صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 2 - در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم

بخش 2 - در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

ثنایی کان ورای عقل و جانست

چه حدّ شرح و چه جای بیانست

2

ثنا و مدح صدری چون توان گفت

که مدح او خداوند جهان گفت

3

محمد کافرینش را غرض اوست

مراد از جوهر و جسم و عرض اوست

4

محمد مشفق دنیا و دین را

شفیع اوّلین و آخرین را

5

شگرف کارگاه هر دو عالم

نبی و خواجهٔ اولاد آدم

6

سوار چابک میدان افلاک

نظام عالم و سلطان لولاک

7

لطایف گوی رمز لایزالی

معارف جوی گنج ذوالجلالی

8

سپهسالار دیوان رسالت

امام مسند و صدر جلالت

9

ز عالم تا بآدم پرتو اوست

ز مشرق تا بمغرب پیرو اوست

10

سپهر دانش و خورشید بینش

بزیر سایهٔ او آفرینش

11

باصل و فرع مالک عقل و جان را

بجان و دل ولی نعمت جهان را

12

تنش معیار دارالضرب اشباح

دلش طیار دارالملک ارواح

13

ملایک خاشه روب گلشن او

خلایق خوشه چین خرمن او

14

نیازش پیک راه قاب قوسین

نمازش جلوه گاه قرّة العین

15

خرد با حکم شرعش یافه گویی

جهان از مشک خلقش نافه جویی

16

خدا را در حقیقت اوست بنده

لباس اصطفا در بر فکنده

17

زر خالص ز کان کبریا اوست

همه عالم مس آمد کیمیا اوست

18

نه عالم بود و نه آدم که او بود

که او بود و خدا آن دم که او بود

19

چو از کُنت نبیاً راه برداشت

بیک ره بر جهانی رهگذر داشت

20

در آن ره آن قدمها را شمارست

چنین دانم که بیش از صد هزارست

21

ز خاک هر قدم کان صدر برداشت

خدا پیغمبری با قدر برداشت

22

چو شد خاک رهش در هم سرشته

سجودش کرد صد عالم فرشته

23

اگر ظاهر نمیدانی تو آن خاک

نبود آن خاک الّا آدم پاک

24

نه آدم بود هرگز نه سلیمان

که او از پیش و از پس داد فرمان

25

چو آمد انبیا را خاتم آن صدر

ازان خاتم سلیمان یافت آن قدر

26

چو آن سلطان دین آمد پدیدار

هزاران بُت ز عالم شد نگونسار

27

درین نه طاق ازرق خیمه افراخت

بچَفته طاق نوشروان درانداخت

28

جهان تاریک بود از کفر کفّار

ز نور او منّور شد بیکبار

29

برون آمد ز پرده همچو خورشید

دل و دین را منّور کرد جاوید

30

چو شد لطف خداوندیش دایر

بران بی سایه میغ افکند سایه

31

چو خورشید از پس پرده زدی تیغ

برو سایه فکندی یکسره میغ

32

چرایی تو کثیرالصّمت کافلاک

ز نطق تست رقّاصی طربناک

33

چرایی دایم الفکر اینت بس نیست

که چون از تو گذشتی جز تو کس نیست

34

چو مهر انبیایی در دو عالم

بمهر تست ذُریات آدم

35

دو قوس قاب قوسین اوّل کار

یکی شد کامد آن صورت پدیدار

36

ز چشم بد چو سربرداشت بد خواه

مگر عقرب از آن افتاد در راه

37

درآمد جبرییل آن پیک کونین

یکی تیر از کمان قاب قوسین

38

بزد بر عقربو بر آسمان دوحت

چنان محکم که عقرب بر کمان دوخت

39

ز مهر مهرهٔ پشتش بر افلاک

همه مهره بریخت و حقّه شد پاک

40

چو ماهی گیسوی او چون زره یافت

خجل شد جوشن از تشویر بشکافت

41

بپشتی چنان مهری که بر پشت

تو داری میشکافی مه بآنگشت

42

گر انگشتت نبودی در مقابل

ندیدی منزلت ماه از منازل

43

بهر منزل که میگردد شب و روز

ترا میخواند ای درّ شب افروز

44

بهر منزل سلوکی طرفه دارد

که گاه اکلیل گاهی صرفه دارد

45

طوافت میکند تا در وجودست

که او رادر روش سعدالسعودست

46

از آن در راه قلبش منزل آمد

که پر دل رفت او و پر دل آمد

47

تو جانی و کسی کز عشق جان رفت

اگر منزل رود پر دل توان رفت

48

چو پر دل بود و بر دل بود راهت

خطاب آمد بدل از پیشگاهت

49

که گردندانت بشکستند از سنگ

بر افروزیم آتش چند فرسنگ

50

ولیک ار سنگ در مردم فروزیم

بت سنگین و سنگین دل بسوزیم

51

چو دندان تو از سنگی نگون شد

دل سنگ ای عجب از درد خون شد

52

بسنگ آن را که با تو جنگ باشد

دل او سخت تر از سنگ باشد

53

چو سنگت میزند اعدای ناچیز

بزن هم سنگ دل هم سنگ را نیز

54

فلک از شرم او پرده نشین شد

گهی بر رفت گاهی بر زمین شد

55

چومهرت سنگ مغناطیس آمد

حسود سنگدل ابلیس آمد

56

کسی باتو چو سنگ و آبگینه

بیک دم سنگسارش کن ز کینه

57

حسودت سنگ بر دل پاره پاره

چو سنگ آتش آمد زخم خواره

58

چو سنگ افسرده آمد جانش گویی

ز سنگ آمد برون ایمانش گویی

59

اگر قرآن فرو خواندی تو بر سنگ

شود چون سنگ سرمه نرم و یکرنگ

60

بقرآن کوه سنگین شاخ شاخست

از آن روی زمین پر سنگلاخست

61

دل خصم تو چون نقشیست بر سنگ

که از قرآن نگردد نرمتر سنگ

62

ز قران سنگدل را نیست تبدیل

ولی سنگش به از طیراً ابابیل

63

عدوی توبتی از سنگ دارد

عجب نبود که بروی سنگ بارد

64

چو خصمت کرد جنگ سنگ آغاز

تو نیز ای شمع دین سنگی در انداز

65

سهیل شرع او را جدی بشناخت

ادیم از بهر نعلینش در انداخت

66

رسن چون دلو گردان چرخ پرتاب

که تا بهر بُراق او برد آب

67

چو دیدش هشت خلد از هفت پرده

باستقبال شد هر هفت کرده

68

از آن گیسوی کژوان قامت راست

ز حوران صد قیامت بیش برخاست

69

فلک در آستین صد جان برآمد

بخدمت چون گریبان بر سر آمد

70

چو با جان در طبق پیش آمدش باز

چو طاق آمد بخدمت شد سرافراز

71

فلک از راه او کحلی طلب کرد

که درچشم کواکب شب بشب کرد

72

چو گرد خاک پایش آسمان یافت

کواکب پردهٔ کحلی از آن یافت

73

فروغ صبح ازان بر عالمی زد

که با او از سر صدقی دمی زد

74

چراغش خواند حق تا گشت از اخلاص

همه قندیلهای عرش رّقاص

75

قلم در پیش او لوحی فرو خواند

بسی عرش آیة الکرسی برو خواند

76

چو شد القصه در صدر طریقت

سبق گفت انبیا را از حقیقت

77

وز آنجا همچو خورشیدی روان شد

چو سایه هر دو عالم زو نهان شد

78

جهانی دید پر موج مسّمی

بیک ره هم جهان محو و هم اسما

79

اگرچه داشت جبریل منوّر

هزاران پرّ طاوس معطّر

80

باستاد و پیمبر گفت آنگاه

منم پروانه، شمعم نوراللّه

81

اگر سازد وگر سوزد چنان به

نیم من در میان حق جاودان به

82

تو طاوس ملایک مینمایی

منم پروانهٔ نور خدایی

83

بدر منشین چو آن همخانهٔ تو

بیفکن پر چو آن پروانهٔ تو

84

زهی نور جهان پرور که او داشت

که پیشش هر دو عالم سر فروداشت

85

چو نور او علم زد از رهی دور

دو عالم خورد با هم کوس ازان نور

86

چو او در بندگی داد قدم داد

خداوندش چنین کوس و علم داد

87

چو رفت آنجا که اصل کار آنجاست

جهان را نقطهٔ پرگار آنجاست

88

درآمد پیک الهامی ز پیشانش

سخن گفت از زبان وحی در جانش

89

که بنگر قاب قوسین الهی

مثال بندگی و پادشاهی

90

بدست او یکی وان چیست ایمان

بدست تو یکی رفتن بفرمان

91

چو قوس جان من یافت استطاعت

تو قوس جسم برزه کن بطاعت

92

چو یک زه تو کشیدی و یکی من

زهی تو نه منم جمله زهی من

93

هزاران زه سزد یکیک زبان را

اگر تو میبری این دو کمان را

94

نه از انگشت تو بر ماه یکبار

دو قوس آمد بزاغ شب پدیدار

95

یکی شد بعد ازان دو قوس آنگاه

پدید آمد ازان دو قوس یک ماه

96

کنون نیز آن دو قوس قاب قوسین

یکی شد از تو، ای سلطان کونین

97

عدد از ماه تا ماهیست در راه

عدد گم گشت باقی ماند یک ماه

98

تویی آن ماه ای خورشید اصحاب

که انجم بر تو میلرزد چو سیماب

99

ز عالم نرگس چشمت فرو پوش

بکش این دو کمان تالالهٔ گوش

100

بلندی دو عالم پستی تست

غرض از آفرینش هستی تست

101

دو گیتی حور و از شعر تو بویی

دو عالم نور و از فرق تو مویی

102

ز دو ابروت طاق چرخ بابی

ز دو گیسوت مهر و ماه تابی

103

ز حُسنت جنّة القلبست پر نور

ز نورت جنّة الفردوس پرحور

104

چو تو آسایش عقل و روانی

بحق آرایش هر دو جهانی

105

چه کژ موییست در چشم تو افلاک

بیک یک مینگر لا تعدعیناک

106

تواضع مینهد تاجی بتارک

اگر خواهی علّو و اخفض جناحک

107

نظر درعکس این قوم اصفیااند

ولاتَطرُد که عکس نور مااند

108

که اوّل زمرهیی نه واقف راز

ترادادند از نه حجره آواز

109

سپهری را که بر اندازهٔ تست

کنون نه حجره پر آوازه تست

110

بآخر نور آن حضرت علم زد

محمّد محو شد آنگاه دم زد

111

ز امّت در سخن آمد زمانی

بدو بخشید امّت را جهانی

112

چو کار امّتش از پیش برخاست

بحق خویش قرب خویش درخواست

113

میان آندو حضرت دو کمان بود

ز احمد تا احد میمی میان بود

114

چو در میمی که میگویی دو میمست

بهر یک میم یک عالم مقیمست

115

چو این عالم در انعالم نهان شد

دومیم آمد یکی،‌ وحدت عیان شد

116

چو آن میم دگر برخاست از پیش

احد ماند و فنا شد احمد از خویش

117

ترا این سرّ که میگویم عیانست

قل ان کنتم تحبّون صدق آنست

118

چوب از آمد از آنجا جانش آنجا

ایاز اینجایگه سلطانش آنجا

119

نشست القصّه پیش صفّهٔ بار

همه مقصود او حاصل بیکبار

120

سخن از جسم و از جانش برون گفت

که نحن السابقون الآخرون گفت

121

چو تشریف لعمرک بر سر افکند

دو گیسوی مسلسل در برافکند

122

بیک موی حقیقت آن مسلسل

محقق کرد نسخ دین اوّل

123

همه خطها از آن در درج او بود

که دخل کلّ عالم خرج او بود

124

زهی کونین عکس نور پاکت

خطاب از نه فلک روحی فداکت

125

زهی کرسی درت را حلقه داری

ز دستت عرش اعظم خرقه داری

126

کجا خورشید باشد سایه داری

ندارد سایه با خورشید کاری

127

زهی در حلقهٔ گیسوت مضمر

برات هشت خلد و هفت اختر

128

تو بنشسته طویل الحزن جاوید

ز تو هر ذرّه میتابد چو خورشید

129

تنش از سایه زان معنی جدا بود

که دایم سایه پرورد خدا بود

130

کسی کو در قیامت قطب مردانست

وزو هفت آسیای چرخ گردانست

131

چو او را نیم جو هفت آسیا نیست

کند دست آس چون این کار مانیست

132

چو این نه حجره را میکرد دست آس

وزو نه آسیای چرخ را پاس

133

که داند تا دران منصب که او بود

چنان عالی چرا اینجا فرو بود

134

ترا امّ القری کی در حسابست

نبی امّی ازامّ الکتابست

135

چو دارد خط حق نقش دل خویش

چه بنویسد، چنان خطیش در پیش

136

چو علم اوّلین و آخرین داشت

چه برخواند که ناخواندن ازین داشت

137

چو سر بر خط نهادش عرش و کرسی

بسش این خط، دگر از خط چه پرسی

138

خدا چون خواند در دارالسلامش

چه خواهد خواند این خواندن تمامش

139

دلش چون غرق قرآن بود و اخبار

درین منصب چه خواهد کرد اشعار

140

چو شد بیت الله و بیت المقدّس

ردیف این دو بیتش شعر من بس

141

دم سحر حلال بیت دامست

که بیت لایقش بیت الحرامست

142

اگر اوّل گل سرخش عرق کرد

ازان در آخرش زرّین طبق کرد

143

که تا بر نام او زر میفشاند

گلاب از دیدهٔ تر میفشاند

144

ازان گل صدورق شد در ره ناز

که تا آن صدورق از هم کند باز

145

ازان یک یک ورق چون عاشق مست

صفات روی او خواند بصد دست

146

چو بسیاری بود آن شرح عالی

فرو ریزد ز هم از سرّ جالی

147

شنودی آنکه طشت آورد جبرئیل

نه برشق کرد صد را و بتعجیل

148

چو عکس انداخت این طشت مثمن

ز عکسش گشت این نه طاس روشن

149

مزین کرد آن طشت از دل او

چنانک آن طاق ازرق از گل او

150

دل او میبشست این کی بود راست

که فردوس از دل او میبیاراست

151

غلوّ قهر شرع موسوی بود

غلوّ لطف دین عیسوی بود

152

یکی از قهر ملّت نفس میسوخت

یکی از لطف دین دل می بر افروخت

153

چو قهر و لطف با هم معتدل شد

رسول ما طبیب نفس و دل شد

154

چو او سلطان دارالملک جانست

سر موییش بیش از دو جهانست

155

چو هفده موی شد در دین سپیدش

دو عالم سر بسر اندر امیدش

156

چنان آن هفده مویش سایه انداخت

که هژده الف عالم سر بر افراخت

157

چو نور هفده مویش موجزن شد

نماز هفده فرض مرد و زن شد

158

خدا‌آن هفده میدانست از پیش

فریضه هفده کرده از همه بیش

159

رخ او را و مه را اهل اقلیم

همی گفتند چون سیبی بدونیم

160

چو سیب ماه را بشکافت ز انگشت

سخنها چون چراغی در دهان کشت

161

چو گویی دید ماه آسمان را

شبی ز انگشت چوگان ساخت آن را

162

چو زخمی شد ز چوگانش آشکاره

بیک ره گشت گوی مه دو پاره

163

کنون از شوق انگشتش از آنگاه

گهی گوی و گهی چوگان شود ماه

164

چو خورشید رخش افگند سایه

همای چرخ را بشکست مایه

165

ز فرّ او از ان مه پاره آمد

که او خورشید صد مهپاره آمد

166

ازان مه پارهٔ هست آسمان شد

که او مهپارهٔ هر دو جهان شد

167

زهی روشن چراغی کوبانگشت

چراغ ماه را بر آسمان کشت

168

زهی چشم و چراغ چرخ چارم

زهی نور دو چشم هفت طارم

169

زهی برقبّه افلاک جایت

زهی بر فرق ساق عرش پایت

170

اگر فر تو همچون فیض یزدان

بموری بگذرد گردد سلیمان

171

تو بی شک از سلیمانی بسی بیش

منت پای ملخ آورده ام پیش

172

ز من بپذیر زیرا کاین حکایت

ز تو کردند ره بینان روایت

173

که پیغمبر که داغ کبریا داشت

یکی مُهر مدوّر بر قفا داشت

174

بسی سر سبزی ونورش از آن بود

که در سرّ حقیقت آسمان بود

175

ز مهر مُهر پشتت ای سرافراز

بصد پشتی بپشت افتادهام باز

176

طمع دارم کزان مهر نبوّت

نهی بر کار من مهر مروت

177

میان از بهر فرمان بسته دارم

که نامت حرز جان خسته دارم

178

اگر من ذرّهام امیدوارم

که در پرده چو تو خورشید دارم

179

سبکسارم کن ای پشت و پناهم

که از صد ره گران بار گناهم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت

طلسم گنج جان هردو جهان ساخت

عطار»خسرونامه»بخش 1 - بسم اللّه الرحمن الرحیم

اگلی نظم

امام اهل دین سلطان اوّل

امیرالمؤمنین صدیق افضل

عطار»خسرونامه»بخش 3 - در فضیلت امیرالمؤمنین ابوبكر صدّیق

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور