صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 13 - در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید

بخش 13 - در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

زهی کرده ز یارِخویش عزلت

کشیده هم بلا و رنج و محنت

22

توئی از یار خود دور اوفتاده

در این نظّاره معذور اوفتاده

33

توئی گمگشته از یعقوب ناگاه

فتاده در چَه درمانده در راه

44

توئی نور دو چشم وجان یعقوب

سیاهی را کجا آئی تو محبوب

55

توئی آن آفتاب سایه پرور

که دوری این زمان از هفت کشور

66

توئی آن ماه بدر چرخ گردان

که هستی همچو نورِ ماهِ تابان

77

توئی آن مشتری زهره دیدار

که جانانت بود اینجا خریدار

88

توئی آن ماه ملک حسن و خوبی

مرا از جان تو ستّارالعیوبی

99

سیاهی راکجا وصل تو شاید

که درچشم از سگی کم مینماید

1010

سیاهی را کجا بس باشد ای جان

که میبیند جمال یار اعیان

1111

سیاهی کی بیابد وصل شاهی

غباری کی بیابد اصل ماهی

1212

مرا بی روی تو جان بر لب آمد

ز عشق تو شب و روزم تب آمد

1313

مرا بی روی تو در خلوت دل

کجا باشد دو کونم نیز حاصل

1414

ز عشقت سوختم ای جان کجائی

چنین پیدا چنین پنهان چرائی

1515

ز عشقت سوختم ای جان جانم

توئی گفتار بیشک بر زبانمّ

1616

ز عشقت سوختم بنمای دیدار

که در دردم میان خاک و خون خوار

1717

ز عشقت پای از سر میندانم

دلم خون گشت دیگر میندانم

1818

دلم خون گشت ای یوسف تو دانی

سزد گر تو مرا زین غم رهانی

1919

ز عشقت یوسفا مهجور ماندم

عجب بر خاک و خون رنجور ماندم

2020

دلم خون گشت اندر خاک افتاد

عجائب چون قلم در خاک افتاد

2121

دلم خونست و خون ازدیده بارد

که از جان دولت او دوست دارد

2222

دلم خونست و در اندوه مانده

بزیر بار غم چون کوه مانده

2323

دلم خونست در اندوه و ماتم

دم آتش زند اینجا دمادم

2424

چودیدم روی تو ای ماه خرگاه

شدی بر ملک مصر جان من شاه

2525

کنون ملک دلم اینجا تو داری

که در گوش دلم تو گوشواری

2626

کنون در مصر جان بر تخت خواهی

نشستن جان که بیشک پادشاهی

2727

وصالت در درون جان عیان است

حجاب من کنون خلق جهان است

2828

وصالت را طلب کردم بسی من

بسر بردم غمت رادر بسی من

2929

وصالت را طلب کردم بناگاه

چو دیدم میشوم در سوی خرگاه

3030

شبی دیدم جمالت آشکاره

بخواب و این چنین خلقان نظاره

3131

شبی کز زلف توعالم چو شب بود

سر موئی نه طالب نی طلب بود

3232

منت طالب بدم در پردهٔ راز

چنان کامروزت اینجادیدهام باز

3333

در آن شب این چنین خلقان ستاده

همه دل برجمال تو نهاده

3434

من بیچاره چون امروز نالان

بپایت درفتادم زار و حیران

3535

زدم یک نعره و بیهوش گشتم

میان بیهُشی خامش گشتم

3636

همه احوال تو دانسته ام باز

حجاب اکنون ز پیش من برانداز

3737

حجاب از روی برگیر ای دلارام

که اینجاگه نمیگیرد دل آرام

3838

حجاب از پیش برگیر ای سرافراز

مرادر قعر بحر حسنت انداز

3939

حجاب از پیش برگیر ای مه تام

که رفتم این زمان هم ننگ و هم نام

4040

حجاب از پیش برگیر ای دل و جان

که خواهم رفت از این دریای عمان

4141

حجاب از پیش برگیر ای تو در اصل

نموده مر مرا اینجایگه وصل

4242

حجاب از پیش برگیر ای تو دلدار

که خواهم شد نهان ای دوست تا کار

4343

حجاب از پیش تن بردار و جان شو

مرا در دید جان عین العیان شو

4444

حجاب از پیش تن بردار بی من

بخود کن راه چشم جانت روشن

4545

حجاب از پیش تن بردار و بنگر

که دیدار تو میبینم سراسر

4646

حجاب تو منم من را فکن زود

مرا کن یک زمان ای دوست خشنود

4747

ز عشقت واله و شیدا شدستم

کنون از بیخودی رسوا شدستم

4848

ز عشقت والهام چون چرخ گردان

مراتو بیش از این واله مگردان

4949

وداعت میکنم ای پور یعقوب

توئی درجان دلها جمله محبوب

5050

وداعت میکنم ای نور عالم

که خواهم گشت ناپیدا در این دم

5151

وداعت میکنم ای ماه جانم

عجائب درنگر ای مهربانم

5252

وداعت میکنم ای مخزن گنج

کشیدم وارهیدم از غم و رنج

5353

کنون خواهم شدن تا نزد یوسف

ز حالش مانده یوسف در تاسّف

5454

همی گفت و عجب در راز مانده

دو چشمش سوی او بُد باز مانده

5555

بزد یک نعره و جان داد در حال

برست او آن زمان از قیل وز قال

5656

چو زو شد جان جدا در پیش جانان

ز پیدائی بماند آن دوست پنهان

5757

درآید یوسفش گریان و مدهوش

دلش مانندهٔ دیگی پر از جوش

5858

سر و رویش چو بگرفت آن سرافراز

نهاد اندر میان دیده اش باز

5959

برویش بوسهٔ داد آن خداوند

چه سود ای دوست چون جان رفت از بند

6060

غریوی اوفتاد اندر خلایق

که مُرد آن اسودِ درویش عاشق

6161

خلایق جملگی گریان بماندند

در آن راز عجب حیران بماندند

6262

دریغ و آوخ از هر گوشه برخاست

نمیدانی که این راز هویداست

6363

بفرمود آن زمان یوسف به مردم

که تا او را کنند از گوشهٔ گم

6464

بشستند آن زمان درویش غمناک

نهادندش درون خاک نمناک

6565

وصال دلبرش در پرده افتاد

نمود جسم در گم کرده افتاد

6666

چو یوسف یافت آنجا پادشاهی

ز عین دوستی و نیکخواهی

6767

شدی یوسف به خاک دوست هر روز

نشستی یک نفس بالین هر روز

6868

ز درد عشق کردی گریه بسیار

یکی یارست اگرداری تو بس یار

6969

ز درد عشق آگاهی نداری

چگویم چون تو دلخواهی نداری

7070

ز درد عشق اگر جانت برآید

ترا هر روز یوسف بر سر آید

7171

ز درد عشق جانت ماند اینجا

فتاده این زمان در رنج و سودا

7272

ز درد عشق جان در جستجویست

بهر اسرار اندر گفتگویست

7373

بدرد عشق اینجا مبتلائی

بر یوسف تو از بهر دوائی

7474

دوای درد تو هم مرگ باشد

که اندر راه حق کل ترک باشد

7575

دوای درد تو صبر است ای جان

که تا روزی ببینی روی جانان

7676

دوای درد تو حاصل شود زود

عیان جان تو واصل شود زود

7777

دوای درد از دلدار یابی

چو خود را این چنین افگار یابی

7878

دوای درد او دارد دوا اوست

درون جان پاکت رهنما اوست

7979

دوای درد بیشک درد باشد

کسی باید که مرد مرد باشد

8080

دوای درد، درد آمد پدیدار

اگر هم مرد مرد آمد پدیدار

8181

دلا چون خستهٔ درمان طلب کن

دوای درد از جانان طلب کن

8282

چو داری درد درمانیت باشد

چو جانت هست جانانیت باشد

8383

چو داری درد بی حد در دل و جان

دوای درد خود میجو ز جانان

8484

چو درد تو دوادارد طلب کن

دوای درد جانان بوالعجب کن

8585

چو دردت هست جانانت دوا است

که او مر انبیا را رهنما است

8686

ترا اینجا یقین حاصل نباشد

ز دردت جان و دل واصل نباشد

8787

ز وصلت درد باید بر دوایم

که تا گردی بذات حق تو قائم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جمال حُسنِ یوسف بس لطیف است

ولی دل دیدنش را بس ضعیف است

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 12 - حکایت

اگلی نظم

الا ای جان و دل را درد و دارو

تو آن نوری که لَم تَمسَسهُ نارو

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 14 - در تفسیر وَلَقَدکَرَّمنا بَنی آدَمَ وَحَمَّلنا هُم فی البَرِّ وَالبَحر فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور