صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 3 - هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّ و جل

بخش 3 - هم در صفات دل گوید و خطاب بنده حق را عزّ و جل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دلا تا چند دُرهای معانی

ز مهر خاطرت اینجا فشانی

22

که میداند بیان جز راز دیده

که اوّل رادر آخر باز دیده

33

که میداند بیان لَنْ ترانی

بجزموسی صفاتی بر معانی

44

که بد بر طور عشق او راز اسرار

بگفته باشد و بشنیده از یار

55

خطاب بنده و حق هر دو بشناس

برون کن ازدماغ خویش وسواس

66

خطاب بنده و حق را یکی دان

گمان بردارو حق را بیشکی دان

77

خطاب بنده و حق هردو اینجاست

بنزد عاشقان این راز پیداست

88

خطاب بنده و حق هر دو بشنو

کهن بگذار و اینجاگه طلب تو

99

خطاب بنده با شاه سرافراز

عیان دیگر است ای مرد سرباز

1010

خطاب بنده و حق جان و دل دان

خوشا آنکس که اینجا یافت جانان

1111

هر آنکو روی جانان یافت او هم

چو خورشیدی در اینجا تافت او هم

1212

چو هردو عالم اینجا صورت تست

ترا این راز اینجا بایدت جست

1313

بباید جستنت امروز این راز

که تا یابی عیان اوّلین باز

1414

در اینجاکن طلب هر راز اوّل

یکی بین و مشو درخود معطّل

1515

قراری گیر همچون نقطه اینجا

مشو چون قطرهٔ از جای بر جا

1616

همه امروز در جان تو پیداست

ز من بشنو که جانان تو پیداست

1717

اگر امروز یار من ندیدی

گلی بودی و بیشک پژمریدی

1818

خبر از بلبل اینجاگه نداری

که مینالد در اینجاگه بزاری

1919

درون این قفس ای بلبل راز

گلستانست بگشا دست از آواز

2020

بصد الحان مر این بلبل سرآید

بهر دستان که میخواهی برآید

2121

درون دل گلستانست معنی

یقین دیدار جانانست مولی

2222

درون تو گلستان خدائیست

درون عشق از بلبل نوائیست

2323

تو اینجا بازمانده می ندانی

که اندر تست اسرار نهانی

2424

ترا اینجاست دیدار تماشا

کن اندر دید دید دید یکتا

2525

که میداند رموز لامکانم

که بیرون ازمکین و از مکانم

2626

خبر آنکس بیافت از جان جان او

که هم درخویش شد کلّی نهان او

2727

خبر آن یافت در ذرّات اینجا

که رجعت کرد سوی ذات اینجا

2828

خبر او یافت از تحقیق مردان

که او رادادهاند توفیق مردان

2929

خبر او یافت کو از خود فنا شد

فنا بگذاشت و در عین بقا شد

3030

خبر آن یافت چون منصور اینجا

که شد در جزو و کل مشهور اینجا

3131

خبر آن یافت از عین حقیقت

که بیرون رفت از دانش طبیعت

3232

خبر آن یافت از دیدار جانان

که اینجا گشت برخوردار جانان

3333

خبر آن یافت از اسرار بیچون

که حق را دید اینجا بیچه و چون

3434

خبر آن یافت کز خود رفت بیرون

خبر را باز دان ای مانده در چون

3535

خبر آن یافت از راز دو عالم

که اینجابازگشت از سوی آن دم

3636

تو بیچونی مگر چون بود چونست

که این معنی ز صورتها برونست

3737

باندیشه نیاید این بیان راست

تو منگر پس نه پیش و چپ و نی راست

3838

همه ذرّات خودبا زیب بنگر

دلا بالا ودید شیب بنگر

3939

درون صافی کن ای آدم دم عشق

که امروزی تو اینجا آدم عشق

4040

تو اینجا آدمی در هشت جنّت

رسیده این زمان در دید قربت

4141

تمامت قدسیان کرده سجودت

طلبکارند در دید وجودت

4242

طلبکارند ترا اینجا نظر کن

همه ذرّات جانت را خبر کن

4343

طلبکار تو عرش و فرش و افلاک

تو اینجامانده عین آب با خاک

4444

طلبکار تو جمله تا بدانی

تو با صورت بمانده در میانی

4545

برون از صورتی ای معنی دوست

تو مغزی و مبین این صورت پوست

4646

تو چیزی بس شریفی وبدائع

دریغا چون ندانستی صنائع

4747

تو از خود در تعجّب ماندهٔ دل

اگرچه جان و دل را خواندهای دل

4848

خبر از خود نداری تا چه چیزی

نکو بنگر که بس چیزی عزیزی

4949

ترا این جوهر کل رخ نمودست

دمادم مر ترا پاسخ نمودست

5050

همی گوید درونت دمبدم راز

تو ماندستی عجب در جسم و جان باز

5151

نکردی گوش یک دم سوی یارت

نرفتی یک زمان در کوی یارت

5252

تو هم گوئی و هم یاری ندانی

وگر دانی در آن حیران بمانی

5353

عجب رازیست این سرّ با که گویم

تو درمانی و درمان از که جویم

5454

تو درمان منی ای درد عشّاق

نموده روی خود از عین آفاق

5555

چرا پنهانی ای پیدای جانم

چرا کلّی به ننمائی عیانم

5656

مرا بنمودهٔ رخ مر طلبکار

در این عین طلب مجروح و افگار

5757

چنان خواهم که اینجا جز یقینم

به ننمائی که تا روی تو بینم

5858

چنانت عاشقم از دید دیدار

مرا یک لحظه دید خود پدیدآر

5959

چو میدانم که دانائی همیشه

تو نوری عین بینائی همیشه

6060

ز فرقم تاقدم بنمودهٔ روی

توئیدر باطنم در گفت و در گوی

6161

چرا پنهانی و پیدا نموده

نمود جسم و جان شیدا نموده

6262

منم شیدائی تو هردو عالم

ز تو گفته یقین سرّ دمادم

6363

زهی بنموده رخ در عین شیدا

بتو پیدا بتو بینا و گویا

6464

جمالت فتنهٔ جانها شده باز

نموده جمله را انجام و آغاز

6565

همه ز آغاز و انجام تو دیده

تو در جمله ولی کس تو ندیده

6666

ندیده کس جمالت آشکاره

خودی در خود ز بهر خود نظاره

6767

چو گفتی از خود و هم خود شنودی

نباشد غیر بیشک خویش بودی

6868

چنان بر خویشتن عاشق شده خود

که یکسانست پیشت نیک با بد

6969

همیشه بودی و باشی همیشه

که از خود فیض میپاشی همیشه

7070

همه فیض تو دیده جمله ذرّات

همه جویندت اینجا عین ذرّات

7171

تو هم خود طالب و مطلوب باشی

حقیقت خویشتن مطلوب باشی

7272

تو مطلوبی و جمله طالب تو

که باشد در میانه غالب تو

7373

نه چندانست و صفت در زبانم

که با آخر رسد شرح و بیانم

7474

نه چندانست انوار جلالت

که بتوان یافتن حدّ کمالت

7575

نه چندانست وصفت آشکاره

که بتوان کرد مر کلّی نظاره

7676

همه حیران تو و در همه راز

فکنده پردهٔ عزبت باعزاز

7777

بهر وصفی که گویم بیش از آنی

ولی دانم که پیدا ونهانی

7878

چنان پیدا شدستی در دل من

که کلّی برگشادی مشکل من

7979

چنان پیدا شدستی دردل و جان

که با من بازگفتی راز پنهان

8080

چنان پیدائی و میگوئی اسرار

که از عشقت شدستم زار و افگار

8181

دوای درد دل عطّار خود تو

بگویش دمبدم اسرار خود تو

8282

حجبا صورت از پیشش برانداز

وجودش جملگی چون شمع بگداز

8383

وجود او فنا گردان بیکبار

ورا اینجا بکن اعیان دیدار

8484

ز دست خویش ده او را رهائی

رسانش باز در عین خدائی

8585

چو این کار ازتو اینجا میرود باز

بیکباره حجاب اینجا برانداز

8686

کمال من حجاب صورت و بس

نداند راز من اینجایگه کس

8787

تو میدانی حقیقت راز عطّار

که تو انجامی و آغاز عطّار

8888

چنان عطّار در تو ناپدید است

که گویا با تو درگفت و شنید است

8989

کنون چون عین پایانست دیدار

بکلّی ناپدید و خود پدیدار

9090

مرا از من تمامت بستدی تو

نیم من در میان کلّی خودی تو

9191

توئی در بود من پیدا نموده

مرا در عشق خود شیدانموده

9292

چو بود من نمود تست اینجا

همه اندرسجود تست اینجا

9393

همه ذرّات پیشت در سجودند

چرا کایشان نباشند یا نبودند

9494

اگرچه در یقین و درگمانند

بتو پیدادگر در تو نهانند

9595

بتو چندی شده اجرام ظاهر

بتو چندی دگر در عشق قاهر

9696

نهاده روی چندی بر سر راه

دگر چندی ز دیدار توآگاه

9797

هر آن ذرّات کز رویت خبر یافت

ترا اینجایگه اندر نظر یافت

9898

هر آن ذرّات کاینجاگشت واصل

ترا اینجا بدید ای جان و ای دل

9999

چواینجا کعبهٔ مقصود هستی

درون جان و دل کلّی ببستی

100100

در اینجا کعبه و دیر است اینجا

درون کعبه هم دیر است اینجا

101101

چه در کعبه چه بتخانه همه اوست

درون هردو اینجا دمدمه اوست

102102

چنان گم کردهام خود را در اینجا

که گه پنهان کند گه خویش پیدا

103103

در این دیری که مینا رنگ آمد

در او هر نقش رنگارنگ آمد

104104

عجایب جوهری بی منتهایست

در این جوهر نمودار بقایست

105105

تو در این دیر مینا خویش نشستی

دل اندر دیدن این دیر بستی

106106

در این دیرت چنان دل در گرفتست

خیالاتت ز بام و در گرفتست

107107

خیالت آن چنان بت میپرستد

تو پنداری که جانت میپرستد

108108

خیالت آن چنان مغرور کردست

که از جانان بکلّت دور کردست

109109

خیالت آنچنان محبوس دارد

که این در دایمت مدروس دارد

110110

خیالت آن چنان از ره بیفکند

که دارد جانت اینجاگاه دربند

111111

گذر کن زین در دیر بهانه

که میدارد ترا دائم فسانه

112112

چنانت غافل و بیهوش کرداست

که جانت ز هرگوئی نوش کرداست

113113

چرا در دیر بنشستی تو در سیر

که خواهد گشت ویران ناگهت دیر

114114

شود ناگاه دیرت جمله ویران

از این دیرت گذر کن همچو پیران

115115

چرا ماندستی اندر دیر صورت

نمیگیرد دلت زین بت نفورت

116116

دلت زین بت نیامد سیر یک دم

که تا ریشت بیابد زود مرهم

117117

دلت در بند بت تو بُت پرستی

که در این دیرها مانده تو هستی

118118

تو مستی این زمان و مانده در دیر

در این مستی کنی هر لحظهٔ سیر

119119

مرا صبر است تا گردی تو هشیار

بیکباره شوی از خواب بیدار

120120

ندانی دیر را و بت شده مست

که این دم خفته و مانده دل مست

121121

در این دیر فنا مردان رهبر

دل اندر وی نبسته رفته دربر

122122

چو دانستند کس را نیست انجام

گذر کردند اینجاگاه فرجام

123123

بتِ صورت بیک ره خورد کردند

از آن گوی سعادت جمله بردند

124124

بدانستند کاینرا نیست بنیاد

در اینجا خاک خود دادند بر باد

125125

چو خاک خویشتن بر باد دادند

مر اینجا نفس سگ را داد دادند

126126

بدانستند آخر مر زوالی است

در این منزل مقام قیل و قالی است

127127

مقام حیرتست و رنج و ماتم

که باشد در مقام رنج خرم

128128

همه عین بلا و درد و رنج است

که اسمش دائما خوان سپنج است

129129

سرای پانزده گر راز بینی

همه در بود خود مر باز بینی

130130

توئی خوان سپنج و غافل از خود

بمانده گاه در نیکی و گه بد

131131

توئی خوان سپنج ای کار دیده

که هستی نیک و بد بسیار دیده

132132

توئی خوان سپنج و خود ندانی

که بیشک زادهٔهر دو جهانی

133133

توئی خوان سپنج و در تو موجود

که بودت ازنمودت باز بنمود

134134

توئی خوان سپنج ای صاحب راز

که این پرده فکندی خود بخود باز

135135

توئی موجود تامردود چونست

که این از عقل و حسّ تو برونست

136136

بدانی در درون افتاده گویا

نمود عشق موجودست جویا

137137

شده چیزی که تا گم کردهٔتو

همی جوئی ولی در پردهٔتو

138138

در این وادی بسی گمگشته و ره

نبرده هیچکس زین راز آگه

139139

ندیده هیچکس آغاز و انجام

نمیداند کسی خود را سرانجام

140140

که تا آخر چه خواهد بود آخر

فرومانده تو درآن عین ظاهر

141141

همه در خویش و بیخویشند مانده

همه کشتی در این بحرند رانده

142142

بجائی منزلی آمد پدیدار

بجائی عاقلی آمد پدیدار

143143

که جائی هر کسی را ره نماید

در این معنی دلِ آگه نماید

144144

کسی را سوی من آگه رساند

در این معنی دلی از غم رهاند

145145

بسی رفتند و آگاهی ندارند

که این دم در عیان دیدار یارند

146146

بسی رفتند چون اینجایگه راز

ندانستند تا کی بیند آن راز

147147

بسی رفتند دل پر حسرت و رنج

کسی نایافته اینجایگه گنج

148148

بسی رفتند و این دم عین ذاتند

حقیقت عین دیدار صفاتند

149149

بسی رفتند وین دم در حضورند

در آن وادی حقیقت عین نورند

150150

بسی رفتند گه در شیب و بالا

بمانده ره نبرده سوی آلا

151151

بسی رفتند و دیگر بازگشتند

بساط فرش دیگر در نوشتند

152152

بسی رفتند دیگر سوی این دیر

دگر آهنگ کرده سوی آن سیر

153153

بسی رفتند و در عین جلالند

مثال انبیا اندر وصالند

154154

در آن وصلند اصل یار دیده

حقیقت جمله وصل یار دیده

155155

نهان در یار پیدا گشته ایشان

زبودش جمله یکتا گشته ایشان

156156

کنون در وصل حیرانند جمله

از آن پیدا و پنهانند جمله

157157

که هم پیدا و هم پنهان شده کل

که جان بودند و هم جانان شده کل

158158

در آن عین فنا دیدار رازند

بود حق را بکلّی بی نیازند

159159

بسی عین فنا تنها نشستند

که از ننگ وجود خویش رستند

160160

برستند و همان سرباز دیدند

در آن حضرت ز بود خود رمیدند

161161

بدیدند آنچه پنهان بُد در آنجا

دگر چندی یقین اعیان در اینجا

162162

بقدر خویش ای دل تاتوانی

که در یابی ز خود راز نهانی

163163

در اینجا باز یاب و زود بشتاب

تو آن گم کرده خود زود دریاب

164164

در اینجا باز بین تو سرّ اول

ترا اینجا نموده کل مبدّل

165165

بکرده بار دیگر صورتی بس

یکی سرّیست در صبح تنفّس

166166

در آن دم عارفان این راز بینند

حقیقت از حقیقت باز بینند

167167

کی کاینراز وقت صبحگاهی

نظر دارد در اسرار کماهی

168168

چنان دارد نظر در صبحگاهان

که تا بنمایدش رخ جان جانان

169169

در اینجادیدن یارست دریاب

به وقت صبح اینجاگاه بشتاب

170170

بوقت صبحدم بیدل مشو تو

ز راز دوست مر غافل مشو تو

171171

بوقت صبحدم آن سرّ ببین تو

گمان بگذار و شو اندر یقین تو

172172

نظر کن در همه اشیا سراسر

که جان میبارد از فیض تو آخر

173173

همه نورست ریزان اندر آن دم

کز آن دم یافت این ترکیب آدم

174174

در این دم گر دمی بر خون زنی تو

وطن بالای این گردون زنی تو

175175

در آن دم گر کنی اینجا نگاهی

پر از نور است ازمه تا بماهی

176176

ز عشق روی آن خورشید ذرّات

در آن دم مانده اندر عین آیات

177177

طلب طالب رخ خورشید باشد

همه از جان خود نومید باشد

178178

چو آن فیض جلال لایزالی

نماید روی خود از پرده حالی

179179

همه پیدا شدند از تابش نور

بنزدیکی او روی آورند دور

180180

همه در عکس نور ذات رقصان

شوند و هر یکی گردند تابان

181181

سوی خورشید رخ آرند جمله

ز رخها پرده بردارند جمله

182182

در آن دم چون به پیشش روی آرند

بمستی خویشتن زان سوی آرند

183183

شوند از بیخودی تا سوی خورشید

بسوزند و بمانند عین جاوید

184184

بسوزند و فنا گردند در حق

در این معنی بقا گردند مطلق

185185

بسوزند و شوند اینجا فنا کل

بیابندش یقین عین بقا کل

186186

بسوزند و شوند آن جوهر اصل

که آدم یافت در جنات این وصل

187187

همه جوهر شوند از نور خورشید

نماید آن زمان تابان جاوید

188188

همه جوهر شوند از تابش تاب

همه گردند اندر نور غرقاب

189189

همه جوهر شدند آنگه نهانی

بهر معنی که میگویم چه دانی

190190

چه دانی تو بمانده غافل و مست

که چون رفتی دل و جان با که پیوست

191191

نگردی پاک تا اینجا نسوزی

سزد گر نور عشقی بر فروزی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کسی پرسید ازمنصور این راز

که آدم چون بدش انجام و آغاز

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 2 - سؤال کردن شخصی از منصور در سرّ آدم (ع) و جواب دادن او

اگلی نظم

بسوز ای دل اگر تو سوختستی

درونت آتشی افروختستی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 4 - در صفت جان و دل دیدن محبوب گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور