صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 2 - سؤال کردن شخصی از منصور در سرّ آدم (ع) و جواب دادن او

بخش 2 - سؤال کردن شخصی از منصور در سرّ آدم (ع) و جواب دادن او

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کسی پرسید ازمنصور این راز

که آدم چون بدش انجام و آغاز

22

چه نقشی بود آدم بازگویم

که تو راز جهانی بازگویم

33

جوابش داد پس منصور آن دم

که تو مر نقش میدانی مر آدم

44

چنین آدم در اینجا میشناسی

خموشی کن که مرد ناسپاسی

55

تو آدم اینچنین دانستهٔ تو

هنوز از عشق نادانستهٔ تو

66

کمال آدم اینجا من بدانم

که آدم هست در عین العیانم

77

منم آدم، منم نوح و منم بحر

منم عقل و منم عشق ومنم قهر

88

منم کل انبیا و اولیا من

یقین در جزو و کلّم پیشوا من

99

منم اشیا، منم پیدا و پنهان

منم بیشک در اینجا نفخ رحمان

1010

منم خورشید سرّ لایزالی

منم بدر و نمودار کمالی

1111

منم افلاک و عرش و لوح و کرسی

منم جنّت، منم هم روح قدسی

1212

منم اوّل منم آخر در اینجا

منم باطن منم ظاهر در اینجا

1313

منم بنوده و بنمایم اسرار

منم اینجای حق کلّی نمودار

1414

منم بحر و منم جوهر نموده

منم دُرّ و منم دریاگشوده

1515

منم جبریل و اسرافیل دیگر

منم کل عین میکائیل دیگر

1616

منم اینجایگه دید اناالحق

منم آدم کزو گویم بکل حق

1717

تو آدم این چنین هر نقش خوانی

تو چون نقشی به جز نقشی ندانی

1818

بحل کردم ترا زین راز گفتن

ولی خواهم ترا سِرّ بازگفتن

1919

تو آدم ذات بیچون و چرا دان

حقیقت برتر از ارض و سما دان

2020

تو آدم دان همه افلاک و انجم

همه چون قطره و او عین قلزم

2121

تو آدم دان بهشت و حور و غلمان

تو آدم دان حقیقت جان جانان

2222

تو آدم دان کنون آنگاه دیگر

مکان بگرفته اینجاگه سراسر

2323

تو آدم دان نمود کبریائی

خدائی کرده در عین خدائی

2424

تو آدم دان چو نورذات مانده

صفاتِ فعل در ذرّات مانده

2525

چنین آدم شناس اینجا به صورت

که تا اینجا فزاید صد حضورت

2626

توئی آدم چرا ازخود جدائی

تو آدم نیستی بیشک خدائی

2727

توئی آم ولی خود اسم کردی

ز بهر بود اینجاجسم کردی

2828

توئی آدم کنون درعین جنّت

رسیده این زمان در عین قربت

2929

توئی آدم نموده رخ بر افلاک

از آن دم آمده در عین این خاک

3030

توئی آدم نمود تست دنیا

فتاده این زمان در عین مولی

3131

توئی آدم چرا مغرور گشتی

باندک چیز از آن دم دور گشتی

3232

توئی آدم ترا خود این کشیدست

بنزدت کمترین چیزی نهیدست

3333

توئی آدم جمال یار دیده

ولی در حسن پنج و چار دیده

3434

توئی آدم تمامت مخزن تست

همه پیدا بتو و روشن تست

3535

توئی آدم بتو شد نور پیدا

کنون بنگر تو در منصور پیدا

3636

جوابت گفتم از حرفی بدانی

مگر از خویشتن حرفی بخوانی

3737

تو آدم این چنین بشناس منصور

یقین آدم شناس ای مرد پرنور

3838

نَبُد آدم به جز دیدار اللّه

عیان او آمده از قل هو اللّه

3939

حقیقت آن دم از هر دو جهانست

یقین مرذات پیدا و نهانست

4040

چنان بُد آدم اینجا نقش آدم

که هم پیدا شدست از نفخ آن دم

4141

حقیقت صورت جانش یکی بود

از او آن آدم صافی یکی بود

4242

یکی بُد ازدوئی پیدا نموده

جمال حق در او پیدا نموده

4343

یکی بُد در یکی از نفخ آن ذات

ولی اینجا مرکّب گشته ذرّات

4444

یکی بُد از یکی او رخ نموده

ز بهر انبیا پاسخ نموده

4545

یکی بد جسم و جان اندر خدائی

بآخر بار شد سوی خدائی

4646

نمودی کرد اینجا عاشقانه

ز بهر زاد قدرت آن یگانه

4747

نمودی کرد اینجا بهر آن راز

که تا عین ابد گوید از او باز

4848

نمودی کرد اینجا و فنا شد

لقا بنمود و در سوی خدا شد

4949

لقا بنمودو پیدا شد جمالش

لقایش بنگر و حدّ کمالش

5050

لقا بنمود و با حق باز گفت او

یقین حق دید و از حق راز گفت او

5151

چو از حق بود حق از حق عیانست

ولی این سر که دیدو که بدانست

5252

کسی کین راز دیدست از حقیقت

رها کردست او بیشک طبیعت

5353

چنان در محزن اسرار پرنور

حقیقت پردهٔ چون دید منصور

5454

چو من منصورم و این راز دانم

من اینجا سر از اینجاباز دانم

5555

چو من آدم فرستادم بدنیا

حقیقت باز بردم سوی عقبی

5656

وجودش را وجود خویش کردم

ز جمله خویش را در پیش کردم

5757

مرا سریست آدم کآن ندانست

که آدم بود من هم آن ندانست

5858

منم منصور ای مرد حقیقت

که بگذشتم ز لذّات طبیعت

5959

منم منصور در عین خدائی

ز غیر خویشتن کرده جدائی

6060

منم منصور و حق از حق زده دم

که هم اینجا ندید این راز آدم

6161

منم منصور و بگذشته ز تقلید

رسیده بیشکی در دیدن دید

6262

منم منصور کز عشق نمودم

همه ذرّاتها کرده سجودم

6363

منم منصور اینجاآمده کل

بکرده اختیار اینجایگه ذل

6464

منم منصور و کلّی راز دیده

جمال حق در اینجا بازدیده

6565

منم منصور دست از جان بداده

حقیقت در خدائی داد داده

6666

منم منصور اینجا راز گویم

خدایم از خدائی بازگویم

6767

منم منصور بگذشته ز افلاک

نموده ریح و نار و ماء و پس خاک

6868

همه بود من است و من نمودم

گره از کارها اینجا گشودم

6969

مرا عین خدائی زیبد اینجا

که بیجایم بکل جایم همه جا

7070

مرا عین خدائی منکشف شد

وجودم سوی ذاتم متصف شد

7171

ز پنهان آمدم بیرون من از کُن

چنین نوری یقین شد روشن از کُن

7272

که برگویم عیانم آشکاره

مرا اینجا کنندم پاره پاره

7373

مرا اینجا در آویزند ازدار

بنزد عاشقان بهر نمودار

7474

مرا اینجا یکی آتش فروزند

همه بر آتش شوقم بسوزند

7575

بسوزانند بود صورتم پاک

چو بردارم حجاب آب از خاک

7676

بسوزانند اینجاگه به آتش

بسوزم من ز ذوق خویشتن خَوش

7777

بسوزم خویشتن در نزد عشاق

صلائی میزنم در کلّ آفاق

7878

اناالحق گویم و گویم اناالحق

بگویم اندر اینجا راز مطلق

7979

گمان بردارم از رمز یقین باز

نمایم هر که بیند اوّلین باز

8080

اناالحق چون زنم مر سالکانم

دراین راهت بنزد خویش خوانم

8181

همه با خویشتن آرم یکی من

نمایم ذاتشان کل بیشکی من

8282

همه بنمایم اینجا راز مشکل

کنم مر سالکان خویش واصل

8383

کنم واصل همه ذرّات اینجا

نمایم جمله عین ذات اینجا

8484

کنم واصل تمامت جزو و کل را

نمایم تا نماید عین ذل را

8585

حقیقت ذات بیچونم نموده

نمودم بیچه و چونم نموده

8686

ندارد کس خبر زین عشقبازی

که من با جمله کردم عشقبازی

8787

ندارد کس خبر زین جوهرالذات

که سر تا سر عیان تست ذرّات

8888

ندارد کس خبر از دید دیدم

که من در جمله گفتم خود شنیدم

8989

ندارد کس خبر از این معانی

ندیده کس و چو من راز نهانی

9090

ندارد کس خبر از بازی یار

که هر دم میکند الفی پدیدار

9191

ندارد کس خبر از عشقبازی

که خود با خود کند او عشقبازی

9292

ندارد کس خبر از آمدن باز

نمیداند همی اندر شدن باز

9393

ندارد کس خبر غافل شده چند

بمانده در بلای خویش و پیوند

9494

ندارد کس خبر تا او چه پرداخت

بروی خود چنین پرده در انداخت

9595

همه اندر طلب مطلوب حاصل

همه با جان و دل نی جان و نی دل

9696

همه جویان بدو و او همه گفت

ولیکن گوش کر این راز نشنفت

9797

همه با او و او خود در میان نه

همه از او عیان و او عیان نه

9898

همه جویای او او نیز جویا

همه گویان و او در جمله گویا

9999

همه کردند بود خویش پندار

ولیکن می نظر کن لیس فی الدّار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تعالی اللّه از این دیدار پرنور

که در ذرّات عالم گشت مشهور

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 1 - بسم اللّه الرحمن الرحیم

اگلی نظم

دلا تا چند دُرهای معانی

ز مهر خاطرت اینجا فشانی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 3 - هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّ و جل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور