صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 81 - تمثیل احوال آنهائی که به هر چه توجه پذیرند، رنگ آن گیرند و برای صورت میرند

بخش 81 - تمثیل احوال آنهائی که به هر چه توجه پذیرند، رنگ آن گیرند و برای صورت میرند

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود دربغداد شیخی نیک رای

خلعت عرفان گرفته از خدای

22

بود زاهد درورع پیچیده بود

نقطهٔ دیدار معنی دیده بود

33

در علوم فقه و اندر علم حال

بود سرور بر همه اهل کمال

44

گرچه دایم داشت درخلوت نشست

ناگه او را میل سیری داد دست

55

اوبگرد شهر اندر سیر بود

بر در یک خانهٔ بنشست زود

66

خواست شیخ از مردم آن خانه آب

پیشش آمد دختری چون آفتاب

77

همچو حوران بهشتی تازه روی

جام آبی داشت در کف مشکبوی

88

آب را بستاند و بروی چشم دوخت

آب آتش گشت و او را زود سوخت

99

رفت از دست و به عشقش عقل داد

ای مسلمانان ز روی خوب داد

1010

گشت پیدا ناگه آنجا باب او

شیخ را چون دید گفتش کی نکو

1111

لطف کن در کلبهٔ روشن درآ

تا بگیرد کلبهٔ مسکین ضیا

1212

شیخ با خواجه درون خانه شد

رفتنش مقصود آن جانانه شد

1313

شیخ از فرزند چون پرسید ازو

خواجه گفت ای نیکخوی نیک جو

1414

دختری دارم که آورد آب را

او وداعی کرده شبها خواب را

1515

ذوق ارباب صفا دارد بسی

در عبادت نیست مثل او کسی

1616

گفت شیخ ای خواجهٔ نیکو سرشت

گر تو داری ذوق رضوان بهشت

1717

دخترت را در نکاح من کنی

خانهٔ خود را بدین روشن کنی

1818

گفت شیخا او ترا خود بنده است

اوبنور معنی تو زنده است

1919

پس نکاحش کرد و تسلیمش نمود

زانکه آن دختر دل ازوی برده بود

2020

بود آن خواجه بسی منعم بدهر

مال و نام او گرفته شهر شهر

2121

خانه‌ها از بهر شیخ آباد کرد

شیخ را از جاه و دنیا شاد کرد

2222

گفت من دارم توّقع از کرم

زود اندازی ز دوشت خرقه هم

2323

پس بپوشی خلعتی خوش با صفا

دوراندازی ز بر این ژنده را

2424

چون شنید این شیخ گفتش مرحبا

رفت درحمّام و پوشید او قبا

2525

چونکه شب آمد درون خانه شد

بر سر مشغولی شیخانه شد

2626

گفت سویم آورید آن خرقه را

زآنکه بی آن نیست ذکر از من روا

2727

ناگه آوازی شنید او از آلاه

کی بیک دیدن برون رفته ز راه

2828

چون نظر کردی بسوی غیر ما

خرقهٔ ظاهر کشیدم بر ملا

2929

گر بیندازی نظر دیگر نهفت

خلعت باطن ز تو خواهم گرفت

3030

چون نظر افتاد سوی دیگرت

خرقه‌ات بیرون فکندم از برت

3131

گر کنی تو یک نظر دیگر به غیر

می‌فرستم زودت از مسجد به دیر

3232

از مقام آشنائی رانمت

پس بدار بینوائی خوانمت

3333

گر نظر اندازی یکبار دگر

من روان اندازمت اندر سقر

3434

هرکه او در غیر حق دارد نظر

او به باغ خلد کی یابد مقر

3535

پس طلاقش داد و آمد در خروش

گشت او بار دگر پشمینه پوش

3636

گر همی خواهی که ایمان باشدت

بهره‌ای از نور عرفان باشدت

3737

تو نظر بر پشت پای خویش دار

پس بذکر و فکر او دل برگمار

3838

تو بعزَّت نه قدم در کوی دوست

تاکه ره یابی تو در پهلوی دوست

3939

تو نظر در روی درویشان فکن

تا که مقبول نظر گردی چو من

4040

تو نظر داری خود از درّ یتیم

لیک اندازی نظر را تو ز بیم

4141

بیم را بگذار و دل برکن زشرّ

تا شوی در ملک جان صاحب نظر

4242

عاشقان را خوف نبود در جهان

چشم باطن برگشا این را بدان

4343

پاکبازان را نباشد بیم جان

مست جانان را نباشد بیم جان

4444

من نظر بازم بسوی یار خویش

زآنکه این بینش ازو دیدم زپیش

4545

هرنظر را بینش دیگر بود

هر دلی را دانش دیگر بود

4646

هرکسی را در نظر نوری دهند

گر بهشتی شد باو حوری دهند

4747

هرکه حق جوید بیابد دوست را

غیر این معنی نباشد پیش ما

4848

رو تو بین حق را بچشم سرعیان

تا شود روشن بتو سرّ نهان

4949

رو تو حق بین باش و با حق گوی راز

همچو شمعی باش پیشش درگداز

5050

دیدهٔ خود را تو در معنی گشا

تا شوی در معنی ما آشنا

5151

رو نظر را بر رخ دانا فکن

و از زبان او شنو نطق سخن

5252

رو نظر را در حقیقت تو بباز

تا شود باب ولایت بر تو باز

5353

رو نظر بند از تمام خلق عام

تا نیفتی همچو نادانان بدام

5454

دام نادانان تصرّف در جهان

این به پیش جمله دانایان عیان

5555

رو گذر کن تو ازین دام بلا

تا شوی پاک و لطیف و با صفا

5656

هرکه ازدام بلا پرهیز کرد

او قلم را بهر مظهر تیز کرد

5757

او نوشت این مظهرم را بهر خود

تا بگیرد در ولایت شهر خود

5858

شهر ما را نام باشد علم دوست

علم یار ما چو روی او نکوست

5959

جوهر انسان رخ نیکو بود

هرکه نیکو روست انسان او بود

6060

روی نیکو باطن روشن بود

خود بهشت دانشش گلشن بود

6161

اصل معنی دوری خلقان بود

هرکه جست از مردمان انسان بود

6262

دوری خلقان ترا واصل کند

نور عرفان در دلت حاصل کند

6363

دور از خلقان ببینی دوست را

همچو حبّه دور گردان پوست را

6464

تو به دانایان قرین شو همچو من

زآنکه بر دانا شود روشن سخن

6565

پیش دانا علم باشد صد هزار

پیش نادان جهل باشد بیشمار

6666

پیش دانا علم معنی خوانده‌ام

بر دو عالم اسب دولت رانده‌ام

6767

من ز دانایان معنی بهره‌مند

من به فتراک معانی در کمند

6868

من ز دانا نور معنی دیده‌ام

گل ز بستان معانی چیده‌ام

6969

پیش دانایم کتاب دید او

پیش دانایم همه توحید او

7070

پیش دانا علم پنهان خوانده‌ام

علم صورت پیش نادان مانده‌ام

7171

پیش دانا نیک باشد قهر او

پیش دانا شهد باشد زهر او

7272

پیش دانا در نظر باشد هم او

پیش نادان مختصر باشد هم او

7373

پیش دانا خود نظر بر او کنم

پیش نادان خود حذر از او کنم

7474

پیش دانا معنی قرآن عیان

پیش نادان معنی قرآن نهان

7575

پیش دانا صورت دلدار ماست

پیش نادان خود همه انکار ماست

7676

پیش دانا عزّت و شاهی بود

پیش نادان جمله گمراهی بود

7777

پیش دانا علم فقر است و فنا

پیش نادان جمله مکر است و دغا

7878

پیش دانا گر روی انسان شوی

پیش نادان مردهٔ بیجان شوی

7979

پیش دانا عشق رهبر آمده

پیش نادان عقل پی برآمده

8080

پیش دانا صورت دنیا هبا

پیش نادان حیفهٔ دنیا عطا

8181

پیش دانا قوت روح از ذکر حی

پیش نادان نام آن کاووس کی

8282

پیش دانا خود شراب از عشق نوش

پیش نادان روی خود در فسق پوش

8383

پیش دانا جمله مشکل حل شود

پیش نادان کار تو مهمل شود

8484

پیش دانا سر بنه تا سر شوی

پیش نادان چند بر منبر شوی

8585

پیش دانا علم بهتر آمده

پیش نادان جهل سرور آمده

8686

پیش دانا صورت زیبا نکوست

پیش نادان جیفهٔ دنیا نکوست

8787

پیش دانا جمله مشکل حل شود

پیش نادان کار تو مهمل شود

8888

پیش دانا علم سبحانی بود

پیش نادان ظلم سلطانی بود

8989

پیش دانا عدل و انصاف کرم

پیش نادان بخل باشد محترم

9090

پیش دانا دین حق باشد تمام

پیش نادان خود نباشد جز ظلام

9191

پیش دانا خوان تو مظهر را بدهر

پیش نادان رو تو بردارش بقهر

9292

پیش دانا جوهر ذات آمده

پیش نادان شعر و ابیات آمده

9393

هرکه مظهر را بخواند در بلا

آن بلا گردد به پیش او هبا

9494

هرکه دارد مظهرم همراه خود

اوشود منعم زجود شاه خود

9595

هرکه خواهد پیر و شیخ راهبر

جوهر و مظهر بجوید در بدر

9696

چون بیابد باب جنّت یافته

معنی قرآن بعصمت یافته

9797

معنی قرآن احادیث نبی

جملگی ثبت است دروی بس جلی

9898

پیش دانا مرتضی باشد امام

پیش نادانان چگویم والسّلام

9999

پیش دانا او امام راستی

پیش نادان دون نوخواستی

100100

پیش دانا مرتضا ایمان بود

پیش نادان غیر او آنسان بود

101101

پیش دانا صورت و معنی ازوست

پیش نادان حیرت این گفتگوست

102102

پیش دانا خرقه مستی بود

پیش نادان دیدن هستی بود

103103

راهبر در راه احمد مرتضی است

غیر او رهبر نمی‌دانم کجاست

104104

گر توداری غیر این ره بیرهی

همچو حیوان اوفتاده در چهی

105105

جمله یاران دیده‌اند این راه را

خوانده‌اند ایشان کلام الله را

106106

تا کلام الله را دانسته‌ایم

معنی آن را بجان پیوسته‌ایم

107107

گر تو غیر از وی بگیری رهبری

در جهان باشی تو کمتر از خری

108108

گر همی خواهی که معنی دان شوی

در معانی جامع قرآن شوی

109109

رو براه حیدر کرّار تو

تا شوی از عمر برخوردار تو

110110

رو براه مرتضی کو رهنماست

در معانی مظهر نور خداست

111111

او بحکم حق ترا باشد ولی

گر ندانستی تو بی‌شک جاهلی

112112

او تمام اولیا را سر بود

او بشهر علم احمد در بود

113113

خود از او اسرار گشته آشکار

خود از او عطّار گشته راز دار

114114

خود ازو عطّار این اسرار یافت

خود ازو عطّار این گفتار یافت

115115

خود ازو عطّار گشته سربلند

خود ازو عطّار صید این کمند

116116

خود ورا عطّار مدّاح آمده

او درین کشتی چو ملّاح آمده

117117

ای ترا عطّار سلطان خوانده

در معانی تاج ایمان خوانده

118118

ای ترا عطّار مظهر خوانده

در معانی سرّجوهر خوانده

119119

ای تو را عطّار دیده در یقین

ای ترا عطّار خوانده علم دین

120120

ای ترا عطّار جان بازآمده

در حقیقت صاحب راز آمده

121121

ای ترا عطّار منصور دوم

گشته در جویائی ذات تو گم

122122

ای ترا عطّار جویا آمده

از عدم بهر تو پیدا آمده

123123

تا بگوید آنچه او نشنیده است

تا بگوید آنچه در دین دیده است

124124

تا بگوید آنچه از حق آمده است

در معانی عین مطلق آمده است

125125

تا نماید راه حق را از عیان

تا دهد او سوی معنی ها نشان

126126

خود ترا عطّار در توحید دید

از تو او اسرار معنی‌ها شنید

127127

تا نماید راه احمد را بخلق

او برد زنّار ما را زیر دلق

128128

او درآرد روح و معنی را بجان

او دمد صور حیات جاودان

129129

آنچه او گفته است تو کی گفتهٔ

ره که او رفته است تو کی رفتهٔ

130130

سالک واصل که باشد یار او

هر دو عالم نقطهٔ پرگار او

131131

یار معنیّش محمد آمده

غیر شرع او همه رد آمده

132132

خود زآدم تا بایندم مثل او

من ندیدم سالکی در گفتگو

133133

گفت این مظهر که تا واقف شوی

بر طریق راستان منصف شوی

134134

هرکه او منصف بود شرع آن اوست

علم معنی نامهٔ دیوان اوست

135135

در طریقت خوانده‌ام آن نامه را

در حقیقت رانده‌ام آن خامه را

136136

خود حقیقت سرّ درویشان بود

خود طریقت شیوهٔ ایشان بود

137137

رو بکن بر شاه درویشان سلام

تا بگیرد علم معنی‌ات نظام

138138

ظاهر و باطن به شاهت راست کن

نورایمان را ز حق درخواست کن

139139

نور ایمان روی اودیدن بود

صدق ایمان کوی او رفتن بود

140140

چون نداری صدق ایمان نیستت

خود طریق شاه مردان نیستت

141141

از جهان آزاد و فردند ای پسر

دستشان باشد بمعنی در کمر

142142

چون نیابی پیش مقبولان قبول

چند گردی گرد هر دربوالفضول

143143

گرد درها خود همی گردی چو سگ

تا بگیری لقمهٔ نانی به تک

144144

خود زبهر دانشت این سیر نیست

اصل معنیّت یقین برخیر نیست

145145

علم بهر منصب و مالت بود

نه ز بهر عقبی و حالت بود

146146

علم بهر آنکه بالا بگذری

یا ز اوقاتی ته نانی خوری

147147

بهر این مردود گشتی ای فقیه

اسم تو در ملک عقبی شد سفیه

148148

ای ز بهر لقمه‌ای بیجان شده

در تمام عمر سرگردان شده

149149

ای ز بهر لقمه‌ای سر باخته

بهر دنیا دین خود در باخته

150150

ناتوانی کو بدنیا دل نهاد

دنیی وعقبیّ خود بر باد داد

151151

خویش را از بهر منصب خوار کرد

باطن خود را چو سگ مردار کرد

152152

کوش در ابیات من گر واقفی

عاقبت را کن نظر گر عارفی

153153

شرم از حق دار ای رسوای دین

تا بکی باشی چو گربه در کمین

154154

شرم دار از فشّ و دستار بزرگ

در جهان تا کی دوی مانند گرگ

155155

گشته‌ای مانند گرگان پنجه زن

تا خوری مرداری ای پرورده تن

156156

چند بهر خانهٔ تن در جهان

زار گردی گه به این و گه به آن

157157

سودی کی باشد ترا زین ای پسر

عاقبت ازخانه گیری راه در

158158

خود از آن در سوی گورستان روی

بیشکی درگور بی ایمان روی

159159

هرکه او در گور بی ایمان رود

بی شکی او در وادی شیطان رود

160160

جای شیطان در سقر باشد بدان

در سقر او را مقرّ باشد بدان

161161

هر که این قول صوابم بشنود

یا باین اسرار نیکو بگرود

162162

او ز شیطان و جهنّم فارغ است

زندهٔ باشد که از غم فارغ است

163163

او وجود خویش را احیاء دهد

خویش را بر تخت جنّت جا دهد

164164

او بشرع مصطفی کامل شود

او بنور اولیا قابل شود

165165

او بفرقان معانی سر شود

او ز اکسیر ولی چون زر شود

166166

او درآید در طریق انبیا

راه بین گردد بنور اولیا

167167

در طریق اولیا او رهرو است

راه تقلیدی به پیشش یک جواست

168168

راه تقلیدی به پیش شیخ مان

تو براه عارفان رو در امان

169169

شیخ ظاهربین چو خودبین گشته است

از قدم تا فرق سرگین گشته است

170170

شیخ ظاهربین که چَه‌ها ساخته

جمله خلقان رادر آن انداخته

171171

شیخ صورت بین که او اندر جهان

ساخته ویران هزاران خانمان

172172

خویش را در زهد داند کاملی

تا بدام او در افتد جاهلی

173173

حیله و مکر و دغا در شأن اوست

جیفهٔ دنیا همه ایمان اوست

174174

رو اگر مردی تو ترک این بکن

غیر اینم نیست در معنی سخن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بُد به نیشابور مرد منعمی

بود او را خانهٔ پردرهمی

عطار»مظهرالعجایب»بخش 80 - تنبیه در آنکه از غیرببری و بخود روی آوری تا درحجاب نمیری

اگلی نظم

مالک دینار مرد کار بود

از ریاضت روز و شب بیمار بود

عطار»مظهرالعجایب»بخش 82 - در حکایت بیداری بیداردلان که تنبیه است بآگاهی ارباب عرفان و رهائی یافتن از خواب غفلت بی‬حاصلان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور