صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 3 - هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّ و جل

بخش 3 - هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّ و جل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

دلا تا چند دُرهای معانی

ز مهر خاطرت اینجا فشانی

2

که میداند بیان جز راز دیده

که اوّل رادر آخر باز دیده

3

که میداند بیان لَنْ ترانی

بجزموسی صفاتی بر معانی

4

که بد بر طور عشق او راز اسرار

بگفته باشد و بشنیده از یار

5

خطاب بنده و حق هر دو بشناس

برون کن ازدماغ خویش وسواس

6

خطاب بنده و حق را یکی دان

گمان بردارو حق را بیشکی دان

7

خطاب بنده و حق هردو اینجاست

بنزد عاشقان این راز پیداست

8

خطاب بنده و حق هر دو بشنو

کهن بگذار و اینجاگه طلب تو

9

خطاب بنده با شاه سرافراز

عیان دیگر است ای مرد سرباز

10

خطاب بنده و حق جان و دل دان

خوشا آنکس که اینجا یافت جانان

11

هر آنکو روی جانان یافت او هم

چو خورشیدی در اینجا تافت او هم

12

چو هردو عالم اینجا صورت تست

ترا این راز اینجا بایدت جست

13

بباید جستنت امروز این راز

که تا یابی عیان اوّلین باز

14

در اینجاکن طلب هر راز اوّل

یکی بین و مشو درخود معطّل

15

قراری گیر همچون نقطه اینجا

مشو چون قطرهٔ از جای بر جا

16

همه امروز در جان تو پیداست

ز من بشنو که جانان تو پیداست

17

اگر امروز یار من ندیدی

گلی بودی و بیشک پژمریدی

18

خبر از بلبل اینجاگه نداری

که مینالد در اینجاگه بزاری

19

درون این قفس ای بلبل راز

گلستانست بگشا دست از آواز

20

بصد الحان مر این بلبل سرآید

بهر دستان که میخواهی برآید

21

درون دل گلستانست معنی

یقین دیدار جانانست مولی

22

درون تو گلستان خدائیست

درون عشق از بلبل نوائیست

23

تو اینجا بازمانده می ندانی

که اندر تست اسرار نهانی

24

ترا اینجاست دیدار تماشا

کن اندر دید دید دید یکتا

25

که میداند رموز لامکانم

که بیرون ازمکین و از مکانم

26

خبر آنکس بیافت از جان جان او

که هم درخویش شد کلّی نهان او

27

خبر آن یافت در ذرّات اینجا

که رجعت کرد سوی ذات اینجا

28

خبر او یافت از تحقیق مردان

که او رادادهاند توفیق مردان

29

خبر او یافت کو از خود فنا شد

فنا بگذاشت و در عین بقا شد

30

خبر آن یافت چون منصور اینجا

که شد در جزو و کل مشهور اینجا

31

خبر آن یافت از عین حقیقت

که بیرون رفت از دانش طبیعت

32

خبر آن یافت از دیدار جانان

که اینجا گشت برخوردار جانان

33

خبر آن یافت از اسرار بیچون

که حق را دید اینجا بیچه و چون

34

خبر آن یافت کز خود رفت بیرون

خبر را باز دان ای مانده در چون

35

خبر آن یافت از راز دو عالم

که اینجابازگشت از سوی آن دم

36

تو بیچونی مگر چون بود چونست

که این معنی ز صورتها برونست

37

باندیشه نیاید این بیان راست

تو منگر پس نه پیش و چپ و نی راست

38

همه ذرّات خودبا زیب بنگر

دلا بالا ودید شیب بنگر

39

درون صافی کن ای آدم دم عشق

که امروزی تو اینجا آدم عشق

40

تو اینجا آدمی در هشت جنّت

رسیده این زمان در دید قربت

41

تمامت قدسیان کرده سجودت

طلبکارند در دید وجودت

42

طلبکارند ترا اینجا نظر کن

همه ذرّات جانت را خبر کن

43

طلبکار تو عرش و فرش و افلاک

تو اینجامانده عین آب با خاک

44

طلبکار تو جمله تا بدانی

تو با صورت بمانده در میانی

45

برون از صورتی ای معنی دوست

تو مغزی و مبین این صورت پوست

46

تو چیزی بس شریفی وبدائع

دریغا چون ندانستی صنائع

47

تو از خود در تعجّب ماندهٔ دل

اگرچه جان و دل را خواندهای دل

48

خبر از خود نداری تا چه چیزی

نکو بنگر که بس چیزی عزیزی

49

ترا این جوهر کل رخ نمودست

دمادم مر ترا پاسخ نمودست

50

همی گوید درونت دمبدم راز

تو ماندستی عجب در جسم و جان باز

51

نکردی گوش یک دم سوی یارت

نرفتی یک زمان در کوی یارت

52

تو هم گوئی و هم یاری ندانی

وگر دانی در آن حیران بمانی

53

عجب رازیست این سرّ با که گویم

تو درمانی و درمان از که جویم

54

تو درمان منی ای درد عشّاق

نموده روی خود از عین آفاق

55

چرا پنهانی ای پیدای جانم

چرا کلّی به ننمائی عیانم

56

مرا بنمودهٔ رخ مر طلبکار

در این عین طلب مجروح و افگار

57

چنان خواهم که اینجا جز یقینم

به ننمائی که تا روی تو بینم

58

چنانت عاشقم از دید دیدار

مرا یک لحظه دید خود پدیدآر

59

چو میدانم که دانائی همیشه

تو نوری عین بینائی همیشه

60

ز فرقم تاقدم بنمودهٔ روی

توئیدر باطنم در گفت و در گوی

61

چرا پنهانی و پیدا نموده

نمود جسم و جان شیدا نموده

62

منم شیدائی تو هردو عالم

ز تو گفته یقین سرّ دمادم

63

زهی بنموده رخ در عین شیدا

بتو پیدا بتو بینا و گویا

64

جمالت فتنهٔ جانها شده باز

نموده جمله را انجام و آغاز

65

همه ز آغاز و انجام تو دیده

تو در جمله ولی کس تو ندیده

66

ندیده کس جمالت آشکاره

خودی در خود ز بهر خود نظاره

67

چو گفتی از خود و هم خود شنودی

نباشد غیر بیشک خویش بودی

68

چنان بر خویشتن عاشق شده خود

که یکسانست پیشت نیک با بد

69

همیشه بودی و باشی همیشه

که از خود فیض میپاشی همیشه

70

همه فیض تو دیده جمله ذرّات

همه جویندت اینجا عین ذرّات

71

تو هم خود طالب و مطلوب باشی

حقیقت خویشتن مطلوب باشی

72

تو مطلوبی و جمله طالب تو

که باشد در میانه غالب تو

73

نه چندانست و صفت در زبانم

که با آخر رسد شرح و بیانم

74

نه چندانست انوار جلالت

که بتوان یافتن حدّ کمالت

75

نه چندانست وصفت آشکاره

که بتوان کرد مر کلّی نظاره

76

همه حیران تو و در همه راز

فکنده پردهٔ عزبت باعزاز

77

بهر وصفی که گویم بیش از آنی

ولی دانم که پیدا ونهانی

78

چنان پیدا شدستی در دل من

که کلّی برگشادی مشکل من

79

چنان پیدا شدستی دردل و جان

که با من بازگفتی راز پنهان

80

چنان پیدائی و میگوئی اسرار

که از عشقت شدستم زار و افگار

81

دوای درد دل عطّار خود تو

بگویش دمبدم اسرار خود تو

82

حجبا صورت از پیشش برانداز

وجودش جملگی چون شمع بگداز

83

وجود او فنا گردان بیکبار

ورا اینجا بکن اعیان دیدار

84

ز دست خویش ده او را رهائی

رسانش باز در عین خدائی

85

چو این کار ازتو اینجا میرود باز

بیکباره حجاب اینجا برانداز

86

کمال من حجاب صورت و بس

نداند راز من اینجایگه کس

87

تو میدانی حقیقت راز عطّار

که تو انجامی و آغاز عطّار

88

چنان عطّار در تو ناپدید است

که گویا با تو درگفت و شنید است

89

کنون چون عین پایانست دیدار

بکلّی ناپدید و خود پدیدار

90

مرا از من تمامت بستدی تو

نیم من در میان کلّی خودی تو

91

توئی در بود من پیدا نموده

مرا در عشق خود شیدانموده

92

چو بود من نمود تست اینجا

همه اندرسجود تست اینجا

93

همه ذرّات پیشت در سجودند

چرا کایشان نباشند یا نبودند

94

اگرچه در یقین و درگمانند

بتو پیدادگر در تو نهانند

95

بتو چندی شده اجرام ظاهر

بتو چندی دگر در عشق قاهر

96

نهاده روی چندی بر سر راه

دگر چندی ز دیدار توآگاه

97

هر آن ذرّات کز رویت خبر یافت

ترا اینجایگه اندر نظر یافت

98

هر آن ذرّات کاینجاگشت واصل

ترا اینجا بدید ای جان و ای دل

99

چواینجا کعبهٔ مقصود هستی

درون جان و دل کلّی ببستی

100

در اینجا کعبه و دیر است اینجا

درون کعبه هم دیر است اینجا

101

چه در کعبه چه بتخانه همه اوست

درون هردو اینجا دمدمه اوست

102

چنان گم کردهام خود را در اینجا

که گه پنهان کند گه خویش پیدا

103

در این دیری که مینا رنگ آمد

در او هر نقش رنگارنگ آمد

104

عجایب جوهری بی منتهایست

در این جوهر نمودار بقایست

105

تو در این دیر مینا خویش نشستی

دل اندر دیدن این دیر بستی

106

در این دیرت چنان دل در گرفتست

خیالاتت ز بام و در گرفتست

107

خیالت آن چنان بت میپرستد

تو پنداری که جانت میپرستد

108

خیالت آن چنان مغرور کردست

که از جانان بکلّت دور کردست

109

خیالت آنچنان محبوس دارد

که این در دایمت مدروس دارد

110

خیالت آن چنان از ره بیفکند

که دارد جانت اینجاگاه دربند

111

گذر کن زین در دیر بهانه

که میدارد ترا دائم فسانه

112

چنانت غافل و بیهوش کرداست

که جانت ز هرگوئی نوش کرداست

113

چرا در دیر بنشستی تو در سیر

که خواهد گشت ویران ناگهت دیر

114

شود ناگاه دیرت جمله ویران

از این دیرت گذر کن همچو پیران

115

چرا ماندستی اندر دیر صورت

نمیگیرد دلت زین بت نفورت

116

دلت زین بت نیامد سیر یک دم

که تا ریشت بیابد زود مرهم

117

دلت در بند بت تو بُت پرستی

که در این دیرها مانده تو هستی

118

تو مستی این زمان و مانده در دیر

در این مستی کنی هر لحظهٔ سیر

119

مرا صبر است تا گردی تو هشیار

بیکباره شوی از خواب بیدار

120

ندانی دیر را و بت شده مست

که این دم خفته و مانده دل مست

121

در این دیر فنا مردان رهبر

دل اندر وی نبسته رفته دربر

122

چو دانستند کس را نیست انجام

گذر کردند اینجاگاه فرجام

123

بتِ صورت بیک ره خورد کردند

از آن گوی سعادت جمله بردند

124

بدانستند کاینرا نیست بنیاد

در اینجا خاک خود دادند بر باد

125

چو خاک خویشتن بر باد دادند

مر اینجا نفس سگ را داد دادند

126

بدانستند آخر مر زوالی است

در این منزل مقام قیل و قالی است

127

مقام حیرتست و رنج و ماتم

که باشد در مقام رنج خرم

128

همه عین بلا و درد و رنج است

که اسمش دائما خوان سپنج است

129

سرای پانزده گر راز بینی

همه در بود خود مر باز بینی

130

توئی خوان سپنج و غافل از خود

بمانده گاه در نیکی و گه بد

131

توئی خوان سپنج ای کار دیده

که هستی نیک و بد بسیار دیده

132

توئی خوان سپنج و خود ندانی

که بیشک زادهٔهر دو جهانی

133

توئی خوان سپنج و در تو موجود

که بودت ازنمودت باز بنمود

134

توئی خوان سپنج ای صاحب راز

که این پرده فکندی خود بخود باز

135

توئی موجود تامردود چونست

که این از عقل و حسّ تو برونست

136

بدانی در درون افتاده گویا

نمود عشق موجودست جویا

137

شده چیزی که تا گم کردهٔتو

همی جوئی ولی در پردهٔتو

138

در این وادی بسی گمگشته و ره

نبرده هیچکس زین راز آگه

139

ندیده هیچکس آغاز و انجام

نمیداند کسی خود را سرانجام

140

که تا آخر چه خواهد بود آخر

فرومانده تو درآن عین ظاهر

141

همه در خویش و بیخویشند مانده

همه کشتی در این بحرند رانده

142

بجائی منزلی آمد پدیدار

بجائی عاقلی آمد پدیدار

143

که جائی هر کسی را ره نماید

در این معنی دلِ آگه نماید

144

کسی را سوی من آگه رساند

در این معنی دلی از غم رهاند

145

بسی رفتند و آگاهی ندارند

که این دم در عیان دیدار یارند

146

بسی رفتند چون اینجایگه راز

ندانستند تا کی بیند آن راز

147

بسی رفتند دل پر حسرت و رنج

کسی نایافته اینجایگه گنج

148

بسی رفتند و این دم عین ذاتند

حقیقت عین دیدار صفاتند

149

بسی رفتند وین دم در حضورند

در آن وادی حقیقت عین نورند

150

بسی رفتند گه در شیب و بالا

بمانده ره نبرده سوی آلا

151

بسی رفتند و دیگر بازگشتند

بساط فرش دیگر در نوشتند

152

بسی رفتند دیگر سوی این دیر

دگر آهنگ کرده سوی آن سیر

153

بسی رفتند و در عین جلالند

مثال انبیا اندر وصالند

154

در آن وصلند اصل یار دیده

حقیقت جمله وصل یار دیده

155

نهان در یار پیدا گشته ایشان

زبودش جمله یکتا گشته ایشان

156

کنون در وصل حیرانند جمله

از آن پیدا و پنهانند جمله

157

که هم پیدا و هم پنهان شده کل

که جان بودند و هم جانان شده کل

158

در آن عین فنا دیدار رازند

بود حق را بکلّی بی نیازند

159

بسی عین فنا تنها نشستند

که از ننگ وجود خویش رستند

160

برستند و همان سرباز دیدند

در آن حضرت ز بود خود رمیدند

161

بدیدند آنچه پنهان بُد در آنجا

دگر چندی یقین اعیان در اینجا

162

بقدر خویش ای دل تاتوانی

که در یابی ز خود راز نهانی

163

در اینجا باز یاب و زود بشتاب

تو آن گم کرده خود زود دریاب

164

در اینجا باز بین تو سرّ اول

ترا اینجا نموده کل مبدّل

165

بکرده بار دیگر صورتی بس

یکی سرّیست در صبح تنفّس

166

در آن دم عارفان این راز بینند

حقیقت از حقیقت باز بینند

167

کی کاینراز وقت صبحگاهی

نظر دارد در اسرار کماهی

168

چنان دارد نظر در صبحگاهان

که تا بنمایدش رخ جان جانان

169

در اینجادیدن یارست دریاب

به وقت صبح اینجاگاه بشتاب

170

بوقت صبحدم بیدل مشو تو

ز راز دوست مر غافل مشو تو

171

بوقت صبحدم آن سرّ ببین تو

گمان بگذار و شو اندر یقین تو

172

نظر کن در همه اشیا سراسر

که جان میبارد از فیض تو آخر

173

همه نورست ریزان اندر آن دم

کز آن دم یافت این ترکیب آدم

174

در این دم گر دمی بر خون زنی تو

وطن بالای این گردون زنی تو

175

در آن دم گر کنی اینجا نگاهی

پر از نور است ازمه تا بماهی

176

ز عشق روی آن خورشید ذرّات

در آن دم مانده اندر عین آیات

177

طلب طالب رخ خورشید باشد

همه از جان خود نومید باشد

178

چو آن فیض جلال لایزالی

نماید روی خود از پرده حالی

179

همه پیدا شدند از تابش نور

بنزدیکی او روی آورند دور

180

همه در عکس نور ذات رقصان

شوند و هر یکی گردند تابان

181

سوی خورشید رخ آرند جمله

ز رخها پرده بردارند جمله

182

در آن دم چون به پیشش روی آرند

بمستی خویشتن زان سوی آرند

183

شوند از بیخودی تا سوی خورشید

بسوزند و بمانند عین جاوید

184

بسوزند و فنا گردند در حق

در این معنی بقا گردند مطلق

185

بسوزند و شوند اینجا فنا کل

بیابندش یقین عین بقا کل

186

بسوزند و شوند آن جوهر اصل

که آدم یافت در جنات این وصل

187

همه جوهر شوند از نور خورشید

نماید آن زمان تابان جاوید

188

همه جوهر شوند از تابش تاب

همه گردند اندر نور غرقاب

189

همه جوهر شدند آنگه نهانی

بهر معنی که میگویم چه دانی

190

چه دانی تو بمانده غافل و مست

که چون رفتی دل و جان با که پیوست

191

نگردی پاک تا اینجا نسوزی

سزد گر نور عشقی بر فروزی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کسی پرسید ازمنصور این راز

که آدم چون بدش انجام و آغاز

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 2 - سؤال کردن شخصی از منصور در سرّ آدم (ع) و جواب دادن او

اگلی نظم

بسوز ای دل اگر تو سوختستی

درونت آتشی افروختستی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 4 - در صفت جان و دل دیدن محبوب گوید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور