صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 14 - در تفسیر وَلَقَدکَرَّمنا بَنی آدَمَ وَحَمَّلنا هُم فی البَرِّ وَالبَحر فرماید

بخش 14 - در تفسیر وَلَقَدکَرَّمنا بَنی آدَمَ وَحَمَّلنا هُم فی البَرِّ وَالبَحر فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای جان و دل را درد و دارو

تو آن نوری که لَم تَمسَسهُ نارو

22

تو درمشکات تن مصباح نوری

ز نزدیکی که هستی دور دوری

33

ز روزنهای مِشکات مشبک

نشیمن کردهٔ خاک مبارکت

44

زجاجه بشکن و زَیتَت برون ریز

بنور کوکب درّی درآویز

55

ترا با مشرق و مغرب چه کار است

که نور آسمان گردن حصار است

66

ز بینائی مدان این فرّ و فرهنگ

که گنجشکی بپّرد بیست فرسنگ

77

تو آن نوری که اندر بام افلاک

همی گشتی بگرد کعبهٔ خاک

88

تو آن نوری که منشوری بعالم

عیان عین منصوری بعالم

99

تو نوری لیک در ظلمت فتادی

ولی در عین آن قربت فتادی

1010

تونور مخزن اسرار جانی

که اینجا رهنمای لامکانی

1111

تو نوری این زمان در عین مشکات

ز مصباحت نموداری تو ذرّات

1212

حقیقت لامکان گلشن تو داری

که جسم و جان و عقل غمگساری

1313

سفر کردی ز دریا سوی عُنصُر

سفر ناکرده قطره کی شود دُر

1414

سفر کردی بمنزل در رسیدی

حقیقت روی جان اینجا بدیدی

1515

سفر کردی ز دریا در صدف باز

شدی جوهر کنون از عزّت و ناز

1616

سفر کردی تو در انجام این تن

بتوست این جملهٔ آفاق روشن

1717

سفر کردی ز کل فارغ شدی تو

در اینجا در صدف بالغ شدی تو

1818

تو ای جوهر چو از دریا برآئی

ز زیر طشت زرّین بر سر آئی

1919

توئی جوهر که قدر خویش دانی

نباید کاین چنین اینجا بمانی

2020

تو در قعری کجا باشد بهایت

بهای تست جان بی حدّ و غایت

2121

توئی آن جوهر هر دو جهان هم

که بخشیدی تو این معنی دمادم

2222

کنون درهرچه هستی روی بنمای

یکی شو بی عدد هر سوی بنمای

2323

که جوهر روشنیّ او یکی است

نمود گردش او بیشکی است

2424

الا ای جوهر بالا گزیده

ولیکن در گمانی نارسیده

2525

الا ای جوهر بحر معانی

کنون اندر صدف بیشک نهانی

2626

توئی دریا ولی جوهر نمودی

که دایم در صدف گوهر نبودی

2727

سفر کردی و دیدی روی دلدار

حجاب این صدف از پیش بردار

2828

صدف بشکن که اندر نور قدسی

جدا مانی ز حیوان نقش سُدسی

2929

برافکن شش جهاتت از صدف باز

که با نورت بود پر دُر صدف باز

3030

زند عکس و تو مه را باز بینی

همت انجام و هم آغاز بینی

3131

تو نور قدس داری در درونت

یکی نور درون و هم برونت

3232

تو نور قدس داری در نمودار

عیان روح داری جسم بردار

3333

تو نور قدسی افتادی در اینجا

شعاعت در گرفته عین دریا

3434

تونور قدسی و در این صفاتی

حقیقت ترجمان عین ذاتی

3535

تو نور قدسی و دیدی تو خود را

عیان دریاب خود عین اَحَد را

3636

خطابم باتو و با هیچکس نیست

که جز تو هیچکس فریادرس نیست

3737

الا ای نور قدسی روی بنمای

ز زنگ آینه دل پاک بزدای

3838

زمین و اسمان از پیش بردار

نمود جسم و جان از خویش بردار

3939

در این آیینهٔ دل کن نظر باز

حجاب صورت و معنی برانداز

4040

ز اشترنامهٔ سرکاردیدی

حقیقت دیدهٔ دیدار دیدی

4141

برافکن چار طبع و شش جهت تو

که تا ز اعداد گردی یک صفت تو

4242

صفات وذات خود هر دو یکی بین

درون را با برون حق بیشکی بین

4343

توئی ذات و صفات و فعل در حق

جهانِ جان توئی ای یار مطلق

4444

جواهر ذات بر گو آشکاره

چو خواهد کرد یارت پاره پاره

4545

چو چیزی دیگرت اینجا نماندست

بجز نامیت اینجا که نشاندست

4646

بگو اسرار فاش و فاش گردان

برافکن نقش خود نقّاش گردان

4747

توئی عین العیان جوهر ذات

نمودِ تست بیشک جمله ذرّات

4848

چو خواهد کُشت محبوبت بزاری

برافکن جوهر و کن پایداری

4949

چو عیسی زنده میر از جوهر پاک

که تا چون خر نمانی در گوِ خاک

5050

چو زان کانی که جانهاگوهر اوست

فلک از دیرگه خاک در اوست

5151

تو داری ملکت معنی سراسر

دمی تو از نمود دوست مگذر

5252

درونِ کعبهٔ دل باز دیدی

دمی در صحبت جان آرمیدی

5353

شترها را رها کن در چراگاه

درونِ کعبه می زن صنعةاللّه

5454

درون کعبهٔ جانان تو داری

سزد گر اشتران اینجاگذاری

5555

درون کعبه خلوتگاه جانست

که مر دیدار جانان کل عیانست

5656

درونِ کعبهٔ و راز داری

سزد گردل ز شهوت باز داری

5757

درون کعبه این سرّ درنگنجد

فلک اینجا به یک کنجد نسنجد

5858

درون کعبه زیبا باید و پاک

درون کعبه نی گرد است و نی خاک

5959

درون کعبه گر یک شب درآئی

به بینی جان جانان جانفزائی

6060

درون کعبه جانان میزند سیر

اگرچه مینگنجد بت در این دیر

6161

درون کعبه غیری درنگنجد

بجز یک دید سیری در نگنجد

6262

حرمگاه دلت را کن نظر زود

که تا بینی درو دیدار معبود

6363

حرمگاه دلت جانان مقیم است

ترا هم پرده دار و هم ندیم است

6464

حرمگاه دلت چون جانست دریاب

ز پیدایی عجب پنهانست دریاب

6565

حرمگاه دلت جانست دردید

ز دید او یکی بین گفت واشنید

6666

چو در خلوت نشیند یار با یار

اگر موئی بود کی گنجد اغیار

6767

نگنجد در نمود دیدن دوست

ترا از گوش جان بشنیدن دوست

6868

چو در خلوت مقیم است او عیانت

زمانی تازه گردان عین جانت

6969

توئی در کعبه و بت میپرستی

چرا تو بت بیکباره شکستی

7070

توئی در کعبه و بت کرده حاصل

کجا گردی تو اندر عین واصل

7171

توئی در کعبه اینجا بت شکن باش

چو حق دیدی بحق بنمای دین فاش

7272

توئی در کعبه و پستی بیفکن

بتِ صورت چوابراهیم بشکن

7373

توئی در کعبه و خلوت گزیده

نمودی دیده و بُت برگزیده

7474

اگر با دیدهٔ با دیده میباش

ز خلقان خویشتن دزدیده میباش

7575

اگر با دیدهٔ نادیده مشنو

حقیقت جوی و بر تقلید مگرو

7676

اگر بادیدهٔ رازت نهان گوی

وگر گوئی ابا خلق جهان گوی

7777

اگر با دیدهٔ حاصل چه داری

در این اعیان دلت واصل چه داری

7878

ندیدی وصل یار ای بی وفا تو

از آن هستی در این راه جفا تو

7979

جفاکردی وفا میداری امّید

بسوزد ذرّه اندر عین خورشید

8080

جفا کردی وفا هرگز نبینی

بجز وقتی که خود عاجز ببینی

8181

بعجز اقرار ده ای تو ستمکار

که تاعذرت پذیرد روی دلدار

8282

ز عجز خویش دایم باش مسکین

که تا چون گل شوی خوشبوی و مشگین

8383

ز عجز خویش دایم ربّنا گوی

بروز و شب یقین فاغفرلنا گوی

8484

زعجز خویش خود گم نه بهرحال

که تا رسته شوی از قیل وزقال

8585

ز عجز خویش کن دائم تو طاعت

که بیرون آید از رنج تو راحت

8686

ببینی چون دمی انصاف از خود

ز نور شرع بینی نیک از بد

8787

اگر انصاف دادی رستی ازنار

ببخشد مر ترا پس عاقبت یار

8888

اگر انصاف دادی پاک باشی

ولی باید که همچون خاک باشی

8989

اگر انصاف دادی راست بینی

درون کعبه با جانان نشینی

9090

اگر انصاف دادی یار رستی

به کنج عافیت شادان نشستی

9191

اگر انصاف دادی گنج یابی

درون جان و دل بی رنج یابی

9292

اگر انصاف دادی جانِ جانی

که هستی قاف سیمرغ معانی

9393

اگر انصاف دادی نور گردی

درونِ جزو و کل مشهور گردی

9494

اگر انصاف دادی در صفائی

نمود عشق کل اندر صف آئی

9595

بده انصاف تا این راز یابی

که خود بی شک حق از خود بازیابی

9696

چو انصافست اینجا پرده راز

تو نیز انصاف ده پرده برانداز

9797

ز طاعت مگذر و عین قناعت

قناعت برتر است از عین طاعت

9898

قناعت بهتر است از هر دو عالم

قناعت کرد و توبه یافت آدم

9999

قناعت سلطنت دارد بتحقیق

ز هر کس ناید از پندار توفیق

100100

قناعت کرده اند اینجای مردان

تو از عین قناعت رخ مگردان

101101

قناعت از صفاکردست اینجا

مصفّا شد از آن آمد هویدا

102102

قناعت مرد را در حق رساند

کسی کو راز فقر کل بداند

103103

قناعت بهتر از هر دو جهانست

بدان این سر که بیشک کار جانست

104104

قناعت روی جانان باز دیدست

قناعت زینت و اعزاز دیدست

105105

قناعت انبیا کردند پیشه

از آن در وصل بودندی همیشه

106106

قناعت اندرون صافی نماید

همه زنگ طبیعت بر زداید

107107

قناعت گوهری بس بی بها بین

قناعت جوی پس عین لقا بین

108108

قناعت دل کند صافی و روشن

نماید دید گلخن همچو گلشن

109109

قناعت کرده اند اینجای پیدا

که تا جان در عیان گردد هویدا

110110

قناعت چون کنی اینجا یقینی

رخ معشوق خود اینجا ببینی

111111

درونت صاف و پاکی گردد از کل

شوی فارغ نیابی رنج و هم ذل

112112

دلت آئینهٔ صافی کند زود

نماید اندر او دیدار معبود

113113

در آئینه ببینی هرچه باشد

به جز رخسار جان چیزی نباشد

114114

همه جانان بود گر بازدانی

ولی باید که آن هم راز دانی

115115

که بی فقرت نباشد این مسلم

ز قعر افتادم این عین دمادم

116116

قناعت کرده ام اینجا بسی من

یقین دانسته ام خود را کسی من

117117

ندیدم خویش را در عین صورت

از آن ذوقم نمود آن بی کدورت

118118

قناعت کردم و دیدار دیدم

نمود جان ودل را یار دیدم

119119

قناعت جوهریست ازعالم عشق

که میخوانند او را آدم عشق

120120

قناعت لامکان دارد ز اللّه

عیان دارد نمود قل هواللّه

121121

قناعت جز یکی هرگز ندیداست

اگرچه زو بسی گفت و شنیداست

122122

ز فقر است ای برادر این قناعت

قناعت کن تو تا بینی سعادت

123123

قناعت کرد اینجا عنکبوتی

درون خلوتی اندر بیوتی

124124

حقیقت کرده اینجا پردهٔ باز

درونش آنِ تست ای محرم راز

125125

در اینجا او قناعت میگذارد

وطن پیوسته اندر پرده دارد

126126

تو تا چون عنکبوت اینجا نباشی

چو او لاغر صفت اعضا نباشی

127127

درون پرده کی بینی تو اسرار

که میگویم ترا اینجا به تکرار

128128

تو این صورت در اینجا پرده بستی

درون پرده بس فارغ نشستی

129129

بیکباره چنین میبایدت راست

که این پرده به پیوسته که آراست

130130

چو خواهد گشت پرده پاره پاره

قناعت کن تو و کم کن نظاره

131131

بهر چیزی تو بنگر تا توانی

خدا را بین تو از روی معانی

132132

چو جز حق نیست چیزی دیگر ای دوست

اگر جز حق دگر بینی نه نیکو است

133133

ریاضت اختیار کاملان است

کسی را کاندر این راه او نشان است

134134

ریاضت مرد را واصل کند زود

عیان دیده را حاصل کند زود

135135

ریاضت واصلان دیدند اینجا

از آن در قرب حق گشتند یکتا

136136

ریاضت کش که جانا رخ نماید

درون چشمهٔ کل بحر زاید

137137

ریاضت میکشد اینجای ذرات

بخوان ازجاهدوادر عین آیات

138138

ریاضت مصطفی اینجا کشیدست

از آن جانان درون خود بدیدست

139139

ریاضت او کشید و گشت سرور

ز جمله انبیا او گشت برتر

140140

ریاضت او کشید از دیدن شاه

چو بیخود شد بگفت او لی مع اللّه

141141

ریاضت او کشید و جان جان شد

درون جزو و کلّ کلّی نهان شد

142142

ریاضت او کشید و ذات آمد

ز عین ذات در آیات آمد

143143

بگفت اسرار فاش اینجا به حیدر

که بر شهر علومش بود او در

144144

بدو اسرار گفت اندر قناعت

محمد صاحب حوض و شفاعت

145145

بدو اسرار گفت و راز بنمود

حقیقت مرتضی نفس نبی بود

146146

محمّد با علی هر دو یکی اند

ز نورحق حقیقت بیشکی اند

147147

محمّد با علی هر دو دو رازند

که بهر آفرینش کار سازند

148148

محمّد با علی هر دو همامند

که ایشان در میان کل تمامند

149149

محمّد با علی از نور ذاتند

که این دم همدم عین صفاتند

150150

محمّد با علی هر دو جهانند

که ایشان برتر از کون و مکانند

151151

محمّد با علی دو سرفرازند

که جان مومنان زیشان بنازند

152152

محمّد با علی دو شمع دینند

که ایشان رهنمای کفر و دینند

153153

محمّد با علی دارند بیشک

وجود لحمک لحمی ابر یک

154154

یکی باشند ایشان گر بدانی

اگر اسرار ایشان باز دانی

155155

یکی باشند ایشان عین اسرار

از ایشان شد حقیقت کل پدیدار

156156

یکی باشند ایشان و دو جوهر

اگر تو مؤمنی زیشان تو مگذر

157157

از ایشان راه جو تا ره نمایند

که ایشانت در این سر گشایند

158158

از ایشان بازدانی جوهر خویش

نهندت مرهمی اندر دل ریش

159159

از ایشان بازدانی هر دوعالم

که ایشانند نفخ جان در این دم

160160

از ایشان بازدانی تا چه بودی

که با ایشان تو در گفت و شنودی

161161

از ایشان بازدانی سرّ اسرار

کز ایشانست دید تو پدیدار

162162

از ایشان جوی اینجا مرهم دل

که ایشانند اینجا محرم دل

163163

از ایشان جوی در عین شریعت

که بنمایند رازت از حقیقت

164164

از ایشان جوی اینجا نور ایمان

که ایشانند اینجا ذات سبحان

165165

از ایشان جوی بیشک نور بینش

که ایشان زنده اند از آفرینش

166166

از ایشان جوی عین کل تمامت

که ایشانند شاهان قیامت

167167

از ایشان جوی تا بینی عیان یار

وز ایشانت شود اعیان پدیدار

168168

از ایشان جوی راه لامکانی

کز ایشان سرّ سبحانی بدانی

169169

از ایشان بود بود آمد پدیدار

نداند این سخن جز مرد دیندار

170170

که ایشان سالکان و واصلانند

حقیقت بیشکی هر دو جهانند

171171

هم ایشان رازدار آفرینند

هم ایشان درگشای آخرینند

172172

از ایشانست بود کل در اینجا

که ایشانند پنهانی و پیدا

173173

از ایشان جوی اسرار دو عالم

که ایشانند نور چشم آدم

174174

میان دیدهها بینا نمایند

درون جسم و جان یکتا نمایند

175175

درون دل نظر کن روی ایشان

که تو بنشستهٔ در کوی ایشان

176176

درون دل نظر کن راز تحقیق

که ایشانند بود تو ز توفیق

177177

حقیقت سرّ ایشان گر بدانی

از ایشان واصل هر دو جهانی

178178

چو زیشان یک نفس خارج نباشی

که جانند و در او جمله تو باشی

179179

چو ایشانند و تو هستی از ایشان

برادر خواندت هستی چو خویشان

180180

از ایشان مگذر و زیشان همی گوی

درون دل تو ایشان را همی جوی

181181

از ایشان مگذر و ایشان همی بین

درون جان و دل ای مرد با دین

182182

از ایشان واصلی آید ترا هم

اگر داری قدم در کارمحکم

183183

درون دل تراگشتند پیدا

نمیبینی تو ایشان را هویدا

184184

درون دل ترا بنموده اسرار

کنون بشنو تو این سرّ و نگهدار

185185

درون جان تو ایشان بدیدند

ولی از چشم صورت ناپدیدند

186186

درون جان تو رویت نمودند

به نیکی هر دو در گفت و شنودند

187187

درون جان ودل اسرار گفتند

ابا تو جمله از دادار گفتند

188188

درون جان تو عین عیانند

که ایشان در تو چون جان جهانند

189189

ترا گفتند اسرار دمادم

چگویم خفتهٔ اینجا تو بی غم

190190

کجا دانی تو مر اسرار ایشان

که این دم خفتهٔ بیشک پریشان

191191

کجا هرگز بیابد خفته این راز

مگر وقتی که با خویش آید او باز

192192

کجاهرگز بداند خفته اسرار

مگر آنگه که گردد زود بیدار

193193

مخفت ای دوست یارت در درونست

ولی بیچاره خفته در برونست

194194

مخفت ای دوست تا بیدار گردی

مگر شایسته اسرار گردی

195195

مخفت ای جان سخن بپذیر آخر

که میگویم ترا اسرار ظاهر

196196

چرا خفتی که یارت هست بیدار

ز مستی با خود آی و باش هشیار

197197

محمّد(ص) با علی درخود نظر کن

برِ ایشان تو آهنگ اَدَب کن

198198

اگر ایشان در این معنی ببینی

گمان بردار هان صاحب یقینی

199199

دل و جان کن نثار روی ایشان

چوخاکی باش اندر کوی ایشان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زهی کرده ز یارِخویش عزلت

کشیده هم بلا و رنج و محنت

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 13 - در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید

اگلی نظم

دل و جان در رضاشان هر دو در باز

پس آنگه تو حجاب از رخ برانداز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 15 - در وصف علی مرتضی علیه السّلام فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور