صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 10 - در بیان مذهب و سلسلۀ پیر خود فرماید

بخش 10 - در بیان مذهب و سلسلۀ پیر خود فرماید

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون پدر روزی به استادم سپرد

نزد او از راه تعلیمم ببرد

22

آن معلم بود عالم در جهان

همچو خورشیدی که باشد او میان

33

آن معلّم بود وارث در علوم

حکمت لقمان نموده درنجوم

44

او تصوّف را نکو دانسته بود

دُر به الماس معانی سفته بود

55

در علوم جعفر او پی برده بود

پی به اسرار نهانی برده بود

66

داشت او یک سلسله کآن را ذهب

خاص اهل البیت گویند ای عجب

77

آن علوم از پیش جعفر داشت او

وین ز انفاس پیمبر داشت او

88

چند وقت او در درون جان خویش

با خدا گفته معانی ز آن خویش

99

گفت یا رب توشهٔ راهم بده

در طریق عشق خود جاهم بده

1010

تا شوم بینا وگویا وآنگهت

همچو گردی باشم از خاک رهت

1111

ای شده همچون قمر تابان به علم

ای ربوده گوی معنی را به حلم

1212

بود او از بود عرفان آمده

در جهان خورشید تابان آمده

1313

لیک او از فخر دین راضی نبود

ز آنکه او در راه حق قاضی نبود

1414

چند نوبت نجم دین کبرای ما

آمد اندر پیش آن کان صفا

1515

لیک جدّم نیست تا نامش برم

از می سلطان خود جامش برم

1616

همچو منصور او هزاران جام خورد

نه چو آدم دانه اندر دام خورد

1717

او ز عرفان خدا آگاه بود

هم به او اسرار حق همراه بود

1818

سی هزار اسرار حق دانسته بود

از وجود خویش کلّی رسته بود

1919

سی هزار از گفتهٔ شرع رسول

سی هزار دیگر از راه عدول

2020

جمله این سرّها ز مکنونات غیب

از درون او درآمد جیب جیب

2121

او زخود بگذشته و گلشن شده

درمیان عاشقان روشن شده

2222

سیصد و شصت ودو عارف را ز راه

خدمت شایسته کرده سال و ماه

2323

گفت کای فرزند فرزانه سخن

بشنو از من یادگار و گوش کن

2424

با من از حق بود سرّ بی شمار

جمله خواهم کرد بر تو من نثار

2525

دان که شب بودم به خلوت از کرم

ناگهان شخصی درآمد از درم

2626

چون نظر کردم رسول الله بود

بر همه دلها و جانها شاه بود

2727

روی خود پیشش نهادم بر زمین

گفت سر بردار و سرّ حق به بین

2828

من بحکم او چو سر برداشتم

در دل خود نور حق افراشتم

2929

چون نظر کردم به روی مصطفی

دیدم اندر پهلوی او مرتضی

3030

مصطفی گفتا بمن کای مرد دین

میشناسی شاه دین را از یقین

3131

می‌شناسم گفتم ای ختم رسل

این جوان را زآنکه هست او بحر کلّ

3232

من به او ایمان خود وابسته‌ام

از عذاب حق تعالی رسته‌ام

3333

شاه را دانم من از روی یقین

بعد پیغمبر امام متّقین

3434

سرّحق در ذات او من دیده‌ام

زو همه عرفان حق بشنیده‌ام

3535

من در او بینم همه آفاق را

من از او دانم مراین نه طاق را

3636

من از او رانم سخن در ذات حق

من از او خوانم همه آیات حق

3737

من در او بینم همه نور اله

خود از او تابان بود خورشید و ماه

3838

من از او دیدم همه دیدار حق

زین معانی برده اهل دین سبق

3939

من از او دیدم ولایت را تمام

گفته‌اش ایزد ثنا اندر کلام

4040

من از او دیدم کتبها پر ز علم

من در او دیدم همه دریای حلم

4141

من در او دیدم تمام انبیا

زآنکه او بوده ولیّ و رهنما

4242

اوست دانا در علوم اوّلین

اوست بینا در کلام آخرین

4343

من در او دیدم که او منصور بود

لاجرم اندر جهان مشهور بود

4444

من در او دیدم که آدم بود او

بی گمان عیسی بن مریم بود او

4545

هر که او را دید حق را دید او

گل ز بستان معانی چید او

4646

بعد از آن گفتا رسول هاشمی

کاین سخنها را ولی داند همی

4747

این معانی را ز که آموختی

خرقهٔ توفیق ایمان دوختی

4848

گفتمش زآنکس که بامن راز گفت

قصّهٔ معراج با من باز گفت

4949

ز آنکه او بابست بر شهر علوم

عرش را کرده مشرّف از قدوم

5050

پس رسول هاشمی گفت این علوم

او ترا گفته است ز اسرار نجوم

5151

تا به کی باشی خموش و دم بخود

گوی معنی را ببر ز آدم بخود

5252

چونکه خورشید جهان مطلع شود

بعد از آن نور ولی مطلع شود

5353

گوی معنی را کسی خواهد ربود

کوجمال خویش را خواهد نمود

5454

مست گشته همچو بلبل دم زده

عالم جان را چو نی بر هم زده

5555

پیشت آید صادقی دل زنده‌ای

همچو نور آسمان رخشنده‌ای

5656

جام اسرارش بده تا درکشد

زو همه درهای معنی برکشد

5757

او بود عطّار و عطر افشان شود

نور معنی از دمش در جان شود

5858

او به عالم سرّها گوید به ما

از درون او برآید این ندا

5959

همچو منصور از انا الحق دم زند

آتش اندر جملهٔ عالم زند

6060

تو برو او را ز عرفان درس گو

نه چو واعظ تو سخن از ترس گو

6161

رو تو آنچه دیده‌ای از سرّجان

جمله را با او بنه اندر میان

6262

رو تو او را از من و از شاه گو

سرّ اسرار خدا با چاه گو

6363

ما به او دادیم اسرار خدا

تا نگوید از زبان ما به ما

6464

ما به او دادیم گویائی عشق

ما به او دادیم بینائی عشق

6565

عشق ما در جان او سوزان شده

زاهد خود بین چه سرگردان شده

6666

هر که او از سرّ ما آگاه نیست

همّت ما خود به او همراه نیست

6767

هر که ما را در یقین نشناخته

در جهان ایمان خود در باخته

6868

هر که راه ما رود ره یابد او

از مکاید روی خود برتابد او

6969

هر که از ما دور شد بی نور شد

و آنکه چون خفّاش چشمش کورشد

7070

چون شنیدم من ز استاد این سخن

آتشی در جانم افتاد از کهن

7171

آتش شوق ولایت جوش کرد

جمله عالم سر بسر بیهوش کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حال خود بشنوز من ای مرد نیک

روغن ایمان مریزان تو به دیک

عطار»مظهرالعجایب»بخش 9 - در شرح حال خود فرماید

اگلی نظم

گفت پیر ره که او بیخود شده

در ره عرفان حق راشد شده

عطار»مظهرالعجایب»بخش 11 - مقولۀ پیر درباره شیخ

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور