صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 70 - تنبیه به حال کسانی که در عمل قاصرند و مردم را بدان فرمایند، و مناظرهٔ شیخ شبلی و شیخ ابوالحسن نوری قدس سرهما

بخش 70 - تنبیه به حال کسانی که در عمل قاصرند و مردم را بدان فرمایند، و مناظرهٔ شیخ شبلی و شیخ ابوالحسن نوری قدس سرهما

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بازهم نقلی ز شبلی گویمت

بر کنار بحر معنی جویمت

22

بود در بغداد عالی مسجدی

واندر آن مسجد نشسته عابدی

33

کامل و دانا بُد و پرهیزکار

علم معنی بود او را برقرار

44

گفت با شبلی که ای شیخ نکو

خیز وبهر عاشقان وعظی بگو

55

بر سر منبر نصیحت کن بخلق

زآنکه باشد حیله‌شان در زیر دلق

66

گویشان خود را بحق دارید راست

کو درون جبّه همراه شماست

77

گر کنی آن بد بدی آید بتو

ور کنی نیکی تو یابی نیک ازو

88

چون شنید این رمز را شیخ کبار

رفت بر بالای منبر بی قرار

99

تادهد پند و نصیحت خلق را

افکند از بر ریائی دلق را

1010

ترک زرّاقی وسالوسی کنند

تن ز مذهبهای نسناسی زنند

1111

چون بمنبر رفت شیخ اوستاد

او قیامت را بیاد خلق داد

1212

خلق را از هیبتش ترساند او

دست خود بر عارفان افشاند او

1313

گفت دل را بازبانت راست کن

بعد از آن خود راز حق درخواست کن

1414

ظاهر و باطن ز ناحق دور دان

غیر این معنی ندارم با تو کار

1515

جمع خلقان شیخ را منظور بود

غافل ازمعنی طور ونور بود

1616

ناگهی چشمش بنوری افتاد

که بر او کردی سلام آن پاکزاد

1717

چون شنید از شیخ نوری او سلام

پس علیکش گفت شیخ خوش کلام

1818

نوریش گفتا که ای شیخ کبیر

تو نداری اندرین دنیا نظیر

1919

علم تو باشد کلامی بانظام

لیک علمت را ندانی تو مقام

2020

حق نباشد راضی از علم کسی

کو نیارد در عمل آنرا بسی

2121

افتد آخر او به گرداب اجل

گر نکرده او بعلم خود عمل

2222

آن اجل او را برد در قعر چاه

او نیابد هیچ جا آخر پناه

2323

گر عمل داری درین علمی تو نیک

ور عمل نبود ترا بگریز لیک

2424

زود از این منبر فرودآ ای سلیم

تا بیابی ملک جنات النعیم

2525

چون شنید این نکته را شبلی زوی

او وجود خویشتن را کرد طی

2626

آنچه او فرمود اندر خود بیافت

پس فرود آمد ز خلقان روی تافت

2727

او از آن منبر فرود آمد چو باد

رو بسوی خانهٔ ویران نهاد

2828

رفت و از خانه نیامد او برون

چار ماه متّصل می‌خورد خون

2929

بُد غذای او همه خون جگر

او سیاست را نمیدانی مگر

3030

هر که بر منبر سخنگو گشته است

در سخن گر جمله نیکو گشته است

3131

چون بدانست او سخن را و بگفت

زآنکه این سرّیست اندر جان نهفت

3232

ورندارد خود چه باشد حال او

خلق کی پندی برند از قال او

3333

هرکه نی از خلق و از خود رسته است

بروی ابواب معانی بسته است

3434

واعظی باشد مقلّد این بدان

زینهار او را تو خود انسان مخوان

3535

کرد واعظ چون فضولی ورد خود

کی به پند او بکار و کرد خود

3636

زآنکه در علم و عمل کم کرده رو

پند دادن خلق را نبود نکو

3737

تو برو خود را نصیحت کن چو من

تا دهندت جام معنی بی‌سخن

3838

هستی خود را ز خود بردار تو

تا بدانی معنی اسرار تو

3939

هیچ میدانی که منبر جای کیست

در جهان معرفت غوغای کیست

4040

هیچ میدانی که گفته از کلام

چون نمیدانی چگویم والسّلام

4141

مرتضی بر منبر او را پاک گفت

راه شرعش از خس و خاشاک رفت

4242

چون کلام الله را معنی بخواند

غیر هفده تن به پیش او نماند

4343

جمله رفتند و ازو رو تافتند

دین و اسلام دگر را یافتند

4444

رو تو ای واعظ که چون ایشان نهٔ

تو بمعنی در مثال آن نهٔ

4545

خود تو دم درکش که گردم میزنی

جسم وجان خویش بر هم میزنی

4646

خویشتن سوزان بسان شمع کن

عشق و عرفان و معانی جمع کن

4747

چون ترا گردد میسرّ این مقام

تو نیفتی همچو آن واعظ بدام

4848

واعظان دارند دامی بهر خلق

تا درآویزند ایشان را بحلق

4949

دام در حلقی که محکم کرد و بست

خوش حماری دید وزودش برنشست

5050

کرد واعظ از حماقت در چهش

عاقبت گردید شیطان رهش

5151

راه حق دیگر بود ای یار من

کنج خلوت با ریاضت کار من

5252

گوشهٔ خلوت ز غیرش پاک کن

جامهٔ صورت ز معنی چاک کن

5353

خوش درآ در کنج خلوت خانه‌ای

رو بچین از خرمن من دانه‌ای

5454

تا خلاصی یابی از این دام تن

پس شود خوشگو زبانت در سخن

5555

از سجن پرّیده‌ام تا لامکان

پیش حق دارم بمعنی آشیان

5656

کن تو مرغ معنیت پرّان چو من

تا بکی مانی درین زندان تن

5757

هرکه از تن دور شد او نور یافت

همچو موسی جای خود بر طور یافت

5858

همچو عاشق باش واصل ای پسر

کاروان رفتند و می‌پرسی خبر

5959

ای بمانده از ره و از کاروان

زار مانده در بیابان جهان

6060

بی کس و بی یار و بی خویش و تبار

اندر این زندان فتاده سوگوار

6161

عاقبت راه فنا باید گرفت

توشهٔ ملک بقا باید گرفت

6262

چون نداری هیچ هیچی ای پسر

چند گویم من بتو ای بیخبر

6363

رو ز خودآگاه شو چون پیر راه

تا بود همراه تو سرّ الاه

6464

گر شوی عاشق بمعنی زنده‌ای

پیش محبوب حقیقی بنده‌ای

6565

رو تو معنی دان شو و از غیر بُر

تا بیابی جام وحدت را تو پر

6666

هرکه یک قطره ز جام او چشید

بیشکی او روی جانان را بدید

6767

دیگرت با وعظ گفتن کار نیست

چون ترا اندر نظر اغیار نیست

6868

گر تو دانائی بدان عطّار را

تو بخوان از مظهرش اسرار را

6969

تا شوی دانا تو درعلم تمام

اصل این معنی همین دان والسلام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بود شبلی را ریاضت در جهان

بر طریق اولیای آن زمان

عطار»مظهرالعجایب»بخش 69 - در مذهب غیبت نمودن و اندیشۀ آن، و مجلس گفتن شیخ شبلی و سؤال سائل و جواب دادن شیخ او را و تنبیه شدن شیخ از آن

اگلی نظم

بشنو از گفتار فرزند نبی

آنکه از جان بوده پیوند نبی

عطار»مظهرالعجایب»بخش 71 - تمثیل در رعایت ادب نمودن، و از عبادت و معرفت غافل نبودن، و مغرور نبودن بطاعت، و تقصیر نمودن در طلب، و تنبیه نمودن حضرت امام جعفر صادق علیه السلام شیخ داود طائی را برعایت ادب

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور