صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 76 - در سؤال کردن کسی از منصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید

بخش 76 - در سؤال کردن کسی از منصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی پرسید ازمنصور حلّاج

که ای بر فرق معنی بوده تو تاج

22

ایا دانای راز لامکانی

یقین دانم که تو راز نهانی

33

توئی سلطان سرّ لایزالی

مرا برگوی این اسرار حالی

44

که سرّ دوست اینجاگه چه باشد

بگفتا سجده کردن گر نباشد

55

گمان در خاطر واندیشه در دل

که تا سجده نگردد زود باطل

66

نماز آنست کاینجا راز بینی

یقین عین العیان را باز بینی

77

نمازت آنچنان باید ز اسرار

که گردِ خاطرِ تو هیچ تکرار

88

نگردد جز یکی اندر یکی بس

ولیکن این نباشد سرّ هر کس

99

کسی باید که این اسرار داند

که خود کلّی وجود یار داند

1010

کسی باید که بگذارد چنین او

که باشد دائما عین الیقین او

1111

که تا عین یقین اندر نمازش

کند واصل ز یکّی کارسازش

1212

ز دید دوست در یکی نهانی

بیابد او نشان بی نشانی

1313

حضور جان و دل را در یکی او

خدا بیند در آن طاعت یکی او

1414

بجز یکی نگردد در ضمیرش

که یکی باشد اینجا دستگیرش

1515

نماز صادقان راز اله است

نماز عاشقان دیدار شاه است

1616

نماز زاهدان بهر ثوابست

اگرچه اندر اینجا بس جوابست

1717

نماز واصلان اعیان ذاتست

که این معنی حقیقت بی صفاتست

1818

نمازی کان نماز عاشقانست

چه جای فهم و وهم و جسم و جانست

1919

نگنجد هیچ اندر نزد جانان

شرائط هر کسی را راز پنهان

2020

کجا آرد بجا اینجای دارد

بجز آنکس که باشد صاحبِ درد

2121

اگر تو صاحب دردی چو حیدر

ز من دریاب و زین معنی تو بگذر

2222

نماز اینجا چو حیدر کرد باید

ولی در عشق مردِ مرد باید

2323

که تا اینجا نمازی آنچنانش

کند روزی حقیقت جان جانش

2424

نماز او حقیقت جان جان بود

که حیدر بیشکی سرب عیان بود

2525

همه دنیا براو بودخاشاک

مبین حیدر چنین اینجا تو حاشاک

2626

که حیدر بود اسرار حقیقت

بیان شرع و انوار طریقت

2727

نماز او نمازی بود دانی

نه همچون دیگران فعل معانی

2828

در آن دم گر حضور یار بودش

عیان در لیس فی الدّیار بودش

2929

نه دنیا و نه عقبی را بخاطر

بدش جز دوست در اسرار ظاهر

3030

که از پایش چنان پیکان الماس

برون کردند و نامد هیچ وسواس

3131

درون خاطرش حق در نظر بود

از آن حیدر ز صورت بیخبر بود

3232

چنین کن گر کنی اینجا نمازت

که تا باشد ترا دائم اجازت

3333

دمی بینای جسم و جان و دل باش

نه بینای نمودِ آب و گِل باش

3434

بیکباره چنین مغرور گشتی

از اینجا چونکه دور دورگشتی

3535

تو پنداری تو نزدیکی، تو دوری

که از نفس طبیعت در غروری

3636

ز نفس صورت اینجا خود چه دیدی

که جز رنج و بلا چیزی ندیدی

3737

چو تو سر بر زمین هر دم نهی تو

کجا داد خداوندی دهی تو

3838

چومردان باش اندر عین طاعت

که تا بیرون شوی کل از شقاوت

3939

دلت راکن خبر از طاعت دوست

برون آئی دمی چون مغز از پوست

4040

دلت را کن خبر از طاعت یار

چرا اینجا تو خوانی راز بسیار

4141

نه آنست آنچه اندیشیدهٔ تو

چه گر عمری بخون گردیدهٔ تو

4242

نه چندان سال طاعت کرد ابلیس

نمیگنجید در وی مکر و تلبیس

4343

ولی او را ز خود بینی که بودش

در آنساعت ز حق سودی نبودش

4444

چو او آخر نمود خویشتن دید

پس آنگاهی بلای جان و تن دید

4545

ز قربت بعد میآید پدیدار

بر واصل بُوَد این سرّ نمودار

4646

تو قربت کن عیان را حاصل کل

که چون مردان شوی تو واصل کل

4747

نه چون ابلیس خود بین باش اینجا

مکن دعوی تو چون او باش اینجا

4848

بمعنی باش و طاعت را گزین تو

که تا حق بین شوی اندر یقین تو

4949

یقین بر خاطر خود داردائم

دلت راحاضر جان دار دائم

5050

یقین بشناس حق را خود یقین تو

نمود اوّلین و آخرین تو

5151

یقین بشناس و دائم در فنا باش

چو تو گردی فنا عین بقا باش

5252

ز طاعت یک نفس غافل مشو تو

در ایندنیا چنین بیدل مشو تو

5353

بطاعت خوی کن مانند ابلیس

ولی گرمی نباشد مکر و تلبیس

5454

از آن رو او همه مکر و ریا بود

ولی عین العیانش منتها بود

5555

بدید او اوج رفعت همچو عشاق

که آمد لعنتی در کل آفاق

5656

نه همچون او شو الّا همچو او باش

بطاعت کردن خوب و نکو باش

5757

ز طاعت یابی اینجا دید مردان

ز طاعت گر تو مردی رخ مگردان

5858

چو او در دار دنیا عاقلی تو

ز خود بیرون شده بس بیدلی تو

5959

دل و جان را منوّر کن بنورش

ز طاعت جوی اینجاگه حضورش

6060

تمامت انبیا کردند طاعت

صبوری کن خموشی کن قناعت

6161

بکردند اختیار اندر صفاتش

کزین یابند اینجاگاه ذاتش

6262

دمی طاعت بهست ازکلّ عالم

که فیض نور میبخشد دمادم

6363

دمی طاعت بهست از هشت جنّت

که اعیانست در وی نور قربت

6464

دمی تو طاعت و فرمان حق بر

ز جمله ذرّهها اینجا خبر بر

6565

بود طاعت کم آزاری مردم

چنین کن تا نگردی در بلا گم

6666

بود طاعت همه فرمان ببردن

چو فرمان آید آنگه جان سپردن

6767

بود طاعت همه تسلیم بودن

ابا او گفتن و با او شنودن

6868

ز راز او کس آگاهی ندارد

یقین میدان که آنکس راز دارد

6969

که جان آرد فدای روی جانان

سراندازد میان کوی جانان

7070

بکل دست از خود و عالم فروشوی

بزن آخر چو مردان مر یکی گوی

7171

چو گوئی باش تسلیم اندر این خاک

که چون گوئیست اینجا عین افلاک

7272

نمیبینی که اینجا درسجودست

همیشه عاشق آن بود بودست

7373

بر گردانست دائم در سجودش

که بوئی برده است از بود بودش

7474

تو چون او باش دائم در صفاتو

که باشی در میان اندر لقا تو

7575

مشو خود نیز چون شیطان مکّار

چو مردان باش در حق شو کم آزار

7676

کم آزاری بهست از ملک عالم

کس کاینجا نهد بر ریش مرهم

7777

نباشد بهتر از خُلق خوش اینجا

نمود جسم و جان دارد مصفّا

7878

دمی بادوست درخلوت تو بنشین

اگر تو مرد رازی جمله حق بین

7979

چو غیری نیست اینجا پس چرا تو

چو دق گیران زنی این ماجرا تو

8080

چو غیری نیست اینجا جمله جانانست

چرا ذات تو هر دم نوع گردانست

8181

چو غیری نیست یک بین باش اینجا

مکن چندین فغان ای مرد شیدا

8282

خدا داند که او مر جمله او بود

بصُنع خویش او خوب و نکو بود

8383

هر آن چیزی که اینجا شد حقایق

به نتواند کسی اینجا دقایق

8484

گرفتن چون همه خود اوست کس نیست

بجز او در درونت هیچ کس نیست

8585

بجز او هیچ دیگر غیر نبود

اگرچه پیش واصل سیر نبود

8686

چگویم این همه عین رموزات

که تا ذرات گردد جمله در ذات

8787

همه ذرّات و ذات اندر دل و جانست

ولی این راز از اوباش پنهانست

8888

محقق باش و این عین الیقین بین

دل و جان اوّلین و آخرین بین

8989

محقق باش و جان و دل بر انداز

اگرمرد رهی چون شمع بگداز

9090

فنای محض شو چون جمله مردان

بیکباره تو خود آزاد گردان

9191

فنای محض باش و خرّمی کن

درون تست چون او همدمی کن

9292

چرانادان و سرگردان چنینی

از آن زین راز کل رمزی نبینی

9393

که خود بینی و دور افتادی از حق

تو ناحق را مدان اینجایگه حق

9494

چو جز حق نیست هم باطل مبین تو

نمود ذات کل را بازبین تو

9595

بگو تا کی چنین آخر تو ای مرد

چنین باشی بلاشک اندر این درد

9696

دمی درمان جان کن تا باسرار

غم ودرد ازنهاد خویش بردار

9797

دوا کن خویشتن را پیش از مرگ

دوائی نیست عاشق را به از ترک

9898

بکن ترک همه تادوست گردی

چرا چندین بگرد پوست گردی

9999

بکن ترک وجود خویش زنهار

که در این است بیشک جمله اسرار

100100

اگر تو ترک خود گیری خدائی

چرا چندین تو در عین بلائی

101101

تو ترک خویش گیر و جان اسرار

منوّر دان همچون ماه انوار

102102

تو ترک خویش گیر و صورت خود

رها کن تا شود محو از بلا حد

103103

تو چون مردان ره عین فنا شو

اگر باشد میان صد بلا شو

104104

که چون منصور راحت در بلا دید

ز گفت خود یکی لحظه نگردید

105105

چنان بنهاده بد در پیش خود او

که فانی است کلّی در احد او

106106

بجز خود میندید و خویش حق داشت

بیک ره پرده را از پیش برداشت

107107

چو تو در پردهٔ خود گم شدی باز

کجا بینی چو او انجام و آغاز

108108

تو چون او کی شوی تا حق ببینی

چو شیطانی که دائم در کمینی

109109

همی خود را بحق از خود فرو شوی

فرو رو آنگهی در توی هر توی

110110

چو بیرون آئی از پرگار پرده

نمود جملگی بر باده برده

111111

مده بر باد عمر زندگانی

که تا این راز را کلّی بدانی

112112

بسوزان پردهٔ بود وجودت

بیک ره کن تو پیدا بود بودت

113113

ز دار لابه الّا باز شو لا

که تاگردی منزّه در مبرّا

114114

مبرّا شو ز جفت و جان و فرزند

که تا بگشائی از هم اینچنین بند

115115

مبرّا شو تو چون مردان دین دار

ز بود خویشتن یکباره بیزار

116116

فنا بگزین و بس عین بقا بین

همه اشیا تو در عین فنا بین

117117

دمی از خود فنا شو ای دل ریش

بیک ره جمله را بردار از پیش

118118

نظر کن ابتدا و انتها یاب

همه گمگشته در عین خدا یاب

119119

نظر کن ذات را در خود عیان بین

وجود خود کمال جاودان بین

120120

توخواهی بود با حق جاودانه

بجز حق جمله را میدان بهانه

121121

بهانه دان تو این دانه وجودت

از این گفتارها آخر چه سودت

122122

چه میگویم دمادم سرّ اسرار

ولی خوش خفتهٔ در خواب پندار

123123

ترا پندار سرگردان چنین کرد

که افتادی چنین در عین این درد

124124

ترا پندار میسوزد بآتش

که سرگردان شدی از طبع ناخوش

125125

ترا پندار گمره کرد اینجا

ندانستی ز سرّ اوهویدا

126126

ترا پندار خواری مینماید

چو گوئی دمبدم اینجا رباید

127127

تو پنداری که هستی در خوشی تو

چه میدانی که عین آتشی تو

128128

بگردت آتش سوزان گرفتست

از آن جان و دلت اندر گرفتست

129129

از این دوزخ سوی جنّت شوی خوش

نشین تا رستگار آئی ز آتش

130130

بیابی و بکل باشی تو دیدار

نگردد گرد تو اینجای پندار

131131

یکی بینی جلال دوست اعیان

بود اینجای پیدائی و پنهان

132132

لقا در جنّت است و دید اللّه

که تا یابی در اینجا قل هو اللّه

133133

در این معنی که من گفتم شکی نیست

که در جنّت به جز اللّه یکی نیست

134134

یکی باشد اگر خود حور باشد

سراسر در بر تو نور باشد

135135

همه نور و صفا آنگه لقایست

نمودانبیا و اولیایست

136136

نباشد مرگ الّا زندگانی

محقّق را بقای جاودانی

137137

بود لیکن اگر مرد رهی تو

بمعنی و بصورت آگهی تو

138138

ندانی کین بیانها چیست آخر

مر این تحقیق کل با کیست آخر

139139

مر این تحقیق آنکس یافت اینجا

که بی دیدار خود بشتافت اینجا

140140

ترا نیک و بدی یکسان نمودش

طلب کرد از حقیقت بود بودش

141141

چو سرّ کار خود اینجای بشناخت

بشکرانه نمود خویش در باخت

142142

اگر خود را ببازی همچو منصور

بهشت جاودان بینی تو با حور

143143

در و دیوار جنّت از حیاتست

در اینجاگه عیان نور ذاتست

144144

صفات اینجا چو یک ارزن نماید

که آنجا ذات کل روشن نماید

145145

نگنجد هیچ جز دیدار تحقیق

کسی کو را بود این راز تحقیق

146146

خوشا آندم که در جنّت خداوند

گشاده باشد اندر دیدهها بند

147147

نماید ذات را ذرّات معنی

نگنجد هیچ در گفتار دعوی

148148

عیانست این بیان تا نزد دیدار

اگر باشد بجان اینجا خریدار

149149

عیان است این بیان با واصل اینجا

اگر کردست آنراحاصل اینجا

150150

عیانست این بیان از من تو بشنو

بر این گفتار اگر مردی تو بگرو

151151

تو خود میبینی و دوری ز جنّت

ز قربت رفتهٔ در عین محنت

152152

چو جنّت درنماز اینجا ندیدی

دمی اینجا بحق مینارسیدی

153153

کجا یابیّ و کی دانی تو اسرار

که این دم ماندهٔ در عین گفتار

154154

گرفتار وجود خود شدستی

بمانده این چنین در بت پرستی

155155

رها کن جمله تا جمله تو گردی

اگر کردی چنین آزاد و فردی

156156

رها کن جمله و در حق فنا شو

دمادم سرّ ربّانی تو بشنو

157157

فنا بالای جنّت آمده دید

اگرچه گوش تو بسیار بشنید

158158

زهر چیزی ولی این سرّ ندانی

بکامی این بیان از ما بدانی

159159

که در بالای هفت افلاک و انجم

کنی بود وجودت را یقین گم

160160

چو غیری درنگنجد آن زمانت

یکی بینی مکین و هم مکانت

161161

ز نه طاق و ز چار ارکان ما باش

تو خود اینجا عیان اندر بقاباش

162162

گذر کن زانچه میبینی بدنیا

که تاگردی ز عین ذات یکتا

163163

گذر کن تا بهشت جاودانی

ببینی قدر خود اینجا بدانی

164164

گذر کن از نشیمنگاه غولان

از این دنیا وجود خویش برهان

165165

بگو تا چند در ماتم دری تو

سزد گر پرده از جم بردری تو

166166

بگو تا چند باشی غمخور خویش

نمییابی در اینجا غمخور خویش

167167

جهان جان ترا اینجا برونست

از آن پیوسته کارت باژگونست

168168

ز خود تا چند باشی در بلا زار

اگر مردی وجود خویش بگذار

169169

ز بهر خویشتن در بند ماندی

در این گرداب غم کامی نراندی

170170

دمادم میخوری مر زخم بر دل

بماندی در نهاد راز مشکل

171171

که بگشاید تو را اینجایگه راز

دمادم میکنی چون مرغ پرواز

172172

چو مرغی در قفس ماندی گرفتار

تو مانده دور از اعیان دلدار

173173

در این زندان توئی عین قفس را

نمییابی در اینجا پیش و پس را

174174

در این زندان عجب ماندی چو دزدان

بماندی زار و سرگردان و حیران

175175

ز حیرت دمبدم خون شد دل ریش

بماندی عاجز و مسکین و بیخویش

176176

نیندیشی تو زین زندان دمی یار

که ماندستی چنین در گیر ودر دار

177177

در این زندان چرا خوارو حزینی

مقام جاودان اینجا نبینی

178178

مقام جاودان اندر دلِ تست

بهشت نقد اینجا حاصل تست

179179

چو تو بی طاعتی در حکم جبّار

بماندستی در اینجاگه گرفتار

180180

اگر طاعت کنی بیرون برندت

چو مردان عیان خلعت دهندت

181181

کسی اینجا نشان دوست دارد

که در زندان او طاعت گذارد

182182

کسی کین عین طاعت دید و بشناخت

ز شوق طاعت اینجا گاه بگداخت

183183

مثال شکّر اندر آب شیرین

شده دریافت اندر عشق تمکین

184184

دلا طاعت کن و مگذر ز طاعت

به عذر آنکه داری استطاعت

185185

دلا طاعت گزین در آخر کار

چوهستی اندر این دنیا تو بیکار

186186

دلا طاعت گزین مانند مردان

ثواب طاعت اینجا روی جانان

187187

ببین مانند ایشان چون ندیدی

ز جمله در نگر تا چون رسیدی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

منم اللّه ودرعین کمالم

منم اللّه ودر دید وصالم

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 75 - دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید

اگلی نظم

چنین گفته‌ست عبّادی یکی روز

که از طاعت شدم اینجای فیروز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 77 - حکایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور