صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 15 - آغاز داستان

بخش 15 - آغاز داستان

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

کنیزی بود قیصر را در ایوان

که بودش مشتری هندوی دربان

2

نبودی آدمی در روم و بغداد

به زیبایی آن حور پری‌زاد

3

لبش جان داروی دلبستگان بود

مفرّح‌نامهٔ دلخستگان بود

4

دهانش پر شکر چون نُقل دانی

چه‌گویم پستهٔ چون ناردانی

5

هزاران خوشهٔ مشکین به مویش

چو خوشه سرکشیده گِرد رویش

6

ز مشک تازه یک یک موی شسته

به آب زندگانی روی شسته

7

ز ابرو طاق بر گردون فکنده

ز گیسو مشک بر هامون فکنده

8

حریر عارضش نرمی خز داشت

رخش گلنار و گل را رنگرز داشت

9

در ایوان شد شه قیصر به شب‌گاه

نشسته بود آن بت روی چون ماه

10

چو شاه آن چهرهٔ زیبای او دید

دل خود مست یک یک جای او دید

11

به چربی گفت جانا در برم کش

به نقد‌ی بوسه‌ای دو بر سرم کش

12

کنیزک پیش شاه برجست از جای

نهادش همچو گیسو روی بر پای

13

شه از قندش شکر را بار می‌کرد

شکر می‌خورد و دیگر کار می‌کرد

14

چو شه بر تل سیمین برد خیمه

شد از یاقوت‌، دُرج دُر دو نیمه

15

درآمد آب گرم از باد گیری

شکر در لب گداخت و ریخت شیری

16

چو شیر و شکّرش هر دو بسر شد

کنیزک یکسر از شه بارور شد

17

پس از یک هفته کاری بود رفته

که شه شد دور از آن ماه دو هفته

18

برون شد از جزیره همچو بادی

که پیکی در رسیدش بامداد‌ی

19

که کافر عزم شهر روم دارد

به ترسا قصد نامعلوم دارد

20

شه آن بت را رها کرد و برون شد

به دریا رفت و زو صد جوی خون شد

21

چو اسکندر به آب زندگانی

به سنبل آمد آن جمشید ثانی

22

سپه چون مور جمله زیر فرمان

شه قیصر به کردار سلیمان

23

در و دشت از سپاه او سیه شد

ز بیم شاه رنگ از روی مه شد

24

در آهن غرق کرده همچنان سُم

مگر چشم‌، از دو گوش اسب تا دُم

25

سپه چون کوه می‌شد فوج بر فوج

چنانکه از روی دریا موج بر موج

26

ز لشکر پشت ماهی شد شکسته

شکم را باز برآورد خسته

27

نمی‌افکند جوشن بیم آن بود

ولیکن پای گاوی در میان بود

28

چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزک

بنازیدی به فرزند مبارک

29

که گر من مادر فرزند گردم

چو شاخ سبز نیرومند گردم

30

چو شاخ سبزم آرد میوه دربار

ز بی‌برگی برون آیم به‌یکبار

31

وگر بی‌میوه شد شاخ سرافراز

بسوزد تا بماند بارکش باز

32

کنون بنگر که چرخ حُقّه کردار

چگونه مُهره گردانید در کار

33

شه قیصر یکی خاتون زنی داشت

که دل از رشک او ناروشنی داشت

34

کنیزک بود ملک خود هزارش

وزان صد خادم و صد پیشکار‌ش

35

ز قارون کم ندیدی نعمت خویش

ز قیصر بیش دیدی حرمت خویش

36

رخی چون ماه داشت آن دانهٔ دُرّ

به مه در ننگرستی از تکبّر

37

ز شیرینی چو شکّر تلخ کُش بود

جهان بر وی ز شیرینی تُرشُ بود

38

ز کار آن کنیزک آگهی داشت

همی بر کار او اندیشه بگماشت

39

که گر او را ز قیصر بچه آید

همه کار منش بازیچه آید

40

ز گردون برتری جوید دماغش

به پیش آفتاب آید چراغش

41

شود از تر مزاجی پای کوبی

ببندد دست من بر خشک چوبی

42

چو من این دم ز آتش دود بینم

گر این آتش نشانم سود بینم

43

چو چوبی را توانی ساخت تختی

اگر تو خوار بگذاریش لختی

44

به غفلت چون برآید روزگاری

شود آن چوب تخت آنگاه داری

45

خرد را رهنمون باید گرفتن

چنین کاری کنون باید گرفتن

46

چو یاری خواهی از یاری که باید

به وقت خویش کن کاری که باید

47

کنیزی را بر خود خواند بانو

که درمانی بساز و گیر دارو

48

به حلوا کن همی داروی این درد

شکر لب را بده حلوا و برگرد

49

مگر زین دارو آن مرغ سبکدل

بیندازد بچه چون مرغ بسمل

50

کنیزک همچو گردون پشت خم داد

چو صبحی خنده زد و انگاه دم داد

51

که گر دارد رخم چون غنچه آن ماه

چو گُل خونش بریزم بر سر راه

52

بگفت این وز پیش آن فسونگر

پری رخ شد برون چون حلقه بر در

53

چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماه

نداد آن گفت را در گوش دل راه

54

که گر امروز گیرم سست این کار

به صد سختی شوم فردا گرفتار

55

نباید کرد بد با بی گناهی

نباید کند خود را نیز چاهی

56

گُنه نبود بتر زین در طبیعت

مکن با بی‌گناهی این صنیعت

57

دل قیصر اگر گردد خبردار

مرا در خون بگرداند چو پرگار

58

ز قفل غم دلش در بند آمد

به پیش مادر فرزند آمد

59

که از خاتون شنیدم پاسخ امروز

که داری در شکم دُرّی شب‌افروز

60

مرا از درد تو فرمود بانو

که آن دُر را فرود آرم به دارو

61

دل من بسته دارد با خدا کار

نی‌ام این بی‌وفایی را وفادار

62

چرا با کودکی گردم فسون‌ساز

که گردد آن فسون آخر به من باز

63

دلی کاو خویش را نبود نکوخواه

به زودی چشم بد یابد بدو راه

64

کنون من راز خاتون با تو گفتم

بسی از پرده بیرون با تو گفتم

65

ز کار تو غمی بسیار خوردم

ز تو بر جان خود زنهار خوردم

66

چنان باید که فرمانم بری تو

بکوشی تا ز فرمان نگذری تو

67

ترا در خانهٔ خود جای سازم

ز رویت خانه شهر آرای سازم

68

بیندازم ترا در خانه بستر

بیایم چون قلم پیش تو بر سر

69

بسازم کار تو پنهان ز خاتون

که تا گل بشکفد از غنچه بیرون

70

چو گل بشکفته شد برگیرم او را

کجا من با دو پستان شیرم او را

71

ازین شهرش به شهر خود برم من

به شیر و شکّرش می‌پرورم من

72

چو بالا گیرد آنگه بازش آرم

بر قیصر به صد اعزاز‌ش آرم

73

که گر اینجا بماند این گل نغز

زند خاتون ز رشکش خار در مغز

74

شد آبستن از آن اندیشه بی‌خویش

چو مستسقی شکم بنهاد در پیش

75

نمی‌دانست آن آبستنی شاه

که شب آبستن است و طفل در راه

76

چو بشنود این سخن تن زد زمانی

گشاد از پسته چون شکّر زبانی

77

بر‌آن زیبا کنیزک آفرین کرد

که منشیناد بر تو از زمین گرد

78

چو دور چرخ بادا زندگانیت

مبادا چرخ بی دور جوانیت

79

ترا من ای کنیزک، گرچه خامم

دلم می‌سوزد‌، از جانت غلامم

80

ز دولت‌گاه جان دلداری‌ات باد

ز عمر خویش برخورداری‌ات باد

81

کسی کز نیکویی دارد نصیبی

نکو خواهی ازو نبود غریبی

82

ترا گر این سخن ناگفته بودی

خراج گور بر من رفته بودی

83

کنون کاری که می‌خواهی بجا آر

مرا زین سرنگونساری بپا آر

84

کنیزک برد او را سوی خانه

یکی معجون برآمیخت از بهانه

85

در آن خانه پر از خون کرد طاسی

نهاد این کار را بر خون اساسی

86

ز خون پر کرده طاسی می‌نهادند

که عشقی را اساسی می‌نهادند

87

تو هم در طاس گردون سر‌نگونی

نمی‌دانی که سر در طاس خونی

88

گر آن خون بایدت، دل بر شفق نه

فلک بر خون رود، جان بر طبق نه

89

کنیزک شد سوی کدبانوی خویش

به شادی شکر گفت از داروی خویش

90

که دارو دادم و خون شد روانه

زهی دارو که در خون کرد خانه

91

شنود آن قول خاتون‌، مکر نشناخت

چو چنگش در درون پرده بنواخت

92

بدو گفت آنچه باید کرد کردی

کنون درمانش کن گر مرد مردی

93

چو خون خصم در گردن نشاید

به یک دارو دو خون کردن نشاید

94

کنیزک باز گشت و چون گل از خار

به پیش طاس خون آمد دگر بار

95

نشست و ماجرا از دل ادا کرد

بسی بر جانش آبستن دعا کرد

96

کنیزک پرده دار کار او شد

چو مه در پرده خدمتگار او شد

97

به شیر و شکّرش پروانه می‌داد

چو شهدش تربیب در خانه می‌داد

98

چو زن را نوبت زادن درآمد

ز غنچه گل بافتادن درآمد

99

گلی بشکفت همچون نوبهاری

که حسنش ماه را بنهاد خاری

100

چو آمد بر زمین آن سرو دلخواه

خجل در پرده شد بر آسمان ماه

101

چنان پاکیزه و با‌زیب و فر بود

که خورشیدی ز جمشیدی دگر بود

102

چو جان آمد عزیز از مصر شاهی

چو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی

103

اگرچه کودک یک‌روزه بود او

به تن یکساله‌‌ای را می‌نمود او

104

چنین دانم که از دریای عنصر

نظیر او نخیزد دانهٔ دُر

105

چو مادر دید ماه و سرو باغش

جهان روشن شد از چشم چراغش

106

به رومی کرد نام آن دلستان را

که باشد پارسی خسرو زبان را

107

کنیزک گفت که‌اکنون وقت آنست

که رفتن به بود، کار این زمان‌ست

108

به شهر خود برم این دلستان را

چو جانست او بکوشم سخت جان را

109

که می‌دانست کان گل را به ناچار

گلی در آب خواهد بود پرخار

110

دُری کان از صدف آمد به صد ناز

به دریا افکند خاتون بسر باز

111

به زهر آن نوش لب را چاره جوید

به دارو درد آن مه‌پاره جوید

112

بسی بگریست مادر از پس او

که بود آن مادر بی‌کس کس او

113

ولی چون کار سخت افتاد، ناکام

چو مرغی ماند بی دُردانه در دام

114

اگر ما روز و شب تدبیر سازیم

همان بهتر که با تقدیر سازیم

115

سپر چون نیست یک تیر قضا را

رضا ده حکم و تقدیر خدا را

116

کنیزک دل از آن بنگاه برداشت

به کشتی در نشست و راه برداشت

117

دو گنجش بود در کشتی نهاده

یکی از زر دگر از شاه زاده

118

دو خادم نیز خدمتگار بودند

که چون کافور و عنبر یار بودند

119

درآمد باد و ابری سخت ناگاه

بگردانید کشتی قرب یک ماه

120

به بی‌راهی بس کشتی نگون کرد

به آخر سر به آبسکون برون کرد

121

کنار بحر جمعی کاروان بود

شکر لب همچو شمعی در میان بود

122

مگر آن کاروان می‌شد به اهواز

به همراهی ایشان گشت دمساز

123

روانه شد چنان کز باد خاکی

به زیر محمل او بیسراکی

124

ز هر منزل به هر منزل همی‌شد

سبک می‌شد از آن کز دل همی‌شد

125

شبی تیره جهانی آرمیده

سیاهی در پلاس شب دمیده

126

زمینی بود بگرفته سیاهی

فکنده قیر بر مه سایه‌گاهی

127

همه‌شب شب سیاهی می‌سرشتی

شتر در شب سیاهی می‌نوشتی

128

شبانروزی به ماهی ره بریدند

سر مه رهزنان در راه دیدند

129

به گرد کاروان بس حلقه کردند

ز حلق آن حلقه در خون غرقه کردند

130

مگر دزدی که خون بی‌باک می‌ریخت

ز حلق دایه خون بر خاک می‌ریخت

131

بسی از درد دل آن دایه بگریست

که بی‌من چون بود این طفل را زیست

132

ندارم از جهان جز نیم جانی

دهید این نیم جان را نیم نانی

133

که تا هر کار که‌آن آید ز دستم

بدان رغبت نمایم تا که هستم

134

چو بس بیچاره می‌دیدند او را

به جان آخر ببخشیدند او را

135

به ره در با خودش بسیار بردند

ز بیمارش بسی تیمار خوردند

136

چو خوزستان پدیدار آمد از دور

شکر را سر به ره دادند رنجور

137

کنیزک ماند با آن بچهٔ خرد

برهنه پای و سر بر دست می‌برد

138

گرسنه بی‌سر و سامان بمانده

ز جان سیر آمده حیران بمانده

139

طمع ببرید از دور جوانی

چو پیری ناامید از زندگانی

140

ز دست روزگارش پای در گل

ز چرخ‌ِ بی‌سر و پا دست بر دل

141

چو ابری بر رخ صحرا بمانده

چو باران اشک بر صحرا فشانده

142

ز نرگس‌، روی آن صحرا فرو شست

ز اشک او گل از صحرا برون رست

143

ز خون چشم، صحرا کرد پرگل

جهانی درد، صحرا کرد بر دل

144

دلش از صحن آن صحرا برون بود

تنش وابستهٔ صحرای خون بود

145

ز خون هر سنگ صحرا کرد گلگون

دل هر سنگ صحرا گشت ازو خون

146

به زاری چشم بر صحرا نهاده

وزو فریاد در صحرا فتاده

147

در آن صحرا ز ابر افزون گرسته

وزو هر سنگ صحرا خون گرسته

148

در آن صحراش یک گرگ آشنا نه

ز صحرا در دلش جز تنگا نه

149

چو تنگی دید در صحرای سینه

ز سینه ریخت بر صحرا خزینه

150

بسی سودا به صحرا خواست آورد

ولیکن همچو صحرا کاست آورد

151

بآخر شش شبانروز آن دلفروز

قدم می‌زد به ره تا هفتمین روز

152

چو پیدا گشت از ایوان چارم

به روز هفتمین سلطان انجم

153

ز چرخ نیلگون آیینه خور

سپیده سرمه ریخت از مهبط زر

154

چنان آن گوی زر زیر علم شد

که لوح مه ز تیغ او قلم شد

155

به خوزستان رسید آن تنگ شکّر

گرفته شیرخواری تنگ در بر

156

به ره در منظر‌ی پر کار می‌دید

یکی ایوان فلک کردار می‌دید

157

چنان از دور آن ایوان نمودی

که جفت طاق نوشروان نمودی

158

دکانی بود پیشش سرکشیده

فلک با بام او سر در کشیده

159

کنیزک سخت سستی داشت در راه

به دکانی برآمد چون به شب ماه

160

ز رنج شیر و تفت آشکاره

بنالید آن شکر لب شیرخواره

161

کجا برگ گلی را تاب باشد

که در شهری شکر بی آب باشد

162

به سستی سیمبر را بر بیفتاد

زبانش پیش دراز در بیفتاد

163

ز نرگس روی زر پر سیم کرد او

دل پرخون به حق تسلیم کرد او

164

چو کاری سخت آمد پیش مخروش

سبک کن حلقهٔ تسلیم در گوش

165

دلی در بند تا وقتش درآید

تو‌را زان حلقه درها برگشاید

166

که حق یک در نبندد مصلحت را

که صد نگشایدت صد منفعت را

167

شه آن ناحیت را بود باغی

ز حوضش چشمهٔ گردون چراغی

168

به خوشی باغ در عالم علم بود

مگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود

169

کنیزک بر در آن باغ خفته

دلش بیدار و عقل و هوش رفته

170

برون آمد از آن در باغبانی

گلی تر دید پیش گلستانی

171

کجا مِه مرد بود آن مرد را نام

جوانمردی او را کهتر ایام

172

در آن نزدیک طفلی مرده بودش

جهان پیر جانی برده بودش

173

مصیبت خورده مرد از باغ می‌رفت

ز درد طفل دل پر داغ می‌رفت

174

زن مِه مرد با او بود همراه

ز طفل رفته اندر ناله و آه

175

جهان آن طفلشان افکند در سر

که تا این طفل را گیرند در بر

176

چو دیدندنش چنان بر در بمانده

مهی ماه‌نوش در بر بمانده

177

بدو مِه مرد ظنّی بس نکو برد

به کهتر خانهٔ خویشش فرو برد

178

نشست القصه مرد و زن سخنور

بپرسیدند حال آن سمنبر

179

سمنبر گفت حال من دراز است

نمانده آب و یک نانم نیاز است

180

که این گلرخ ز بی شیری مادر

گدازان شد ز بهر شیر و شکر

181

توانم دید خود را خاکسار‌ی

نیارم دید بر فرقش غباری

182

بشد مِه مرد حلوا برد و نانش

که طفلش مرده بود این بود و آنش

183

تو هم ای مرد مرده باش از پیش

که تا حلوا رسد از تو به درویش

184

چو حلوا خوردن تو بیش گردد

شود خون و سزای نیش گردد

185

چرا حلوا به شیرینی کنی نوش

که خون آرد به شیرینیت در جوش

186

ز حلوا کی بود روی سلامت

که حلوا در قفا دارد حجامت

187

درونت دوزخ است ای مالک خویش

طبق دارد ز جسمت هفت بندیش

188

گر آرندت طبق با نان ز مطبخ

طبق با نان در اندازی به دوزخ

189

به هر گندم که خوردی بی‌حسابی

دلت را با بهشت افتد حجابی

190

شکم چون دوزخی با هفت در دان

درو هر وادی‌یی وادی دگر دان

191

ازان یک وادی‌اش پیشان ندارد

که حرص آدمی پایان ندارد

192

اگر معده نبودی غم نبودی

خصومت در همه عالم نبودی

193

شنودی قصّهٔ حلوا و نان را

به سست این زلّه کن این را و آن را

194

کنیزک چون بسی حلوا و نان خورد

دلش شد گرم و تن زنهار جان خورد

195

عرق همچون گلاب از وی روان شد

دو گلبرگش چو شاخ زعفران شد

196

دو چشمه خشک باز آمد ز پستانش

دو چشمهٔ چشم بگشاد از نم آنش

197

ز بیماری درآید کوه از پای

چه سنجد کاه برگی باد پیمای

198

برنجوری شکر شیرین نیاید

که لب را از شکر تلخی فزاید

199

بتراز تن شکستن زحمتی نیست

ورای تندرستی نعمتی نیست

200

دو نعمت را مکن در شکر سستی

یکی امن و دگر یک تندرستی

201

چو در باغ آن سمنبر گشت بیمار

بماند آن باغبان در رنج و تیمار

202

بزن گفت ای غلام تو زمانه

نهان دار این کنیزک را بخانه

203

که تا گر این کنیزک زار میرد

دلم این طفل را دلدار گیرد

204

که هرگز در همه روی زمین من

ندیدم ماهرویی مثل این من

205

ببینی گر بود از عمر بهره

که چون زیبا شود این ماه چهره

206

بدین روی و بدین منظر که او راست

بماهی و بسروی ماند او راست

207

بجان خواهم که کارش را کنی ساز

نگیری زین شکر لب شیرخود باز

208

زنش گفتا بجان فرمان برم من

که گر این طفل بردم جان برم من

209

چنان در پرده پنهان دارم این راز

که نتواند شدن از پرده آواز

210

ز زیر پرده این دُرّ شب افروز

نگردد آشکارا گر شود روز

211

چو نور دیده او را راز دارم

بزیر هفت پردهش باز دارم

212

زن بد را مده نزدیک خود جای

که مردان از زن نیکند بر پای

213

بسی بهتر بود در کُنج خانه

عیال نیک از گنج و خزانه

214

چو مرد نیک رازن سازگارست

همه کارش بدان زن چون نگارست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای بلبل دستان زننده

گهی جان بخش و گه بر جان زننده

عطار»خسرونامه»بخش 14 - آغاز داستان

اگلی نظم

کنیزک را چو وقت مرگ آمد

درخت عمر او بی برگ آمد

عطار»خسرونامه»بخش 16 - آغاز داستان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور