صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 58 - حکایت بر سبیل تمثیل در آنکه اقتدا به پیری باید نمودن و در دو عالم دستگیری داشتن

بخش 58 - حکایت بر سبیل تمثیل در آنکه اقتدا به پیری باید نمودن و در دو عالم دستگیری داشتن

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بود در ملک بخارا عابدی

داشت دایم جا به کنج مسجدی

22

او بزرگ عالمان ملک بود

بود دایم در رکوع و در سجود

33

از بخارا مثل او کس برنخاست

پیش ارباب یقین از اولیاست

44

زاهدی مشهور بُد اندر جهان

نام آن شه ابن فضل آمد بدان

55

در هدایت او امام عصر بود

عالمی بر آستانش چهره سود

66

او مرید بیحد واندازه داشت

تخم معنی در همه دلها بکاشت

77

او مریدی داشت از خاصان خود

داشت در بزّازی او دکّان خود

88

بود محرم پیش آن مرد خدا

در محلّ خوف و هنگام رجا

99

یک پسر بود از جهان بزّاز را

که باو کردی دکان خود رها

1010

از قضا را اوفتادش حادثه

بود در ماه صیام آن واقعه

1111

ناگه او را دیو شهوت راه زد

گشت ظاهر زان پسر یک فعل بد

1212

دید او را ناگهان یک مهتری

در میان کار بد با دختری

1313

شحنه‌اش بگرفت و کردش سینه ریش

گشت آخر دمّل دیرینه ریش

1414

چون پدر بشنید آن صوت و صدا

گفت این دردم ندارد خود دوا

1515

رفت پیش آن بزرگ دین و گفت

این سخن را از تو چون سازم نهفت

1616

این چنین حالی به پیشم آمده

خنجری بر جان ریشم آمده

1717

خانهٔ من شد خراب و دل کباب

کشته خواهد شد پسر برگو جواب

1818

خود بزرگ دین برفت از حال خویش

گفت پورت را چه آمد خود به بیش

1919

این چه حالت بود و این سودا چه بود

برسر آتش برفت او خود چو دود

2020

چارهٔ درد دلم رااین زمان

رحم کن بر این فقیر ناتوان

2121

از کرم بفرست و کن او را خلاص

زآنکه حکمت هست برهر عام وخاص

2222

شیخ گفتا کس روان سازم ولیک

هیچکس را در زنا کس گفته نیک؟

2323

این حکایت خود نمی‌آید زمن

زانکه خود از شرع دور است این سخن

2424

در زنا باشد شفاعت نانکو

من نخواهم این شفاعت را از او

2525

رفت آن بزّاز چون شد ناامید

کاغذی آورد پیش آن وحید

2626

گفت پس بنویس با مالک سلام

زآنکه باشد جمله را آنجا مقام

2727

وآنگهی بنویس کو خود زان ماست

گر شفاعت می‌کنی او را رواست

2828

تو مسوزانش به دوزخ هر زمان

دار او را از عذاب اندر امان

2929

گفت آن عابد چه می‌گوئی بمن

دان که بس از عقل دور است این سخن

3030

مالک دوزخ بود از پیش حق

کی توانم داد او را من سبق

3131

کی توانم کرد من حکمی چنین

زانکه اودارد درونی آتشین

3232

هر کرا خواهد بسوزد دم بدم

زانکه او حاکم بود بر بیش و کم

3333

خواجه پس گفتا خود انصافم بده

زانکه هستی عابد و بر خلق مه

3434

صحبت من با تو از بهر خداست

در دو عالم زان امید من رواست

3535

اندر این دنیا چنین بی‌حاصلی

واندر آن عالم نباشد واصلی

3636

چون نیائی تو بدنیایم بکار

پس مرا زین پس بکار خود گذار

3737

حال واوقاتم در این دنیا خراب

واندر آن دنیا همه بینم عذاب

3838

چون در ایندنیا چنین تو مفلسی

تو بعقبی کی بفریادم رسی

3939

یک زمانی آن بزرگ با وفا

سر به پیش افکند و گفت ای بینوا

4040

راست می‌گوید به پیشم این سخن

حقّ نعمت دارد و حقّ کهن

4141

خدمتم را او ز روی صدق کرد

رُفت از راهم همه خاشاک و گرد

4242

در طریق عارفان نبود چنین

کو بماند در چنین محنت حزین

4343

پس روان برخاست آن دانای وقت

رفت پیش حاکم و دارای وقت

4444

گفت جرمش را ببخش ای نیکرای

تو گذار این داوری را با خدای

4545

گفت ای کرده سپهرت خاکبوس

ای بر ایوان شریعت برده کوس

4646

من ببخشیدم همه جرمش بتو

زآنکه او دارد به پیشت آبرو

4747

لیک در شرع این کجا باشد روا

که چنین ظلمی شود خود بر ملا

4848

گفت قاضی را بخوان و کن روان

تا رضا بستاند ازدختر عیان

4949

پس پسر را پیشش آرند از صلاح

تا ببندد هر دو را با هم نکاح

5050

رفت قاضی وز دختر آن شنید

روز آن بزاز شد چون روز عید

5151

آن پسر را کرد قاضی بافلاح

بست قاضی هر دو را با هم نکاح

5252

هر که او در راه حق باشد نکو

این مددها لاجرم آید ز او

5353

هر که دارد در میان خلق راه

خاطر درویش را دارد نگاه

5454

هر که دارد بر تو حقّ خدمتی

ناتوان مگذارش اندر محنتی

5555

هر که دارد با تو حقّ معرفت

باش با او در طریقت هم صفت

5656

هر که دارد بر تو حق یک سلام

رو بده تو مر ورا ز انعام عام

5757

هر که دارد بر تو حقّ نان و آب

خود بده او را خبر ای باصواب

5858

هر که دارد بر تو حق معرفت

هست اودر هردو عالم نیک بخت

5959

هر که خدمت پیش مولا می‌کند

بهر نفع دین و دنیا می‌کند

6060

هر که او از دین و دنیا غافل است

خدمت او لاجرم بی‌حاصل است

6161

خدمت آن کن که آزادت کند

راه آنکس رو که او شادت کند

6262

هر که در دنیا و دین مفلس بود

هیچ عاقل کی به دنبالش رود

6363

ای پسر ده باطن خود را صفا

هرچه می‌جوئی بجو از مصطفی

6464

تو زآل مصطفی همّت طلب

تا دهندت هر دو عالم بی سبب

6565

حبّ آل مصطفی در دل بگیر

تا بگردی در دو عالم تو امیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هست خاموشی نشان اهل راز

باش دایم از خموشی درگداز

عطار»مظهرالعجایب»بخش 57 - قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «من صمت نجی» صدق نبی الله

اگلی نظم

حبّ ایشان گیر تا ایمن شوی

دین و ایمان توزان گردد قوی

عطار»مظهرالعجایب»بخش 59 - موعظه در وصیت نمودن بمتابعت نبی و ولی و تنبیه اهل غفلت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور