صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 81 - درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید

بخش 81 - درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چنان مدهوش عشق اندر فنا بود

که گوئی آن زمان عین لقا بود

2

شده درخواب و خاموش اوفتاده

چو مستان سخت بیهوش اوفتاده

3

مگر معشوق او در خواب میدید

درون خویشتن مهتاب میدید

4

که معشوقش رخ اینجاگاه بنمود

که گوئی آن زمان عین لقا بود

5

چنان صاحب جمالی دید آنجا

که وصفش مینگنجد آن دلارا

6

جمالش فتنه و عشاق آفاق

بخوبی و ملاحت در جهان طاق

7

لب لعلش نبات و قند و شکّر

رخش تابان مثال ماه انور

8

نظر کرد وجمالش دید در خواب

گرفتش گوش آن مه را باشتاب

9

بجست ازخواب و گفت ای جان کجائی

نمود خود تو ما را مینمائی

10

چگونت یافتم ای جان جانم

کنون در دست خود عین العیانم

11

گرفته گوش تو بینم بتحقیق

زهی اسرار ما از عز و توفیق

12

نظر کرد و بدستش گوش خود دید

ز شرم خویشتن آنجا بخندید

13

گمان برد او در اینجاگه نهانی

درونِ جان و دل گفت از نهانی

14

تو دانی تونمودی تو ربودی

تو گفتی در حقیقت تو شنودی

15

ندانستم ولی دانستم اینجا

ترا من گوش نتوانستم اینجا

16

گرفتم گوش تو تا گوش دارم

کجایارم که گوشت گوش دارم

17

ولی دانستم ای پیدا و پنهان

که این مشکل بَرِ من هست آسان

18

تو بودی و من ای خوش خفته در خواب

مرا بنمودهٔاینجا تک و تاب

19

چگویم صاحبِ حسن و جمالی

منم نقصان تو درعین کمالی

20

نمودی و ربودی جان زپیشم

نمک افکندهٔ اینجا بریشم

21

رموز تو دراینجاگه گشاید

مرا اینجایگه جز تو نشاید

22

دگر من از کجا جویم جمالت

که یک دم شاد گردم از وصالت

23

وصالت بود و شد عین فراقم

کنون دل پر ز درد و اشتیاقم

24

جگر خونست دیگر روی بنمای

گره تو بستهٔ و هم تو بگشای

25

دریغا من تو بودم یا تو مائی

درون خواب رویم مینمائی

26

به بیداری ترا بینم در اینجا

یقین مهر تو بگزیدم در اینجا

27

همت بیدار دیدم جاودانی

اگرچه ازدو چشم من نهانی

28

نهانی لیک پیدائی همیشه

نه درجانی نه برجائی همیشه

29

تو در خوابی و دنیا همچو خوابست

یقین عمر تو اینجا در شتابست

30

شتاب اینجا مکن نی صبر نی دل

که بنماید ترا این راز مشکل

31

در این خواب خراب آباد دنیا

ندیدی هیچ اینجا روی مولی

32

اگر معشوق اینجا رخ نماید

ترا از عقل و جان کلّی رباید

33

ندانی تا که بُد این بی دل مست

تو گوش که گرفتی زود بردست

34

ترا گوشست در دستت گرفته

بیکره عقل و آرامت گرفته

35

نمیبینی دو چشم آخر تو دلدار

که تا چشم افکنی بر روی دلدار

36

ترا دلدار اینجا رخ نمودست

عیان عقل اینجا در ربود است

37

تو اندر خواب غفلت او بدیدی

چنین مست و خرابی آرمیدی

38

نمیبینی ورا بنمایدت روی

ولیکن نقش میبازد دگرسوی

39

بجز دیدار حق درخود مبین تو

که هستی صاحب عین الیقین تو

40

گهر دیدی و مینشناختی باز

بهرزه آن گهر انداختی باز

41

چویار امروز با تست و تو اوئی

در این معنی که من گفتم چگوئی

42

رخت بنمود او را میشناسی

وگر نشناسیش تو ناشناسی

43

ورا بشناس اندر پردهٔ دل

طلب کن یک زمان گم کردهٔ دل

44

نه یارت در برست و رهبرت اوست

در اینجاگاه کلی غمخورت اوست

45

غم او خور که او از تست روشن

نموده اندر اینجا هفت گلشن

46

چنین آسان و تو دشوار داری

عزیزی خویشتن را خوار داری

47

مشو خوار جهان جان را خبر کن

برویش اندر اینجاگه نظر کن

48

نظر کن تا ببینی زود رویش

طلب کن در نهادِ های و هویش

49

قفس داده قفس را روح داده

مقام سنّت اندر دل نهاده

50

دریغا جان تست و جان شده لال

نمییابی دریغا تا کی این حال

51

توان گفتن به جز تو تابدانی

که او شاهست و کرده پاسبانی

52

ترا او بنده و تو بندهٔ او

سرت در پیش اوافکندهٔ او

53

نمیخواهم که گویم آشکاره

دلی خواهم که سازم پاره پاره

54

وجود خویشتن در نزد دلدار

که کردم راز او اینجای اظهار

55

از آن نکته بسی اسرار دانم

همی ترسم که تا رمزی بدانم

56

نمیبینم یکی همدم در اینجا

که باشد مرمرا محرم در اینجا

57

نمییابم در اینجا وصل ای دل

که با او برگشایم رازمشکل

58

نمیبینم یکی صادق چگویم

که دیری هست تا در جستجویم

59

نمیبینم یکی همدرد جانی

که برگویم یکی راز نهانی

60

همه در غفلتند و رفته در خواب

در این دریا شده کلّی بغرقاب

61

چنین در غفلت اینجاگاه مستند

که گویا نیستند و نیز هستند

62

چنان مستند اندر خواب رفته

که ایشان را همه طوفان گرفته

63

در این طوفان کجا گردند بیدار

و زین مستی کجا گردند هشیار

64

در این طوفان دل جمله خرابست

گرفته پیش و پس گرداب آبست

65

ز خواب اینجا اگر بیدار آیم

که با وی پاسخی اینجا گذارم

66

بگویم راز با دیوار اینجا

همه از رمز پر اسرار اینجا

67

به از دیوار اینجاکس ندانم

که با وی دمبدم رازی برانم

68

که دیوار است دانم رازدار او

که خاکت را نموده کردگار او

69

بود اورازدار عاشقان هم

که دارد سرّ راز جان جان هم

70

چو بادیوار گوئی سرّ اسرار

زبان خود در آن ساعت نگهدار

71

نگهدار ای برادر هم نهانت

که گوشی دارد و گوید بیانت

72

دلا خاموش چون همدم نداری

تو این عمرت بضایع میگذاری

73

چرا هر دم بگوئی دیگر اینجا

همی گردی ز حیرت جای بر جا

74

خبرداری که اکنون دوست با تست

درون مغز نقش و پوست با تست

75

خبرداری که جانان در درونت

گرفته هم درون و هم برونت

76

خبرداری که او پرده نشین است

کسی داند که با او همنشین است

77

خبرداری که بنمودست رخسار

ولیکن از لطافت ناپدیدار

78

خبرداری که کردت واصل اینجا

مراد دل نکردست حاصل اینجا

79

خبرداری که جانت در ربودست

خود اینجاگاه در گفت و شنودست

80

خبرداری که میگوید دمادم

رموز عشق خود اینجا دمادم

81

خبرداری که او جان جهانست

ولی از دیدهٔ عقلت نهانست

82

خبرداری خبر ای بیخبر هان

که داری یار اینک در نظر هان

83

خبرداری که اودارد دل و تن

نموده رخ در این آئینه روشن

84

خبرداری که درگفتار ت او بود

یقین اسرار گفت و خویش بشنود

85

خبرداری که اندر دیده بیناست

درون جان ودل رویت تواناست

86

درونت با برون هر دو گرفتست

تنت یکبارگی اینجا نهفتست

87

درونت با برون در ذات او بین

وجودت جملگی در ذات او بین

88

چنان عاشق شدست اینجا ترا یار

که جز تو درنمیگنجد ز اغیار

89

چنان عاشق شدست اینجا ترا او

که در تو ابتدا در انتها او

90

چنانت دوست میدارد یقین دوست

که مغزت کرد اینجاگاه او پوست

91

چنانت دوست میدارد عیانی

که میگوید ترا راز نهانی

92

بجانت دوست میدارد یقین تو

که کردت اوّلین و آخرین تو

93

نموده ذات کل اندر صفاتت

عیان کرده در اینجا بود ذاتت

94

ترا ازخویشتن پیدا نمودست

رموز مشکلت کلی گشودست

95

چنان عاشق شده اینجا بتحقیق

که میبخشد ترا اسرار توفیق

96

تو هستی بیخبر گویای اسرار

نمیبینی حقیقت روی دلدار

97

تو هستی بیخبر در بی نشانی

نمییابی ورا اندر نهانی

98

تو هستی بیخبر دریاب دلدار

حجاب آخر ز پیش خویش بردار

99

ببین رخسار همچون ماه رخشان

درون پردهٔ دل گشته تابان

100

ببین رخسار او اینجا چو خورشید

که داری در کنار خویش امّید

101

ببین رخسار او چون مشتری تو

اگر هستی بجانت مشتری تو

102

ترا بنمود اینجاگاه خود او

نشسته فارغش ازنیک و بد او

103

تو سرگردان چرا هرجا دوانی

نظر کن یک دمی گر کاردانی

104

تو سرگردان مشو با خویشتن باش

بر او بیحجاب جان و تن باش

105

نظر کن آنچه پنهان بود از کل

بفکنده بد ترا در رنج و هم ذل

106

درونت با برون هر دو یکی ساز

حجاب آخرز پیش دل برانداز

107

جمال او نظر کن تا ببینی

اگر مرد رهی این راز بینی

108

تو همچون دیگران مغرور و مستی

بروز و شب چنین بت میپرستی

109

از این بت هیچ ناید مر ترا هان

بگو تا چند بای دیر رهبان

110

کنون از بت پرستی خود تو برهان

از این بت هیچ ناید این یقین دان

111

تو در دیری و مر بت میپرستی

کنون اندر شراب شرک مستی

112

بت تو صورت تو گشته ترسا

درون دیر صورت راهب آسا

113

چو ابراهیم باش و بشکن آن بُت

که آمدنزد عاشق مر تن آن بت

114

همه مردان بُت خود را شکستند

ز دست صورت اینجاگه برستند

115

بکردند دیر صورت جمله ویران

از این بیشه شده بیرون چو شیران

116

دوعالم عاشق آسا صید کردند

زمین را با زمان در قید کردند

117

بیکره باطن خود را چو ظاهر

یکی کردند در تُبْلَی السّرائر

118

یکی کردند اینجا جسم با جان

شدند ایشان ز دید خویش پنهان

119

یکی گشتند از عین دو بینی

برون رفتند در صاحب یقینی

120

چو ایشان در یکی اینجا قدم زن

وجود جان ودل را در عدم زن

121

تو همچون ذات ایشانی بمعنی

ولی در باطن تو نیست تقوی

122

بتقوی این چنین دانی بکردن

از این میدان کل گوئی ببردن

123

بتقوی باطنت گر پاک داری

مر این معنی بدانی که سواری

124

بتقوی مرکب معنی برانی

بموئی اندر این ره مینمائی

125

بموئی گر بمانی خسته باشی

چو دزدان دائما بر بسته باشی

126

از این زندان خلاصی بخش خود را

وجود خویشتن گردان اَحَد را

127

چرا در بند خود ماندی گرفتار

دمادم میکنی بر خویش آزار

128

چنین صورت که میبینی تو روشن

ورای صورت خود هفت گلشن

129

از این گلشن نظر گاه دلِ تست

ولی صورت در اینجا مشکل تست

130

تو مرغ جان خود پرواز کل ده

یقین اینجا ورا تو ساز کل ده

131

بمعنی صورت خود جان جان کن

نهادت در همه اشیا نهان کن

132

بگرد قبة افلاک برگرد

برافشان خویشتن را پاک از این گرد

133

زمین را با زمان هر دو یکی ساز

دمادم مرغ جان آور به پرواز

134

قدم بیرون نه از این آستان تو

اگر مرد رهی اینجا نهان تو

135

حجابت مستی است و بت پرستی

از این چنبر برون یک دم نرستی

136

از این نه طاق و هفت انجم گذر کن

بذات پاک روحانی نظر کن

137

ترا دانست اینجا حاصل ای دل

چرا خود رانکردی واصل ای دل

138

ترا ذاتست حاصل اندر اینجا

دو بینی میکنی هستی تو شیدا

139

از این نه چار طاق برستاده

بتو نرسد مگر لختی نظاره

140

نظاره میکنی دم دم در او تو

فرو رفته در او هم تو بتو تو

141

نداری زهره اندر دید بالا

که داری بر تفرّج عین آلا

142

درون پردهٔ در پرده سازی

تماشا میکنی اینجا ببازی

143

درون پرده گلشن هست بسیار

سر و پایش در اینجا ناپدیدار

144

در این گلشن که گلهایش ستارست

چو بیکاران نصیب ما نظارست

145

نظاره بیش نبود هیچکس را

جز این سیرت در صورت تو بس را

146

یکی سیری اگر بیرون این است

کسی داند که اینجا پیش بین است

147

یکی سیری که این سیر جهانتاب

از آن نورست این معنی تو دریاب

148

چو تو این سیر اینجا مینبینی

کجا در اصل کل صاحب یقینی

149

یقین گر باشدت این را بدانی

نمود عشق اینجا باز دانی

150

ترا گر آن شود اینجای مکشوف

یقین دانی که هستی جمله مکشوف

151

تو موصوفی ولی نه آگهی تو

که چون سالک فتاده در رهی تو

152

بوقتی کاین سلوک اینجا نماند

یکی گردد کسی کاین را بداند

153

شود واصل ولی اینجا بتحقیق

یکی بیند جمال جان ز توفیق

154

ولیکن تا تو در عین نمائی

کجامرد وصولی و لقائی

155

تر این گلشن اینجاگه خوش آید

از آن اصلت ز باد و آتش آمد

156

نمود ذات و خاکت گو مگردان

بماندی در جمال خویش حیران

157

تو حیرانی و حیران حق نبیند

کجادانی کسی کاین سرّ ببیند

158

تو حیرانی و افتاده چنین خوار

کجا راهی بری در عین اسرار

159

ترا جز این کواکب درسموات

نیامد در نظر دوری از این ذات

160

نظاره کن در اینجا گر خموشی

بگو تا چند در هر گونه جوشی

161

همه همچون تو در خورشید اشیا

ز پنهانی شده اینجای پیدا

162

نظاره کن ترا با این چکارست

که صنع لامکانی بیشمارست

163

نظاره کن زبان درکش تو خاموش

مشو چندین بهر چیزی بمخروش

164

در این دریای پر جوهر نظاره

کن اینجا دم بدم کش نیست چاره

165

در این دریای پر جوهر باعزاز

اگر مرد رهی دمدم در انداز

166

طلب میکن در این زندان خداوند

که بیرونت کند ناگه از این بند

167

تو در زندان و بام او پر از نور

تو افتاده چنین در شیب از دور

168

تو زندانی و بامش جمله گلشن

تو افتاده چنین اندر نشیمن

169

بجز نظاّرگی اینجا نداری

که جز جان و دلِ شیدا نداری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای جوهر قدسّی یکتای

زمانی زین صدف هین روی بنمای

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 80 - در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید

اگلی نظم

مگر میکرد درویشی نگاهی

در این دریای پر دُرّ الهی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 82 - در نگاه کردن درویش در کواکب و پاسخ دادن ایشان در اسرار نهانی و طلب کردن مقصود فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور