صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 7 - در ارتباط ولایت با نبوت

بخش 7 - در ارتباط ولایت با نبوت

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

گفت نی تو گوش داراحوال من

گر گرفتار آمدی در چاه تن

22

حیدر کرّار با من راز گفت

ز اوّلین و آخرینم باز گفت

33

گفت آخر چند باشی در بدن

وارهان این روح را چون جان ز تن

44

ای بخود مغرور از شیخیّ خویش

در سرت دستار و در برصوف کیش

55

جهد کن تا تو تکبّر کم کنی

ورنه طوق لعن در گردن کنی

66

رو تو ترک جامه و دستار کن

از معارف جان خود در کار کن

77

مصطفی از پیش او توفیق داشت

مرتضی از دید او تحقیق داشت

88

مصطفی آلودهٔ دنیا نبود

مرتضی آسودهٔ اینجا نبود

99

مصطفی سد شریعت را ببست

مرتضی در عین انسانی نشست

1010

مصطفی را جبرئیل آمد زپیش

مرتضی را خواند حق در پیش خویش

1111

مصطفی در اسم اعیان آمده

مرتضی در عین انسان آمده

1212

مصطفی درجسم چون جان آمدهٔ

مرتضی اسرار سبحان آمده

1313

مصطفی رفته بمعراج آله

مرتضی دیده ز ماهی تابماه

1414

مصطفی از حق همه اسرار دید

مرتضی ازنور حق انوار دید

1515

مصطفی در راه عرفان زد قدم

مرتضی دیده است حق رادمبدم

1616

مصطفی با حق تعالی راز گفت

مرتضی با مصطفی آن باز گفت

1717

مصطفی گفته است با ایمان بکوش

مرتضی گفته است جام حق بنوش

1818

مصطفی گفته است راه راست رو

مرتضی گفته است راز حق شنو

1919

مصطفی گفته است با الله باش

مرتضی گفته است زو آگاه باش

2020

مصطفی گفته است دینم دین اوست

مرتضی گفتادعا آمین اوست

2121

مصطفی گفته است که حیدر جان من

مرتضی گفتا که ای ایمان من

2222

مصطفی گفتا که حیدر پاک زاد

مرتضی گفتا که علم احمد بداد

2323

مصطفی گفتا علیّ بابها

مرتضی گفتا که یا خیر الورا

2424

مصطفی گفتا که ای شیر اله

مرتضی گفتا که ای خورشید و ماه

2525

مصطفی گفتا شریعت جان ماست

مرتضی گفتا طریقت ز آن ماست

2626

مصطفی گفتا که شرعم دین شده

مرتضی گفتادلم حق بین شده

2727

مصطفی گفتا که درعالم منم

مرتضی گفتا که با آدم منم

2828

مصطفی گفتا که در من نیست عیب

مرتضی گفتا که هستم سرّغیب

2929

مصطفی گفتا که حق با من بگفت

مرتضی گفتا که حق از من شنفت

3030

مصطفی گفتا که عالم دام اوست

مرتضی گفتا که آدم نام اوست

3131

مصطفی گفتا که عرفان نور من

مرتضی گفتا که انسان طور من

3232

مصطفی گفتا که نور کلّ علیست

مرتضی گفتا که نام من ولیست

3333

مصطفی گفتا که کعبه کوی اوست

مرتضی گفتا که قبله روی اوست

3434

مصطفی گفتا که علمم اولین

مرتضی گفتا که جفرم را به بین

3535

مصطفی گفتا که جفرم روی تو

مرتضی گفتا که راهم سوی تو

3636

شیخ چون بشنید از نی این سخن

گفت برکندم ز دنیا بیخ و بن

3737

گفت تا امروز من جان باختم

کفرو ایمان را زهم نشناختم

3838

با همه دود چراغ و درس وعلم

با همه خلق جهان بودم بحلم

3939

این همه ذکر ودعا با ورد نیک

این همه خلق و کرم با کرد نیک

4040

مدرسه با چند مسجد ساختم

خانقه هم چند طرح انداختم

4141

وقف بسیار و غنیمت بیشمار

خانقه معمور و یاران دوستدار

4242

این همه ظاهر بدنیا بود هیچ

خود نبردم من ز دنیا سود هیچ

4343

رو توسود خویش از ایمان ستان

تا بیابی درّ و گوهر بیکران

4444

سود و سودا در درون چه بود

این چنین ها در درون شه بود

4545

از درون چه چو بیرون آمدم

همچو نی نالان ومجنون آمدم

4646

سالها اندر درون چه بدم

همچو پشّه بر سر هر ره بدم

4747

سالها من علم صوری خواند‌ه‌ام

لیک در راه یقین وامانده‌ام

4848

مانده‌ام در چها تن غرق گناه

چون گیاهی خیز و بیرون شو زچاه

4949

گر نباشد همدم تو حبّ شاه

کی برون آیی تو از چاه گناه

5050

ای گرفتار درون چه شده

در پی غولان ره گمره شده

5151

تو بخود افتاده‌ای در چاه تن

ایستاده راه و چاه اینک رسن

5252

تو رسن در حلق محکم کرده‌ای

در ته چاه فنا دم کرده‌ای

5353

رو رسن بر دست گیر و خوش برآ

از درون چه چو حلقه بردرآ

5454

ای تو شیخ و دعوی تو نادرست

سلسله میدانی آخر از که است

5555

گر تو دین او نداری مرده‌ای

ور یقینت نیست پس افسرده‌ای

5656

این یقین عطّار دارد ازنخست

وین محبّت از زمین او برست

5757

این یقین عطّار دارد از ازل

ور نداری تو بود دینت دغل

5858

این یقین عطّار دارد همچو روز

تو برو از آتش حسرت بسوز

5959

هر که او پی رو نباشد شاه را

راه گم کرده نداند راه را

6060

گر تو مردی راه او رو همچو من

تا نیفتی در درون چاه تن

6161

هر که او در چاه تن شه را ندید

رفت در دریای کفر او ناپدید

6262

گر تو خواهی سرّچاه از من شنو

وین رموز سرّ شاه از من شنو

6363

ز آنکه حیدر از درون یار گفت

از دم منصور و هم از دار گفت

6464

هم از او یعقوب و هم موسی شنید

هم ازو عطّار و هم کبری شنید

6565

هم از او جبریل و هم آدم شنید

هم از او عیسی بن مریم شنید

6666

هم از او آن سالک ادهم شنید

هم از او این جملهٔ عالم شنید

6767

این همه اسرار سرّ شاه بود

از درون ما همه آگاه بود

6868

گر تو راه او روی و اصل شوی

از دوئی بگذر که تا یک دل شوی

6969

هر که دین او ندارد لیوه شد

چون درختی دان که او بی میوه شد

7070

این سخن را تو مگو عطّار گفت

حقّ تعالی با علی اسرار گفت

7171

ای شده سر خدا خود ورد تو

جبرئیل از کمترین شاگرد تو

7272

در معانی از همه آگه شدی

با جمیع رهروان همره شدی

7373

با محمد گفت شه در صبحگاه

پس مبارک باد معراج اله

7474

تو بدست مصطفی دادی نگین

خاتم ختم رسل ای شاه دین

7575

آنچه حقّ باتوبگفت او باتو گفت

تو باو گفتی و او از تو شنفت

7676

پس محمد گفت ای سرّ آله

مظهر سرّ خدا و شمع راه

7777

مظهر سرّعجایب شاه ماست

پرتو حقّ در دل آگاه ماست

7878

مظهر ما شمّه‌ای از نام اوست

دنیی و عقبی همه یک جام اوست

7979

این همه اسرار اگر عطّار گفت

از تو اسرار معانی او شنفت

8080

هر که او اسرار شه از شه شنید

او یقین از ماه تا ماهی بدید

8181

هر که اسرار علی را گوش کرد

جام وحدت را لبالب نوش کرد

8282

هر که گفت شاه را فرمان نبرد

در میان امّتان ایمان نبرد

8383

هر که او با شاه ما بیعت ببست

تو یقین میدان که از بدعت برست

8484

هر که گفت شاه مادر جان نهاد

مصطفی بر درد او درمان نهاد

8585

هر که او با شاه مردان بد مقیم

جای او کردند جنّات النعیم

8686

هر که او با شیر یزدان کرد عهد

عهد او باشد بعرفان همچو شهد

8787

هر که او با شاه ما باشد درست

در میان باغ او طوبی برست

8888

هر که او با شاه ایمان آورد

در میان سالکان جان آورد

8989

هر که او در دین حقّ آگاه شد

با محبّان علی همراه شد

9090

هر که اودر راه عرفان زد قدم

هست اودر ذات ایشان محترم

9191

هر که او در شرع محکم ایستاد

در میان خلق محرم ایستاد

9292

هر که او در راه حیدر راه رفت

از سلوک سالکان آگاه رفت

9393

هر که او در راه حیدر دید یافت

از امیرالمؤمنین تفرید یافت

9494

هر که او در راه حیدر شد نخست

بیشکی گردد همه دینش درست

9595

هر که او را مرتضی ایمان نبرد

در میان کفر سرگردان بمرد

9696

هر که او از شاه مردان روی تافت

در دم آخر شهادت می نیافت

9797

گر تو می‌خواهی که باشی رستگار

دست از دامان حیدر وامدار

9898

رو تو فرمان خدا راگوش کن

می ز جام هل اتی خود نوش کن

9999

رو تو با حقّ راز خود را بازگو

در حقیقت نکته‌های رازگو

100100

تا تو از خود کم نه‌ای انسان نه‌ای

واقف اسرار آن جانان نه‌ای

101101

عشق باشد گوهر دریای علم

عشق باشد مظهر غوغای علم

102102

مظهر کلّ عجایب حیدر است

آنکه او در هفت ماهه حیدر است

103103

ختم بادا این کتب بر نام او

جملهٔ ذرّات نقش نام او

104104

درّ دریای نبوت مصطفی است

اختر برج ولایت مرتضی است

105105

مرتضی باشد یدالله ای پسر

وین یدالله از کلام حقّ شمر

106106

مرتضی میدان ولیّ حق یقین

انّما در شأن او آمد ببین

107107

مرتضی داده خبر از بود بود

یک زمان از راه حق غافل نبود

108108

مرتضی میدان امام راستی

این سخن از من شنو گر راستی

109109

راست دید و راست گفت وراست رفت

گمرهان را اوفکند در نار تفت

110110

تو چو قطره سوی بحر عشق رو

نه چو عاصی سوی کان فسق رو

111111

تو چو قطره فرد باش ونور شو

وانگهی سوی بهشت و حور شو

112112

جوی خلد و حور در این دار تو

گر ندانستی شوی مردار تو

113113

تو ز عقل خود به یکباره گریز

تا برآرد نام نیکت عشق نیز

114114

رو تو خود را از میان بردار تو

تا ترا سلطان دین داند نکو

115115

رو تو خود را بازگردان از وجود

تا بیابی دُر از آن دریای جود

116116

رو تو خود را در میانه نیست کن

تا بیابی سرّمعنی در سخن

117117

رو ز دنیا دور شو چون مرتضی

تا بیابی تو عیان سرّخدا

118118

هر که او اینجا بقای حقّ ندید

همچو حیوان در زمین حق چرید

119119

رو تو انسان باش و ازانسان شنو

گر تو هستی راه بین در راه رو

120120

راه بینان مصطفی و مرتضی

غیر ایشان نیست اینجا مقتدا

121121

گر تو میخواهی که از ایشان شوی

هرچه این بیچاره گوید بشنوی

122122

رو تو این سرّ معانی گوش کن

آنچه گفتم بشنو و خاموش کن

123123

راه ایشان گیر و فرد فرد شو

در طریق اهل عرفان مرد شو

124124

کم خور و کم گوی و کم آزار باش

حاضر سر رشته اسرار باش

125125

می‌نشین با عارفان نیکخو

صحبت ارباب دنیا را مجو

126126

با محبّان علی همراز شو

در مقام بیخودی ممتاز شو

127127

هرچه بینی نیک دان و نیک بین

تاتو را گردد معانی همنشین

128128

هرچه گوئی نیک گو ای نیک خو

تابماند در جهانت گفتگو

129129

بیعت نیکو تو با مظهر ببند

تا شوی در ملک معنی سر بلند

130130

جهد کن تا نیک باشی در جهان

در میان سالکان وعارفان

131131

رو تو عشق آموز و صورت کن خراب

ورنه دردنیای دون باشی بخواب

132132

علم حق را دان و خود باهوش شو

بعد از آن در علم معنی گوش شو

133133

این علوم ظاهری را ترک کن

بیش عطّار آعلاج مرگ کن

134134

کز علوم ظاهری جز قال نیست

در علوم باطنی جز حال نیست

135135

از علوم ظاهری بیجان شوی

وز علوم باطنی درمان شوی

136136

از علوم ظاهری گردی خراب

وز علوم باطنی یابی صواب

137137

از علوم ظاهری بی او شوی

وز علوم باطنی با او شوی

138138

از علوم ظاهری ترسان شوی

وز علوم باطنی انسان شوی

139139

در علوم ظاهری جز زهر نیست

همچو تو اسرار دان در دهر نیست

140140

دید علم ظاهری کورت کند

از لباس معرفت عورت کند

141141

ای تو اسرار درون جان ما

همچو خورشید جهان تابان ما

142142

از درون و از برون تابان شده

سالکان را رهنمای جان شده

143143

عرش و کرسی ذرّه‌ای از پرده‌ات

ماه و خورشید جهان پرورده‌ات

144144

این جهان و آن جهان یک نقش تو

درمیان جان نشسته بخش تو

145145

من که‌ام تاوصفت آرم بر زبان

ز آنکه هستی در همه جانها نهان

146146

یا امیرالمؤمنین عطّار را

خوش فروزان کن در او انوار را

147147

یا امیرالمؤمنین جان گفته‌ام

درّ معنی در معانی سفته‌ام

148148

یا امیرالمؤمنین با من بگو

سرّ اسرار خدا را روبرو

149149

تا شود روشن دل وجانم تمام

تا که اوصاف تو بر خوانم تمام

150150

ای ز اوصاف تو روشن جان من

پرتو نور تو شد ایمان من

151151

یا امیرالمؤمنین خود گفته‌ای

وین معانی چو درّ را سفته‌ای

152152

جهد کن عطّار خود را گوش دار

این معانی نهان را هوش دار

153153

تو مگو پیش خران اسرار را

ز آنکه جز وهمی نداند کار را

154154

کار حال ماست درعالم مدام

سلسله در سلسله میدان تمام

155155

سلسله در سلسله می‌رو بحق

چون نخواندستی چه دانی این سبق

156156

من سبق را از علی آموختم

نی ز جهّال خلی آموختم

157157

من سبق از کلّ کل آموختم

خرقهٔ ایمان از او بردوختم

158158

من زدنیا رخت خود بربسته‌ام

وز جهان دون بکلی رسته‌ام

159159

من سبق را از الاه آورده‌ام

مصطفی را عذر خواه آورده‌ام

160160

من سبق را از یقینم گفته‌ام

این یقین خود زخود بنهفته‌ام

161161

من سبق از ذات او گویم مدام

چون نمی‌دانی چه گویم با تو خام

162162

من سبق گویم ز انفاس کلام

با تو و با کل عالم خاص و عام

163163

من سبق از میم گویم یا زلام

یا زالهام عطائی یا زنام

164164

من سبق گویم ولی تو هوش دار

درّ معنی مرا در گوش دار

165165

من که با عطّار خواهم گفت راز

وآنکه با حق اوست دایم در نماز

166166

چونکه عطّار این رموز از شه شنید

گفت آمد نور حق از من پدید

167167

ای ز تو روشن همه روی زمین

هست عطّارت ز خرمن خوشه چین

168168

من که ام تادم زنم از گفت خود

من گرفتم در کلامم مفت خود

169169

من که‌ام یک بندهٔ بیچاره‌ای

از مقام جان و تن آواره‌ای

170170

من کیم خود گردی از نعلین تو

ذرّهٔ افتاده پیش عین تو

171171

یا علی واصل کن این بی بهر را

تا شوم خورشید و گیرم دهر را

172172

پس زبان بگشاد کای عطّار دین

دادمت اسرار ودرهای یقین

173173

چونکه عطّار این شنید از سرّ غیب

گفت عطّارت ندارد هیچ عیب

174174

گر همی خواهی که یابی یار را

در دل خود میطلب اسرار را

175175

راه دین راه علی دان در یقین

تا شود نور الهت راه بین

176176

در عجایب سرّها دارم نهان

لیک جوهر را بیاور در بیان

177177

تا بگوید حال و احوالت تمام

وآنگهی در وادی معنی خرام

178178

گرچه سرّها من بمظهر گفته‌ام

این کتاب از گفت حیدر گفته‌ام

179179

بعد از این خواهم سخن بسیار گفت

وین کتب را گفتهٔ کرّار گفت

180180

این کتب را مظهر حق نام کرد

در میان خلق عالم عام کرد

181181

بعد از این الهام با عطّار گفت

می‌توانی یک کتب ز اسرار گفت

182182

گفتمش گویم بحکم ذوالجلال

هم بفرمان خدای لایزال

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

این چنین گفته است نجم الدین ما

آنکه بود اندر جهان از اولیا

عطار»مظهرالعجایب»بخش 6 - حدیثی منقول از شیخ نجم الدین کبری خوارزمی

اگلی نظم

یک شبی در بحر شاه اولیا

غوطه خوردم جوهری کرد او عطا

عطار»مظهرالعجایب»بخش 8 - در اشاره به کتاب جوهرالذات که از تصنیفات شیخ است و سرلقب عطار

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور