صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 77 - حکایت

بخش 77 - حکایت

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفته‌ست عبّادی یکی روز

که از طاعت شدم اینجای فیروز

22

ز طاعت یافتم اسرار جمله

ز طاعت یافتم انوار جمله

33

ز طاعت روی جانانش بدیدم

ز طاعت من بکام دل رسیدم

44

ز طاعت یافتم جنّات اینجا

شدم در ذات کل یکباره اینجا

55

ز طاعت من شدم واصل حقیقت

که بسپردم عیان سرّ شریعت

66

ز طاعت هر که خواهد دولت یار

کند طاعت زدید دوست بسیار

77

هر آنکو جان جانان شد بتحقیق

کند طاعت که حق یابد ز توفیق

88

ز طاعت مرد ره واصل شود زود

مراورا جان جانحاصل شود زود

99

ز طاعت ذات کل آمد پدیدار

اگر مرد رهی طاعت پدیدآر

1010

ز طاعت یافت مر منصور حلّاج

بفرق خویش از ذات عیان تاج

1111

ز طاعت یافتم رحمان مطلق

در آخر گشت واصل از اناالحق

1212

چنان شد او ز نور طاعت اینجا

که بیرون و درونش شد مصفّا

1313

چنان شد ذات قدس نور بیچون

که یک روزن بُدش در پیش گردون

1414

ز نور طاعت اینجاگه عیان دید

وجود خویش اینجا بی نشان دید

1515

ز نور طاعت اینجا یافت دلدار

مقام خویش کرد او بر سر دار

1616

چنان بد عاشق طاعت در اوّل

که جسمش کرد با جانان مبدّل

1717

چنان بد عاشق طاعت در اسرار

که روز و شب بُد اندر خدمت یار

1818

کمر بسته بدور جان گذشته

رهِ شیطان بیکره در نوشته

1919

شده خالی ز وسواس شیاطین

گذشته ازوجود خود بتمکین

2020

رسیده سوی ذات و جان شده او

چو جانان در همه پنهان شده او

2121

ز وصل اینجایگه او اصل دریافت

نه همچون دیگران او فصل دریافت

2222

بیک ره بود خود آزاد کرد او

همه ذرّات خود آباد کرد او

2323

نهانی اندر اینجا او عیان کرد

وجودخویشتن را او بیان کرد

2424

چنان عاشق بد اینجاگاه در ذات

که واصل گشت اندر عین ذرّات

2525

چنان واصل بد او در عین جانان

که بُد پیدا ز پیدائیش پنهان

2626

ز دیدار او دمی اینجا نگردید

یقین ذات بیچون جمله خود دید

2727

چو حق میدید حق اینجا یقین بود

درونش اوّلین و آخرین بود

2828

ز سلک معنوی شد پاک تن او

یکی میدید حق بیخویشتن او

2929

یکی را یافت در سرّ معانی

نشان ذات او در بی نشانی

3030

بگاه معنوی اسرار گفتن

نیارد این بیان هرگز شنفتن

3131

بیان او بسی تقریر دارد

کلام او بسی تفسیر دارد

3232

نه هرکس راز او اینجا بداند

کلام اونه هرکس باز خواند

3333

کسی باید که همچون او شود حق

زند آنگاه در پاکی اناالحق

3434

تو چون آلودهٔ اینجایگه خوار

کجا دانی که چونست سرّ این کار

3535

اگر آلودهٔ، پالوده دل شو

چو او اینجایگه بی آب و گل شو

3636

از این آلودگی پاک و مبّرا

شو اینجاگه ز حق درخویش یکتا

3737

سلوک خویش را اینجا در افکن

گذر کن ازنمود جان وز تن

3838

به یک ره پاکشو اینجایگه تو

که تا یابی مگر این پایگه تو

3939

به یک ره پاکشو از جسم وز جان

دل خود بیش از این اینجامرنجان

4040

به یک ره پاکشو مانند منصور

که تا ظلمت شود اینجایگه نور

4141

به یک ره پاکشو از هستی خویش

که تا یابی ز حق سر مستی خویش

4242

چو پاک آئی ز جمله حق سوی تو

بجان باید که این سر بشنوی تو

4343

چو پاک آئی ز جمله یار گردی

ز ذات کل عیان یار فردی

4444

چو پاک آئی در اینجا پاک رو باش

مکن اسرار چون منصور تو فاش

4545

چو پاک آئی منزّه ذات باشی

همیشه عین هر ذرّات باشی

4646

چو پاک آئی چو منصور اندر این راه

تو باشی دائما از راز آگاه

4747

چو پاک آئی پلیدی هم شود پاک

نماند نار و ریح و آب با خاک

4848

عناصر جملگی یکسان نماید

نه هر دم نفس دیگر سان نماید

4949

نماند نقش هستی اندر این راه

کسی کو باشد از اسرار آگاه

5050

شود لوح دل اینجا پاک و روشن

مصفّا کن در اینجا جان اباتن

5151

صفا اندر صفا آید پر از نور

حقیقت رخ نماید دید منصور

5252

اگر چون او شوی واصل زاعیان

نمائی همچو او اسرار پنهان

5353

وگرنه تن زن و خاموش میباش

چو دیگی دائما در جوش میباش

5454

که تا پخته شوی مانند منصور

زنی زاندم دمت تا نفخهٔ صور

5555

اگر پخته شوی مانند او تو

یقین بینی بدیها هم نکو تو

5656

اگر پخته شوی در جوهردل

گشاده گردد اینجا راز مشکل

5757

اگر پخته شوی دلدارگردی

ز بود خویشتن بیزار گردی

5858

بهمّت زین بیان یابی تو گنجی

اگر اینجا کشی از جان تو رنجی

5959

بهمّت این توانی یافت اینجا

که تا گردی در اینجاگاه یکتا

6060

بهمّت راز بتوانی نمودن

بهمّت گوی از این میدان ربودن

6161

بهمّت گر شوی یکتا در این کار

بهمّت هم شوی تو تاج سردار

6262

بهمّت بگذری از چرخ و انجم

بهمّت بود خودآری یقین گم

6363

بهمّت رازدار آئی چومنصور

بماند نام تو تا نفخهٔ صور

6464

بهمّت هرکه این اسرار یابد

مقام خویشتن بردار یابد

6565

بهمّت جان کند با دِل بَدَل او

نیابد هیچ اینجاگه خلل او

6666

بهمّت او زند اینجا اناالحق

بگوید راز کل با یار مطلق

6767

بهمّت گر دم اینجاگه زنی تو

به یک ره بیخ اندُه برکنی تو

6868

بهمّت ذات کن اینجا صفاتت

که تا پیدا کنی اعیان ذاتت

6969

بهمّت در یکی اینجا قدم زن

وجود خویشتن را بر عدم زن

7070

بهمّت در یکیّ لانگر تو

عیان خویش در الّا نگرتو

7171

بهمّت این بیان از من نگهدار

که بی عقلانه میگویم ز اسرار

7272

بهمّت چون همه برداری از پیش

یکی بینی حقیقت جملگی خویش

7373

همه حق بینی و در لاشوی تو

زدید خویش در الّا شوی تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید ازمنصور حلّاج

که ای بر فرق معنی بوده تو تاج

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 76 - در سؤال کردن کسی از منصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید

اگلی نظم

همه حق بینی اینجا در یقین باز

یقین بین اوّلین و آخرین باز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 78 - در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور