صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 12 - حکایت

بخش 12 - حکایت

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

جمال حُسنِ یوسف بس لطیف است

ولی دل دیدنش را بس ضعیف است

2

چو اهل مصر مر او را بدیدند

ز بیهوشی طمع از جان بریدند

3

چو پیدا شد جمال یوسف از دور

جهان از پرتو او گشت پر نور

4

اگر داری توطاقت در جمالش

بیابی در درون جان وصالش

5

زلیخا گم بشد چون دید او را

جمال حُسن آن روی نکو را

6

ولی آن جمع بی طاقت بماندند

ز دردش جمله بی راحت بماندند

7

در آن دیدار حیران گشته مردم

مثال قطره افتاده بقلزم

8

هزاران خلق آنجا بیش مردند

همه جان در نمود او سپردند

9

ندیده کس ورا در روی بازار

که دائم بود در معنی کم آزار

10

ندیدی کس ورا در سال و در ماه

که بود او دائمادر عشق آگاه

11

سیاهی بود پیر آنجا جگرسوز

ضعیف و خسته نامش بود پیروز

12

سیاهی بود امّا دل سپید او

ز رویش خلق بودی پر امید او

13

صد و چل سال عمرش بود آن پیر

بدی او ساکنی با رای و تدبیر

14

بسی اسرار سرّ معنوی داشت

ز دید دوست پشتِ دل قوی داشت

15

درونِ خلوتِ دل بود ساکن

بطاعت در بُدی پیوسته ایمن

16

بِر او خلق رفتندی دمادم

که او زان دم همی زد دائما دم

17

دِم او بود روحانی چو عیسی

بصورت اسود و پاکیزه معنی

18

عیان اسرار سرّ لامکان داشت

همیشه او به دل راز نهان داشت

19

بقدرِ خویش بُد در عشق واصل

بسی اسرارها راکرده حاصل

20

بسی اسرار معنی داشت درجان

دم وحدت زدی مانند لقمان

21

سیاهی بود روشن دل چو خورشید

حقیقت داشت او اسرار جاوید

22

قضا را صورت خوش دوست میداشت

ولی اسرار آن با دوست میداشت

23

خلایق هر که بودی صورتی خَوش

جمال حُسن او بودیش دلکش

24

بر او آمدندی بهر دیدار

بجان ودل شدی صورت خریدار

25

نبد شهوت مر او را هیچ برتن

وجودی داشت چون آئینه روشن

26

بسی اورا نمودندی صورها

بجز جانان ندیدی هیچ آنجا

27

دم از اللّه وز دیدار میزد

نمود عشق از دلدار میزد

28

چو از احوال یوسف بشنوید او

ز بیهوشی در آن مجمع دوید او

29

نظر کرد او جمال جاودان دید

نهان خویشتن آنجا عیان دید

30

بزد یک نعره و در پایش افتاد

برآمد زو دمادم بانگ و فریاد

31

خلایق جمله حیران ایستاده

در آنجا جمله گریان ایستاده

32

برفت و پای یوسف بوسهٔ داد

زبان خویشتن در کام بگشاد

33

که ای نور دوچشم و دیده و دل

مرا عین العیان راز مشکل

34

توئی جانم که بر لب آمدستی

یقین دان کز پی من آمدستی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا ای دل چو جوهر باز دیدی

چرا در آینه تو ناپدیدی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 11 - در خطاب کردن با دل در رموز معانی فرماید

اگلی نظم

زهی کرده ز یارِخویش عزلت

کشیده هم بلا و رنج و محنت

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 13 - در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور