صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 78 - در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید

بخش 78 - در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

همه حق بینی اینجا در یقین باز

یقین بین اوّلین و آخرین باز

2

همه حق بینی و از حق طلب کن

ولیکن این همه از حق ادب کن

3

همه حق بین و آن با خویشتن دار

وگرنه ناگهانیات ابردار

4

کند اینجایگه مانند حلّاج

قتیل عشق را کردی تو آماج

5

ز تیر عشقت اینجاگه بدوزد

پس آنگه بودت اینجاگه بسوزد

6

کجادانی تو مر این راز دانست

که کس این سرّ معنی مر ندانست

7

نداند این بیان الّا ز دیدار

یقین صاحبدلی در سرّ این کار

8

نداند این رموز الّا که واصل

کند مقصود موجودات حاصل

9

بهرزه چند کردی پیش و پس تو

سزد گر پود جانت بگسلی تو

10

از این اسرار دم کم زن چو مردان

وگرنه همچو چرخ آئی تو گردان

11

در این اندیشه جان دادی و مُردی

تو چون مردان چنین گوئی نبردی

12

نبردی هیچ بوئی اندر این راز

که تا پیداکنی انجام وآغاز

13

نیاید این بیان بر مبتلا داشت

ترا بر دارِ دین باید بیاراست

14

تو خود رادوست میداری حقیقت

فتادستی چنین خوار طبیعت

15

ز آز طبع کی بگشایدت کار

از آن سرگشتهٔ مانند پرگار

16

شدستی اندر این راه از پی دل

فروماندی میان راز مشکل

17

بگو تاکی چنین خواهی بُدن تو

چه میدانی که گم خواهی بدن تو

18

بکن نامی که جمله ننگ ماندی

چرادر بانگ همچون چنگ ماندی

19

تو مانند دُهُل فریاد داری

میانت خالی و پُر باد داری

20

نگر همچون دهل مانندهیچی

در این معنی بگو تا چند پیچی

21

بفریاد این نیاید راست اینجا

نگیرد هیچ اینجا شور وغوغا

22

سرت باید بریدن پیش دلدار

زمانی کرد از این معنی بر اسرار

23

سرت باید بریدن تا بدانی

رموز عشق و اسرار معانی

24

سرت باید بریدن بر سر دار

وگرنه تن زن و سرّت نگهدار

25

سرت باید بریدن زار و مجروح

که تا تن گردد اینجا قوّت روح

26

چرا خود دوستی زان پوستی تو

وگرنه پای تا سر دوستی تو

27

چرا خود دوستی از خویش بگذر

نمود بود خود اینجا تو بنگر

28

حقیقت باز بین وگرد دلدار

که تا فارغ شوی از جمله اغیار

29

دمی داری که عالم جمله هیچ است

چرا کین بود جسمت جمله هیچ است

30

دمی داری که آن دم دارد اینجا

که آدم هست اندر ذات یکتا

31

دمی داری از آن دم در دل و جان

که بنماید در اینجا جان جانان

32

از آن دم داری اینجازندگانی

از آن دم هست این شرح و معانی

33

از آندم میشود اسرار کل فاش

از آن دم مینماید روی نقّاش

34

از آندم این همه دم دم برآرند

از آن دم جملگی امّید دارند

35

از آندم جان جانم حاصل آمد

وجود من در اینجاواصل آمد

36

از آندم جمله دمها شادمان است

ولیکن این دم اینجا بی نشانست

37

از آندم میزند عشق از عیان دم

که آندم برتر است از هر دو عالم

38

دو عالم پیش این دم ناپدیداست

از این دم جملگی گفت و شنید است

39

دو عالم زین دم آمد جمله پیدا

که این دم هست اندر جمله اشیا

40

همه اشیا از این دم پایدار است

که باشد کاندر ایندم پایدار است

41

کسی زین دم بیابد کام دل باز

که بگذارد حجاب وآب و گل باز

42

نمیداند کسی اسرار این دم

که مخفی مانده است این سرّ به عالم

43

دمی کاندم درون دل دم آنست

دمی دارد نگه میکن دم آنست

44

در این دم گر تو آن دم بازبینی

چو آدم زینت و اعزاز بینی

45

دم رحمانست اینجاگه دمِ تو

دم تو آمد اینجاآدمِ تو

46

از این دم آندم اینجاگه نیابی

اگر بیخود شوی آندم بیابی

47

از آندم یافت اینجاگاه منصور

اناالحق تا عیان نفخهٔ صور

48

از آندم یافت این دم کل فنا شد

یقین میدان که اونزد خدا شد

49

از آندم زد اناالحق اندر اینجا

یقین میدان که اوزد بر حق اینجا

50

از آن دم یافت هم کون و مکان او

حقیقت دید اینجا جان جان او

51

از آندم یافت سرّ لامکانی

یقین بنمود اسرار نهانی

52

از آندم دمدمه در عالم انداخت

وجود آفرینش جمله بگداخت

53

از آندم گشت واصل در حقیقت

ولی بردار از آن شد کز شریعت

54

نمود عیانِ رازِ شرع اینجا

نمود آن واصلی در ذات یکتا

55

چو سر ما همه اعیان ذاتست

نموداری بذات اندر صفاتست

56

صفات و ذات یکسان اوفتاد است

ولی فعل از دگرسان اوفتاد است

57

اگرداری عیان عشق بنمای

گره از کار عالم جمله بگشای

58

وگر اینجا نداری هیچ تحقیق

نخواهی برد اینجاهیچ توفیق

59

دمی از خویشتن کم گوی ای دل

که سرگردان شدی چون گوی ای دل

60

دمی از خویشتن کلّی فنا گرد

که مانند زنان هستی نه چون مرد

61

زنان را این رموز اینجا شده فاش

ترا خود نیست چیزی جز که نقّاش

62

اگر نقّاش بشناسی ز اعیان

کنی هم فاش اینجا سر جانان

63

اگر نقّاش بشناسی توئی کل

چرا چندین کشی اینجایگه ذُل

64

اگر نقّاش بشناسی ز دیدار

هموآید ترا اینجا خریدار

65

اگر نقّاش بشناسی یقینی

یقین دانم چو مردان پیش بینی

66

اگر نقّاش بشناسی درونت

بریزد ناگهی اینجای خونت

67

اگر نقّاش بشناسی چو منصور

شوی در هر دوعالم دوست مشهور

68

اگر نقّاش بشناسی در اینجا

نمود جملگی کردی تو پیدا

69

اگر نقّاش اینجاگه بدانی

توئی ای بیدل اینجا حق عیانی

70

اگر نقّاش بشناسی فنا گرد

که تا آئی در اینجا صاحب درد

71

اگر نقّاش بشناسی تو درجان

بگوید رازهات اینجای پنهان

72

اگر نقّاش بشناسی تو در دل

گشاید مر ترا او راز مشکل

73

اگر نقّاش بشناسی خدا شو

بمعنی بر ترا از هر دو سرا شو

74

اگر نقّاش بشناسی همانی

حقیقت مرخدای لامکانی

75

رموز جمله میگویم دمادم

ولیکن ماندهٔ در نقش عالم

76

نباشی و نبینی دید نقّاش

مکن اسرار اکنون بیش از این فاش

77

تو ای عطّار تا کی از نمودار

کنی اینجایگه مرفاش دلدار

78

چرا اینجا کنی مرفاش حق را

زنی اینجا اناالحق دید حق را

79

تو دیدی در یقین او رامعیّن

تو کردی راز کل اینجای روشن

80

معین گفتی اینجادیده دید

که دید اینجایگه یا خود که بشنید

81

یکی مرموز توحید عیانی

نبگشاید کسی و هم تودانی

82

تو بگشادی و شادی همچو مردان

نمود معنی تو ذات سبحان

83

بود اینجا و آنجا گه همانست

که گفتار تو در عین العیانست

84

عیانست آنچه میگوئی در اسرار

ولی کس می چه داند سرّ گفتار

85

اناالحق حجّت تحقیق داری

که از حق این زمان توفیق داری

86

ترا توفیق بخشیدند و معنی

تو داری مخزن اسرار و تقوی

87

بعین راستی در راستی تو

نمود عشق را آراستی تو

88

چو امر ذات پایانی ندارد

که هر دم صد هزاران دُر ببارد

89

از آن جوهر که دیدستی در اینجا

بسی دل آوری از گفت شیدا

90

حقیقت جوهر معنی تودیدی

در این قعرِ بحار جان رسیدی

91

دمادم میکنی نقّاش را فاش

دمادم می شوی در نقش نقّاش

92

بخواهد ریخت خونت ناگهانی

که اورا فاش کردی در معانی

93

بخواهد ریخت خونت دوست اینجا

بگرداند بمغزت پوست اینجا

94

بخواهد ریخت خونت همچو منصور

که در عالم توئی امروز مشهور

95

خراسان راتوئی امروز سردار

اگر آئی چو او اندر سرِ دار

96

دم کل میزنی در دمدمه تو

عجب افکندهٔ این زمزمه تو

97

دم عیسی تو داری در حقیقت

که بسپردی ره شرع و طریقت

98

دم عیسی تو داری در معانی

که میبخشی حیات جاودانی

99

دم عیسی تو داری در زمان باز

که گفتستی عیان اندر جهان باز

100

دم عیسی تو داری راز بیچون

حقیقت دم زدی در عین گردون

101

دم عیسی تو داری جان جانی

عجایب آشکارا و نهانی

102

دم عیسی تو زنی مرده ز زنده

کنی اینجایگه هستی بسنده

103

دمی کز جان جانان یافتستی

از آن در جزو و کل بشتافتستی

104

ترا زیبد که هستی سالک کل

شوی هم عاقبت تو هالک کل

105

ترا زیبد که گفتی راز اسرار

که جان کردی بروی دوست ایثار

106

ترا زیبد که بود یار دیدی

حقیقت در بصر دلدار دیدی

107

ترا زیبد که جانانی در اینجا

شدی تو درحقیقت دوست یکتا

108

ترا چون جوهر ذات و صفاتست

از آن معنی ترا آن در صفاتست

109

که یک چیز است جمله در نهانی

ولی بر هر صفت اینجامعانی

110

کند تقدیر یا تدبیر سازد

عیان ذات را تفسیر سازد

111

چو ذات کل ترا دادست مرداد

خدای پاک دائم این جهان باد

112

چو ذات پاکداری پاکدل باش

حقیقت بی نهاد آب و گل باش

113

توئی مرموز مردان حقیقت

سپردی اندر اینجاگه طریقت

114

توئی مرموز اسرار الهی

که بر اسرار معنی جمله شاهی

115

توئی مرموز سرّ جوهر ذات

که کردی آشکارا جوهر ذات

116

توئی مرموز اسرار حقیقی

که با روح القدس دائم رفیقی

117

توئی مرموز سرّ جمله اشیا

که پنهان میکنی امروز پیدا

118

تو پنهان میشوی اینجا بتحقیق

ولی اسرار کل داری بتوفیق

119

بخواهد ریخت خونت ذات اینجا

که گفتستی تمامت سرّ یکتا

120

توئی یکتا در این عصر و زمانه

که خواهی ماند با من جاودانه

121

توی یکتای بی همتا فتادی

عجب در شور و در غوغا فتادی

122

در معنی ترا کردست حق باز

نمودستی حقیقت دید حق باز

123

در معنی برویت برگشادست

دل عشاق از تو جمله شادست

124

در معنی ز حیدر داری اینجا

که از اسرار او برداری اینجا

125

در معنی نگه میدار و خوشباش

که کردستی همه اسرارها فاش

126

تو داری ملک و معنی جاودانه

زدی تیر معانی برنشانه

127

زدی تیری بر این آماج اینجا

نمود خویش را در پیش اینجا

128

نهادستی و فارغ ازوجودت

که پیدا شد در اینجا بود بودت

129

ز بود حق ترا اسرار جمله

تو میبینی کنون اظهار جمله

130

تو داری سلطنت در خیل عشاق

فکندی دمدمه در کلّ آفاق

131

تو کردی فاش فاشی نزد هر کس

که میگوید یکی اللّه خود بس

132

از این گفتار بگذر یک نفس تو

چو داری در میان حق نفس تو

133

از این گفتارها کاینجاتو گفتی

دُرِ اسرار در معنی تو سُفتی

134

تو برخور از نمود خویش اینجا

نمود خویش را در پیش اینجا

135

یقین بردار و در عین الیقین شو

حقیقت اوّلین و آخرین شو

136

چو اوّل اندر آخر یافتی باز

سوی اسرار کل بشتافتی باز

137

در آخر جوی اوّل ذات بیچون

که دیدستی خدا را بی چه و چون

138

خدا را دیدهٔ اینجا تو در ذات

شده واصل ابا تو جمله ذرّات

139

خدا را دیدهٔ اینجا نهانی

از او داری تو اسرار و معانی

140

چو اسرارست و مر چیز دگر نیست

در این اسرار جز حق راهبر نیست

141

ترا حق رهبرست و رهنمایست

در این اسرارها او جانفزایست

142

ترا حق رهبرست و جان جانست

درون جان تو عین العیانست

143

درون جان تو باغ بهشتست

که عین طینت تو حق سرشتست

144

درون جان تو راز الهی است

در اینجا بیشکی راز الهی است

145

درون را با برون هر دو یکی شد

خداگشت و نمودت بیشکی شد

146

از این دم که تو داری در حقیقت

مزن دم جزدمی اندر شریعت

147

در این اسرارها مردی کدامست

در اینجا صاحب دردی کدامست

148

ندیدم صاحب دردی در اینجا

که باشد او یقین مردی در اینجا

149

ندیدم هیچ همدردی در اینجا

که تا یابم یقین فردی در اینجا

150

مرا یک همدم پر درد باید

که همراهیم مرد مرد باید

151

در این ره هر که او صاحب قدم نیست

ره جانش باسرار قدم نیست

152

نمود درد مردان کیست مائیم

که اسرار عیانی مینمائیم

153

نمود درد مردانست عطّار

که او آمد حقیقت صاحب اسرار

154

بر او شد منکشف اسرار عشاق

که افتادست اندر جان ودل طاق

155

حقیقت یار دیدست اونهانی

از او میگوید این راز نهانی

156

که حق دیدم حقیقت حق شدم من

چو دیدم عاقبت مر حق بُدم من

157

همه جویای ما و ما فنائیم

چنین در مانده در عین فنائیم

158

ز حق حق دیدم و اندر وصالم

نمیداند کسی اینجای حالم

159

مرا مقصود حق بد هم بدیدم

شدم واصل بکام دل رسیدم

160

مرا مقصود حق بُد از نمودار

که تاگردم ز خواب عقل بیدار

161

مرا مقصود بد جانان در اینجا

حقیقت فاش کرد اسرار اینجا

162

نمودم عاقبت سرّ نهانی

زدم دمدر عیان لامکانی

163

مکان را محو گردانید پیشم

نهاد او مرهمی بر جان ریشم

164

زمان را با زمین کلّی برانداخت

حقیقت جان نظر کرد او و بشناخت

165

که جانانست و خود چیز دگر نیست

بجز او در دل و جان راهبر نیست

166

چو او همره بود همراه باشد

کسی باید کز این آگاه باشد

167

چو او رهبر بوددرعالم جان

همه پیدا کند مر راز پنهان

168

چو او رهبر بود عشاق از ایندست

کند ذرات را از دید خود مست

169

از او ره یافتم او رهبر جان

ورامیجستم و اندر برم جان

170

ازاو ره یافتم بسیار اینجا

از آن کردم بسی تکرار اینجا

171

از او شد منکشف عین العیانم

که بیشک من نمود جسم و جانم

172

از او شد فاش اسرار دل اینجا

حقیقت هست او گفتار اینجا

173

از او شد منکشف هر دوجهانم

از او دیدم یقین عین العیانم

174

منم امروز در نزدیک جانان

نمود هر دو عالم راز پنهان

175

منم امروز دم ازوی زده باز

یقین از پرده بیرون برزده راز

176

منم امروز صاحب درد آفاق

بمن روشن شده اسرار عشّاق

177

منم امروز جان و تن یکی حق

شده اینجایگه کل بیشکی حق

178

منم امروز واصل در زمانه

که بردم گوی معنی جاودانه

179

منم امروز واصل در نمودار

که کردم فاش اینجا سرّدلدار

180

منم امروز دم از کل زده پاک

برافکنده نمود آب با خاک

181

منم امروز سرّ لایزالی

عجائب جوهری بس لاابالی

182

رموز عشق بر من شد گشاده

ز بهر من همه معنی نهاده

183

یکی من یافتم اینجا حقیقت

ولیکن ره سپردم در شریعت

184

شریعت مر مرا بنمود اسرار

وز او شد راز من کلّی پدیدار

185

شریعت مر مرا آزاد کردست

ز غمهای جهانم شاد کردست

186

شریعت میکند تحقیق روشن

خدا میگوید این اسرار بر من

187

من اندر وی گُمم چون قطره در بحر

بکرده جملگی تریاک را زهر

188

من اندروی نهانم دائما اوست

مراهم مغز عشق و عقل با پوست

189

من آوردم طریقت عشقبازی

یقین بنمودم اینجا نی ببازی

190

من آوردم طریق جمله مردان

حقیقت فاش کردم جان جانان

191

من آوردم از اینسان شیوه عشق

ز باغ جان بدادم میوهٔ عشق

192

بهرکس تاخورند اینجا از آن بار

که این شیوه به آید اندر اسرار

193

در ایثارم سخن قوّت گرفتست

که ذرّات دو عالم درگرفتست

194

نماندم عقل و هوش و صبر و آرام

که بنمودست خود رویم دلارام

195

نماند هیچ تا عاشق شدستم

ز دید عشق من لایق شدستم

196

ز جوهرهای معنی در بحارم

که دارم بیعدد من در شمارم

197

نصیب عام وخاص اینجا بدادم

که در اسرار اینجا داد دادم

198

منم اینجای داده داد جانها

شده امروز اندر عشق تنها

199

در این تنهائی و اندوه جانم

حقیقت درّ معنی میچکانم

200

در این دنیا نه غم دارم نه شادی

که دیدم جملگی مانند بادی

201

گذر دارم ز دنیا هم ز عقبی

نه دعوی مینمایم این نه تقوی

202

منزّه از همه از جان جانان

شدستم درنمود ذات یکسان

203

نمودذاتم اینجا فاش گشته

نمود نقش من نقّاش گشته

204

چو اصل اینجا بدیدم فرع بودم

نظر کردم به جز من کس نبودم

205

همه گفتار من سرّ اله است

ولی ذرّات از من عذر خواهست

206

نباشد هیچ خود بی راز اینجا

همه ذرات را پرداز اینجا

207

چو مرغ است و یقین پر باز دارند

چگونه خویشتن را بازدارند

208

همه ذرّات در خورشید انور

عیانی پای کوبانند یک سر

209

دو عالم غرق این نور است جاوید

چگونه من شوم زین راز امّید

210

دو عالم تابش خورشید دارد

دلم در سوی کل امید دارد

211

مرا امّید بر خورشید رویش

شوم کاینجا فتاده من بکویش

212

چو خورشید است اینجاگاه تابان

تمامت ذرّه رقصانندو تابان

213

همه در سوی خورشیدند ذرّه

شده اینجایگه بر خویش غرّه

214

نمیبینی تو مر خورشید اینجا

که چون عکس افکند در خانه تنها

215

بقدر روزنی اینجا نظر کن

دل خود زین معانی با خبر کن

216

همه ذرّات را بین پای کوبان

شده در رفتن اینجا گاه تابان

217

همه درگردش اندر سوی خورشید

که میدارند مانند تو امید

218

چگونه ناامید اینجابمانند

که پیدا گشته و آنگه نهانند

219

همه سوی ویاند اینجا حقیقت

حقیقت می سپارندش طریقت

220

شوند اینجایگه تا حضرت نور

اگرچه ره کنند اینجایگه دور

221

فتادست این ره اینجادور میدان

حقیقت ذرّهها را نور میدان

222

تمامت ره روان و سالکانند

در این درگاه جمله هالکانند

223

تمامت ره کنان درکوی معشوق

نهاده جمله سر در سوی معشوق

224

تمامت ره کنان در سوی دلدار

شده کل پایکوبان سوی دلدار

225

همه در راه و فارغ گشته از راه

برامیّدی که آید تا برِ شاه

226

همه در راه قدر خود ندانند

ولی چندی در اینجا باز دانند

227

همه در راه تادلدار یابند

چو مرغان سوی خانه میشتابند

228

همه در راه و فارغ ازتن خویش

همی بینند راه روشن خویش

229

بسوی نور کل گشته شتابان

گه تا ناگه ببینند روی جانان

230

سوی جنت شده شوریده و مست

شده فارغ همه ازنیست وز هست

231

امید جملگی خورشید آمد

همه رهشان چنین جاوید آمد

232

همه در سوی آن حضرت شتابند

که تا مرقوب آن حضرت بیابند

233

چوشان رقصی کنند اینجای در خویش

نمود جملگی برخیزد از پیش

234

بقدر خود کنند اینجایگه راه

ولی بینی تو این اسرار ناگاه

235

برخورشید آیند و بسوزند

چو شمعی هر یکی رخ برفروزند

236

بسوزند جملگی در حضرت خَور

شوند آنگاه سوی ذات رهبر

237

چوسوی ذات آیند از نهانی

شوندآنگه عیان اندر عیانی

238

نمیبینی که چون پروانه ناگاه

شوند از شمع اودیوانه ناگاه

239

چونور شمع بیند روشنائی

شود حیران از آن داغ جدائی

240

شود دیوانه سوی جمع آید

بنزد روشنی چون شمع آید

241

درآید پرزنان اینجای پرتاب

زند خود را بر آن شمع جهانتاب

242

ز عشق شمع او نابود گردد

زیانش جملگی با سود گردد

243

چنان خود را زند بر شمع زود او

که چون خورشید تابان برفزود او

244

نماند بال و پر اینجا شود گم

مثال قطرهٔ در عین قلزم

245

شود گم اندر او نور نهانی

که تا سرّ فنا را بازدانی

246

همه آفاق خورشید است و تو کور

چو چشمه میزنی جوش و عجب شور

247

چو دریا شو اگر دریا شوی تو

ز عشق دوست ناپروا شوی

248

چو دریا شو که دریای صفاتی

در اینجاگه عیانِ نور ذاتی

249

چو دریا شو که دُر بخشی و جوهر

ز دریاگر تو غوّاصی بمگذر

250

چو دریا شو تو اندر شور و مستی

که دُر داریّ و دریا میپرستی

251

چو دریا باشی تو دایم پر از شور

میندیش اندر اینجاگه شرو شور

252

چو دریا باشی و دُر بخش اندر او تو

بجز دیدار یار ازآن مجو تو

253

یکی جوهر در این بحر دل تست

که برتراز دوعالم مشکل تست

254

اگر آن جوهر آری هم بکف تو

زنی تیر مردای بر هدف تو

255

از آن جوهر ترا آمد شعاعی

درون دل ترا دارد وداعی

256

که چون جوهر رسیدت بشکن اینجا

صدف بنمای بی ما و من اینجا

257

دریغا عمر همچون باد بگذشت

در این دریا بیک ره جمله پیوست

258

ولیکن جوهر اینجا باز دیدم

چو دریا یک زمانی آرمیدم

259

بآرام این همه جوهر ز دلدار

حقیقت یافتم ازدید دیدار

260

ایا دل جوهر ذات و صفاتی

در اینجاگه عجایب بی صفاتی

261

صفات ذات داری و جواهر

چنین دریافتی در عین خاطر

262

نظر داری سوی کون و مکان تو

یقین می باز بینی هر زمان تو

263

سوی دلدارنام تست دل هان

ممان اینجایگه در آب و گل هان

264

سوی دلداری و جان در بر تست

حقیقت یار اینجا رهبرتست

265

ترا دردی است آن در درد جانان

که داری از همه ذرات پنهان

266

ترادردیست همچون درد عشاق

نواها میزنی اینجا ز عشاق

267

ترادردیست ازدلدارمانده

که درمان وی آمد یار خوانده

268

ترا اندر بر خود ناگهانی

بدان میگویمت تاخوش بدانی

269

بدان این سرّ که جان خواهی شدن دل

ز ناگاهی نهان خواهی شدن دل

270

نهان خواهی شد ای دل تا بدانی

همی گویم ترا راز نهانی

271

نهان خواهی شد اینجاگاه در جان

شوی اینجا حقیقت جان جانان

272

نهان خواهی شدن ناگاه در خَود

که تا رسته شوی از نیک و ز بد

273

نهان خواهی شدن در کوی دلدار

که تا پیدا شوی در سوی دلدار

274

نهان خواهی شدن همچون چراغی

ترا خواهد بدن از حق فراغی

275

نهان خواهی شدن مانندخورشید

دگر آئی ز نور قدس جاوید

276

نهان خواهی شدن آنگه بمانی

بجز یکی سزد گر خود ندانی

277

نهان خواهی شدن در جوهر دوست

حقیقت مغز گشتت جملگی پوست

278

نهان خواهی شد اینجا گاه ناچار

که بیرون آئیش از پنج وز چار

279

نهان خواهی شدن در بحر اعظم

نماند این دمت اینجا دمادم

280

نهان خواهی شدن مانند ماهی

که ناید هیچت اینجا از تباهی

281

دلاداری امیدی سوی جانان

بسی گردیدهٔ در کوی جانان

282

امیدی بسته بودی هم برآمد

غم و اندوه تو یکسر سرآمد

283

امیدی بسته بودی در طریقت

سپردی هم عیان راز شریعت

284

نمودت روی دلدارت چو از جام

طلب کن این زمان آخر سرانجام

285

سرانجامت ببین اینجا یقین باز

چو مردانِ جهان مر راه بین باز

286

رهت کردی و دروی چون رسیدی

رخ جانان در این منزل ندیدی

287

در این منزل همه ذرّات عالم

قدم اینجا نهادستت دمادم

288

در این منزل یقین اندر یقین است

کسی یابد که اینجا پیش بین است

289

ز من گر بینش این راز دانی

حقیقت دید این ره بازدانی

290

همه چون ذرّه و خورشید باشد

ولیکن رفتنش جاوید باشد

291

ترا جاوید در این راه کار است

که در این ره عجائب بیشمار است

292

ترا جاوید باید شد در این راه

که تاگردی از این منزل تو آگاه

293

ترا جاوید اینجاگاه ای دل

بباید ماند اندر راز مشکل

294

دریغا راه دور و عمر کوتاه

کز این اندیشهها استغفراللّه

295

از این اندیشه جز خون جگر نیست

در این دریا مرا راهی بدر نیست

296

از این اندیشه دلها غرق خونست

که میداند که سرّ کار چونست

297

از این اندیشه بس جانها برآمد

بسی حکم سلاطینان سرآمد

298

همه غرقاب در دریا بماندند

عجائب خوار و ناپروا بماندند

299

در این دریا شدند و غرقهٔ آز

که پیدا مینشد مر تختهٔ باز

300

در این دریا شمار هیچکس نیست

همه غرقند و کس فریادرس نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفته‌ست عبّادی یکی روز

که از طاعت شدم اینجای فیروز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 77 - حکایت

اگلی نظم

چنین گفت آن بزرگ پیر اعظم

پناه دین و سلطان معظم

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 79 - در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور