صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 50 - رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان

بخش 50 - رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

برامد نالهٔ کوس از در شاه

بجوش آمد چو دریا کشور شاه

2

ز عالم، بانگ زرّین نای برخاست

ز بانگ نای،‌دل از جای برخاست

3

جهان در زیر گرد ره نهان شد

همه خاک زمین بر آسمان شد

4

بدین کردار، تاج پادشاهان

سپه میراند تا دشت سپاهان

5

چو از رومی سپاهانی خبر یافت

سپاهی گرد کرد و کار دریافت

6

ببالا،‌گرد دو لشکر چنان بود

که گویی نردبان آسمان بود

7

برامد از بیابان نالهٔ کوس

تو گفتی کوس میزد بر زمین، بوس

8

ز آواز درای و بانگ شیپور

تو گفتی در قیامت میدمد صور

9

سحرگاه از میان گرد لشکر

دُرفشان شد درفش شاه قیصر

10

ز عکس خود، همه سرهای نیزه

شده مانندهٔ خورشید ریزه

11

ز عکس جوش و بانگ تبیره

شده تفّیده مغز و چشم خیره

12

نماز دیگری خورشید شاهان

فرود آمد بصحرای سپاهان

13

برون تافت از کنار جنگ جایش

چو خورشیدی مه پرده سرایش

14

چو تاج چرخ سوی باختر شد

عروس آسمان پیرایه درشد

15

جهان شد زیر خیمه ناپدیدار

زمین چون آسمان شد خیمه کردار

16

شب تیره درین پیروزه خرگاه

سیاهی بود، زرّین گویش از ماه

17

مگر بر تخت نرد چرخ، پروین

بگردانید چندان مهره زرّین

18

شبی تاریک بر راه مجرّه

شده خورشید روشن ذرّه ذرّه

19

شفق را جامهٔ خونی کشیده

زدبران شکل مامونی کشیده

20

گرفته تختهٔ افلاک جدول

نشسته شب که اقلیدس کند حل

21

ز آب زر، ذوابه بر کشیده

چو دیبای کبود زر کشیده

22

نیاسودند آن شب جمله در دشت

که تا چتر از سر افلاک بر گشت

23

چو خورشید از دم کژدم برامد

ز عالم بانگ رویین خم برامد

24

چو گیتی گشت چون دریای سیماب

دو لشکر سر برآوردند از خواب

25

کشیدند آن دلیران صف ز هر سو

باستادند هر یک روی در رو

26

خروش نای چون صور سرافیل

بگردون شد ز پشت کوههٔ پیل

27

سواران آهنین دل کوه رفتار

ز سر تا پای در آهن گرفتار

28

دوباره صد هزار از پای تا فرق

چو ماهی جمله در جوشن شده غرق

29

نخستین، پیش میدان شد پیاده

قدم غرقه در آهن تا چکاده

30

بیک ره تیر بگشادند برهم

بیک ساعت درافتادند بر هم

31

جهان پنهان شد از گرد سواران

هوا تاریک گشت ازتیر باران

32

چنان گردی پدیدار آمد از راه

که شد چون گنبد گل، گنبد ماه

33

بزیر گرد، مهر و ماه گم شد

سپهر راه بین را راه گم شد

34

ز پیکان عالمی پر ژاله کردند

زمین از خون مردم لاله کردند

35

هرانکس را کزان یک ژاله بگرفت

جهان از خون آنکس لاله بگرفت

36

فلک از عکس چون دریای خون شد

زمین از پای اسبان چون ستون شد

37

معلّق گر نبودی طاس گردون

شدی تاسر چو طشت خاک پرخون

38

روان شد سیل خون فرسنگ فرسنگ

میان خون سر مردان چو خرچنگ

39

برامد جوی خون از اوج گردون

چو بحر خون همی زد موج، گردون

40

ز کشته کوه شد یکسوی کشور

ز خون دریا شد آن یکسوی دیگر

41

ز گرما، مرکبان بی تن ببودند

بجای کفک، خون افگن ببودند

42

چو تیغ از خون دشمن ریخت باران

قلم شد تیغ در دست سواران

43

ز خون، شنگرف گفتی میسرشتند

همه شنگرف، اسبان مینوشتند

44

چنان برخاست ازعالم قیامت

که دیو آنجا گرفت از بیم اقامت

45

قیامت بود، امّا خلق زنده

بسی مرده بسی هرسو فگنده

46

ز خون خصم روی هفت اقلیم

گرفته جوی خون چون روی تقویم

47

همه کار زمین خونخوارگی بود

فلک از دور، خود نظّارگی بود

48

چو طاس آتش ازگردون در افتاد

گهر از طشت گردون باسرافتاد

49

چو شد در قیروان خورشید غرقاب

برون ریخت از مسام چرخ سیماب

50

گروهی کشته را از هم گشادند

گروهی خسته را مرهم نهادند

51

چو پر بگشاد مرغ صبحگاهی

مه روشن معلّق شد بماهی

52

بماهی همچو یونس صید شد ماه

برآمد یوسف خورشید ازچاه

53

گهی بر خاک و گه بر میغ میزد

سپر بود و دو دستی تیغ میزد

54

سرافرازان دگر ره،‌صف کشیدند

دو رویه صور در گیتی دمیدند

55

بپیش صف درآمد خسرو از پس

کشید از خون بپای اسب اطلس

56

چو رعدی گشت، حالی یک فغان زد

که گویی این جهان بر آن جهان زد

57

گهی تاخت اسپ بر بالا و پستی

گهی زد تیغ پیش و پس دو دستی

58

تو گفتی داشت آنجا میغ در تیغ

که خون میریخت و میزد تیغ در میغ

59

اجل با تیغ او همسر همی رفت

قضا همچون قلم بر سر همی رفت

60

چو برقی تیغ او میرفت و میریخت

بیک ضربت بسی سر از سران ریخت

61

چو لاله بود سر تا پای در خون

که میآمد ز کوهی کشته بیرون

62

ز لشکرگاه میشد نعره بر ماه

ز بسم اللّه وز الحمدللّه

63

جهان ازشعلهٔ خورشید پرتف

چو آتش گشته هر شمشیر در کف

64

زمین گل شد ز خون سرفرازان

فرو ماندند بر جا اسپ تازان

65

زمین را خون چنان غرقاب میکرد

که ماهی زمین اشناب میکرد

66

بآخر، بر سپهدار از سپاهان

شکستی آمد از خورشید شاهان

67

چو در گردید این زرّین سطرلاب

ازین نه تختهٔ پاشیده سیماب

68

ز دست شب گریزان در افق شد

مه از مشرق برین نیلی تتق شد

69

جهانی شد فلک پر دُرّ شهوار

گرفت آفاق عالم میغ هموار

70

شبی همچون سیاهی بصر شد

ز گور کافران تاریکتر شد

71

شبی در چادر قیری نهفته

چو زیر چشم بندی،‌چشم خفته

72

طلایه بی خبر در خواب مانده

ز غفلت بر ره سیلاب مانده

73

یکی نیکو مثل زد پیر استاد

که خواب مرد سلطان هست بیداد

74

در آن تاریک شب خسرو برون شد

شبیخون کرد و دشمن سر نگون شد

75

بگرد لشکر دشمن درامد

جهان بر لشکر دشمن سرامد

76

سپاه از خواب درجستند ناگاه

یکی زیشان نه لشگر دیدنه شاه

77

بهم گفتند هنگام گریزست

که شب چون هندوی انگشت تیزست

78

درافگند اسپ بر شه، خسرو نو

نبودش خانه، مانش کرد خسرو

79

درامد گرد شه پیل و پیاده

ز اسپ خویش رخ بر شه نهاده

80

چه گویم قصّه، وقت صبحگاهان

بزاری کشته شد شاه سپاهان

81

شبی نابوده خوش در زندگانی

شبش خوش کرده نوروز جوانی

82

جهانا تا کی از تو بس که کشتی

نگشتی سیرچندین کس که کشتی

83

چو میداری کهن افتادهیی را

چراپس میبری نوزادهیی را

84

زهی مرگ پیاپی این چه کارست

که در هر دم نه مرگی صد هزارست

85

اگر نه مرگ مردم عام بودی

زهی حسرت که در ایام بودی

86

تو چون شمعی درین زندان همی باش

میان سوختن خندان همی باش

87

نیی تنها بنه تن، چند از اندوه

که تن را خوش بود مرگی بانبوه

88

کسی کو مُرد اگر تو پیش بینی

براندیشی و مرگ خویش بینی

89

چرا بر مردگان بسیار گریی

که میباید که برخود زار گریی

90

چو داری مردهیی افتاده در پیش

تویی آن مرده، بگری زار بر خویش

91

رهی دورست امّا بعد مرگت

ازینجا برد باید زاد و برگت

92

اگردر دست و گردرمان، از اینجاست

که زاد راه بی پایان ازینجاست

93

تو خود زینجا سر رفتن نداری

که جز خوردن و یا خفتن نداری

94

چو تو از زخم خاری خسته گردی

چه سازی گر بدوزخ بسته گردی

95

چو ازخاری توانی شد دژم تو

مکن بر هیچ گلبرگی ستم تو

96

اگر شاه سپاهان بد نکردی

بهر یک تیغ، زخمی صد نخوردی

97

بخوزستان چو چندانی جفا کرد

ز قیصر در سپاهان آن قفا خورد

98

چو پیدا گشت تاج شاه انجم

ز زیر هودج چرخ چهارم

99

فرو شد شه با سپاهان چو جمشید

منوّر کرد عالم را چو خورشید

100

در گنج گهر بر خویش بگشاد

ببخشش هر دو دست از پیش بگشاد

101

بزرگان را بخلعت نامور کرد

همه کار سپاهان معتبر کرد

102

ولی پیوسته خسرو در تعب بود

که از هر گلشن آنجا گل طلب بود

103

بسی زان بت خبر جست و نمییافت

بهر دم بیشتر جست و نمییافت

104

بشه گفتند گشت آن ماه غرقاب

ازو یا ماهی آگاهست یا آب

105

نشد یک ذرّه از گل شاه نومید

که عاشق زنده ز امّیدست جاوید

106

دلش خالی نشد از مهر آن ماه

خیالش بست نقش چهر آن ماه

107

بسی بگریست و چون دیوانهیی شد

ز شرم مردمان در خانهیی شد

108

زبان بگشاد چون بلبل بگفتار

که ای گل کردیم در خون گرفتار

109

چو مور از خانه بیرون اوفتادم

چو مویی درجهان افگند بادم

110

تویی یار، از تو یاری مینبینم

تن خویش از نزاری مینبینم

111

کجا رفتی که من بیتو چنانم

که چون دریای آتش گشت جانم

112

ز چشمم خون گشادی و برفتی

مرا در خون نهادی و برفتی

113

چنان زخمی بجان من رسیدست

که خوناب از مسام من چکیدست

114

ز بیخوابی چنان شد کار بر من

که دشمن میبگرید زار بر من

115

همه شب خون دل از چشم بارم

خیالت را چگونه چشم دارم

116

هران رازی که در دل داشتم من

ز خون بر روی خود بنگاشتم من

117

بیا و یک نظر بر رویم انداز

ز روی من فرو خوان این همه راز

118

چو آخر از دلش آن سوز برخاست

بدیدار جهان افروز برخاست

119

چو شیدایی دران ایوان همی گشت

بیک یک خانه سرگردان همی گشت

120

درون خانهیی یک تخت زر دید

برو سر گشتهیی بی پا و سر دید

121

تنی چون شوشهٔ زر از نزاری

فرو مانده بصد سختی و زاری

122

ز جان سیر آمده ازناتوانی

شده گلگونهٔ او زعفرانی

123

چو یافت از چهرهٔ او شاه بهره

جهان افروز بود آن ماه چهره

124

دل خسرو بدرد آمد ز دردش

برامد همچو زر از روی زردش

125

بدان رنجور گفت ای ماه چونی

که داری همچو گردون سرنگونی

126

چنین زار و نزار آخر چرایی

مگر بیماری از درد جدایی

127

مگر در علت عشقی گرفتار

که نتوان داد شرح آن بگفتار

128

جهان افروز او را آشنا یافت

بنو، گفتی که جانی از خدا یافت

129

نظر بگشاد و در خسرو نگه کرد

ز دیده اشک خونین سر بره کرد

130

چنان بر چشمش از خون بسته شد راه

که نتوانست دیدن چهرهٔ‌شاه

131

همه بیناییش از خون فرو بست

وزان خون راه بر گردون فرو بست

132

بسی بگریست خسرو بر سر او

ز نرگس کرد پرخون بستر او

133

میان اشک ازو آغشته تر شد

بپای افتاد وزو سرگشته تر شد

134

جهان افروز چون با خویش آمد

ز سر در اشک چشمش پیش آمد

135

رخش چون ماه جان افزای میدید

خطش بر مه جهان آرای میدید

136

خطی همچون زمّرد گرد ماهی

هزاران حلقه در زلف سیاهی

137

رخش چون دید، با دل درمری ماند

از آن رخ همچو شاهی در غری ماند

138

دران دم مینیندیشید از کس

نگاهی می نکرد از پیش و از پس

139

کسی درد فراق یار برده

بسی در هجر او تیمار خورده

140

کجا اندیشد ازتیر ملامت

که دید از عشق ورزیدن سلامت؟

141

ز بی صبری برفت ازدل قرارش

بدست آورد زلف مشگبارش

142

چو زلف یار خود در دست میدید

همه خلق جهان را مست میدید

143

نهادش روی بر روی و بیکبار

نه عقلش ماند و نه جان سبکبار

144

چنان از اشتیاقش جان همی سوخت

که جان خویش بر جانان همی دوخت

145

چو لختی بیخودی کرد آن دل افروز

بخسرو گفت کای شمع جهان سوز

146

مرا در جوی بیتو آب خونست

ترا در جوی بی من آب چونست

147

مرا زین درد کی خواهی رهانید

بکام خویش کی خواهی رسانید

148

ببین تا چون رگ جانم گشادی

چگونه داغ بر جانم نهادی

149

بصد محنت گرفتارم تو کردی

چو مویت سرنگونسارم تو کردی

150

منم جانی وفایت را بسر بر

دلی پرخون و چشمی تا بسر بر

151

زرنگ و بوی عالم چشم بسته

ببوی آشتی رنگی نشسته

152

چو کوزه دست بر سر پای در گل

چو کاسه سوز و گرمی کرده حاصل

153

بدل بردن، برم چندان نشستی

که دل بربودی و در جان نشستی

154

مکن بر جان ودل چندین کمینم

بترس آخر ز آه آتشینم

155

طبیبم بودهیی درمان من کن

ببین دردم دوای جان من کن

156

چو هردم یاد آید از پزشکم

بپهلو می بگرداند سرشکم

157

دو چشمم تیره بی آن ماهپارهست

چگونه تیره شد چون پر ستارهست

158

چو چشم تیره کرد آن ماهپاره

از آن بیرون شد از چشمم ستاره

159

چو شمعم ازتف آن شهد شیرین

نداد این خسته دل راموم مومین

160

چنان مشغول جان افزای خویشم

که نیست از عشق او پروای خویشم

161

اگر درمان نخواهد کرد یارم

ز عشقش کشتهیی انگار زارم

162

بگفت القصّه از هر گونه یابی

توقع بودش از خسرو جوابی

163

شه اوّل گفت ای سرو سمن بوی

مرا از قصّهٔ گلرخ خبرگوی

164

خبرده تا درین ایوانست یا نه

کجاست این جایگه پنهانست یا نه

165

بسی سوگند خورد آن ماهپاره

که گل شد غرقه چون در آبساده

166

کسی را در جهان از وی خبر نیست

مرا زین بیش آگاهی دگر نیست

167

چو خسرو این خبر بشنید دانست

که هرچ آن ماه میگوید چنانست

168

دگر ره در میان آتش افتاد

دل او در غم آن دلکش افتاد

169

دگر ره گفت از سر کارم افتاد

ز گل در راه چندین خارم افتاد

170

بدل گفتم رخ دمساز بینم

گلم را در سپاهان باز بینم

171

بکام خویشتن نابوده روزی

شبم خوش کرد وصل دلفروزی

172

چو گلرویم شود الحق پدیدار

شود کار مرا رونق پدیدار

173

کز اوّل رونقی بگرفت حالم

گرفت آخر ولی از جان ملالم

174

مرا تا سر نیاید زندگانی

ز گل گویم، ز گل جویم نشانی

175

چوبی جان یک نفس نتوان نشستن

دگر ناید ز من بی جان نشستن

176

چو در دل شد، ز دل بر در نیاید

بترکش گویم از دل برنیاید

177

لبش چون بازم آورد از لب گور

نپیچم از پی او یک پی مور

178

دل من میدهد گویی گواهی

که دارد حال آن دلبر تباهی

179

بجویم تا بیابم زو نشانی

که جانی بهتر ارزد از جهانی

180

بدست آرد بجهدش زود هرمز

جز این خود کی تواند بود هرگز

181

نیاسایم بعالم در زمانی

که تازان بی نشان یابم نشانی

182

چو در دریا نهان شد درّ جانم

چو دریا گشت چشم دُر فشانم

183

کنون دریا نشینی کاردارم

که درّم را ز دریا باز آرم

184

چو دریا دارد از گل چشم هرمز

ز دریا برنگیرد چشم هرگز

185

چو در دریا بود آغشته یارم

چو دریا خویش را سرگشته دارم

186

ز دریا باز باید جستن او را

دل از دریا نباید شستن او را

187

بسوزم ماهی دریا بآهی

برآرم گرد از دریا بماهی

188

چو درّی بالب دریاش آرم

اگر در سنگ شد پیداش آرم

189

من از دریا کنون یک چشم زد را

بخشگی بازآرم درّ خود را

190

کنون خواهم ره دریا گرفتن

کم هامونی و صحرا گرفتن

191

شوم گل را ازین دریا طلبگار

و یا چون گل شوم من هم گرفتار

192

کرا بر گویم این کارم که افتاد

دلم برخاست زین بارم که افتاد

193

کجایی ای گل پنهان بمانده

ز چشمم رفته و در جان بمانده

194

شدی چون مردمک در هفت پرده

بیا از مردمی هر هفت کرده

195

مرا هر بی خبر گوید ببرهان

نگردد آفتاب از آب پنهان

196

ازان در آب شد گم آفتابم

که بود او مردم چشم پر آبم

197

جهان بر چشم من تاریک ازان شد

که از من مردم چشمم نهان شد

198

چو بشنود آن جهان افروز شیدا

همه صحرا ز اشکش گشت دریا

199

بخسرو گفت کای دیرینه یارم

چو میبینی که شد دریا کنارم

200

اگر راز دلم پیدا کنم من

جهان از خون دل دریاکنم من

201

درین دریا مرا تنها بمگذار

دلم را در چنین سودا بمگذار

202

تویی در چشم من هم مهر و هم ماه

منم در دشت و دریا با تو همراه

203

بهرجایی که خواهی شد پس و پیش

مکن از بهراللّه دورم از خویش

204

بترس از آه همچون آتش من

مرا برهان ز عیش ناخوش من

205

ترا سهلست این تدبیر آخر

ترا دارم مرا بپذیر آخر

206

بدیداری قناعت کردم از تو

تو میدانی که چون خون خوردم از تو

207

اگر از من جداگردی ازین غم

دمار ازمن برآید اندرین دم

208

منم در آتش عشق و جوانی

تو دانی گر بخوانی گر برانی

209

اگر گویی بخون برخیزمت من

میان خاک ره خون ریزمت من

210

بتیغ عشق گر خونم بریزی

چه برخیزد ز خونم چند خیزی

211

عنایت کن عنان را باز برکش

و یا در پایم آور دست درکش

212

مده رنگم که دل صد باره مُردی

اگر بوی وصال تونبردی

213

ندانم کرد، اگرچه غیرتم کشت

بسوی چادر وصل تو انگشت

214

چو شد ز اندازه سوز اشک آن ماه

بدیدار خودش شد میزبان شاه

215

که تا بااو گذارد روزگاری

ولی نبود ز وجهی نیز کاری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو خود بر لوح زنگاری قلم زد

سپر بود و زتیغ خود علم زد

عطار»خسرونامه»بخش 49 - لشکر کشیدن قیصر و خسرو به جانب سپاهان

اگلی نظم

شه القصه ز پیش او بدر شد

دلی پر غصّه نزدیک پدر شد

عطار»خسرونامه»بخش 51 - رفتن خسرو بدریا بطلب گل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور