صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 2 - در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم

بخش 2 - در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ثنایی کان ورای عقل و جانست

چه حدّ شرح و چه جای بیانست

22

ثنا و مدح صدری چون توان گفت

که مدح او خداوند جهان گفت

33

محمد کافرینش را غرض اوست

مراد از جوهر و جسم و عرض اوست

44

محمد مشفق دنیا و دین را

شفیع اوّلین و آخرین را

55

شگرف کارگاه هر دو عالم

نبی و خواجهٔ اولاد آدم

66

سوار چابک میدان افلاک

نظام عالم و سلطان لولاک

77

لطایف گوی رمز لایزالی

معارف جوی گنج ذوالجلالی

88

سپهسالار دیوان رسالت

امام مسند و صدر جلالت

99

ز عالم تا بآدم پرتو اوست

ز مشرق تا بمغرب پیرو اوست

1010

سپهر دانش و خورشید بینش

بزیر سایهٔ او آفرینش

1111

باصل و فرع مالک عقل و جان را

بجان و دل ولی نعمت جهان را

1212

تنش معیار دارالضرب اشباح

دلش طیار دارالملک ارواح

1313

ملایک خاشه روب گلشن او

خلایق خوشه چین خرمن او

1414

نیازش پیک راه قاب قوسین

نمازش جلوه گاه قرّة العین

1515

خرد با حکم شرعش یافه گویی

جهان از مشک خلقش نافه جویی

1616

خدا را در حقیقت اوست بنده

لباس اصطفا در بر فکنده

1717

زر خالص ز کان کبریا اوست

همه عالم مس آمد کیمیا اوست

1818

نه عالم بود و نه آدم که او بود

که او بود و خدا آن دم که او بود

1919

چو از کُنت نبیاً راه برداشت

بیک ره بر جهانی رهگذر داشت

2020

در آن ره آن قدمها را شمارست

چنین دانم که بیش از صد هزارست

2121

ز خاک هر قدم کان صدر برداشت

خدا پیغمبری با قدر برداشت

2222

چو شد خاک رهش در هم سرشته

سجودش کرد صد عالم فرشته

2323

اگر ظاهر نمیدانی تو آن خاک

نبود آن خاک الّا آدم پاک

2424

نه آدم بود هرگز نه سلیمان

که او از پیش و از پس داد فرمان

2525

چو آمد انبیا را خاتم آن صدر

ازان خاتم سلیمان یافت آن قدر

2626

چو آن سلطان دین آمد پدیدار

هزاران بُت ز عالم شد نگونسار

2727

درین نه طاق ازرق خیمه افراخت

بچَفته طاق نوشروان درانداخت

2828

جهان تاریک بود از کفر کفّار

ز نور او منّور شد بیکبار

2929

برون آمد ز پرده همچو خورشید

دل و دین را منّور کرد جاوید

3030

چو شد لطف خداوندیش دایر

بران بی سایه میغ افکند سایه

3131

چو خورشید از پس پرده زدی تیغ

برو سایه فکندی یکسره میغ

3232

چرایی تو کثیرالصّمت کافلاک

ز نطق تست رقّاصی طربناک

3333

چرایی دایم الفکر اینت بس نیست

که چون از تو گذشتی جز تو کس نیست

3434

چو مهر انبیایی در دو عالم

بمهر تست ذُریات آدم

3535

دو قوس قاب قوسین اوّل کار

یکی شد کامد آن صورت پدیدار

3636

ز چشم بد چو سربرداشت بد خواه

مگر عقرب از آن افتاد در راه

3737

درآمد جبرییل آن پیک کونین

یکی تیر از کمان قاب قوسین

3838

بزد بر عقربو بر آسمان دوحت

چنان محکم که عقرب بر کمان دوخت

3939

ز مهر مهرهٔ پشتش بر افلاک

همه مهره بریخت و حقّه شد پاک

4040

چو ماهی گیسوی او چون زره یافت

خجل شد جوشن از تشویر بشکافت

4141

بپشتی چنان مهری که بر پشت

تو داری میشکافی مه بآنگشت

4242

گر انگشتت نبودی در مقابل

ندیدی منزلت ماه از منازل

4343

بهر منزل که میگردد شب و روز

ترا میخواند ای درّ شب افروز

4444

بهر منزل سلوکی طرفه دارد

که گاه اکلیل گاهی صرفه دارد

4545

طوافت میکند تا در وجودست

که او رادر روش سعدالسعودست

4646

از آن در راه قلبش منزل آمد

که پر دل رفت او و پر دل آمد

4747

تو جانی و کسی کز عشق جان رفت

اگر منزل رود پر دل توان رفت

4848

چو پر دل بود و بر دل بود راهت

خطاب آمد بدل از پیشگاهت

4949

که گردندانت بشکستند از سنگ

بر افروزیم آتش چند فرسنگ

5050

ولیک ار سنگ در مردم فروزیم

بت سنگین و سنگین دل بسوزیم

5151

چو دندان تو از سنگی نگون شد

دل سنگ ای عجب از درد خون شد

5252

بسنگ آن را که با تو جنگ باشد

دل او سخت تر از سنگ باشد

5353

چو سنگت میزند اعدای ناچیز

بزن هم سنگ دل هم سنگ را نیز

5454

فلک از شرم او پرده نشین شد

گهی بر رفت گاهی بر زمین شد

5555

چومهرت سنگ مغناطیس آمد

حسود سنگدل ابلیس آمد

5656

کسی باتو چو سنگ و آبگینه

بیک دم سنگسارش کن ز کینه

5757

حسودت سنگ بر دل پاره پاره

چو سنگ آتش آمد زخم خواره

5858

چو سنگ افسرده آمد جانش گویی

ز سنگ آمد برون ایمانش گویی

5959

اگر قرآن فرو خواندی تو بر سنگ

شود چون سنگ سرمه نرم و یکرنگ

6060

بقرآن کوه سنگین شاخ شاخست

از آن روی زمین پر سنگلاخست

6161

دل خصم تو چون نقشیست بر سنگ

که از قرآن نگردد نرمتر سنگ

6262

ز قران سنگدل را نیست تبدیل

ولی سنگش به از طیراً ابابیل

6363

عدوی توبتی از سنگ دارد

عجب نبود که بروی سنگ بارد

6464

چو خصمت کرد جنگ سنگ آغاز

تو نیز ای شمع دین سنگی در انداز

6565

سهیل شرع او را جدی بشناخت

ادیم از بهر نعلینش در انداخت

6666

رسن چون دلو گردان چرخ پرتاب

که تا بهر بُراق او برد آب

6767

چو دیدش هشت خلد از هفت پرده

باستقبال شد هر هفت کرده

6868

از آن گیسوی کژوان قامت راست

ز حوران صد قیامت بیش برخاست

6969

فلک در آستین صد جان برآمد

بخدمت چون گریبان بر سر آمد

7070

چو با جان در طبق پیش آمدش باز

چو طاق آمد بخدمت شد سرافراز

7171

فلک از راه او کحلی طلب کرد

که درچشم کواکب شب بشب کرد

7272

چو گرد خاک پایش آسمان یافت

کواکب پردهٔ کحلی از آن یافت

7373

فروغ صبح ازان بر عالمی زد

که با او از سر صدقی دمی زد

7474

چراغش خواند حق تا گشت از اخلاص

همه قندیلهای عرش رّقاص

7575

قلم در پیش او لوحی فرو خواند

بسی عرش آیة الکرسی برو خواند

7676

چو شد القصه در صدر طریقت

سبق گفت انبیا را از حقیقت

7777

وز آنجا همچو خورشیدی روان شد

چو سایه هر دو عالم زو نهان شد

7878

جهانی دید پر موج مسّمی

بیک ره هم جهان محو و هم اسما

7979

اگرچه داشت جبریل منوّر

هزاران پرّ طاوس معطّر

8080

باستاد و پیمبر گفت آنگاه

منم پروانه، شمعم نوراللّه

8181

اگر سازد وگر سوزد چنان به

نیم من در میان حق جاودان به

8282

تو طاوس ملایک مینمایی

منم پروانهٔ نور خدایی

8383

بدر منشین چو آن همخانهٔ تو

بیفکن پر چو آن پروانهٔ تو

8484

زهی نور جهان پرور که او داشت

که پیشش هر دو عالم سر فروداشت

8585

چو نور او علم زد از رهی دور

دو عالم خورد با هم کوس ازان نور

8686

چو او در بندگی داد قدم داد

خداوندش چنین کوس و علم داد

8787

چو رفت آنجا که اصل کار آنجاست

جهان را نقطهٔ پرگار آنجاست

8888

درآمد پیک الهامی ز پیشانش

سخن گفت از زبان وحی در جانش

8989

که بنگر قاب قوسین الهی

مثال بندگی و پادشاهی

9090

بدست او یکی وان چیست ایمان

بدست تو یکی رفتن بفرمان

9191

چو قوس جان من یافت استطاعت

تو قوس جسم برزه کن بطاعت

9292

چو یک زه تو کشیدی و یکی من

زهی تو نه منم جمله زهی من

9393

هزاران زه سزد یکیک زبان را

اگر تو میبری این دو کمان را

9494

نه از انگشت تو بر ماه یکبار

دو قوس آمد بزاغ شب پدیدار

9595

یکی شد بعد ازان دو قوس آنگاه

پدید آمد ازان دو قوس یک ماه

9696

کنون نیز آن دو قوس قاب قوسین

یکی شد از تو، ای سلطان کونین

9797

عدد از ماه تا ماهیست در راه

عدد گم گشت باقی ماند یک ماه

9898

تویی آن ماه ای خورشید اصحاب

که انجم بر تو میلرزد چو سیماب

9999

ز عالم نرگس چشمت فرو پوش

بکش این دو کمان تالالهٔ گوش

100100

بلندی دو عالم پستی تست

غرض از آفرینش هستی تست

101101

دو گیتی حور و از شعر تو بویی

دو عالم نور و از فرق تو مویی

102102

ز دو ابروت طاق چرخ بابی

ز دو گیسوت مهر و ماه تابی

103103

ز حُسنت جنّة القلبست پر نور

ز نورت جنّة الفردوس پرحور

104104

چو تو آسایش عقل و روانی

بحق آرایش هر دو جهانی

105105

چه کژ موییست در چشم تو افلاک

بیک یک مینگر لا تعدعیناک

106106

تواضع مینهد تاجی بتارک

اگر خواهی علّو و اخفض جناحک

107107

نظر درعکس این قوم اصفیااند

ولاتَطرُد که عکس نور مااند

108108

که اوّل زمرهیی نه واقف راز

ترادادند از نه حجره آواز

109109

سپهری را که بر اندازهٔ تست

کنون نه حجره پر آوازه تست

110110

بآخر نور آن حضرت علم زد

محمّد محو شد آنگاه دم زد

111111

ز امّت در سخن آمد زمانی

بدو بخشید امّت را جهانی

112112

چو کار امّتش از پیش برخاست

بحق خویش قرب خویش درخواست

113113

میان آندو حضرت دو کمان بود

ز احمد تا احد میمی میان بود

114114

چو در میمی که میگویی دو میمست

بهر یک میم یک عالم مقیمست

115115

چو این عالم در انعالم نهان شد

دومیم آمد یکی،‌ وحدت عیان شد

116116

چو آن میم دگر برخاست از پیش

احد ماند و فنا شد احمد از خویش

117117

ترا این سرّ که میگویم عیانست

قل ان کنتم تحبّون صدق آنست

118118

چوب از آمد از آنجا جانش آنجا

ایاز اینجایگه سلطانش آنجا

119119

نشست القصّه پیش صفّهٔ بار

همه مقصود او حاصل بیکبار

120120

سخن از جسم و از جانش برون گفت

که نحن السابقون الآخرون گفت

121121

چو تشریف لعمرک بر سر افکند

دو گیسوی مسلسل در برافکند

122122

بیک موی حقیقت آن مسلسل

محقق کرد نسخ دین اوّل

123123

همه خطها از آن در درج او بود

که دخل کلّ عالم خرج او بود

124124

زهی کونین عکس نور پاکت

خطاب از نه فلک روحی فداکت

125125

زهی کرسی درت را حلقه داری

ز دستت عرش اعظم خرقه داری

126126

کجا خورشید باشد سایه داری

ندارد سایه با خورشید کاری

127127

زهی در حلقهٔ گیسوت مضمر

برات هشت خلد و هفت اختر

128128

تو بنشسته طویل الحزن جاوید

ز تو هر ذرّه میتابد چو خورشید

129129

تنش از سایه زان معنی جدا بود

که دایم سایه پرورد خدا بود

130130

کسی کو در قیامت قطب مردانست

وزو هفت آسیای چرخ گردانست

131131

چو او را نیم جو هفت آسیا نیست

کند دست آس چون این کار مانیست

132132

چو این نه حجره را میکرد دست آس

وزو نه آسیای چرخ را پاس

133133

که داند تا دران منصب که او بود

چنان عالی چرا اینجا فرو بود

134134

ترا امّ القری کی در حسابست

نبی امّی ازامّ الکتابست

135135

چو دارد خط حق نقش دل خویش

چه بنویسد، چنان خطیش در پیش

136136

چو علم اوّلین و آخرین داشت

چه برخواند که ناخواندن ازین داشت

137137

چو سر بر خط نهادش عرش و کرسی

بسش این خط، دگر از خط چه پرسی

138138

خدا چون خواند در دارالسلامش

چه خواهد خواند این خواندن تمامش

139139

دلش چون غرق قرآن بود و اخبار

درین منصب چه خواهد کرد اشعار

140140

چو شد بیت الله و بیت المقدّس

ردیف این دو بیتش شعر من بس

141141

دم سحر حلال بیت دامست

که بیت لایقش بیت الحرامست

142142

اگر اوّل گل سرخش عرق کرد

ازان در آخرش زرّین طبق کرد

143143

که تا بر نام او زر میفشاند

گلاب از دیدهٔ تر میفشاند

144144

ازان گل صدورق شد در ره ناز

که تا آن صدورق از هم کند باز

145145

ازان یک یک ورق چون عاشق مست

صفات روی او خواند بصد دست

146146

چو بسیاری بود آن شرح عالی

فرو ریزد ز هم از سرّ جالی

147147

شنودی آنکه طشت آورد جبرئیل

نه برشق کرد صد را و بتعجیل

148148

چو عکس انداخت این طشت مثمن

ز عکسش گشت این نه طاس روشن

149149

مزین کرد آن طشت از دل او

چنانک آن طاق ازرق از گل او

150150

دل او میبشست این کی بود راست

که فردوس از دل او میبیاراست

151151

غلوّ قهر شرع موسوی بود

غلوّ لطف دین عیسوی بود

152152

یکی از قهر ملّت نفس میسوخت

یکی از لطف دین دل می بر افروخت

153153

چو قهر و لطف با هم معتدل شد

رسول ما طبیب نفس و دل شد

154154

چو او سلطان دارالملک جانست

سر موییش بیش از دو جهانست

155155

چو هفده موی شد در دین سپیدش

دو عالم سر بسر اندر امیدش

156156

چنان آن هفده مویش سایه انداخت

که هژده الف عالم سر بر افراخت

157157

چو نور هفده مویش موجزن شد

نماز هفده فرض مرد و زن شد

158158

خدا‌آن هفده میدانست از پیش

فریضه هفده کرده از همه بیش

159159

رخ او را و مه را اهل اقلیم

همی گفتند چون سیبی بدونیم

160160

چو سیب ماه را بشکافت ز انگشت

سخنها چون چراغی در دهان کشت

161161

چو گویی دید ماه آسمان را

شبی ز انگشت چوگان ساخت آن را

162162

چو زخمی شد ز چوگانش آشکاره

بیک ره گشت گوی مه دو پاره

163163

کنون از شوق انگشتش از آنگاه

گهی گوی و گهی چوگان شود ماه

164164

چو خورشید رخش افگند سایه

همای چرخ را بشکست مایه

165165

ز فرّ او از ان مه پاره آمد

که او خورشید صد مهپاره آمد

166166

ازان مه پارهٔ هست آسمان شد

که او مهپارهٔ هر دو جهان شد

167167

زهی روشن چراغی کوبانگشت

چراغ ماه را بر آسمان کشت

168168

زهی چشم و چراغ چرخ چارم

زهی نور دو چشم هفت طارم

169169

زهی برقبّه افلاک جایت

زهی بر فرق ساق عرش پایت

170170

اگر فر تو همچون فیض یزدان

بموری بگذرد گردد سلیمان

171171

تو بی شک از سلیمانی بسی بیش

منت پای ملخ آورده ام پیش

172172

ز من بپذیر زیرا کاین حکایت

ز تو کردند ره بینان روایت

173173

که پیغمبر که داغ کبریا داشت

یکی مُهر مدوّر بر قفا داشت

174174

بسی سر سبزی ونورش از آن بود

که در سرّ حقیقت آسمان بود

175175

ز مهر مُهر پشتت ای سرافراز

بصد پشتی بپشت افتادهام باز

176176

طمع دارم کزان مهر نبوّت

نهی بر کار من مهر مروت

177177

میان از بهر فرمان بسته دارم

که نامت حرز جان خسته دارم

178178

اگر من ذرّهام امیدوارم

که در پرده چو تو خورشید دارم

179179

سبکسارم کن ای پشت و پناهم

که از صد ره گران بار گناهم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت

طلسم گنج جان هردو جهان ساخت

عطار»خسرونامه»بخش 1 - بسم اللّه الرحمن الرحیم

اگلی نظم

امام اهل دین سلطان اوّل

امیرالمؤمنین صدیق افضل

عطار»خسرونامه»بخش 3 - در فضیلت امیرالمؤمنین ابوبكر صدّیق

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور