صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 50 - رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان

بخش 50 - رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

برامد نالهٔ کوس از در شاه

بجوش آمد چو دریا کشور شاه

22

ز عالم، بانگ زرّین نای برخاست

ز بانگ نای،‌دل از جای برخاست

33

جهان در زیر گرد ره نهان شد

همه خاک زمین بر آسمان شد

44

بدین کردار، تاج پادشاهان

سپه میراند تا دشت سپاهان

55

چو از رومی سپاهانی خبر یافت

سپاهی گرد کرد و کار دریافت

66

ببالا،‌گرد دو لشکر چنان بود

که گویی نردبان آسمان بود

77

برامد از بیابان نالهٔ کوس

تو گفتی کوس میزد بر زمین، بوس

88

ز آواز درای و بانگ شیپور

تو گفتی در قیامت میدمد صور

99

سحرگاه از میان گرد لشکر

دُرفشان شد درفش شاه قیصر

1010

ز عکس خود، همه سرهای نیزه

شده مانندهٔ خورشید ریزه

1111

ز عکس جوش و بانگ تبیره

شده تفّیده مغز و چشم خیره

1212

نماز دیگری خورشید شاهان

فرود آمد بصحرای سپاهان

1313

برون تافت از کنار جنگ جایش

چو خورشیدی مه پرده سرایش

1414

چو تاج چرخ سوی باختر شد

عروس آسمان پیرایه درشد

1515

جهان شد زیر خیمه ناپدیدار

زمین چون آسمان شد خیمه کردار

1616

شب تیره درین پیروزه خرگاه

سیاهی بود، زرّین گویش از ماه

1717

مگر بر تخت نرد چرخ، پروین

بگردانید چندان مهره زرّین

1818

شبی تاریک بر راه مجرّه

شده خورشید روشن ذرّه ذرّه

1919

شفق را جامهٔ خونی کشیده

زدبران شکل مامونی کشیده

2020

گرفته تختهٔ افلاک جدول

نشسته شب که اقلیدس کند حل

2121

ز آب زر، ذوابه بر کشیده

چو دیبای کبود زر کشیده

2222

نیاسودند آن شب جمله در دشت

که تا چتر از سر افلاک بر گشت

2323

چو خورشید از دم کژدم برامد

ز عالم بانگ رویین خم برامد

2424

چو گیتی گشت چون دریای سیماب

دو لشکر سر برآوردند از خواب

2525

کشیدند آن دلیران صف ز هر سو

باستادند هر یک روی در رو

2626

خروش نای چون صور سرافیل

بگردون شد ز پشت کوههٔ پیل

2727

سواران آهنین دل کوه رفتار

ز سر تا پای در آهن گرفتار

2828

دوباره صد هزار از پای تا فرق

چو ماهی جمله در جوشن شده غرق

2929

نخستین، پیش میدان شد پیاده

قدم غرقه در آهن تا چکاده

3030

بیک ره تیر بگشادند برهم

بیک ساعت درافتادند بر هم

3131

جهان پنهان شد از گرد سواران

هوا تاریک گشت ازتیر باران

3232

چنان گردی پدیدار آمد از راه

که شد چون گنبد گل، گنبد ماه

3333

بزیر گرد، مهر و ماه گم شد

سپهر راه بین را راه گم شد

3434

ز پیکان عالمی پر ژاله کردند

زمین از خون مردم لاله کردند

3535

هرانکس را کزان یک ژاله بگرفت

جهان از خون آنکس لاله بگرفت

3636

فلک از عکس چون دریای خون شد

زمین از پای اسبان چون ستون شد

3737

معلّق گر نبودی طاس گردون

شدی تاسر چو طشت خاک پرخون

3838

روان شد سیل خون فرسنگ فرسنگ

میان خون سر مردان چو خرچنگ

3939

برامد جوی خون از اوج گردون

چو بحر خون همی زد موج، گردون

4040

ز کشته کوه شد یکسوی کشور

ز خون دریا شد آن یکسوی دیگر

4141

ز گرما، مرکبان بی تن ببودند

بجای کفک، خون افگن ببودند

4242

چو تیغ از خون دشمن ریخت باران

قلم شد تیغ در دست سواران

4343

ز خون، شنگرف گفتی میسرشتند

همه شنگرف، اسبان مینوشتند

4444

چنان برخاست ازعالم قیامت

که دیو آنجا گرفت از بیم اقامت

4545

قیامت بود، امّا خلق زنده

بسی مرده بسی هرسو فگنده

4646

ز خون خصم روی هفت اقلیم

گرفته جوی خون چون روی تقویم

4747

همه کار زمین خونخوارگی بود

فلک از دور، خود نظّارگی بود

4848

چو طاس آتش ازگردون در افتاد

گهر از طشت گردون باسرافتاد

4949

چو شد در قیروان خورشید غرقاب

برون ریخت از مسام چرخ سیماب

5050

گروهی کشته را از هم گشادند

گروهی خسته را مرهم نهادند

5151

چو پر بگشاد مرغ صبحگاهی

مه روشن معلّق شد بماهی

5252

بماهی همچو یونس صید شد ماه

برآمد یوسف خورشید ازچاه

5353

گهی بر خاک و گه بر میغ میزد

سپر بود و دو دستی تیغ میزد

5454

سرافرازان دگر ره،‌صف کشیدند

دو رویه صور در گیتی دمیدند

5555

بپیش صف درآمد خسرو از پس

کشید از خون بپای اسب اطلس

5656

چو رعدی گشت، حالی یک فغان زد

که گویی این جهان بر آن جهان زد

5757

گهی تاخت اسپ بر بالا و پستی

گهی زد تیغ پیش و پس دو دستی

5858

تو گفتی داشت آنجا میغ در تیغ

که خون میریخت و میزد تیغ در میغ

5959

اجل با تیغ او همسر همی رفت

قضا همچون قلم بر سر همی رفت

6060

چو برقی تیغ او میرفت و میریخت

بیک ضربت بسی سر از سران ریخت

6161

چو لاله بود سر تا پای در خون

که میآمد ز کوهی کشته بیرون

6262

ز لشکرگاه میشد نعره بر ماه

ز بسم اللّه وز الحمدللّه

6363

جهان ازشعلهٔ خورشید پرتف

چو آتش گشته هر شمشیر در کف

6464

زمین گل شد ز خون سرفرازان

فرو ماندند بر جا اسپ تازان

6565

زمین را خون چنان غرقاب میکرد

که ماهی زمین اشناب میکرد

6666

بآخر، بر سپهدار از سپاهان

شکستی آمد از خورشید شاهان

6767

چو در گردید این زرّین سطرلاب

ازین نه تختهٔ پاشیده سیماب

6868

ز دست شب گریزان در افق شد

مه از مشرق برین نیلی تتق شد

6969

جهانی شد فلک پر دُرّ شهوار

گرفت آفاق عالم میغ هموار

7070

شبی همچون سیاهی بصر شد

ز گور کافران تاریکتر شد

7171

شبی در چادر قیری نهفته

چو زیر چشم بندی،‌چشم خفته

7272

طلایه بی خبر در خواب مانده

ز غفلت بر ره سیلاب مانده

7373

یکی نیکو مثل زد پیر استاد

که خواب مرد سلطان هست بیداد

7474

در آن تاریک شب خسرو برون شد

شبیخون کرد و دشمن سر نگون شد

7575

بگرد لشکر دشمن درامد

جهان بر لشکر دشمن سرامد

7676

سپاه از خواب درجستند ناگاه

یکی زیشان نه لشگر دیدنه شاه

7777

بهم گفتند هنگام گریزست

که شب چون هندوی انگشت تیزست

7878

درافگند اسپ بر شه، خسرو نو

نبودش خانه، مانش کرد خسرو

7979

درامد گرد شه پیل و پیاده

ز اسپ خویش رخ بر شه نهاده

8080

چه گویم قصّه، وقت صبحگاهان

بزاری کشته شد شاه سپاهان

8181

شبی نابوده خوش در زندگانی

شبش خوش کرده نوروز جوانی

8282

جهانا تا کی از تو بس که کشتی

نگشتی سیرچندین کس که کشتی

8383

چو میداری کهن افتادهیی را

چراپس میبری نوزادهیی را

8484

زهی مرگ پیاپی این چه کارست

که در هر دم نه مرگی صد هزارست

8585

اگر نه مرگ مردم عام بودی

زهی حسرت که در ایام بودی

8686

تو چون شمعی درین زندان همی باش

میان سوختن خندان همی باش

8787

نیی تنها بنه تن، چند از اندوه

که تن را خوش بود مرگی بانبوه

8888

کسی کو مُرد اگر تو پیش بینی

براندیشی و مرگ خویش بینی

8989

چرا بر مردگان بسیار گریی

که میباید که برخود زار گریی

9090

چو داری مردهیی افتاده در پیش

تویی آن مرده، بگری زار بر خویش

9191

رهی دورست امّا بعد مرگت

ازینجا برد باید زاد و برگت

9292

اگردر دست و گردرمان، از اینجاست

که زاد راه بی پایان ازینجاست

9393

تو خود زینجا سر رفتن نداری

که جز خوردن و یا خفتن نداری

9494

چو تو از زخم خاری خسته گردی

چه سازی گر بدوزخ بسته گردی

9595

چو ازخاری توانی شد دژم تو

مکن بر هیچ گلبرگی ستم تو

9696

اگر شاه سپاهان بد نکردی

بهر یک تیغ، زخمی صد نخوردی

9797

بخوزستان چو چندانی جفا کرد

ز قیصر در سپاهان آن قفا خورد

9898

چو پیدا گشت تاج شاه انجم

ز زیر هودج چرخ چهارم

9999

فرو شد شه با سپاهان چو جمشید

منوّر کرد عالم را چو خورشید

100100

در گنج گهر بر خویش بگشاد

ببخشش هر دو دست از پیش بگشاد

101101

بزرگان را بخلعت نامور کرد

همه کار سپاهان معتبر کرد

102102

ولی پیوسته خسرو در تعب بود

که از هر گلشن آنجا گل طلب بود

103103

بسی زان بت خبر جست و نمییافت

بهر دم بیشتر جست و نمییافت

104104

بشه گفتند گشت آن ماه غرقاب

ازو یا ماهی آگاهست یا آب

105105

نشد یک ذرّه از گل شاه نومید

که عاشق زنده ز امّیدست جاوید

106106

دلش خالی نشد از مهر آن ماه

خیالش بست نقش چهر آن ماه

107107

بسی بگریست و چون دیوانهیی شد

ز شرم مردمان در خانهیی شد

108108

زبان بگشاد چون بلبل بگفتار

که ای گل کردیم در خون گرفتار

109109

چو مور از خانه بیرون اوفتادم

چو مویی درجهان افگند بادم

110110

تویی یار، از تو یاری مینبینم

تن خویش از نزاری مینبینم

111111

کجا رفتی که من بیتو چنانم

که چون دریای آتش گشت جانم

112112

ز چشمم خون گشادی و برفتی

مرا در خون نهادی و برفتی

113113

چنان زخمی بجان من رسیدست

که خوناب از مسام من چکیدست

114114

ز بیخوابی چنان شد کار بر من

که دشمن میبگرید زار بر من

115115

همه شب خون دل از چشم بارم

خیالت را چگونه چشم دارم

116116

هران رازی که در دل داشتم من

ز خون بر روی خود بنگاشتم من

117117

بیا و یک نظر بر رویم انداز

ز روی من فرو خوان این همه راز

118118

چو آخر از دلش آن سوز برخاست

بدیدار جهان افروز برخاست

119119

چو شیدایی دران ایوان همی گشت

بیک یک خانه سرگردان همی گشت

120120

درون خانهیی یک تخت زر دید

برو سر گشتهیی بی پا و سر دید

121121

تنی چون شوشهٔ زر از نزاری

فرو مانده بصد سختی و زاری

122122

ز جان سیر آمده ازناتوانی

شده گلگونهٔ او زعفرانی

123123

چو یافت از چهرهٔ او شاه بهره

جهان افروز بود آن ماه چهره

124124

دل خسرو بدرد آمد ز دردش

برامد همچو زر از روی زردش

125125

بدان رنجور گفت ای ماه چونی

که داری همچو گردون سرنگونی

126126

چنین زار و نزار آخر چرایی

مگر بیماری از درد جدایی

127127

مگر در علت عشقی گرفتار

که نتوان داد شرح آن بگفتار

128128

جهان افروز او را آشنا یافت

بنو، گفتی که جانی از خدا یافت

129129

نظر بگشاد و در خسرو نگه کرد

ز دیده اشک خونین سر بره کرد

130130

چنان بر چشمش از خون بسته شد راه

که نتوانست دیدن چهرهٔ‌شاه

131131

همه بیناییش از خون فرو بست

وزان خون راه بر گردون فرو بست

132132

بسی بگریست خسرو بر سر او

ز نرگس کرد پرخون بستر او

133133

میان اشک ازو آغشته تر شد

بپای افتاد وزو سرگشته تر شد

134134

جهان افروز چون با خویش آمد

ز سر در اشک چشمش پیش آمد

135135

رخش چون ماه جان افزای میدید

خطش بر مه جهان آرای میدید

136136

خطی همچون زمّرد گرد ماهی

هزاران حلقه در زلف سیاهی

137137

رخش چون دید، با دل درمری ماند

از آن رخ همچو شاهی در غری ماند

138138

دران دم مینیندیشید از کس

نگاهی می نکرد از پیش و از پس

139139

کسی درد فراق یار برده

بسی در هجر او تیمار خورده

140140

کجا اندیشد ازتیر ملامت

که دید از عشق ورزیدن سلامت؟

141141

ز بی صبری برفت ازدل قرارش

بدست آورد زلف مشگبارش

142142

چو زلف یار خود در دست میدید

همه خلق جهان را مست میدید

143143

نهادش روی بر روی و بیکبار

نه عقلش ماند و نه جان سبکبار

144144

چنان از اشتیاقش جان همی سوخت

که جان خویش بر جانان همی دوخت

145145

چو لختی بیخودی کرد آن دل افروز

بخسرو گفت کای شمع جهان سوز

146146

مرا در جوی بیتو آب خونست

ترا در جوی بی من آب چونست

147147

مرا زین درد کی خواهی رهانید

بکام خویش کی خواهی رسانید

148148

ببین تا چون رگ جانم گشادی

چگونه داغ بر جانم نهادی

149149

بصد محنت گرفتارم تو کردی

چو مویت سرنگونسارم تو کردی

150150

منم جانی وفایت را بسر بر

دلی پرخون و چشمی تا بسر بر

151151

زرنگ و بوی عالم چشم بسته

ببوی آشتی رنگی نشسته

152152

چو کوزه دست بر سر پای در گل

چو کاسه سوز و گرمی کرده حاصل

153153

بدل بردن، برم چندان نشستی

که دل بربودی و در جان نشستی

154154

مکن بر جان ودل چندین کمینم

بترس آخر ز آه آتشینم

155155

طبیبم بودهیی درمان من کن

ببین دردم دوای جان من کن

156156

چو هردم یاد آید از پزشکم

بپهلو می بگرداند سرشکم

157157

دو چشمم تیره بی آن ماهپارهست

چگونه تیره شد چون پر ستارهست

158158

چو چشم تیره کرد آن ماهپاره

از آن بیرون شد از چشمم ستاره

159159

چو شمعم ازتف آن شهد شیرین

نداد این خسته دل راموم مومین

160160

چنان مشغول جان افزای خویشم

که نیست از عشق او پروای خویشم

161161

اگر درمان نخواهد کرد یارم

ز عشقش کشتهیی انگار زارم

162162

بگفت القصّه از هر گونه یابی

توقع بودش از خسرو جوابی

163163

شه اوّل گفت ای سرو سمن بوی

مرا از قصّهٔ گلرخ خبرگوی

164164

خبرده تا درین ایوانست یا نه

کجاست این جایگه پنهانست یا نه

165165

بسی سوگند خورد آن ماهپاره

که گل شد غرقه چون در آبساده

166166

کسی را در جهان از وی خبر نیست

مرا زین بیش آگاهی دگر نیست

167167

چو خسرو این خبر بشنید دانست

که هرچ آن ماه میگوید چنانست

168168

دگر ره در میان آتش افتاد

دل او در غم آن دلکش افتاد

169169

دگر ره گفت از سر کارم افتاد

ز گل در راه چندین خارم افتاد

170170

بدل گفتم رخ دمساز بینم

گلم را در سپاهان باز بینم

171171

بکام خویشتن نابوده روزی

شبم خوش کرد وصل دلفروزی

172172

چو گلرویم شود الحق پدیدار

شود کار مرا رونق پدیدار

173173

کز اوّل رونقی بگرفت حالم

گرفت آخر ولی از جان ملالم

174174

مرا تا سر نیاید زندگانی

ز گل گویم، ز گل جویم نشانی

175175

چوبی جان یک نفس نتوان نشستن

دگر ناید ز من بی جان نشستن

176176

چو در دل شد، ز دل بر در نیاید

بترکش گویم از دل برنیاید

177177

لبش چون بازم آورد از لب گور

نپیچم از پی او یک پی مور

178178

دل من میدهد گویی گواهی

که دارد حال آن دلبر تباهی

179179

بجویم تا بیابم زو نشانی

که جانی بهتر ارزد از جهانی

180180

بدست آرد بجهدش زود هرمز

جز این خود کی تواند بود هرگز

181181

نیاسایم بعالم در زمانی

که تازان بی نشان یابم نشانی

182182

چو در دریا نهان شد درّ جانم

چو دریا گشت چشم دُر فشانم

183183

کنون دریا نشینی کاردارم

که درّم را ز دریا باز آرم

184184

چو دریا دارد از گل چشم هرمز

ز دریا برنگیرد چشم هرگز

185185

چو در دریا بود آغشته یارم

چو دریا خویش را سرگشته دارم

186186

ز دریا باز باید جستن او را

دل از دریا نباید شستن او را

187187

بسوزم ماهی دریا بآهی

برآرم گرد از دریا بماهی

188188

چو درّی بالب دریاش آرم

اگر در سنگ شد پیداش آرم

189189

من از دریا کنون یک چشم زد را

بخشگی بازآرم درّ خود را

190190

کنون خواهم ره دریا گرفتن

کم هامونی و صحرا گرفتن

191191

شوم گل را ازین دریا طلبگار

و یا چون گل شوم من هم گرفتار

192192

کرا بر گویم این کارم که افتاد

دلم برخاست زین بارم که افتاد

193193

کجایی ای گل پنهان بمانده

ز چشمم رفته و در جان بمانده

194194

شدی چون مردمک در هفت پرده

بیا از مردمی هر هفت کرده

195195

مرا هر بی خبر گوید ببرهان

نگردد آفتاب از آب پنهان

196196

ازان در آب شد گم آفتابم

که بود او مردم چشم پر آبم

197197

جهان بر چشم من تاریک ازان شد

که از من مردم چشمم نهان شد

198198

چو بشنود آن جهان افروز شیدا

همه صحرا ز اشکش گشت دریا

199199

بخسرو گفت کای دیرینه یارم

چو میبینی که شد دریا کنارم

200200

اگر راز دلم پیدا کنم من

جهان از خون دل دریاکنم من

201201

درین دریا مرا تنها بمگذار

دلم را در چنین سودا بمگذار

202202

تویی در چشم من هم مهر و هم ماه

منم در دشت و دریا با تو همراه

203203

بهرجایی که خواهی شد پس و پیش

مکن از بهراللّه دورم از خویش

204204

بترس از آه همچون آتش من

مرا برهان ز عیش ناخوش من

205205

ترا سهلست این تدبیر آخر

ترا دارم مرا بپذیر آخر

206206

بدیداری قناعت کردم از تو

تو میدانی که چون خون خوردم از تو

207207

اگر از من جداگردی ازین غم

دمار ازمن برآید اندرین دم

208208

منم در آتش عشق و جوانی

تو دانی گر بخوانی گر برانی

209209

اگر گویی بخون برخیزمت من

میان خاک ره خون ریزمت من

210210

بتیغ عشق گر خونم بریزی

چه برخیزد ز خونم چند خیزی

211211

عنایت کن عنان را باز برکش

و یا در پایم آور دست درکش

212212

مده رنگم که دل صد باره مُردی

اگر بوی وصال تونبردی

213213

ندانم کرد، اگرچه غیرتم کشت

بسوی چادر وصل تو انگشت

214214

چو شد ز اندازه سوز اشک آن ماه

بدیدار خودش شد میزبان شاه

215215

که تا بااو گذارد روزگاری

ولی نبود ز وجهی نیز کاری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو خود بر لوح زنگاری قلم زد

سپر بود و زتیغ خود علم زد

عطار»خسرونامه»بخش 49 - لشکر کشیدن قیصر و خسرو به جانب سپاهان

اگلی نظم

شه القصه ز پیش او بدر شد

دلی پر غصّه نزدیک پدر شد

عطار»خسرونامه»بخش 51 - رفتن خسرو بدریا بطلب گل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور