صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 78 - در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید

بخش 78 - در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

همه حق بینی اینجا در یقین باز

یقین بین اوّلین و آخرین باز

22

همه حق بینی و از حق طلب کن

ولیکن این همه از حق ادب کن

33

همه حق بین و آن با خویشتن دار

وگرنه ناگهانیات ابردار

44

کند اینجایگه مانند حلّاج

قتیل عشق را کردی تو آماج

55

ز تیر عشقت اینجاگه بدوزد

پس آنگه بودت اینجاگه بسوزد

66

کجادانی تو مر این راز دانست

که کس این سرّ معنی مر ندانست

77

نداند این بیان الّا ز دیدار

یقین صاحبدلی در سرّ این کار

88

نداند این رموز الّا که واصل

کند مقصود موجودات حاصل

99

بهرزه چند کردی پیش و پس تو

سزد گر پود جانت بگسلی تو

1010

از این اسرار دم کم زن چو مردان

وگرنه همچو چرخ آئی تو گردان

1111

در این اندیشه جان دادی و مُردی

تو چون مردان چنین گوئی نبردی

1212

نبردی هیچ بوئی اندر این راز

که تا پیداکنی انجام وآغاز

1313

نیاید این بیان بر مبتلا داشت

ترا بر دارِ دین باید بیاراست

1414

تو خود رادوست میداری حقیقت

فتادستی چنین خوار طبیعت

1515

ز آز طبع کی بگشایدت کار

از آن سرگشتهٔ مانند پرگار

1616

شدستی اندر این راه از پی دل

فروماندی میان راز مشکل

1717

بگو تاکی چنین خواهی بُدن تو

چه میدانی که گم خواهی بدن تو

1818

بکن نامی که جمله ننگ ماندی

چرادر بانگ همچون چنگ ماندی

1919

تو مانند دُهُل فریاد داری

میانت خالی و پُر باد داری

2020

نگر همچون دهل مانندهیچی

در این معنی بگو تا چند پیچی

2121

بفریاد این نیاید راست اینجا

نگیرد هیچ اینجا شور وغوغا

2222

سرت باید بریدن پیش دلدار

زمانی کرد از این معنی بر اسرار

2323

سرت باید بریدن تا بدانی

رموز عشق و اسرار معانی

2424

سرت باید بریدن بر سر دار

وگرنه تن زن و سرّت نگهدار

2525

سرت باید بریدن زار و مجروح

که تا تن گردد اینجا قوّت روح

2626

چرا خود دوستی زان پوستی تو

وگرنه پای تا سر دوستی تو

2727

چرا خود دوستی از خویش بگذر

نمود بود خود اینجا تو بنگر

2828

حقیقت باز بین وگرد دلدار

که تا فارغ شوی از جمله اغیار

2929

دمی داری که عالم جمله هیچ است

چرا کین بود جسمت جمله هیچ است

3030

دمی داری که آن دم دارد اینجا

که آدم هست اندر ذات یکتا

3131

دمی داری از آن دم در دل و جان

که بنماید در اینجا جان جانان

3232

از آن دم داری اینجازندگانی

از آن دم هست این شرح و معانی

3333

از آندم میشود اسرار کل فاش

از آن دم مینماید روی نقّاش

3434

از آندم این همه دم دم برآرند

از آن دم جملگی امّید دارند

3535

از آندم جان جانم حاصل آمد

وجود من در اینجاواصل آمد

3636

از آندم جمله دمها شادمان است

ولیکن این دم اینجا بی نشانست

3737

از آندم میزند عشق از عیان دم

که آندم برتر است از هر دو عالم

3838

دو عالم پیش این دم ناپدیداست

از این دم جملگی گفت و شنید است

3939

دو عالم زین دم آمد جمله پیدا

که این دم هست اندر جمله اشیا

4040

همه اشیا از این دم پایدار است

که باشد کاندر ایندم پایدار است

4141

کسی زین دم بیابد کام دل باز

که بگذارد حجاب وآب و گل باز

4242

نمیداند کسی اسرار این دم

که مخفی مانده است این سرّ به عالم

4343

دمی کاندم درون دل دم آنست

دمی دارد نگه میکن دم آنست

4444

در این دم گر تو آن دم بازبینی

چو آدم زینت و اعزاز بینی

4545

دم رحمانست اینجاگه دمِ تو

دم تو آمد اینجاآدمِ تو

4646

از این دم آندم اینجاگه نیابی

اگر بیخود شوی آندم بیابی

4747

از آندم یافت اینجاگاه منصور

اناالحق تا عیان نفخهٔ صور

4848

از آندم یافت این دم کل فنا شد

یقین میدان که اونزد خدا شد

4949

از آندم زد اناالحق اندر اینجا

یقین میدان که اوزد بر حق اینجا

5050

از آن دم یافت هم کون و مکان او

حقیقت دید اینجا جان جان او

5151

از آندم یافت سرّ لامکانی

یقین بنمود اسرار نهانی

5252

از آندم دمدمه در عالم انداخت

وجود آفرینش جمله بگداخت

5353

از آندم گشت واصل در حقیقت

ولی بردار از آن شد کز شریعت

5454

نمود عیانِ رازِ شرع اینجا

نمود آن واصلی در ذات یکتا

5555

چو سر ما همه اعیان ذاتست

نموداری بذات اندر صفاتست

5656

صفات و ذات یکسان اوفتاد است

ولی فعل از دگرسان اوفتاد است

5757

اگرداری عیان عشق بنمای

گره از کار عالم جمله بگشای

5858

وگر اینجا نداری هیچ تحقیق

نخواهی برد اینجاهیچ توفیق

5959

دمی از خویشتن کم گوی ای دل

که سرگردان شدی چون گوی ای دل

6060

دمی از خویشتن کلّی فنا گرد

که مانند زنان هستی نه چون مرد

6161

زنان را این رموز اینجا شده فاش

ترا خود نیست چیزی جز که نقّاش

6262

اگر نقّاش بشناسی ز اعیان

کنی هم فاش اینجا سر جانان

6363

اگر نقّاش بشناسی توئی کل

چرا چندین کشی اینجایگه ذُل

6464

اگر نقّاش بشناسی ز دیدار

هموآید ترا اینجا خریدار

6565

اگر نقّاش بشناسی یقینی

یقین دانم چو مردان پیش بینی

6666

اگر نقّاش بشناسی درونت

بریزد ناگهی اینجای خونت

6767

اگر نقّاش بشناسی چو منصور

شوی در هر دوعالم دوست مشهور

6868

اگر نقّاش بشناسی در اینجا

نمود جملگی کردی تو پیدا

6969

اگر نقّاش اینجاگه بدانی

توئی ای بیدل اینجا حق عیانی

7070

اگر نقّاش بشناسی فنا گرد

که تا آئی در اینجا صاحب درد

7171

اگر نقّاش بشناسی تو درجان

بگوید رازهات اینجای پنهان

7272

اگر نقّاش بشناسی تو در دل

گشاید مر ترا او راز مشکل

7373

اگر نقّاش بشناسی خدا شو

بمعنی بر ترا از هر دو سرا شو

7474

اگر نقّاش بشناسی همانی

حقیقت مرخدای لامکانی

7575

رموز جمله میگویم دمادم

ولیکن ماندهٔ در نقش عالم

7676

نباشی و نبینی دید نقّاش

مکن اسرار اکنون بیش از این فاش

7777

تو ای عطّار تا کی از نمودار

کنی اینجایگه مرفاش دلدار

7878

چرا اینجا کنی مرفاش حق را

زنی اینجا اناالحق دید حق را

7979

تو دیدی در یقین او رامعیّن

تو کردی راز کل اینجای روشن

8080

معین گفتی اینجادیده دید

که دید اینجایگه یا خود که بشنید

8181

یکی مرموز توحید عیانی

نبگشاید کسی و هم تودانی

8282

تو بگشادی و شادی همچو مردان

نمود معنی تو ذات سبحان

8383

بود اینجا و آنجا گه همانست

که گفتار تو در عین العیانست

8484

عیانست آنچه میگوئی در اسرار

ولی کس می چه داند سرّ گفتار

8585

اناالحق حجّت تحقیق داری

که از حق این زمان توفیق داری

8686

ترا توفیق بخشیدند و معنی

تو داری مخزن اسرار و تقوی

8787

بعین راستی در راستی تو

نمود عشق را آراستی تو

8888

چو امر ذات پایانی ندارد

که هر دم صد هزاران دُر ببارد

8989

از آن جوهر که دیدستی در اینجا

بسی دل آوری از گفت شیدا

9090

حقیقت جوهر معنی تودیدی

در این قعرِ بحار جان رسیدی

9191

دمادم میکنی نقّاش را فاش

دمادم می شوی در نقش نقّاش

9292

بخواهد ریخت خونت ناگهانی

که اورا فاش کردی در معانی

9393

بخواهد ریخت خونت دوست اینجا

بگرداند بمغزت پوست اینجا

9494

بخواهد ریخت خونت همچو منصور

که در عالم توئی امروز مشهور

9595

خراسان راتوئی امروز سردار

اگر آئی چو او اندر سرِ دار

9696

دم کل میزنی در دمدمه تو

عجب افکندهٔ این زمزمه تو

9797

دم عیسی تو داری در حقیقت

که بسپردی ره شرع و طریقت

9898

دم عیسی تو داری در معانی

که میبخشی حیات جاودانی

9999

دم عیسی تو داری در زمان باز

که گفتستی عیان اندر جهان باز

100100

دم عیسی تو داری راز بیچون

حقیقت دم زدی در عین گردون

101101

دم عیسی تو داری جان جانی

عجایب آشکارا و نهانی

102102

دم عیسی تو زنی مرده ز زنده

کنی اینجایگه هستی بسنده

103103

دمی کز جان جانان یافتستی

از آن در جزو و کل بشتافتستی

104104

ترا زیبد که هستی سالک کل

شوی هم عاقبت تو هالک کل

105105

ترا زیبد که گفتی راز اسرار

که جان کردی بروی دوست ایثار

106106

ترا زیبد که بود یار دیدی

حقیقت در بصر دلدار دیدی

107107

ترا زیبد که جانانی در اینجا

شدی تو درحقیقت دوست یکتا

108108

ترا چون جوهر ذات و صفاتست

از آن معنی ترا آن در صفاتست

109109

که یک چیز است جمله در نهانی

ولی بر هر صفت اینجامعانی

110110

کند تقدیر یا تدبیر سازد

عیان ذات را تفسیر سازد

111111

چو ذات کل ترا دادست مرداد

خدای پاک دائم این جهان باد

112112

چو ذات پاکداری پاکدل باش

حقیقت بی نهاد آب و گل باش

113113

توئی مرموز مردان حقیقت

سپردی اندر اینجاگه طریقت

114114

توئی مرموز اسرار الهی

که بر اسرار معنی جمله شاهی

115115

توئی مرموز سرّ جوهر ذات

که کردی آشکارا جوهر ذات

116116

توئی مرموز اسرار حقیقی

که با روح القدس دائم رفیقی

117117

توئی مرموز سرّ جمله اشیا

که پنهان میکنی امروز پیدا

118118

تو پنهان میشوی اینجا بتحقیق

ولی اسرار کل داری بتوفیق

119119

بخواهد ریخت خونت ذات اینجا

که گفتستی تمامت سرّ یکتا

120120

توئی یکتا در این عصر و زمانه

که خواهی ماند با من جاودانه

121121

توی یکتای بی همتا فتادی

عجب در شور و در غوغا فتادی

122122

در معنی ترا کردست حق باز

نمودستی حقیقت دید حق باز

123123

در معنی برویت برگشادست

دل عشاق از تو جمله شادست

124124

در معنی ز حیدر داری اینجا

که از اسرار او برداری اینجا

125125

در معنی نگه میدار و خوشباش

که کردستی همه اسرارها فاش

126126

تو داری ملک و معنی جاودانه

زدی تیر معانی برنشانه

127127

زدی تیری بر این آماج اینجا

نمود خویش را در پیش اینجا

128128

نهادستی و فارغ ازوجودت

که پیدا شد در اینجا بود بودت

129129

ز بود حق ترا اسرار جمله

تو میبینی کنون اظهار جمله

130130

تو داری سلطنت در خیل عشاق

فکندی دمدمه در کلّ آفاق

131131

تو کردی فاش فاشی نزد هر کس

که میگوید یکی اللّه خود بس

132132

از این گفتار بگذر یک نفس تو

چو داری در میان حق نفس تو

133133

از این گفتارها کاینجاتو گفتی

دُرِ اسرار در معنی تو سُفتی

134134

تو برخور از نمود خویش اینجا

نمود خویش را در پیش اینجا

135135

یقین بردار و در عین الیقین شو

حقیقت اوّلین و آخرین شو

136136

چو اوّل اندر آخر یافتی باز

سوی اسرار کل بشتافتی باز

137137

در آخر جوی اوّل ذات بیچون

که دیدستی خدا را بی چه و چون

138138

خدا را دیدهٔ اینجا تو در ذات

شده واصل ابا تو جمله ذرّات

139139

خدا را دیدهٔ اینجا نهانی

از او داری تو اسرار و معانی

140140

چو اسرارست و مر چیز دگر نیست

در این اسرار جز حق راهبر نیست

141141

ترا حق رهبرست و رهنمایست

در این اسرارها او جانفزایست

142142

ترا حق رهبرست و جان جانست

درون جان تو عین العیانست

143143

درون جان تو باغ بهشتست

که عین طینت تو حق سرشتست

144144

درون جان تو راز الهی است

در اینجا بیشکی راز الهی است

145145

درون را با برون هر دو یکی شد

خداگشت و نمودت بیشکی شد

146146

از این دم که تو داری در حقیقت

مزن دم جزدمی اندر شریعت

147147

در این اسرارها مردی کدامست

در اینجا صاحب دردی کدامست

148148

ندیدم صاحب دردی در اینجا

که باشد او یقین مردی در اینجا

149149

ندیدم هیچ همدردی در اینجا

که تا یابم یقین فردی در اینجا

150150

مرا یک همدم پر درد باید

که همراهیم مرد مرد باید

151151

در این ره هر که او صاحب قدم نیست

ره جانش باسرار قدم نیست

152152

نمود درد مردان کیست مائیم

که اسرار عیانی مینمائیم

153153

نمود درد مردانست عطّار

که او آمد حقیقت صاحب اسرار

154154

بر او شد منکشف اسرار عشاق

که افتادست اندر جان ودل طاق

155155

حقیقت یار دیدست اونهانی

از او میگوید این راز نهانی

156156

که حق دیدم حقیقت حق شدم من

چو دیدم عاقبت مر حق بُدم من

157157

همه جویای ما و ما فنائیم

چنین در مانده در عین فنائیم

158158

ز حق حق دیدم و اندر وصالم

نمیداند کسی اینجای حالم

159159

مرا مقصود حق بد هم بدیدم

شدم واصل بکام دل رسیدم

160160

مرا مقصود حق بُد از نمودار

که تاگردم ز خواب عقل بیدار

161161

مرا مقصود بد جانان در اینجا

حقیقت فاش کرد اسرار اینجا

162162

نمودم عاقبت سرّ نهانی

زدم دمدر عیان لامکانی

163163

مکان را محو گردانید پیشم

نهاد او مرهمی بر جان ریشم

164164

زمان را با زمین کلّی برانداخت

حقیقت جان نظر کرد او و بشناخت

165165

که جانانست و خود چیز دگر نیست

بجز او در دل و جان راهبر نیست

166166

چو او همره بود همراه باشد

کسی باید کز این آگاه باشد

167167

چو او رهبر بوددرعالم جان

همه پیدا کند مر راز پنهان

168168

چو او رهبر بود عشاق از ایندست

کند ذرات را از دید خود مست

169169

از او ره یافتم او رهبر جان

ورامیجستم و اندر برم جان

170170

ازاو ره یافتم بسیار اینجا

از آن کردم بسی تکرار اینجا

171171

از او شد منکشف عین العیانم

که بیشک من نمود جسم و جانم

172172

از او شد فاش اسرار دل اینجا

حقیقت هست او گفتار اینجا

173173

از او شد منکشف هر دوجهانم

از او دیدم یقین عین العیانم

174174

منم امروز در نزدیک جانان

نمود هر دو عالم راز پنهان

175175

منم امروز دم ازوی زده باز

یقین از پرده بیرون برزده راز

176176

منم امروز صاحب درد آفاق

بمن روشن شده اسرار عشّاق

177177

منم امروز جان و تن یکی حق

شده اینجایگه کل بیشکی حق

178178

منم امروز واصل در زمانه

که بردم گوی معنی جاودانه

179179

منم امروز واصل در نمودار

که کردم فاش اینجا سرّدلدار

180180

منم امروز دم از کل زده پاک

برافکنده نمود آب با خاک

181181

منم امروز سرّ لایزالی

عجائب جوهری بس لاابالی

182182

رموز عشق بر من شد گشاده

ز بهر من همه معنی نهاده

183183

یکی من یافتم اینجا حقیقت

ولیکن ره سپردم در شریعت

184184

شریعت مر مرا بنمود اسرار

وز او شد راز من کلّی پدیدار

185185

شریعت مر مرا آزاد کردست

ز غمهای جهانم شاد کردست

186186

شریعت میکند تحقیق روشن

خدا میگوید این اسرار بر من

187187

من اندر وی گُمم چون قطره در بحر

بکرده جملگی تریاک را زهر

188188

من اندروی نهانم دائما اوست

مراهم مغز عشق و عقل با پوست

189189

من آوردم طریقت عشقبازی

یقین بنمودم اینجا نی ببازی

190190

من آوردم طریق جمله مردان

حقیقت فاش کردم جان جانان

191191

من آوردم از اینسان شیوه عشق

ز باغ جان بدادم میوهٔ عشق

192192

بهرکس تاخورند اینجا از آن بار

که این شیوه به آید اندر اسرار

193193

در ایثارم سخن قوّت گرفتست

که ذرّات دو عالم درگرفتست

194194

نماندم عقل و هوش و صبر و آرام

که بنمودست خود رویم دلارام

195195

نماند هیچ تا عاشق شدستم

ز دید عشق من لایق شدستم

196196

ز جوهرهای معنی در بحارم

که دارم بیعدد من در شمارم

197197

نصیب عام وخاص اینجا بدادم

که در اسرار اینجا داد دادم

198198

منم اینجای داده داد جانها

شده امروز اندر عشق تنها

199199

در این تنهائی و اندوه جانم

حقیقت درّ معنی میچکانم

200200

در این دنیا نه غم دارم نه شادی

که دیدم جملگی مانند بادی

201201

گذر دارم ز دنیا هم ز عقبی

نه دعوی مینمایم این نه تقوی

202202

منزّه از همه از جان جانان

شدستم درنمود ذات یکسان

203203

نمودذاتم اینجا فاش گشته

نمود نقش من نقّاش گشته

204204

چو اصل اینجا بدیدم فرع بودم

نظر کردم به جز من کس نبودم

205205

همه گفتار من سرّ اله است

ولی ذرّات از من عذر خواهست

206206

نباشد هیچ خود بی راز اینجا

همه ذرات را پرداز اینجا

207207

چو مرغ است و یقین پر باز دارند

چگونه خویشتن را بازدارند

208208

همه ذرّات در خورشید انور

عیانی پای کوبانند یک سر

209209

دو عالم غرق این نور است جاوید

چگونه من شوم زین راز امّید

210210

دو عالم تابش خورشید دارد

دلم در سوی کل امید دارد

211211

مرا امّید بر خورشید رویش

شوم کاینجا فتاده من بکویش

212212

چو خورشید است اینجاگاه تابان

تمامت ذرّه رقصانندو تابان

213213

همه در سوی خورشیدند ذرّه

شده اینجایگه بر خویش غرّه

214214

نمیبینی تو مر خورشید اینجا

که چون عکس افکند در خانه تنها

215215

بقدر روزنی اینجا نظر کن

دل خود زین معانی با خبر کن

216216

همه ذرّات را بین پای کوبان

شده در رفتن اینجا گاه تابان

217217

همه درگردش اندر سوی خورشید

که میدارند مانند تو امید

218218

چگونه ناامید اینجابمانند

که پیدا گشته و آنگه نهانند

219219

همه سوی ویاند اینجا حقیقت

حقیقت می سپارندش طریقت

220220

شوند اینجایگه تا حضرت نور

اگرچه ره کنند اینجایگه دور

221221

فتادست این ره اینجادور میدان

حقیقت ذرّهها را نور میدان

222222

تمامت ره روان و سالکانند

در این درگاه جمله هالکانند

223223

تمامت ره کنان درکوی معشوق

نهاده جمله سر در سوی معشوق

224224

تمامت ره کنان در سوی دلدار

شده کل پایکوبان سوی دلدار

225225

همه در راه و فارغ گشته از راه

برامیّدی که آید تا برِ شاه

226226

همه در راه قدر خود ندانند

ولی چندی در اینجا باز دانند

227227

همه در راه تادلدار یابند

چو مرغان سوی خانه میشتابند

228228

همه در راه و فارغ ازتن خویش

همی بینند راه روشن خویش

229229

بسوی نور کل گشته شتابان

گه تا ناگه ببینند روی جانان

230230

سوی جنت شده شوریده و مست

شده فارغ همه ازنیست وز هست

231231

امید جملگی خورشید آمد

همه رهشان چنین جاوید آمد

232232

همه در سوی آن حضرت شتابند

که تا مرقوب آن حضرت بیابند

233233

چوشان رقصی کنند اینجای در خویش

نمود جملگی برخیزد از پیش

234234

بقدر خود کنند اینجایگه راه

ولی بینی تو این اسرار ناگاه

235235

برخورشید آیند و بسوزند

چو شمعی هر یکی رخ برفروزند

236236

بسوزند جملگی در حضرت خَور

شوند آنگاه سوی ذات رهبر

237237

چوسوی ذات آیند از نهانی

شوندآنگه عیان اندر عیانی

238238

نمیبینی که چون پروانه ناگاه

شوند از شمع اودیوانه ناگاه

239239

چونور شمع بیند روشنائی

شود حیران از آن داغ جدائی

240240

شود دیوانه سوی جمع آید

بنزد روشنی چون شمع آید

241241

درآید پرزنان اینجای پرتاب

زند خود را بر آن شمع جهانتاب

242242

ز عشق شمع او نابود گردد

زیانش جملگی با سود گردد

243243

چنان خود را زند بر شمع زود او

که چون خورشید تابان برفزود او

244244

نماند بال و پر اینجا شود گم

مثال قطرهٔ در عین قلزم

245245

شود گم اندر او نور نهانی

که تا سرّ فنا را بازدانی

246246

همه آفاق خورشید است و تو کور

چو چشمه میزنی جوش و عجب شور

247247

چو دریا شو اگر دریا شوی تو

ز عشق دوست ناپروا شوی

248248

چو دریا شو که دریای صفاتی

در اینجاگه عیانِ نور ذاتی

249249

چو دریا شو که دُر بخشی و جوهر

ز دریاگر تو غوّاصی بمگذر

250250

چو دریا شو تو اندر شور و مستی

که دُر داریّ و دریا میپرستی

251251

چو دریا باشی تو دایم پر از شور

میندیش اندر اینجاگه شرو شور

252252

چو دریا باشی و دُر بخش اندر او تو

بجز دیدار یار ازآن مجو تو

253253

یکی جوهر در این بحر دل تست

که برتراز دوعالم مشکل تست

254254

اگر آن جوهر آری هم بکف تو

زنی تیر مردای بر هدف تو

255255

از آن جوهر ترا آمد شعاعی

درون دل ترا دارد وداعی

256256

که چون جوهر رسیدت بشکن اینجا

صدف بنمای بی ما و من اینجا

257257

دریغا عمر همچون باد بگذشت

در این دریا بیک ره جمله پیوست

258258

ولیکن جوهر اینجا باز دیدم

چو دریا یک زمانی آرمیدم

259259

بآرام این همه جوهر ز دلدار

حقیقت یافتم ازدید دیدار

260260

ایا دل جوهر ذات و صفاتی

در اینجاگه عجایب بی صفاتی

261261

صفات ذات داری و جواهر

چنین دریافتی در عین خاطر

262262

نظر داری سوی کون و مکان تو

یقین می باز بینی هر زمان تو

263263

سوی دلدارنام تست دل هان

ممان اینجایگه در آب و گل هان

264264

سوی دلداری و جان در بر تست

حقیقت یار اینجا رهبرتست

265265

ترا دردی است آن در درد جانان

که داری از همه ذرات پنهان

266266

ترادردیست همچون درد عشاق

نواها میزنی اینجا ز عشاق

267267

ترادردیست ازدلدارمانده

که درمان وی آمد یار خوانده

268268

ترا اندر بر خود ناگهانی

بدان میگویمت تاخوش بدانی

269269

بدان این سرّ که جان خواهی شدن دل

ز ناگاهی نهان خواهی شدن دل

270270

نهان خواهی شد ای دل تا بدانی

همی گویم ترا راز نهانی

271271

نهان خواهی شد اینجاگاه در جان

شوی اینجا حقیقت جان جانان

272272

نهان خواهی شدن ناگاه در خَود

که تا رسته شوی از نیک و ز بد

273273

نهان خواهی شدن در کوی دلدار

که تا پیدا شوی در سوی دلدار

274274

نهان خواهی شدن همچون چراغی

ترا خواهد بدن از حق فراغی

275275

نهان خواهی شدن مانندخورشید

دگر آئی ز نور قدس جاوید

276276

نهان خواهی شدن آنگه بمانی

بجز یکی سزد گر خود ندانی

277277

نهان خواهی شدن در جوهر دوست

حقیقت مغز گشتت جملگی پوست

278278

نهان خواهی شد اینجا گاه ناچار

که بیرون آئیش از پنج وز چار

279279

نهان خواهی شدن در بحر اعظم

نماند این دمت اینجا دمادم

280280

نهان خواهی شدن مانند ماهی

که ناید هیچت اینجا از تباهی

281281

دلاداری امیدی سوی جانان

بسی گردیدهٔ در کوی جانان

282282

امیدی بسته بودی هم برآمد

غم و اندوه تو یکسر سرآمد

283283

امیدی بسته بودی در طریقت

سپردی هم عیان راز شریعت

284284

نمودت روی دلدارت چو از جام

طلب کن این زمان آخر سرانجام

285285

سرانجامت ببین اینجا یقین باز

چو مردانِ جهان مر راه بین باز

286286

رهت کردی و دروی چون رسیدی

رخ جانان در این منزل ندیدی

287287

در این منزل همه ذرّات عالم

قدم اینجا نهادستت دمادم

288288

در این منزل یقین اندر یقین است

کسی یابد که اینجا پیش بین است

289289

ز من گر بینش این راز دانی

حقیقت دید این ره بازدانی

290290

همه چون ذرّه و خورشید باشد

ولیکن رفتنش جاوید باشد

291291

ترا جاوید در این راه کار است

که در این ره عجائب بیشمار است

292292

ترا جاوید باید شد در این راه

که تاگردی از این منزل تو آگاه

293293

ترا جاوید اینجاگاه ای دل

بباید ماند اندر راز مشکل

294294

دریغا راه دور و عمر کوتاه

کز این اندیشهها استغفراللّه

295295

از این اندیشه جز خون جگر نیست

در این دریا مرا راهی بدر نیست

296296

از این اندیشه دلها غرق خونست

که میداند که سرّ کار چونست

297297

از این اندیشه بس جانها برآمد

بسی حکم سلاطینان سرآمد

298298

همه غرقاب در دریا بماندند

عجائب خوار و ناپروا بماندند

299299

در این دریا شدند و غرقهٔ آز

که پیدا مینشد مر تختهٔ باز

300300

در این دریا شمار هیچکس نیست

همه غرقند و کس فریادرس نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفته‌ست عبّادی یکی روز

که از طاعت شدم اینجای فیروز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 77 - حکایت

اگلی نظم

چنین گفت آن بزرگ پیر اعظم

پناه دین و سلطان معظم

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 79 - در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور