صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 73 - در حقیقت معنی «لا مُؤَثِّرَ فِي الوُجودِ اِلَّا الله» که صرف توحید است

بخش 73 - در حقیقت معنی «لا مُؤَثِّرَ فِي الوُجودِ اِلَّا الله» که صرف توحید است

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

گه شوی دریا و گردی موج زن

گه درآئی در میان مرد و زن

22

گه گل و گه بلبل بستان شوی

گه می و گه مستی مستان شوی

33

گه درآئی همچو احمد سوی غار

گه ببینی در معانی روی یار

44

گه شوی قاضیّ و مفتی در جهان

گه شوی از دیدهٔ مردم نهان

55

گه کنی شرع از کلام خود بیان

گه شوی در عالم معنی عیان

66

گه تو باشی همنشین خاص و عام

گه تو گوئی از حلال و از حرام

77

گه تو با فرعونِ نفْس آیی بجنگ

گه زنی بر عالمی از قهر سنگ

88

گه کنی با اهل معنی آشتی

گه به جان تخم محبت کاشتی

99

گه به عبّاد زمانه عابدی

گه سجود عاشقان را ساجدی

1010

گه درآیی همچو محرم بیش من

گه نشینی پیش تخت ذوالمنن

1111

گه نقاب ابر اندر رو کشی

گه چو خورشید از رخت یکسو کشی

1212

گه بعیسی همدمی و گه بروح

گه بموسی در عصائی گه بنوح

1313

گه بریزی هرچه پر کردی به جام

گه دهی اسرار معنی را نظام

1414

گه شعیبی را تو چوپانی کنی

گه سلیمان را تو سلطانی کنی

1515

گه چو اسکندر طلب کردی ممات

گه چو خضرآیی خوری آب حیات

1616

گه تو با یعقوب باشی نوحه گر

گه ز یوسف میدهی او را خبر

1717

گه بهار آری و گه آری خزان

گه بیاری میوه ازچوبی عیان

1818

گه ز ابراهیم سرّ خواهی و جان

گه باحمد سرّ او گوئی عیان

1919

گه ثمر تو از شجر آری برون

گه تو سازی آن شجر را سرنگون

2020

گه تو سلطانیّ و گه سلطان نه‌ای

گه تو با جانی و گه با جان نه‌ای

2121

گه شوی یاجوج وقصد جان کنی

گه تو سدّ باشی ودفع آن کنی

2222

گه درآیی در تن و گه در نظر

گه کنی عالم همه زیر و زبر

2323

گه تو گوئی با دد و شیران سخن

گه پرنده گوید از پیران سخن

2424

گه تو با عطّار باشی همنشین

گه تو با عطّار گوئی سرّ دین

2525

گه تو با عطّار باشی در زبان

گه تو با عطّار گوئی این بخوان

2626

گه شوی عطّار و برخود سترپوش

گه بمانی رو و در معنیش کوش

2727

گه جمیع اولیا را رازگو

گه جمیع انبیا را دیده تو

2828

گه بسازی یک وجود از چارچیز

گه نمائی اندر او بسیار چیز

2929

گه تو باران آوری و باد هم

گه کنی ویران و گه آباد هم

3030

گه زآتش گلستان سازی به دهر

گه تو کوهی را روان سازی بدهر

3131

گه تو کشتی سازی و گه بادبان

گه کنی غرقش بدریا یک زمان

3232

گه شوی ملّاح در کشتی تن

گه برون آری ز گاوی تو سخن

3333

گه دهی بر باد صد خرمن گناه

گه بآتش سوزیش همچون گیاه

3434

گه زمین از هیبتت لرزان شود

گه سما از حیرتت لرزان شود

3535

گه درآیی در وجود عاشقان

گه بریزی بر زمین خود خونشان

3636

گه درآری در قفس مرغی چو روح

گه باو بخشی ز معنی صد فتوح

3737

گه شوی در دین احمد راهبر

گه تو با او در دل و گه در نظر

3838

گه درآئی در نظر در پیش ما

گه نیابیمت نشان در هیچ جا

3939

گه جمالت روشنی جان شود

گه وصالت باعث عرفان شود

4040

گه بکوی عاشقان آری تو سیر

گه بمسجد جا کنی و گه به دیر

4141

گه عراق و فارس را کردی تو سیر

گه خراسان را تو کردی ملک خیر

4242

گه بکاشان و بحلّه بوده‌ای

گه بساری گه به بصره بوده‌ای

4343

گه وطن داری توتون و سبزوار

گه بمشهد کرده‌ای جای قرار

4444

گه سمرقندی شدی که در خطا

گه تو عالم را کنی در زیر پا

4545

گه تو پروانه شوی که شمع جان

گه برون آیی و گه باشی نهان

4646

گه نظامی را بیاری در سخن

گه به بسطامی بگوئی من لدن

4747

گه تو محبوب جهان سوزی شوی

گه تو میر روح افروزی شوی

4848

گه تو ماه عالم آرائی شوی

گه تو شاه سرو بالائی شوی

4949

گه به یک عشوه ز عاشق جان بری

گه به یک جلوه ز جان ایمان بری

5050

گه کنی نی را تو گویا در سخن

گه توی اسرار معنی در سخن

5151

گه چو شیر تند برگلگون شوی

گه چو فرهادی جگر پرخون شوی

5252

گه تو محمودی و گه باشی ایاز

گه باو گوئی بمعنی سرّ و راز

5353

گه چو لیلی در دل مجنون شوی

گاه همچون ماه برگردون شوی

5454

گه چو روح اندر بدن آیی بلطف

گاه اندر جان و تن آیی بلطف

5555

گه تو شامی گه تو صبحی گاه روز

گه چو خورشید جهانی گاه سوز

5656

گه ترا بر عرش اعظم تکیه گاه

گه ترا حکمی ز ماهی تا بماه

5757

گه بچشم خوبرویان جا کنی

گاه عاشق را از آن شیدا کنی

5858

گه درآئی همچو روحی در وجود

گه نمازی گه نیازی گه سجود

5959

گه مظفّر باشی و منصور هم

گه تو بیتی باشی و معمور هم

6060

گه تو باشی شاهدی پرنور هم

گه تو باشی ناظر و منظور هم

6161

گه تو قبله گاه کعبه که نماز

گه تو گفته هر زمان با خویش راز

6262

گه میان آتش سوزان روی

گه در این دریای بی پایان روی

6363

گه شوی غوّاص دریای بیان

گه نمائی خود خود بیضاعیان

6464

گه به یک لحظه کنی عالم نگون

گه روان سازی بعالم جوی خون

6565

گه جهان روشن کنی از روی خود

گه سیاهش میکنی از موی خود

6666

گه تو جان آری و گه جان میبری

گه تو شیخی را بصنعان میبری

6767

گه تو پیدا و گهی پنهان شوی

گه میان اولیا سلطان شوی

6868

گه تتو چون عیسی بن مریم میشوی

گاه ابراهیم ادهم میشوی

6969

گه بعین وامق و عذرا شوی

گه چو نجم الدّین ما کبری شوی

7070

گه همی گوئی نظام دین منم

گه فراز عرش علیّین منم

7171

گه تو دین جعفری داری بحقّ

گه تو بر عطّار میخوانی سبق

7272

گه بدوزخ اندر آری خلق را

گه دهی در جنت الفردوس جا

7373

گه کنی دشمن کسی را گاه دوست

حکم حکم تست و فرمان آن تست

7474

گه باحمد راز گوئی در نهان

گه به حیدر کرده‌ای خود را عیان

7575

گه تو بابی شبّر و شبّیررا

گه به عابد داده‌ای اکسیر را

7676

گه بباقر بوده‌ای در جان چو روح

گه بصادق داده‌ای علم فتوح

7777

گه بموسی مینمائی تو لقا

گه دهی تو بر رضای او رضا

7878

گه تقی را با نقی ایمان دهی

گه به عسگر معنی قرآن دهی

7979

گه تو مهدی گردی و آیی برون

خلق را باشی بمعنی رهنمون

8080

گه شوی جبریل و عزرائیل هم

گه تو اسرافیل ومیکائیل هم

8181

گه تو پیدا و گهی پنهان شوی

گه میان اولیا سلطان شوی

8282

گه توعالم را کنی پرداد و عدل

گه یقینی را تو آری از دو عدل

8383

گه بخود سازی یکی را آشنا

گه بخوانی سوی خود بیگانه را

8484

گه یکی را زاهد و ترسا کنی

گه یکی را عارف و رعنا کنی

8585

هرچه گویم و آنچه آید در صفت

از تو پیدا می‌شود در هر صفت

8686

ای ز وصفت لال گشته هر زبان

که بیان سازد که دارد حدّ آن

8787

هرکسی خود آنچه بتوانست گفت

همچنان وصف تو ماند اندر نهفت

8888

هرچه گفتم تو بدان من نیستم

ساکن ویرانهٔ تن نیستم

8989

هست اگر عطّار را گفت نکو

او نگوید دیگری گوید بگو

9090

هرچه گوید آنچه سازد او کند

خود نکو هرچه کند نیکو کند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای بدنیا صرف کرده عمر خویش

جان خود را کرده‌ای صد بار ریش

عطار»مظهرالعجایب»بخش 72 - در تنبیه حال غافلان و اظهار حقایق عارفان، و بیان یکتائی حق سبحانه و تعالی، و تکرار ظهور صفات او جل جلاله

اگلی نظم

عارفی واقف ز اصل هر علوم

بعد من پیدا شود گوید به روم

عطار»مظهرالعجایب»بخش 74 - در بیان خبر دادن از جلوۀ ظهور مولوی رومی قدس سره

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور