صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 75 - دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید

بخش 75 - دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

منم اللّه ودرعین کمالم

منم اللّه ودر دید وصالم

2

منم اللّه و در یکتا صفاتم

منم اللّه و کلّی نور ذاتم

3

منم اللّه و اندر هر زبانها

کنم در وصف خودشرح و بیانها

4

منم اللّه و اندر دیده بینا

شدم در دیدهٔ خود عین اللّه

5

منم اللّه خود در خود بدیدم

بخود گفتم کلام خود شنیدم

6

منم اللّه ودیدار خلایق

شدم بر خویشتن از خویش عاشق

7

منم اللّه جویای عیانند

چرا در بود من خود میندانند

8

منم اللّه و یکتا در نمودار

تمامت اندر اینجا سرّ اسرار

9

تو ای عطّار اندر بود مائی

نمود ما شده اندر لقائی

10

تو کردی فاش ما را از حقیقت

ز دید ما ببردستی طریقت

11

ز دید ما چنین اسرار ما را

بیان کردی بما گفتار ما را

12

ز دید ما عجب صادر شدی تو

عجب در دید ما کافر شدی تو

13

نمیبینی به جز من کل تو آنی

ببخشیدم همه راز نهانی

14

همه معنی ز من داری و آئی

نگردی یک دمی از ما جدائی

15

همیشه در حضور مانشستی

در غیرت بروی خود ببستی

16

همه در ذات ما پیدا نمودی

چوموسی تو ید بیضا نمودی

17

ز گفتاری که داری زان ما تو

کنی هر لحظهٔ پنهان ما تو

18

بدانند که تو داری سرّ اسرار

که میآری پدید اینجا بگفتار

19

ز گفتاری که از ما یافتی تو

ایا عطّار درما بافتی تو

20

در آندم یابی اینجا یافت ما را

که گردی انتها و ابتدا را

21

دم وحدت زدی مانند منصور

گذرکردی ز جنّات و هم ازحور

22

ز جنّت آمدی بیرون چو آدم

نهان راز میگوئی دمادم

23

دمادم راز ما گوئی ز اعیان

تو کردی فاش ما را کل از اینسان

24

دمادم وحدت کل مینمائی

وجود عاشقان را میربائی

25

دمادم وحدت اینجا فاش گوئی

تو در میدان وحدت همچو گوئی

26

زهی اسرار ربّانی مطلق

همه ذرّات اینجاگه اناالحق

27

نه پنهان و کس اینجاگه ندیدست

که ذرّات جهان کلّی پدیدست

28

همه در پیش من گویای عشقند

در اینجا گه نهان جویای عشقند

29

زبانشان من همی دانم یقین

که من کردم ز اوّل پیش بینی

30

نهان جملگی از پیش دیدم

نمود خویش اندر خویش دیدم

31

که باشد تا شود فانی چو من باز

که تا بیند عیان اینجای شهباز

32

رخ شاه اندر این آیینه پیداست

بر عشّاق این مرموز ما راست

33

بسی جانها برفت و کس ندیدند

که اینجا گه بکلّی ناپدیدند

34

رخ شاه است پنهانی و پیدا

نمیباید در اینجا عقل شیدا

35

رخ شاهست دیدار دل و جان

دلی از احولی دانست پنهان

36

رخ شاه است اینجا آشکاره

همه در روی او دارند نظاره

37

رخ شاهست اینجا بر دل و جان

درون جمله ذرّه ماه تابان

38

نموده شاه رخ در جمله ذرّات

تمامت گمشده در نور آن ذات

39

همه جویای او، اودر میان است

چرا کو آشکارا و نهانست

40

ز دید جمله پیدا نیست تحقیق

ولی هر کس که یابد او ز توفیق

41

ورا ناگاه اینجا گه بدانند

درون پردهاش حیران بمانند

42

نه چندانست او را صنع اینجا

که بیند هر کسی اینجا هویدا

43

نه چندانست گفتن در زبانها

که بتوان یافت کلّی در بیانها

44

ز یک تن ظاهرست این عین اسرار

زهی معنی زهی ترکیب گفتار

45

از این گونه کسی هرگز نه گفته‌ست

دُرِ اسرار از اینسان کس نسفتست

46

مسلّم آنگهی باشد ز گفتار

که همچون من شود او ناپدیدار

47

نه من میگویم و نه من نوشتم

که فارغ گشته ازنار و بهشتم

48

نه من میگویم این اسرار او گفت

همان کو گفت کل از خویش بشنفت

49

نه مردیدی که دید خویشتن دید

نمود جان و تن پیمان و تن دید

50

نمود جان و تن کلّی برانداخت

چو خود شد در فنا هم خویش بشناخت

51

ز دید خویشتن دیدار خود دید

ز نور خویشتن اسرار خود دید

52

همه اسرار این گفت در یکی یافت

خدا را در درون او بیشکی یافت

53

یکی دید و دم از یکی زد اینجا

درون ذات شد در دید یکتا

54

یکی دیدار بنمودش عیانی

بدید آمد ورا کلّ معانی

55

یکی شد صورت خود برفکند او

نمود خویشتن گفتار بند او

56

نموداری نمودی سالکان را

نمود اینجایگه او جان جان را

57

چو جانان را بدید او گشت عاشق

ز دید شرع اینجا گشت صادق

58

بسی جان داده است تا جان بدیدست

که او را در جهان گفت و شنیدست

59

یکی دید و دم از یکی زد اینجا

درون ذات شد در دید یکتا

60

یکی دیدار بنمودش عیانی

نمودش فاش کرد اینجای فانی

61

همه راز نهان بیشک عیان کرد

زهر رازی یکی معنی بیان کرد

62

بیان او همه آفاق بگرفت

نمود اودل عشّاق بگرفت

63

دل عشّاق بر بود او بیکبار

که جانان کرد اینجاگه بدیدار

64

دل عشّاق از او اینجا بجوش است

وز او هم بحر اعظم در خروش است

65

درون بحر اعظم جوهر ذات

نمود اینجایگه در سرّ آیات

66

نمود اینجا زجوهر ذات خود کل

برون آمد یقین از رنج وز ذل

67

عیان شد یار چون شد رنج و خواری

که کردم درد او را پایداری

68

عیان شد آنچه ناپیدای کل بود

از آن صورت عیان رنج و ذل بود

69

ز درد یار درمان میفزاید

که جان در عاقبت جانان نماید

70

ز درد یار جمله در حجابند

میان آتش عشق و نهیبند

71

کسی کاین درد را درمان کند او

عیان جان خود جانان کند او

72

کسی باید که دردنیای غدّار

چو آدم او کِشَد بسیار آزار

73

کسی که خون دل آنجا خورَد او

نمود شرع را فرمان برد او

74

نمود شرع اینجا پایدارند

چو مردان شرط آن بر جای دارند

75

بمعنی و بتقوی راز یابد

بهر رازی بیان باز یابد

76

بسی در ماتم صورت نشیند

که تا آخر دمی معنی گزیند

77

بمعنی او رسد در جوهر یار

بسی اینجاکشد او رنج و تیمار

78

ز اصل ذات جویا باشد اینجا

درون راز با فرمان یکتا

79

کند تا راز محو مطلق آید

نمود دید ودیدار حق آمد

80

ز سر تا پای در معنی بود او

ظهورش تا برون تفوی بود او

81

درون را با برون یکسان بباید

ز خود هر لحظه دیگرسان بباید

82

نظر در جزو و کل یکی شناسد

ز مار جان ستان او کی هراسد

83

حقیقت ذات یابد در صفات او

عیان بیند نمود نور ذات او

84

ز نور خویش نابودی گزیند

بجز یکی حقیقت حق نبیند

85

نه هرکس این بیان داند بتحقیق

کسی کو را بود اینجای توفیق

86

سعادت را نه هر کس رخ نماید

که تا دیدار جان پاسخ نماید

87

ز جان تا سوی جانان صورتت نیست

یقین آنگه بداند کز منت چیست

88

تو جان در بازی اندر پیش دلدار

کنی مرنوش اینجا نیش دلدار

89

بلای او کشی هر لحظه از جان

مدان دشوار این اینجا تو آسان

90

نه آسانست درد عشق در دل

کسی اینجا بداند راز مشکل

91

که چون عطّار بیند راز از پیش

که او خواهد بریدن هم سرِ خویش

92

بخواهد او بریدن سر بناچار

که تا بردارد اینجا پنج باچار

93

رموز او گشادهاند اینجا

سراسر از یقین بگشاید اینجا

94

دل و جان پیش جانان هیچ باشد

که صورت جملگی از پیچ باشد

95

یقین عطّار اینجاگه خدا دید

اگرچه عاقبت عین بلا دید

96

بچشم سر بدیدش آشکاره

ولی کردش در آخر پاره پاره

97

نترسید او زجان خویش زنهار

بخوست اینجایگه از عجز دلدار

98

مر او را دید چون عشّاق بیخود

گذشته همچو منصور از سر خود

99

دم عشق اناالحق در معانی

همی زد او در اسرار معانی

100

دم عشق آمده در جان جانش

دمادم حق ز حق معبود جانش

101

بحق میزد اناالحق تا خدا یافت

در آن عین فنا جان بقا یافت

102

اناالحق زد ز خود بگذشت حق دید

ز بود آفرینش حق بحق دید

103

حق اینجاحق تواند دید کس نی

که چیزی نیست جز اللّه بس نی

104

نباشد هیچ جزدر حق نهادم

میان عاشقان دادی بدادم

105

بدادم داد تا بردم چنین گوی

در این میدان منش بردم یقین گوی

106

بدادم داد حق اینجا نهانی

که تا بخشیدم اینجاگه معانی

107

کسی جانان شناخت اینجا یقین باز

که میگوید یقین سر این چنین باز

108

دلم خون شد میان خاک دنیا

که گردم من هم از افلاک دنیا

109

دلم خون گشت تا بیچون بدیدم

عجب بیچون کل را چون بدیدم

110

دلم خون گشت تا بنمود پاسخ

ز بعد آن نمودم در میان رخ

111

رخ او آفتاب جانست گوئی

عجب پیدا و هم پنهانست گوئی

112

رخ او آفتاب عاشقانست

ولی در چشم هر کس اونهانست

113

رخ او آفتاب دید اوجست

کسی را از عیان فتح و فتوحست

114

رخ او آفتاب جان جانست

بَرِ ما این زمان عین العیان است

115

در این خورشید حیرانست عطّار

کنون در جسم جانانست عطّار

116

در این خورشید کو را دید دیدست

نمود آن کسی اینجاندیدست

117

منم چون ذرّه در نزدیک خورشید

که خواهم بود اینجاگاه جاوید

118

اگرچه ذرّهام خورشید گشتم

عیان سایهام جاوید گشتم

119

تمامت ذرّه اینجا غرق نورست

بَرِ معشوق جان اینجا حضورست

120

حضوری چون ترا آید پدیدار

کسی کو را بود از جان خریدار

121

حضوری گر ترا همراه باشد

دلت پیوسته با درگاه باشد

122

حضور دل به از طاعت بر ماست

حضور اینجایگه چو رهبر ماست

123

حضور دل همه مردان گزیدند

پس آنگاهی بکام دل رسیدند

124

حضور دل نماید آنچه جوئی

سزد گر راز کل اینجا بجوئی

125

حضور دل نماید بر دل و جان

تو باشی در نهاد ذات پنهان

126

حضور دل محمّدﷺ یافت در خویش

حجاب جان و دل برداشت از پیش

127

حضور دل یقین همراه او بُد

که خود جبریل پیک راه او بُد

128

حضور دل در اینجا در یقین یافت

درون را اوّلین و آخرین یافت

129

حضور دل بگفتش من رآنی

چو در اینجا رسی این سر بدانی

130

حضور دل به جز جانان نبیند

نمود جسم و دید جان نبیند

131

حضور دل کسی بیند بهرحال

نگردد او بگرد قیل هر قال

132

حضور دل حقیقت مصطفی داشت

که در خلق و ارادت او صفا داشت

133

خدا را دید در خود از حقیقت

نمودش حق نمودند از شریعت

134

ز نورش پرتوی در جان منصور

درافتاد و اناالحق زد در آن نور

135

به نتوانست شد خاموش اینجا

که میزد همچودریا جوش اینجا

136

نه بتوانست ز آن می نوش کردن

درون خویشتن خاموش کردن

137

درونش با برون در نور افتاد

شد اندر ذات او منصور افتاد

138

بشد منصور و حق آمد بدیدار

نهانی فاش کرد آنگاه اسرار

139

بشد منصور و حق زد بس اناالحق

عیان او سرّ خود بنمود الحق

140

نبُد منصور حق میگفت مائیم

که اندر جان و دل کلّی خدائیم

141

نبُد منصور حق میگفت الحق

عیان ذات خود مطلق اناالحق

142

نبُد منصور ذات او بقا بود

که منصور از فنا کلی فنا بود

143

نبُد منصور الّا ذات بیچون

اناالحق میزد اینجا بی چه و چون

144

نبُد منصور الّا نفخهٔ ذات

اناالحق گوی کل در عین ذرّات

145

نبُد منصور حق کلّی عیان بود

اناالحق در همه کون و مکان بود

146

یکی دید او برون شد از مسمّا

رموز عشق بگشودش معمّا

147

چنان ره برد او در عالم جان

که پیدائی صورت کرد پنهان

148

چنان ره برد اندر عالم دل

که کلّی برگشاد او راز مشکل

149

چنان ره برد و صورت برفکند او

که بد میدید اندر ذات نیکو

150

چنان ره برد واصل شد پدیدار

که غیرش در نمیگنجد خریدار

151

چنان ره برد او تا راه عیان یافت

نمود ذات خود در کن فکان یافت

152

چنان ره برد اندر وصل عشاق

که افکند دمدمه در کلّ آفاق

153

چنان ره برد سوی ذات اوّل

که جسم خود بجان کردش مبدّل

154

تنش جان گشت چون شد ذات جانان

که حق میدید اندر ذات پنهان

155

تنش جان گشت تادیدار حق دید

درون کون بیرون در نگنجید

156

تنش جان گشت تا حق دید آنگاه

ز رخ پرده عیان برداشت آنگاه

157

چو او آگه بُد آگه مر چه باشد

چو او کل شاه بُد مر شه چه باشد

158

چو اودم زد ز هستی صفاتش

که بتواند نمودن سرّ ذاتش

159

دم او دمدمه در عالم انداخت

میان واصلان او سر برافراخت

160

ز ذات پاک او کون و مکان دید

نمود دوست را عین العیان دید

161

ز ذات پاک همچون شد در اشیا

عیان راز پنهان گشت و پیدا

162

ز ذات پاک بیچون او فنا شد

در اینجا گه نهان عین بقا شد

163

کسی مانند او هرگز نیاید

چو خورشیدی دگر هرگز نیابد

164

کسی مانند او واصل نگردد

نمود ذات او حاصل نگردد

165

یقین شد مر وِرا آثار جمله

که او بد در عیان اسرار جمله

166

یقین شد زانکه او جز خود یکی نیست

بجز جانان یقین اینجا شکی نیست

167

یقین بگذاشت شک برداشت از پیش

بجز جانان نیابی در یقین بیش

168

چو ذات خویش در خود اوعیان دید

بیک ذرّه وی از اعیان نگردید

169

یقین میخواست تا بنماید اسرار

نمود کل کند اینجای اظهار

170

فنا دید او نمود هست اشیاء

فنا بُد دائم و قائم بیکتا

171

فنا یکتا بُد و اشیا ز اعداد

نبُد او را در اعیان هیچ بنیاد

172

فنا یکتا بُد و لاجان جان بود

ولی از دیدهٔ اشیا نهان بود

173

فنا یکتا بُد و برخاسته جان

شده اشیا ز دید ذات پنهان

174

فنا یکتا بُد و اشیاگُم آمد

چو یک قطره که عین قلزم آمد

175

فنا یکتا بُد و اشیا در او سیر

نمود کعبه باز افتاد در دیر

176

فنا یکتا بُد و دوئی نمانده

تمامت جوهر از کل برفشانده

177

چنان در سیر کلّ تأخیر کل یافت

که خود را در میان تدبیر کل یافت

178

ز وصل ذات او را بود الحق

عیان جانان و گفتارش اناالحق

179

ز وصل ذات اسرار نهان گفت

اناالحق با همه خلق جهان گفت

180

چنان میخواست او تا جمله ذرات

زنند این دم چو او در نفخهٔ ذات

181

چنان میخواست تا جمله بتحقیق

دهد این بخت را جمله ز توفیق

182

چنان میخواست او تا هر دو عالم

براندازد ز حق دیده بیکدم

183

چنان میخواست تا سرّ نهانی

بگوید فاش اینجا رایگانی

184

همه ذرّات را واصل کند او

مراد جمله را حاصل کند او

185

همه ذرّات را جانان نماید

نمود جمله از خود در رُباید

186

اگرچه بود او در اصل اللّه

عیان ذات دیده اصل اللّه

187

ولی این فعل فرع شرع افتاد

از آن کین جمله اصل و فرع افتاد

188

ولی او را نبُد اشیای عالم

که دردم داشت او ذرّات عالم

189

بدو بگشود کلّی راز اسرار

وز او شد این نهان راز اظهار

190

از او اظهار شد چون هیچ عاقل

نیارستی شدن اینجای واصل

191

به گردون همچو او دیگر نیاید

نمود ذات هم او را رباید

192

که تا برگوید او اسرار بیچون

اگر خاکش در آمیزند با خون

193

چنان چون او نباشد دیگر اینجا

که در ذرّات آید رهبر اینجا

194

وصال سالکان و سرّ عرفان

نمود عاشقان و ذات سُبْحان

195

رموز مخزن سرّالهی

کمال صنع و عزّ پادشاهی

196

عیان کشف و برهان حقیقت

سپهسالار وصل اندر شریعت

197

کمال سرّ او کشف الغطا او

نمود راز دیدار خدا او

198

نیامد هیچکس چون او دگر بار

که برگوید در اینجا سرّ اسرار

199

نیامد هیچکس مانند منصور

نیاید نیز هم تا نفخهٔ صور

200

چنان بُد عاشق صادق بهرکار

که اینجاگه نیندیشید از دار

201

فدای یار شد در عین مقصود

که اورا بود کل دیدار معبود

202

فدای یار شد چون دید او راست

نهاد راستی در ذات او راست

203

فدای یار شد ازگفتن یار

بگفت اینجا حقیقت جمله با یار

204

فدای یار شد در عین صورت

برون شد در عیان کلّ صورت

205

ز دید یار اینجا راستی دید

ز عین راستی اینجا نگردید

206

ز دید یار او در حق چنان حق

یقین میدید اندر راز مطلق

207

که جز او هیچکس اینجایگه نیست

یقین دانست کین دلدار یکیّست

208

یقین دانست کین جمله خدایست

ولیکن عقل از عین بلایست

209

مقام حسرت آبادست دنیا

نمیگنجد یقین در ذات اینجا

210

نه این نی آن به یک ره هیچ دید او

ز سر تا پا همه در پیچ دید او

211

یقین دانست کین دنیا نه جائی است

بنزد صادقان دل گواهی است

212

بلا و رنج را بر خویش بنهاد

گذشت از خویش و حق را داد کل داد

213

بلا و رنج دنیا کرد آسان

نشد از خوف و ترس آن هراسان

214

بلا و رنج دنیا نیست دائم

ولیکن ذات حق بشناس قائم

215

ز دنیا کرد تحقیق او کناره

که هم حق کرد اندر خود نظاره

216

همه دنیا برش مانند کاهی

نکرد اینجایگه در وی نگاهی

217

همه دنیا برش بُد چون سرابی

سما را بر سر دنیا قبایی

218

همه دنیا برش بُد هیچ و حق یافت

از آن اندر یکی دیدن سبق یافت

219

بجز حق هیچکس دیگرنگنجید

ز قول و فعل یک ذرّه نسنجید

220

همه قرب بلا بر خویشتن او

نهاد و درگذشت از جان و تن او

221

یقین دانست تن عین زمین است

نمود جان بحق عین الیقین است

222

یقین را گوش کرد و بیگمان شد

گمانش نیز هم عین العیان شد

223

یقین را گوش کرد و راز برگفت

ز خود برگفت و هم از خویش بشنفت

224

یقین ذات را او منکشف شد

نمود جسم و جانش متّصف شد

225

یقین میدید حق را در دل و جان

ز دید حق نظر کن راز پنهان

226

سجود خویش کن تا دل بیابی

نمود جسم اندر دل بیابی

227

سجود خویش کن اندر فراغت

اگرداری چو مردان تو بلاغت

228

سجود خویشتن کن تا رهائی

ترا باشد همی اندر بلائی

229

سجود خویش کن حق و تو بشناس

مرو چندین تو اندر عین وسواس

230

سجود خویشتن کن تا بدانی

که تو سرّ خداوند جهانی

231

سجود خویشتن کن با دلارام

که تا اینجایگه یابد دل آرام

232

سجود خویشتن کن در بر یار

که دیدی در نهانی رهبریار

233

سجود خویشتن کن در حقیقت

که بسیاری کنون اندر طریقت

234

سجود خویشتن کن بازدان خود

که فارغ دل شوی از نیک و از بد

235

سجود خویشتن کن چون یار دیدی

اگرچه غصّهٔ بسیار دیدی

236

سجود خویش کن در وصل دلدار

که این فرمود اندر اصل دلدار

237

سجود خویش کن وانگه فنا شو

که در عین فنا عین بقا شو

238

اگرواصل شوی زین سجده باشد

وگرنه واصی هرگز نباشد

239

حقیقت وصل یار اندر نمازست

اگر کردی چنین کارت بسازست

240

زمانی غافل از سجده مشو هان

که در سجده نماید روی جانان

241

که سجده کردن اینجا یاربینی

وگرنه غصّهٔ بسیار بینی

242

ز سجده برگشاید راز اسرار

شود هر دم نمود حق پدیدار

243

اگر از سجدهٔ واصل شوی تو

بدین گفتار از جان بگروی تو

244

ز سجده گردی اینجا حاصل یار

نگر تا خود ببینی حاصل یار

245

ز سجده گردی اینجا عین جانان

وجود خویش کن در خویش پنهان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جلال من فنای جاودانیست

نمود من بقای جاودانی است

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 74 - در تجلی جلال و ناپدید شدن اشیاء فرماید

اگلی نظم

یکی پرسید ازمنصور حلّاج

که ای بر فرق معنی بوده تو تاج

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 76 - در سؤال کردن کسی از منصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور