صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 80 - تنبیه در آنکه از غیرببری و بخود روی آوری تا درحجاب نمیری

بخش 80 - تنبیه در آنکه از غیرببری و بخود روی آوری تا درحجاب نمیری

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بُد به نیشابور مرد منعمی

بود او را خانهٔ پردرهمی

22

تاجران بسیار در ملک جهان

بهر نفع مال میکردی روان

33

مزرعه در ملک ما بسیار داشت

تخم بی‌صبری در او بسیار کاشت

44

خانه‌ها و جایها بسیار ساخت

خود چه حاصل چون کسی را کم نواخت

55

روز و شب فکرش خیال جاه بود

دستش ازنیکی ولی کوتاه بود

66

ناگهم افتاد در کویش گذر

بود چون فرزند او بیرون در

77

چشم او افتاده بر من گفت آه

آمدی خوش ورنه می‌گشتم تباه

88

از جفای دورو ازدرد پدر

این زمان افتاده از خود بیخبر

99

این توقع دارم از لطف تو من

پیش او آیی و گوئی یک سخن

1010

مدت ده روز شد تاخسته است

او زاکل و شرب لب بربسته است

1111

هر که آید در عیادت پیش او

غیر فحش از وی نیامد گفتگو

1212

در نصیحت نکته‌ای با او بگوی

تا نریزد او ازین فحش آب روی

1313

چون برفتم پیش او بی‌گفتگو

در مقام کندن جان بود او

1414

چون نظر افتاد او را بر فقیر

گفت ای عطّار ما را دستگیر

1515

گفتمش دم با خدا باید زدن

خود از این دنیا بدر باید شدن

1616

گفت ای عطّار رفتن مشکل است

زآنکه حبّ این جهانم در دل است

1717

این چنین در روی من بسیار گفت

وآن همه از هستی و پندار گفت

1818

من زبالینش روان برخاستم

هر زمان از بیم آن میکاستم

1919

چون باو گفتم بسی گوی از خدا

یا ببر پیشم تو نام مصطفی

2020

او ز مال و جاه خود میگفت قال

خود نبود از یاد حقش ذوق و حال

2121

جان همی کند و همی گفت این سخن

غیر این معنی نبودش هیچ فن

2222

ناگهی درویشی آمد پیش من

گفت از حال غنی برگو سخن

2323

گفتمش ای دوست او جان می‌کند

خویشتن را او بزندان میکند

2424

چون شنید این قصه از من پیر راه

خندهٔ او کرد از شکر الاه

2525

گفت او هفتاد سال ای اهل دل

درجهان کنده است جانی متصل

2626

او بعمر خویشتن جان کنده است

این زمان در پیش شیطان مانده است

2727

ای برادر حال دنیا دار بین

چون درون نار گشته زار بین

2828

ای برادر از جهان بیزار باش

دایماً با ذکر حق درکارباش

2929

هرکه دنیا دار شد مردود شد

همچو هیمه در میان دود شد

3030

هر که دنیا دار شد بی ما بود

در دو عالم بیشک او رسوا بود

3131

هر که دنیا دار شد غمخوار شد

او ز دنیائی خود بیمار شد

3232

هر که دنیا دار شد او مرده‌ایست

او به خواری در جهان افسرده ایست

3333

هر که دنیا دار شد او یار نیست

در دو عالم خود ازو آثار نیست

3434

هر که دنیا دار شد او را مبین

تا نیندازد ترا او بر زمین

3535

هر که دنیا دار شد ترسان بود

پیشوای او همه شیطان بود

3636

هر که دنیا دار شد آلوده شد

او بکفگر جهان پالوده شد

3737

هر که دنیا دار شد لذت نیافت

او به پیش عارفان همّت نیافت

3838

هر که دنیا دار شد عقبی ندید

او ثمر از خوشهٔ طوبا نچید

3939

هر که دنیا دار شد از ما گذشت

دارد او با اهل دنیا خود نشست

4040

هر که دنیا دار شد ای وای او

خود مرا رحم است بر فردای او

4141

هر که دنیا دار شد خود را بسوخت

یا به تیری از بلا خود را بدوخت

4242

هر که دنیا دار شد بیمار شد

او برون از کلبهٔ عطّار شد

4343

هر که دنیا دار شد زیر زمین

خود ورا شیطان ملعون درکمین

4444

هر که دنیا دار شد او گیج شد

همچو مال خویشتن او هیچ شد

4545

هر که دنیا دار شد از ما برید

در معانی مظهر ما را ندید

4646

هر که دنیا دار شد سودا پزد

مار دنیا دایمش بر پا گزد

4747

هر که دنیا دار شد آخر چه کرد

او ز دنیا رفت با صد آه و درد

4848

هر که دنیا دار شد مرگش گرفت

هرکه عقبا دار شد ترکش گرفت

4949

هر که دنیا دار شد اهل گل است

هرکه عقبی دار شد اهل دلست

5050

هر که دنیا دار شد کی راه دید

خویشتن را عاقبت درچاه دید

5151

هر که دنیا دار شد کفتار شد

او درون غار بسته خوار شد

5252

هر که دنیا دار شد او کور شد

در میان مفلسان عور شد

5353

هر که دنیا دار شد کی آدمی است

کی ورا در علم معنی خرّمیست

5454

هر که دنیا دار شد کی عشق دید

مظهر عطّار را او کی شنید

5555

هر که دنیا دار شد مظهر نیافت

او ز جوهر ذات من جوهر نیافت

5656

هر که دنیا دار شد عطّار نیست

در معانی واقف اسرار نیست

5757

هر که دنیا دار شد در زحمت است

هرکه از پیشش رود در رحمت است

5858

هر که دنیا دار شد ویران شود

یامثال خواجهٔ دیوان شود

5959

هر که دنیا دار شد او منصبی است

او در آن صورت بمعنی عقربیست

6060

هر که دنیا دار شد دکّان گرفت

نه برفت و علّم القرآن گرفت

6161

هر که دنیا دار شد دنیا گرفت

خویش را در پیش شیطان جا گرفت

6262

هر که دنیا دار شد فاسق بود

کی چودرویشان دین عاشق بود

6363

هر که دنیا دار شد در نار سوخت

او زبهر جیفهٔ دینار سوخت

6464

هر که دنیا دار شد او جان کند

از تن خود جامهٔ ایمان کند

6565

هر که دنیا دار شد خود بین شده

پای تا سر جملگی سرگین شده

6666

هر که دنیا دار شد سنگین دلست

همچو خر دایم فتاده در گل است

6767

هر که دنیا دار شد در راه ماند

پای بسته دردرون چاه ماند

6868

هر که دنیا دار شد دانی چه کرد

او ز دنیا رفت با صد آه و درد

6969

هر که دنیا دار شد دیندار نیست

او درون کلبهٔ عطّار نیست

7070

در گذر از جیفهٔ دنیای دون

تا برآری از صدف گوهر برون

7171

گوهر معنی بیان انبیاست

جوهر معنی زبان اولیاست

7272

در معانی کوش نی در جاه و مال

زآنکه جاه و مال را باشد زوال

7373

مال دنیا از حقت دوری دهد

پس ترا از کفر رنجوری دهد

7474

درگذر از منصب دنیای دون

زانکه خلقی را دراندازد بخون

7575

بگذر از دنیا و جام عشق نوش

همچو مستان خدامیکن خروش

7676

گر تو خواهی پیش آن دلجو شوی

بایدت اولّ که همچون او شوی

7777

یعنی از هستی خود از دل گذر

وآنگهی بیخود بسویش راه بر

7878

چون درآئی خویش را گم کن دراو

تا بیابی خویش را پهلوی او

7979

هر که دارد این ادب مقبل بود

او بمقبولان حق واصل بود

8080

هرکه دارد این ادب مظهر گرفت

جام راحت از کف حیدر گرفت

8181

خویش رادر زندگانی فوت بین

این معانی را تو پیش از موت بین

8282

تا بمانی زنده درملک الاه

خود بعلّیّینت باشد تکیه گاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای برادر از ریا پرهیز کن

خامه را بهر نوشتن تیز کن

عطار»مظهرالعجایب»بخش 79 - درضمانت بهشت مر کاتب کتاب را و اسرار او فرماید

اگلی نظم

بود دربغداد شیخی نیک رای

خلعت عرفان گرفته از خدای

عطار»مظهرالعجایب»بخش 81 - تمثیل احوال آنهائی که به هر چه توجه پذیرند، رنگ آن گیرند و برای صورت میرند

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور