسوی دین احمد برده‌ای

3535

خیز و ترک دین احمدسازوآی

تاکه باشد لات و عزّایت خدای

3636

پس فلان پیچید و خود را هیچ کرد

و آنچنان هیبت فلان راگیج کرد

3737

مصطفی و اصحاب او حیران شدند

بر در باری همه نالان شدند

3838

کای خداوندا توئی شاه دو دار

از سر ما شرّ او را دور دار

3939

پس دگر فریاد زد او بر ملا

گفت آن خورشید حقّ را ناسزا

4040

بُد علی پیش نبی حیران شده

او زگفت آن لعین غرّان شده

4141

گرچه کودک بود در کاخ سترگ

لیک آن شه بود در معنی بزرگ

4242

گر بصورت بود آن کودک ولی

لیک بد نور بزرگی زو جلی

4343

قصّهٔ سلمان مگر نشنیده‌ای

یا که دشت ارژنه نادیده‌ای

4444

آنکه داده قرض اعرابی شتر

جام کوثر خود بدست اوست پر

4545

هیچ میدانی عرابی و شتر

این معانی هست غلطان همچو درّ

4646

هیچ میدانی که اژدر دادخواست

و آنچنان دادی ز عالم مر که راست

4747

هیچ میدانی که حیه کی درید

واین هدایت او بحدّ مهد دید

4848

هیچ میدانی که معجز آن کیست

واین همه مدح و ثنا در شأن کیست

4949

قصّهٔ سلمان و دشت ارژنه

بشنو و خوردش مبین اندر تنه

5050

آنکه اندر کعبه از مادر بزاد

آنکه بر باز او کبوتر را نداد

5151

خود نهاد او پای بر کتف رسول

کرد از کل جهانش حق قبول

5252

پیش کوران گرچه کودک می‌نمود

او بمعنی ملک دین را میربود

5353

که بُده خود تاجدار انّما

که بُده در ملک معنی هل اتا

5454

که بده قرآن ناطق در بیان

که شده در لو کشف اسراردان

5555

کیست باب علم ازگفت رسول

خود کرا بوده است در عالم بتول

5656

پس امیرمؤمنان گفت ای نبی

نیست غیر از اذن جنگم مطلبی

5757

هست عمرو اندر جهان جاهلی

ظلم و کفر از صورت او منجلی

5858

ده اجازت تا روم نزدیک او

و این جهان را تنگ گردانم بر او

5959

گفت پیغمبر اجازت کی دهم

ز آنکه جانی در درون این تنم

6060

من نخواهم جان خود رفتن ز تن

ای شده اندر بدن چون جان من

6161

پس دگر زد نعرهٔ سخت آن لعین

گفت از لاتم تو می‌ترسی یقین

6262

من نترسم از تو ونه از خدات

آمدم پیش تو از قلعه برات

6363

پیش لات و عزّیم آ بی سخن

تا ببینی تو خدایم را چو من

6464

خیز و بهر جنگ پیش من بیا

تاکرا نصرت دهد این دم خدا

6565

هر کرا نصرت بود حق ز آن اوست

جملهٔ آفاق در فرمان اوست

6666

مرتضی جوشید بر خود همچو شیر

سوی آن ملعون روان شد اودلیر

6767

نعره‌ای زد جست از خندق امیر

آنکه بودی در دو عالم بی‌نظیر

6868

عمرو عبدود چون آن نعره شنید

خویش را از جان خود بیگانه دید

6969

عمرو را آن نعره خود بردار کرد

همچو الماسی که در جان کار کرد

7070

گفت این کودک عجایب مظهریست

پهلوانیّ مرا او درخوریست

7171

زوجهٔ او دختری چون مه کنم

بر سر این لشکر او راه شه کنم

7272

بلکه من خود تاج و تخت خویش را

میکشم در پیش او بی ماجرا

7373

چون شه عالم به پیش او رسید

عمرو آن شه را بظاهر خورد دید

7474

گفت کودک نام خود با من بگو

کز عرب شخصی ندیدم مثل تو

7575

کودک و چست و نکوروی ودلیر

نعرهٔ تو تند باشد همچو شیر

7676

پس امیرمؤمنان گفت ای دغا

نام من باشد علی مرتضی

7777

عمرو چون بشنید نام مرتضی

گفت دردا و دریغا حسرتا

7878

من بدان بودم که شاهی بخشمت

دختر خود گر بخواهی بخشمت

7979

لیک خویش مصطفائی چون کنم

دیدهٔ خود را ازین پر خون کنم

8080

پس امیرمؤمنان گفتا باو

ترک دین خود بگوی و شو نکو

8181

گر بدین مصطفی بندی کمر

بر دهد شاخ امید تو ثمر

8282

آن لعین گفتا که ای کودک برو

زآنکه دارم دل به پیش تو گرو

8383

دوستت دارم کنم رحمت از آن

که تو هستی چست و زیبا و جوان

8484

می نریزم ز آن سبب من خون تو

کز تهوّر آمدی پیشم نکو

8585

نعره بر وی زد شه اسراردان

گفت زان نام خدایم بر زبان

8686

ورنه دنیا را ز تو خالی کنم

پر زگوهرهای اجلال کنم

8787

گفت عمروش آنچه گفتی این زمان

کس نگفته پیش من اندر جهان

8888

رو که آید ازدهانت بوی شیر

ورنه می‌کردم ترا این دم اسیر

8989

صد هزاران رستم و کی بنده‌ام

همچو ایشان صدهزار افکنده‌ام

9090

تو همی گوئی خدا گوشو چو من

این مگو هرگز نگویم این سخن

9191

رو به ترک این سخن گو جان ببر

ورنه در بازی در این دم جان وسر

9292

پس علی مرتضی گفت ای پلید

نیستی در عالم از ارباب دید

9393

در میان ما و تو تیغ است تیغ

شد ز ظلم تو مدینه زیر میغ

9494

آن لعین شد تند و گفت ای ناگزیر

سویت آمد تیغ خونریزم بگیر

9595

چون امیر آن تیغ را بر سر بدید

تند بر جست و سپر بر سر کشید

9696

تیغ او خود و سپر را بردرید

در گذشت ازخود و بر فرقش رسید

9797

چون خدا بودی بهر جایاورش

جبرئیل آمد نگهبان سرش

9898

تیغ او بر فرق حضرت ایستاد

تیغ بشکست و دو پاره اوفتاد

9999

گفت حیدر کی پلید نابکار

ضرب خود راندی و کردی کارزار

100100

من هم از بهر تو تیغی درکشم

وز تو فریاد و دریغی درکشم

101101

حمله زد گفتا بگیر این ذوالفقار

دان که هستم من شه دلدل سوار

102102

چون شنید او از امیر این یک سخن

گفت کای کودک تو کار خود بکن

103103

من فکندم بر سرت آنگو نه تیغ

کوه را صدپاره کردی بی‌دریغ

104104

در سرت از تیغ تیزم چاک نیست

وز چنان شمشیر هیچت باک نیست

105105

حیدر از نام خدا فریاد زد

تیغ زد بر فرق آن ملعون رد

106106

از سپر وز خود و از فرقش گذشت

شد دو نیمه زودو از اسبش بکشت

107107

خود دونیمه گشت و اسبش شد دو نیم

تیغ آن شه بر زمین آمد مقیم

108108

تا بگاو و ماهی او بی قیل شد

در میان حایل پر جبریل شد

109109

پس ندا آمد باحمد از الاه

کین سخن بشنو زماهی تا بماه

110110

لافتی الّا علی را گوشدار

گوی خود لاسیف الاّ ذوالفقار

111111

مصطفی گفت این حدیث با صفا

از سر تحقیق با سلطان ما

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بودم اندر پیش نجم الدّین شبی

آنکه جز مرغان نبودش هم لبی

عطار»مظهرالعجایب»بخش 23 - رفتن سیّد کاینات بمنزل سلمان فارسی و نزول سورۀ هل اتی

اگلی نظم

چون نبی آن شاه دین را دید شاد

مهر او را در میان جان نهاد

عطار»مظهرالعجایب»بخش 25 - قال النبی صلی الله علیه و اله و سلم ضربة علی علیه السلام یوم الخندق افضل من عبادة امتی الی یوم القیمة

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور