صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 14 - آغاز داستان

بخش 14 - آغاز داستان

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای بلبل دستان زننده

گهی جان بخش و گه بر جان زننده

22

چو یوسف رویی و داودی آواز

زبور عشق چون بلبل کن آغاز

33

چو در افسانهٔ گل بایدت بود

هزار آوا چو بلبل بایدت بود

44

ز بلبل بیقراری بیش داری

که شرح عشق گل در پیش داری

55

چو تو تیغ زبان داری گهربار

بیا ای ابر روحانی گهر بار

66

سخنگویی که برد اندر سخن گوی

سخن گویی چنین کرد آن سخنگوی

77

که شاهی بود گیتی زیر فرمانش

همه عالم مسلّم چون سلیمانش

88

سپهرش بود دارالملک شاهی

ولی او آفتاب ماه و ماهی

99

چو خورشیدی به صد تعظیم میگشت

میان برج هفت اقلیم میگشت

1010

توان گفتن بسی هر جنس و فصلش

کز اجداد سکندر بود اصلش

1111

جهان را چون سکندر پادشه بود

ز سر تا پای رومش پر سپه بود

1212

ز بس لشکر، چنان افتاد رایش

که هر سالی دو موضع بود جایش

1313

میان بحر بودش یک جزیره

همه گنج شه آنجا بد ذخیره

1414

یکی ایوانش بودی سر به عیوق

که نرسیدی به اوجش چشم مخلوق

1515

همایی بر سر قصر سرافراز

که کردی با دو نسر چرخ پرواز

1616

به شادی پادشاه آنجا نشستی

به هر سالی سه ماه آنجا نشستی

1717

چو فصل سال نامعلوم گشتی

به کشتی نوح دین تا روم گشتی

1818

به سنبل نیز قصری داشت عالی

که کم بودی ز گلرویانش خالی

1919

به حق چون شهریار بحر و بر بود

گهش در بحر و گه در بر سفر بود

2020

به صدق آمد جهان جان مطیعش

که ترسا بود و روح الله شفیعش

2121

مپرس از عدل او در کشور روم

وگر نامش بپرسی قیصر روم

2222

ز عدل او همه کشور چنان بود

کز آبادی زمین چون آسمان بود

2323

چو عدل و داد بودش کار و پیشه

به عدل و داد فرمودی همیشه

2424

ز بس کو در جهان داد و دهش کرد

جهان تند خو را خوش منش کرد

2525

چو بر حق بود، بی دینی نیاورد

به ناحق خونی از بینی نیاورد

2626

نه ظلم شمع بر پروانه بگذاشت

نه بومی را یکی ویرانه بگذاشت

2727

اگر یک طفل پر زر کرده طشتی

به گرد کشور قیصر بگشتی

2828

ز بیم شه نبودی یک دلاور

که پرسیدی که این خاکست یا زر

2929

چنان عدلش گشاده داشتی دست

که دست باد بر سنبل فروبست

3030

که از بیمش نکردی باد گردی

کلاه گل ربودن ترک کردی

3131

اگر بادی بجستی از درشتی

ندانم تا چراغی نیز کشتی

3232

اگرچه پیلتن را بود زوری

نیازردی ازو بر خاک موری

3333

اگرچه بود عالی پادشایی

سخن گفتی به لطفی با گدایی

3434

ازان زیباست شه را شهریاری

که در شاهی کند درویش داری

3535

ترا از خُلق خوش نبود زیانی

چو زر ندهی مکش باری زبانی

3636

زبانی کاب زر از وی چکیده‌ست

جهانی بندهٔ بی زر خریده‌ست

3737

میان زیرکان شاه گرامی

به عدل و خلق گیرد نیکنامی

3838

مکن ظلم و ز من دار این سخن یاد

بترس از آه پیران کهن زاد

3939

نه شمشیر آن تواند کرد و نه تیر

که در وقت سحر آه دل پیر

4040

اگر تو پادشاهی،‌ همچو خورشید

مکن یک ذرّه را از خویش نومید

4141

شه قیصر که بودش عدل و دادی

نکردی ظلم و داد عدل دادی

4242

سپاه او درون هر دیاری

برون از تنگنای هر شماری

4343

مه تو گشته طغرای وزیرانش

عطارد را خط آموزد دبیرانش

4444

حکیمانش ز دل تقویم کرده

به فکرت نُه فلک تقسیم کرده

4545

ز گنجش گنج قارون صدقه‌ای بود

کلید گنج او را حلقه‌ای بود

4646

ز عدلش چشمهای فتنه در خواب

ز جودش ابر گریان، بحر غرقاب

4747

به هر کشور که شه لشکر کشیدی

در آن کشور کسی لشکر ندیدی

4848

ظفر بودی یزک دار سپاهش

فلک کردی زمین بوس کلاهش

4949

چه گر بودش مراد و شادکامی

نبودش هیچ فرزند گرامی

5050

شه آزاده چون دلداده‌ای بود

که جانش بستهٔ شهزاده‌ای بود

5151

نبودش پیشگه را شهریاری

که تابودی پس از وی یادگاری

5252

یکی را دل به جان آید ز فرزند

یکی را جان به فرزند آرزومند

5353

یکی در آرزوی بچه پیوست

یکی را ده بچه، یک نان نه در دست

5454

عجب کاری که کار چرخ گردونست

که هر کس را ازو رنجی دگرگونست

5555

همی مردم اگر هستش وگر نیست

بجز غم خوردنش کاری دگر نیست

5656

بقای ما بلای ماست ما را

که راحت در فنای ماست ما را

5757

شه از اندیشه دُرّ شب افروز

حکیمان را بر خود خواند یک روز

5858

بدیشان گفت از دُرجی که گردونست

نصیب هر کسی درّی دگرگونست

5959

چو من شاهی که زیر این کهن دیر

به شاهی میزنم بانگ و لاغیر

6060

به خدمت ربع مسکون در سجودم

به عشرت سبع دریا عُشر جودم

6161

اگر گردون به کام من نگردد

نگردد تا غلام من نگردد

6262

چنان از اخترم فالی بلندست

که چشم بد بر آتش چون سپندست

6363

چنان از دور گردون با نصیبم

که هر کو غم خورد آید عجیبم

6464

کند در دست شستن همّت من

بهشت عدن را طشتی مثمّن

6565

ز کوثر آب آرد حور عینم

نهد کرسی ز چرخ هفتمینم

6666

چو خشمم خط سوی دوزخ نویسد

جوابش نام او بر یخ نویسد

6767

چو رایم در اسد خورشید گردد

دلم آیینهٔ جمشید گردد

6868

اگر بر خود بپیچم ز آتش خشم

ز بیمم آتش آرد آب در چشم

6969

اگر گرمیم بیند دوزخ، از شرم

فتد در سردسیری با دلی گرم

7070

چو رایم در اسد آمد علم زد

اسد شیر علم شد تا که دم زد

7171

به جان من که گر جوید جهان جنگ

ز لشکر بر جهان آرم جهان تنگ

7272

خطای ترک در من دایم آمد

خطا گفتم صوابم خادم آمد

7373

چنان بختم ز بیداری پر آبست

که فتنه زیر بختم مست خوابست

7474

کجا در خواب بیند چشم جانی

به بیداری چو بخت من جوانی

7575

جوانی دارم و ملک سلیمان

چو فرزندی ندارم چیست درمان

7676

مرا باید که چون من بر نهم رخت

مرا تاجی بود کو را دهم تخت

7777

کنون از قعر این نُه طاق دوّار

که دریایی روانست و نگونسار

7878

چو غوّاصان بجویند آشنایی

مگر دریا کنار آید ز جایی

7979

خردمندان ده و دو برج افلاک

زدند از آسمان بر تختهٔ خاک

8080

وزان پس عنکبوت هر سطرلاب

شد از خورشید چارم پرده بر تاب

8181

چو روی عنکبوت از تف اثر یافت

دو چشم ثقبه از پرده خبر یافت

8282

چو تار عنکبوتی بود گردون

ز ثقبه شد به طالع وقت بیرون

8383

تو گفتی ثقبه زیرش نور روشن

به هم چون سوزنست و چشم سوزن

8484

سوی خورشید عیسی کرد اشارت

که سوزن را به ترسا بر بشارت

8585

که خواهد خاست شه را شاهزادی

همایون طلعتی فرّخ نژادی

8686

یکی گوهر که در سلک زمانه

سخن منظوم گوید جاودانه

8787

به دانایی زر افشاند چو آتش

چگونه آتشی، چون آب زر خوش

8888

چنان واقف شود بر سرّ افلاک

که افلاکش نهد رخساره بر خاک

8989

به شاهی چون قبا پوشد شه نو

کله بنهد بپیش او مه نو

9090

چنان دست افتد از مردی به حالی

که رستم آیدش چون پیر زالی

9191

چنان بخشد عطا آن نافهٔ مشک

که دریا آیدش چون چشمهٔ خشک

9292

چنان زیبا بود مصر جمالش

که یوسف برکشد نیل کمالش

9393

ولی این هفت میدان جفا کیش

نهد استانهٔ سختش فرا پیش

9494

چو برخیزد ز پیش آن آستانه

از آن پس راست بنشیند زمانه

9595

چو شه را در دل آمد این بشارت

دلش گفتی که شادی کرد غارت

9696

شه از شادی دلی چون عقل کل کرد

حکیمان را دهن پر زر چو گل کرد

9797

زر و سیم و گهر چندان فشاند او

که برچیننده درماند و بماند او

9898

بدان بنشست تا از نقطهٔ کار

چه نقشی افکند تو چتر پرگار

9999

شگفتی در پس پرده فراوانست

نمیدانی و لیکن بر تو آسانست

100100

اگر آن بر تو تابنده نبودی

دلت چندین پراکنده نبودی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای جوهر قدسی کجایی

نه در عرش و نه در کرسی کجایی

عطار»خسرونامه»بخش 13 - در پرداختن این داستان

اگلی نظم

کنیزی بود قیصر را در ایوان

که بودش مشتری هندوی دربان

عطار»خسرونامه»بخش 15 - آغاز داستان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور