صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 11 - در خطاب کردن با دل در رموز معانی فرماید

بخش 11 - در خطاب کردن با دل در رموز معانی فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای دل چو جوهر باز دیدی

چرا در آینه تو ناپدیدی

22

الا ای دل کجا آخر فتادی

گریزان از برم مانند بادی

33

الا ای دل نمیدانم کجائی

که این دم اوفتاده در فنائی

44

الا ای دل نمیدانم که چونی

نهانی در درون و در برونی

55

الا ای دل نمیدانم ز دیدت

ولی ماندم دراین گفت و شنیدت

66

الا ای دل کجائی مرحبا هان

دمی بنمای خود را در لقا هان

77

الا ای دل تو جانی در حقیقت

که بسپردی در او راه شریعت

88

دلا جانی کنون در هر دو عالم

ز تو پیدا شده سرّ دمادم

99

توئی آن جوهری کز ذات بیچون

در اینجا آمدی تو غرقه در خون

1010

میان خاک و خون شادان نشستی

در از عالم بروی خویش بستی

1111

میان خون بماندی خاک بر سر

عجب افتادی این دم زار بنگر

1212

میان خون نشستی زار و مجروح

بدیدی عاقبت هم قوت ازروح

1313

میان خاک خون خوردی بهرحال

که نامم باز دیدی عین احوال

1414

چرا در پرده‌ای گم کردهٔ راه

مگر حیران شدی در دیدن شاه

1515

چرا در پردهٔ خود باز مانده

میان چار طبعِ آز مانده

1616

چرا در پرده‌ای بَردار آواز

که تا آئی ز یکتائی به پرواز

1717

چرا در پرده‌ای بخرام بیرون

بسوزان پرده را با هفت گردون

1818

دلا یک دم رها کن آب و گل را

صلای عشق در ده اهل دل را

1919

بپرّ و از جهان قدس شو زود

عیان کن بی صفت دیدار معبود

2020

رها کن صورت و معنی نظر کن

دل خود ای دل از جانان خبر کن

2121

در اینجا چون دمادم راه داری

نظر دائم به عین شاه داری

2222

در اینجا دیده‌ای دیدار جانان

دمادم میکنی تکرار جانان

2323

در اینجا دیده‌ای سرّ الهی

ببین دیدار تو در ماه و ماهی

2424

در اینجا کرده‌ای احوال معلوم

تو دادی در حقیقت داد مفهوم

2525

در اینجا باز دیدستی عیانی

تو میبینی بخود راز نهانی

2626

جهان جان تودیدی، دل نمودن

چواندر عاقبت آن در گشودن

2727

جهان جان و دل هر دو یکی است

بنزدیک محقق بیشکی است

2828

بسی خون خورد اندر پرده سازی

نبود این پرده اینجا گاه بازی

2929

بسی خون خورد اینجا دل نهانی

که تادیدار دید از عین فانی

3030

بسی خون خورد دل درکار راهش

که تادر عشق میدارد نگاهش

3131

بسی خون خورد و از خون گشت پیدا

ولیکن هم عیان گردد هم اینجا

3232

بسی خون بایدت خوردن در این راه

که تا بینی در آنجاروی دلخواه

3333

بسی خون بایدت خوردن بناکام

که تادر عاقبت بینی سرانجام

3434

بسی خون بایدت خوردن بدنیا

که تا یابی همی آخر تو عقبا

3535

ترا این چنبر گردون فروبست

چرا در گردن چنبر کنی دست

3636

اگرگردون نبودی نامساعد

نگشتی خاک چندین سیم ساعد

3737

تو میخواهی کز این چنبر ببازی

برون تازی تو همچون مرد غازی

3838

همی خواهی کز این چنبر جهی تو

قدم بیرون این چنبر نهی تو

3939

قدم زین چنبر آن ساعت توانی

که جان بر چنبر حلقت رسانی

4040

از این چنبر بسی جانها ربودند

همه در بهر او گفت وشنودند

4141

از این چنبر بسی جانها ببردند

در این چنبر بزرگان جمله خردند

4242

در این چنبر عجایب رازها هست

ز یکی در یکی آوازها هست

4343

در این چنبر که خورشید است گردان

نمیبینی تو یک مو راز پنهان

4444

در این چنبر نمیبینی که هرماه

شود بگداخته ماهی ز ناگاه

4545

در این چنبر نمود عرش و کرسی است

چه کرّوبی چه روحانی چه قدسیست

4646

در این چنبر عیان گر باز بینی

در او انجام و هم آغاز بینی

4747

در این چنبر نمودی صورت خویش

نمود عقل و عشق و کفر باکیش

4848

در این چنبر نمودار بهشتست

که در او طینت آدم سرشتست

4949

در این چنبر عیان راز باشد

کسی کو را دو چشمش باز باشد

5050

در این چنبر ببیند خویش گردان

یقین خود را از او تو پیش گردان

5151

در این چنبر چرا دل تنگ گشتی

درون مزرعه تخمی نکشتی

5252

نشیب چنبرت یک مرغزار است

که دلها اندر آن چون مرغ زار است

5353

در این چنبر که داری مزرعه زار

نمیدانی تو مر اسرار آن یار

5454

در این چنبر چه بندی خویش را باز

برون جه تا که گردی محرم راز

5555

بسی ره کرده زان سر بدین سر

اگر باور نمیداری تو بنگر

5656

بسی ره کرده و خود بدیدی

که تا بر خون دل آنجا رسیدی

5757

بسی ره کرده‌ای در پرده نور

که اینجا آمدستی از ره دور

5858

بسی ره کرده و دیدی تو خود باز

ولی نادیده‌ای انجام و آغاز

5959

هزاران پرده در پرده گذشتی

که تا از سرّ کل آگاه گشتی

6060

هزاران پرده در پرده بریدی

میان خون در اینجا آرمیدی

6161

هزاران پرده اینجا رفته‌ای تو

چو میگویم مگر خوش خفته‌ای تو

6262

بصد انواع گشتی درحقیقت

سپردی بی صور ره بر حقیقت

6363

بصد انواع بیرون آمدی تو

که تادر عاقبت دلخون شدی تو

6464

هزاران دور پیچاپیچ داری

که تا این دم نمودی هیچ داری

6565

بهر صورت که میآئی تو بیرون

یکی هستی عجایب طرفه معجون

6666

در این حقّه که پر از جوهر آید

در او دیدار ماه و اختر آید

6767

جهان زین حقه بیشک پایدار است

که در این حقّه جوهر بیشمار است

6868

در این حقه نگون افتاده‌ای تو

عجایب بی غمی دل ساده‌ای تو

6969

توئی آن نطفهٔ افتاده اینجا

که خواهی ماند بس دل ساده اینجا

7070

توئی در حقّهٔ صورت گرفتار

چو موری لنگ افتادی چنین زار

7171

چو معجونی تو اندر حقّه باشی

نکو بنگر که خود زینسان قماشی

7272

رهت دورست و خفته بختت آمد

تنت عریان ودل بی رختت آمد

7373

نمیدانی که در اوّل چه بودی

که این لحظه تو در گفت و شنودی

7474

ندانی کاین زمان اندر کجائی

فتاده در دهان اژدهائی

7575

در این چاه بلا ماندی چون بیژن

نهادی بر دلت بار زر و زن

7676

در این چاه بلا ماندی چو یوسف

نکردی یک دمی اینجا تأسّف

7777

توئی یوسف درون چه فتاده

عجایب همچو خاک ره فتاده

7878

ترا یوسف درون چاه ماندست

دلت در خون و خاک راه ماندست

7979

ترا یوسف شده درچاه تاریک

نمیدانی تو این اسرار باریک

8080

دریغا یوسفت اندر چاه افتاد

نمیدیدی که از ناگاه افتاد

8181

توئی یوسف درون چه فتادی

دل اندر حکم کلّی زان نهادی

8282

ولی چون یوسف از این چه برآید

نمودش جسم و جان ودل رباید

8383

جمال یوسف ناگاه ازچاه

برآید یابد او بس رفعت و جاه

8484

نشیند وآنچه کردی باز بینی

نظر کن روی او تا راز بینی

8585

چو ازچاهت برآید یوسف جان

نماید راز در این جای پنهان

8686

ز عشقت بیقرار آید دل و تن

شود اسرار کلّی جمله روشن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

که بسیاری طلب کردم نمودار

که باشد تا بدانم سرّ اسرار

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 10 - حکایت

اگلی نظم

جمال حُسنِ یوسف بس لطیف است

ولی دل دیدنش را بس ضعیف است

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 12 - حکایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور