صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 6 - حدیثی منقول از شیخ نجم الدین کبری خوارزمی

بخش 6 - حدیثی منقول از شیخ نجم الدین کبری خوارزمی

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

این چنین گفته است نجم الدین ما

آنکه بود اندر جهان از اولیا

22

آن ولی عصر و سلطان جهان

منبع احسان و میر عارفان

33

شیخ نجم الدین کبری نام او

در جهان جان و دل پیغام او

44

گفت روزی مظهر سرّخدا

بود بنشسته بجمعی ز اولیا

55

پیش او بودند فرزندان او

همچو نوری در میان جان او

66

چون محمد روی فرزندان بدید

مهر ایشان در دل و جان پرورید

77

بد نشسته بوذر و سلمان برون

داشتندی مهرشان در جان درون

88

پس زبان بگشاد و بس اسرار گفت

وز معارف نکته‌ها بسیار گفت

99

آنچه با حق مصطفی گفته به راز

جمله میدان سی هزار ای دلنواز

1010

با علی گفتا و فرزندان او

بود این اسرارها در شأن او

1111

پس علی رفت وسخن در چاه گفت

جملگی از گفت الّا الله گفت

1212

بعد از آن از چاه نی آمد برون

وین معانی را هم او گوید کنون

1313

چون شنیدند از محمد زمزمه

گوئیا افتاد در جان دمدمه

1414

خود بدیشان نکته‌ها از راز گفت

رمز اسرار حقیقت باز گفت

1515

سر ز اسرار حقیقت باز کرد

و آنگهی در لامکان پرواز کرد

1616

این چنین گفتند ره دانان ما

راه حق رفتند با شوق لقا

1717

هر که راه حق رود حق بیند او

در همه دلها چو جان بنشیند او

1818

هر که درکوی حقیقت راه یافت

در درون عارفان الله یافت

1919

هست عارف نور سلطان ازل

گر نمی‌بینی مکن بامن جدل

2020

ز آنکه هردل واقف الله نیست

وز بیان سرّحق آگاه نیست

2121

چون ندانستی بعرفان کی رسی

گر رسی آخر بسلطان کی رسی

2222

راه رو بسیار دیدم در جهان

لیک یک رهرو ندیدم راه دان

2323

رازها گویم چو باشی مستمع

از حقایق وز معارف مجتمع

2424

گفت پیغمبر که شاهی ز آن تست

مظهر سرّ الهی جان تست

2525

در همه روی زمینی مقتدا

گفت این در حقّ شاه اولیا

2626

شاه سرور شاه اکبر شاه نور

شاه عشق و شاه موسی شاه طور

2727

شاه آدم شاه دین شاه کرم

شاه نوح و شاه طوفان شاه جم

2828

شاه ابراهیم و یعقوب و پسر

شاه الیاس است اندر بحرو بر

2929

شاه جرجیس است و یوشع ز احترام

و آن بود پیدا میان خاص وعام

3030

شاه زکریاست و داود زمان

با سلیمان است در ملک جهان

3131

شاه ادریس است بی شک با شعیب

با چو موسی واقف اسرار غیب

3232

شاه عیسی اوست با سرّ آله

رفته او بر عرش علیّین چو ماه

3333

شاه اسحق است و اسمعیل او

یا چو موسی در گذشت از نیل او

3434

شاه یونس بوده اندر بطن حوت

مشتق است ازذات حیّ لایموت

3535

شاه بوده با جمیع اولیا

جمله را بوده بمعنی رهنما

3636

شاه بوده با محمد در عیان

وز نهان دیده همه سرّ نهان

3737

شاه دان سرّ محمد بیشکی

لحمک لحمی بدانی خود یکی

3838

شاه بد با جملهٔ کروّبیان

شاه بد با جملهٔ روحانیان

3939

شاه با جبریل و میکائیل هم

شاه عزرائیل و اسرافیل هم

4040

شاه بد با انبیا در کلّ حال

شاه بد با اولیا در سرّ وقال

4141

شاه بد آنکس که سرّ با چاه گفت

وز درونش نی برآمد آه گفت

4242

نی همی گوید که شاهم شاه بود

وز درون عاشقان آگاه بود

4343

نی همی گوید که اسرار عیان

شاه گفته در بیان جان جان

4444

نی همی گوید که ای غافل ز شاه

انما میخوان تو از گفت اله

4545

نی همی گوید که ازمن هیچ نیست

وز برون من به جز یک پیچ نیست

4646

نی همی گوید که من دم می‌زنم

وین منادی را بعالم میزنم

4747

نی همی گوید که من عاشق شدم

در طریق شاه خود صادق شدم

4848

نی همی گوید که من بر جان خویش

داغ دارم از کف سلطان خویش

4949

نی همی گوید که داغم داشت سود

آن ز دست دوست مرهم مینمود

5050

نی همی گوید که فریادم از اوست

وین فغان و ناله و دادم از اوست

5151

نی همی گوید که او بد سرّ حق

تو همی دانی اگر بردی سبق

5252

نی همی گوید که گویم حال خود

از برون و از درون احوال خود

5353

نی همی گوید که من نی نیستم

یا خود از مستان این می نیستم

5454

نی همی گوید که برگویم چه بود

با من اندر چاه تن آخر که بود

5555

نی همی گوید که او خود حق بگفت

در میان چاه تن از حق شنفت

5656

نی همی گوید که او ز الله گفت

پس برفت و سرّحق با چاه گفت

5757

نی همی گوید که ای مردود حق

می ندانستی که او بد بود حق

5858

نی همی گوید که راه حق هم اوست

ره رو دنیا و دین حق هم اوست

5959

نی همی گوید که ای گم کرده راه

آخرالامر از که می‌جوئی پناه

6060

نی همی گوید که ای نور ازل

چندگردی گرد هر در چون جعل

6161

نی همی گوید که عرفان از که خواست

از امیر دین که شاه اولیاست

6262

نی همی گوید که ای مقصود من

درمیان جان توئی معبود من

6363

نی همی گوید که شرع اشعار اوست

وین طریقت نیز از اطوار اوست

6464

نی همی گوید که راه او بگیر

ز آنکه در عالم ندارد او نظیر

6565

نی همی گوید که دایم دم زنم

وین ندای عشق در عالم زنم

6666

نی همی گوید که او منصور بود

دایماً با نور حق در نور بود

6767

نی همی گوید که او عطّار بود

عاشقان را صاحب اسرار بود

6868

نی همی گوید که این عطّار گفت

سرّ اسرار خدا با یار گفت

6969

نی همی گوید که با من یار باش

در میان جان و تن دلدار باش

7070

نی همی گوید که حق گفتا بگو

من بگویم سرّ اسرارت نکو

7171

نی همی گوید علی ازحق شنفت

هرچه حق می‌گفت حیدر نیز گفت

7272

گفت نی در پیش نجم الدین سبب

کز درونم خون برآمد تا بلب

7373

گفت کبری حال خود با من بگو

تا چه گفته است آن امام راستگو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گر ازین مرهم نیابی کام خویش

جوهر الذاّتم بیاور تو به پیش

عطار»مظهرالعجایب»بخش 5 - اشاره به کتاب‌های منظوم شیخ

اگلی نظم

گفت نی تو گوش داراحوال من

گر گرفتار آمدی در چاه تن

عطار»مظهرالعجایب»بخش 7 - در ارتباط ولایت با نبوت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور