صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 80 - در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید

بخش 80 - در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

الا ای جوهر قدسّی یکتای

زمانی زین صدف هین روی بنمای

2

صدف بشکن همه جوهر برون ریز

عیانی جوهر اندر خاک و خون ریز

3

تو داری در صدف جوهر یقین باز

بده تا باز بینم عزّت و ناز

4

منم شاه و مرا اینست جوهر

صدف زین بحر بیرون آر و بگذر

5

هم اینجامرده شو تا زنده مانی

بیابی تو حیاتِ جاودانی

6

هم اینجا مرده شو تا در حیاتت

یکی جوئی ز جوهر بی نهایت

7

منم جویای تو تو مرده ماندی

عجب مانند من افسرده ماندی

8

زمانی در دلی یکی نمائی

دگر یکبارگی دل میربائی

9

زمانی اندر این دریا نشینی

ز بهر آنکه تا غیری نبینی

10

زمانی واقفی بر کلّ اسرار

که تا مکشوف کل آری پدیدار

11

زمانی در زمین ودر زمانی

عجب افتاده بی جا و مکانی

12

نه درکونین نه در کنجی زمانی

نداری در مکان هم آشیانی

13

نداری جای جمله جای آنست

تمامت مسکن و ماوای آنست

14

طلبکار تواند افلاک و انجم

تو از جمله شده در جملگی گم

15

یکی داری حقیقت نور ذاتی

یقین میدانم اکنون بی صفاتی

16

صفاتی چون کنم چون نور باشی

درون جزو و کل منظور باشی

17

همه جویای تو تو در میانه

ولی باشی حقیقت جاودانه

18

همه زنده بتو تو نور جمله

حقیقت مر توئی منظور جمله

19

صفاتت برتر ازکون و مکانست

نمود ذات تو کل کُن فکانست

20

صفاتِ حق تو داری در طبایع

مکن بیچاره را اینجای ضایع

21

تو بستی نقش هستی دید نقّاش

تو کردستی چنین اسرارها فاش

22

تو کردی جمله پیدا نیز پنهان

کنی در عاقبت در نزد جانان

23

توئی اصل و چرا در فرع هستی

از ایرادرنمود شرع هستی

24

بتو پیداست اشیا جمله پیدا

توئی در دیدهٔ جانها هویدا

25

بتو پیداست جان و دل حقیقت

سپردستی همی راه شریعت

26

بتو پیداست سرّ لامکانی

گمانی بردهام تو جانِ جانی

27

چو در عهد تو اینجا پایدارم

شدم تسلیم و اکنون کن به دارم

28

چو درعهد تو ام پیدا شده من

ز نور تو چنین یکتا شده من

29

بتو میبینم اینجاجان دیدار

به جان هستم ترا اینجا خریدار

30

بتو میبینم آفاق جهانم

بتو زنده شده جان و روانم

31

تو خود اصل تمام کایناتی

حقیقت در عیان نور ذاتی

32

مرا بنمای آن دیدار اینجا

نمود خویش با دیدار اینجا

33

ز عشقت سوختم چون موم در شمع

همه چشمم همه عشقم همه شمع

34

چه میگوئی دمی آخر بگو تو

بنه بر ریشم اینجا مرهمی تو

35

چه میگوئی که جمله گوش گشتم

نهاد عقلم و بیهوش گشتم

36

شدم خاموش و دیدم ابتدایت

شدم بیهوش و دیدم انتهایت

37

بدیدم جملگی ازتو پدیدار

شدستی جان مستم را خریدار

38

ندارم بیش جانی آن ترا باد

مگر ما را کنی از خویش باد

39

ندارم هیچ وجمله از تو دارم

چو دارم روی تو من غم ندارم

40

ندارم هیچ جز دیدارت ای جان

چرا هستی ز خویش خویش پنهان

41

جهانی رخ نمودی این چه حالست

ندانم این وبالم یا وصالست

42

وصالم روی بنمود است ازتو

که ره در جمله بگشودست ازتو

43

تو جانی لیک جانان هم تو داری

گُهر در حقهٔ مرجان توداری

44

زهی دیدار تو نور مه و خور

کجا باشد چو من اینجای در خور

45

کمالت برتر است از عقل و ادراک

عجایب جوهری هستی خطرناک

46

درون پرده در پرده سرائی

بهر نوعی که میخواهی سرائی

47

درون پرده و پرده دریده

کمال خویشتن هم خویش دیده

48

درون پردهٔ پرده برانداز

مرا زین پیش اینجاگه تو مگذار

49

درون پردهٔ پرده بسوزان

مر از نور خود کل بر فروزان

50

یقین اینجا ترا بشناختم من

نمود خویش در تو باختم من

51

یقین دیدم ترا در پردهٔ عشق

تو بودی مر مرا گم کردهٔ عشق

52

یقین دیدم توئی جان و جهانم

ز تو مر راز پیدا و نهانم

53

شدستم از غمت شیدا و مجنون

که یکسانی بهر لحظه دگرگون

54

توئی اینجان من هم یک صفت باش

ز دید خویشتن نی بر صفت باش

55

تمامت کاملان لال تو باشند

ز نور تو عیان حال تو باشند

56

همه عشاق سرگردان بودت

عجایبها ز خود برساختستی

57

چه شور است که میانداختستی

طلبکارند دائم در وجودت

58

چه شور است این یقین با من بگو باز

که کردستی ابا من جنگ آغاز

59

تمامت کُشتی و در خون فکندی

ز پرده جملگی بیرون فکندی

60

تمامت پردهٔ عالم دریدی

ز اوّل پردهٔ آدم دریدی

61

تو دانی آنچه خواهی میکن ای جان

مکن پیدا بکس این راز پنهان

62

همه جانها فدای روی توباد

همه تنها چو خاک کوی تو باد

63

زهی ملک جهان داری که داری

دریغا از وفا رحمی نداری

64

نداری هیچ رحمی من چگویم

که سرگردان تو مانند گویم

65

بکن رحمی مرا آخر مکش دوست

چو میدانی که کشتن هم نه نیکوست

66

ولی خوئی خوشت اینست جانا

مگر با جملهات کین است جانا

67

ترا مهراست کشتن کین نباشد

که کس را اینچنین آئین نباشد

68

ترا مهرست با جمله نهانی

که کشتن باشد اینجا زندگانی

69

ترا این بیوفائی کل وفایست

بر هر کس مر این جرم و جفایست

70

یقین در کشتن اینجا زندگانیست

بر عشاق این راز نهانیست

71

بر من خوب آمد عشق ناچار

بکن این بندهٔ خود را تو بردار

72

همه جانها ز بهر تو نثارست

همه دلها ستاده زیر دارست

73

همه محکوم فرمان تو باشیم

سزد با چون توئی ما خود نباشیم

74

همه درماندهایم و زارومجروح

تو هستی جملگی را قوت و روح

75

همه در نور تو نابود بودیم

زیانی نیست جمله سود بودیم

76

همه در تو گمیم و هم عیانیم

بتو پیدا شده اندر جهانیم

77

تو بنمودی جمال و میربائی

کنون دانیم چون باشد خدائی

78

خدائی نیست اندر نزد معنی

نه این سر دارد اینجانیز دعوی

79

ولی درد دلم باتو بگویم

طبیبم چون توئی درمان نجویم

80

تو این درد مرادرمان کن ای جان

مر این دشوار من آسان کن ای جان

81

تو دردی هم تو خواهی کرد درمان

تو جانی هم تو خواهی گشت جانان

82

تو دردی هم تو درمانی یقینم

تو جانی نیز جانانی یقینم

83

شده معلوم کاینجا هم تو بودی

نمود خود مرا اینجا نمودی

84

نمود خود نمودی ای دل و جان

ز پیدائی نخواهی گشت پنهان

85

تمامت عاشقانت بنده گشته

ز نورت جملگی تابنده گشته

86

تمامت مست و حیرانند جانا

بروز و شب تو میخوانند جانا

87

درون جانِ جمله گفتگوئی

بمعنی و به صورت بس نکوئی

88

ز حسنِ خویش برخوردار خویشی

ز فیض نور در اسرار خویشی

89

کمالی جمله و نقصان نداری

وجود جملهٔ فرمان تو داری

90

تو گویائی تو بینائی تو جانی

تو اسرار همه عشّاق دانی

91

زهی نورت ربوده مسکن دل

عیان کرده نمود گلشن دل

92

زهی نورت همه عالم گرفته

از آن یک پرتوی آدم گرفته

93

نهان در جانی و جایت نهانست

به چشمم ذات تو عین العیانست

94

ز تو گویا شدم ای جان جانم

بکُش آخر وز اینجاوارهانم

95

مرا چون آرزوی کشتن آمد

نه همچون دیگران برگشتن آمد

96

مرا از بهر کشتن آوریدی

بدینسانم ز جمله برگزیدی

97

بکش زیرا که تسلیم تو گشتم

یقین من فارغ از بیم تو گشتم

98

منم تسلیم و حیران اندر این راه

ترا من میشناسم شاه خرگاه

99

مرا آن وعدهٔ کانجا بدادی

برآور تا شوم در عشق راضی

100

منم تسلیم تو از بهر کشتن

دمی از دیدنت اینجا بگشتن

101

توئی جان جهان و دید اسرار

مرا چندین در این دنیا میآزار

102

تو ای جان جهان تا چند خواری

کنی برمن منم بر پایداری

103

چنین من پایدار و پایدارت

همی بینم جهانی آشکارت

104

جفا بر من کنی تو آشکاره

بآخر کرد خواهی پاره پاره

105

مرا اینجا یقین میدانم ای جان

که برگویم این اسرار جانان

106

من اینجا درگمان و در یقینم

اگرچه راز تو از پیش بینم

107

بوقتی کاین طلسم آواره باشد

وجودم لخت لخت و پاره باشد

108

من آن دم گویم اسرار معانی

کنونم کُش که زارم میتوانی

109

ز بهر کشتن اینجا من بزادم

چو اکنون تن بتسلیمی نهادم

110

چه باشد جان هزاران جان چه باشد

که این مشکین کمان تو که باشد

111

بهردم صد هزاران جان شیرین

فدای رویت ای دلدار شیرین

112

توئی کاندر نهاد جمله فردی

نکرده هیچ کس آنچه تو کردی

113

لبِ شیرینِ گوهر پاشت ای جان

که دیدار تو آمد درد درمان

114

بکن درمان من تا جان دهم باز

ز عین جسم خود پنهان دهم باز

115

بکن جانم قبول ای جان جان تو

بکش عطّار ای جان رایگان تو

116

تو میدانی که همچون او نیابی

جز این خواهی که کُشته او نیابی

117

بکُش ای جان ودیگر زندهام کن

منم بنده بخود پایندهام کن

118

چو قتل من بدست تست جانا

از آن جانم زهستی جست جانا

119

چو کردی نیست آنکه هست باشم

که خود من از وصالت مست باشم

120

ز جام تست این مستی که دارم

ز دید تست این هستی که دارم

121

ز شور تست اینجا شورش جان

که پیدا میکند هر لحظه طوفان

122

ز جام تست این هستی دمادم

مرا دادی تو این هستی دمادم

123

دمادم جامت اینجا نوش دارم

از آن این حلقهات در گوش دارم

124

شدم حلقه بگوشت همچو عشاق

زدم هر لحظه کوس عشق را طاق

125

خروشم بر فلک دارد ملک گوش

نخواهم کرد من نامت فراموش

126

فراموش نگردد ای دل و دین

توئی در جان و دل هم جان شیرین

127

فراموشم نگردد مهر مهرت

که دیدستم دمی اعیان چهرت

128

ز مهرت مهر دارم همچنان من

زنم در مهر جانت کوس جان من

129

دمی تا در بدن دارم تو بینم

بجز تو هیچ دیگر مینبینم

130

بجز تو هیچ چیزی در خیالم

نگنجد ز آنکه آن باشد وبالم

131

بجز تو میندانم ای دلارام

که بی تو خود ندارد این دل آرام

132

دلارامی و هم آرام جانی

کنون راز من اینجاگه بدانی

133

چنین با من جفا داری مرا هان

از این اندوه زودم دوست برهان

134

دمی نه مرهمی بر جان عطّار

که هم دردی و هم درمان عطّار

135

ترا دریافت قصّه هست باقی

اگر جامی دهی اینجای ساقی

136

بده جامی و جانم زودبستان

که بیرویت نخواهم باغ و بستان

137

بده جامی که خرقه هست زنّار

بسوزم این زمانش در تف نار

138

بده جامی که تا جان برفشانم

که از دریای تو گوهر فشانم

139

بده جامی که جانم مست رویت

شد اکنون میزند او های و هویت

140

بده جامی که جانم مست ماندست

ز بهر جان توپابست ماندست

141

بده جامی اگرچه هست هستم

بیک جامی دگر ای دوست رستم

142

بگیر از پایم آنگاهی درآور

مرا این است اگر داری تو باور

143

که من خود در برت جانا که باشم

چو تو هستی بگو تا من چه باشم

144

خراباتی شدم اندر خرابات

خراباتی منم اکنون مناجات

145

کجادرگنجدم سالوس اینجا

نگیرد مکر و هم افسوس اینجا

146

مرا جام میت فانی نمودست

بیک ره مرمرا از خود ربودست

147

ندانم تو منی یا من توام جان

از آن شیوه زنی اینجای دستان

148

تو مائی من توام اکنون تو دانی

تو میدانی که اسرار جهانی

149

توئی اکنون من اینجا نیستم جان

بگو کاین جایگه برچیستم جان

150

تو هستی در من و من خود نیم دوست

چو کردی مغز اینجاگه مدان پوست

151

مگر بد خفته عشّاقی ابر خواب

شده بیهوش اندر عین غرقاب

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت آن بزرگ پیر اعظم

پناه دین و سلطان معظم

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 79 - در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید

اگلی نظم

چنان مدهوش عشق اندر فنا بود

که گوئی آن زمان عین لقا بود

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 81 - درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور