صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 90 - در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید

بخش 90 - در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جوابش داد آن دم صاحب راز

که اندر عشق ما میسوز و میساز

22

بسوزان خویشتن مانندهٔ شمع

که تا گردی فنا نزدیکی جمع

33

بسوزان خویشتن پروانه کردار

که تا گردی بیک ره ناپدیدار

44

بسوزان خویشتن مانند ذرّه

برِ خورشید رویم مانده غّره

55

نمانی همچو شبلی مانده مغرور

که افتادست هم نزدیک هم دور

66

فنا شو تا بقای ما بیابی

پس آنگه سوی ما بیخود شتابی

77

فنا شو تا لقایم باز بینی

حقیقت جملگی را راز بینی

88

فنا شو در نمود ما به یک بار

حجاب جسم و جان از پیش بردار

99

فنا شو تا شوی دیدار اشیا

بمانی آنگهی پنهان و پیدا

1010

فنا شو تا شوی کون ومکان تو

ببر از جملگی گوی از میان تو

1111

فنا شو در عیانِ رویم اینجا

که تا گردی ز ذات من مصفّا

1212

فنا شو همچو شمعی پا و تا سر

که تا بیرون شوی کلّی ز آذر

1313

فنا شو در نهاد ما یقین تو

که گردی اوّلین و آخرین تو

1414

فنا شو در بَرِ خورشید رویم

که بینی در تمامت های و هویم

1515

فنا شو تا یکی بنمایمت باز

ببینی مر مرا انجام و آغاز

1616

فنا شو تا کنم اینجات واصل

همه مقصود تو آرم بحاصل

1717

فنا شو در برم مانند مردان

بلای عشق من بیحدّ و مرز دان

1818

فنا شو در برم چون سایه جاوید

که تا بینی مرا مانندخورشید

1919

ز صورت دور شو تا نور گردی

چو من اندر جهان مشهور گردی

2020

به یک ره بود اینجاگه بر افکن

که تا بنمایدت خورشید روشن

2121

به یک ره ننگ شو نامت برانداز

چو موم اینجا بَرِ خورشید بگداز

2222

یکی شو بایزید و بس مرابین

درونِ جزو و کل عینِ لقا بین

2323

یکی شو بایزید اندر بَرَم زود

که تا یابی مرا دیدار معبود

2424

منم حق آمده اینجا سخن گوی

اناالحق میزنم در های و در هوی

2525

منم حق آمده اینجا بتحقیق

که تاذرّات کل بخشیم توفیق

2626

منم حق آمده اینجا نهانی

بدین کسوت بَرِ خلق جهانی

2727

منم حق تا نمایم راز اینجا

بگویم سرّ خود من باز اینجا

2828

منم حق آمده اینجا پدیدار

منم اینجای عشق خود خریدار

2929

منم حق آمده تا خود نمایم

وجودِ جملگی اندر ربایم

3030

منم حق آمده اینجا بر حق

که تا برگویم اینجا راز مطلق

3131

منم اللّه و جان جمله هستیم

یقین اینجایگه من نیست هستم

3232

منم حق آمده اللّه مطلق

درون جملهام آگاه مطلق

3333

نشانِ بی نشانی در همه من

درونِ جملگی خورشید روشن

3434

نشان بی نشانیم تمامت

نمایم در برت یوم القیامت

3535

مترس ای بایزید و گوش میدار

رموز من نهانی هوش میدار

3636

مشو عاشق که خویشم عاشق خود

شدستم فارغ از هر نیک و هر بُد

3737

منم عاشق کنون بر دیدن خویش

حجاب اینجایگه رفته ببین پیش

3838

من و تو هر دو یکسانیم بنگر

درون جمله جانانیم بینگر

3939

بجز من هیچ منگر در دل و جان

منم در بود تو پیدا و پنهان

4040

من آوردم ترا در دید دنیا

منت بیشک برم تا عین عقبی

4141

همه همچون تو آوردم بعالم

همه بخشیدم اینجا صورت دم

4242

ز دیدخویش کردم جمله پیدا

ز عشق خویش کردم جمله شیدا

4343

منم اینجات عمر و زندگانی

تمامت رازشان رازِ نهانی

4444

یقین میدانم وایشان ندانند

که در دیدار من عین جهانند

4545

منم گویا درونِ جان ایشان

منم پیدا و هم پنهان ایشان

4646

منم بینا و چشم جمله از من

در اینجاگاه بین خورشید روشن

4747

منم اندر زبان جمله گویا

درونِ جمله هستم راز دانا

4848

کنون ای بایزید این راز دیدی

بیانی کز زبان من شنیدی

4949

مگو با کس نهان میدار این را

که بیشک این بود عین الیقین را

5050

منم عین الیقین اینجاحقیقت

سپردستم یقین راه شریعت

5151

ره شرع محمّد من سپُردم

میان اولیا من گوی بُردم

5252

تمامت مهر او دیدار دیدم

بیانشان جمله از اسرار دیدم

5353

بَرِ قطبِ جهان بودم در این دم

یقین هم میروم پیشش دمادم

5454

کنون من آمده درملک بغداد

که اینجاکردهام بر نفس خود داد

5555

دهم داد اندر این ره همچو مردان

چو خود کردم ابا خود هیچ نتوان

5656

کسی را نیست من هستم دم کل

که بنمودم نمود از عالم کل

5757

نمود من در اوّل دان و آخر

نمودستم کنون هستیّ ظاهر

5858

بسوزانم در اینجا ظاهرم من

که بر هر شبی حقیقت قادرم من

5959

کجا رفتست شبلی این زمان هان

که دریابد یقین کَوْن و مکان هان

6060

همی دانم ولی پرسیدم از تو

که مر معنی کل من دیدم از تو

6161

سوی باغ است شبلی با مریدان

کنون مر راز کلّی مر مریدان

6262

کسی کز اوّلش پر درد وداغست

کجا او را هوای باغ و راغست

6363

ترا میبرد با او مینرفتی

که داری از یقین با او شگفتی

6464

اگرچه این زمان شیخ زمان است

نمود تو در اینجا او ندانست

6565

ندانست او ترا از ناسپاسی

تو در عصر زمان امروز خاصی

6666

مرا رازیست اندر مُلکِ شیراز

بسوی قطب عالم صاحب راز

6767

کنون خواهم شدن نزدیک آن پیر

که تا سازم وصال خویش تقریر

6868

چو باز آمد یقین شبلی از آن باغ

برت ای شیخ آید از سوی راغ

6969

بگو او را نمود عشق امروز

که تاگردد چو تو امروز پیروز

7070

بگو با او که ای از عشق دنیا

بمانده زار و سرگردان عقبی

7171

چنین مغرور جاه و مال مانده

همه دم پر ز قیل و قال مانده

7272

تو در بند غم وجاه و تیولی

کجا یابی چو ما صاحب قبولی

7373

مرا با تو کنون بسیار کار است

که معنی حقیقت بیشمار است

7474

ولیکن با تو من خواهم رسیدن

ترا بیشک یقین خواهیم دیدن

7575

بگویم باتو تا خود کیستی تو

در این عالم برای چیستی تو

7676

تو نافرمانی من کردهٔ تو

بمانده در حجاب و پردهٔ تو

7777

چنین غافل نماندستی بخود باز

ندیدم هیچ از انجام وآغاز

7878

بصورت مانده اینجا مبتلائی

از آن بیشک تو در خوف و رجائی

7979

بصورت ماندهٔ در ملک بغداد

ندیدی هیچ معنی را یکی داد

8080

بصورت ماندهٔ اینجا گرفتار

ندیدی هیچ از این معنی رخ یار

8181

کجا واصل شوی از سرّ معنی

که ماندستی تو سرگردان دنیی

8282

هوای باغ داری و زر و سیم

بماندی لاجرم در ترس و در بیم

8383

بدر کن از سرت سودای این جاه

وگرنه بازمانی تو در این چاه

8484

بدر کن از سرت سودای دنیا

که با شادی شوی در سوی عقبی

8585

تو دردی در یقین اینجا نداری

حقیقت عمر ضایع میگذاری

8686

بکش دردی در اینجا جوی درمان

بیاب اینجایگه از ما تو آسان

8787

بکش دردی و دم زن ازنمودار

که تا باشی بکلّی صاحب اسرار

8888

بکش دردی و آنگاهی دوا یاب

هر آن چیزی که میگویم تو دریاب

8989

ببر رنجی که تا گنجت نمایم

ترا از رنج خود مزدی فزایم

9090

ببازی نیست راز ما چنین هان

نمیگنجد بر ما گفت برهان

9191

طریقت باید اینجاگه سپردن

چو مردان اندر این سر گوی بُردن

9292

طریقت بایدت بسپردن اینجا

که تا بوئی بری زین حضرت اینجا

9393

کنون من گفتم و رفتم نهانی

یقین تا بایزید این سر بدانی

9494

خلایق جملگی امروز اینجا

بسر کردند از بهر تو غوغا

9595

مرا ترسی نبُد کین راز داریم

توانستم که از خود بازداریم

9696

مرایشان را ولی ازبهرت اینجا

یقین میآمدم ای پیر دانا

9797

بدّهْ روز دگر آیم بر تو

که هستم من یقین کل رهبر تو

9898

نمایم راز تا کل باز دانی

تو اکنون دار راز ما نهانی

9999

خلایق این چنین دانند اکنون

که من کردند ازینجاگاه بیرون

100100

کنون ای شیخ پیر و صاحب راز

بخواهم رفت اکنون سوی شیراز

101101

سوی شیخ کبیر آن قطب عالم

که او میداند احوالم در این دم

102102

مرا او جان جانست و یقینست

که او اینجا حقیقت پیش بین است

103103

بحق دانم مرا دانسته او حق

که دائم از حقیقت قطب مطلق

104104

بدو گفت آنگهی شیخ ایدل و جان

نگفتی این زمانم راز اعیان

105105

کیت بینم دگر اینجا یقین باز

چو خواهی شد کنون حقا بشیراز

106106

مرا کی باشد این دیدار رویت

نمیرم ناگهی از آرزویت

107107

بگفت ای شیخ هرگز تو نمیری

که ما را دوست چون شیخ کبیری

108108

شما را دارم اینجا من نهانی

که مانید اندر اینجا جاودانی

109109

ولیکن تا بده روز دگر باز

برون آیم ز پیش قطب شیراز

110110

نمایم راز آنگه بینی اسرار

نیاید راست این معنی بگفتار

111111

بگفت این و اناالحق زد بتوحید

درون خانقه خلقی بگردید

112112

اناالحق زد در آنجاگاه ده بار

درون خانقه شد ناپدیدار

113113

زهی معنی زهی صورت زهی دم

که چون او خود نباشد در دو عالم

114114

رموزی دان که اکنون گفتم ای جان

ابا تو از نمود جان جانان

115115

در اشترنامه من این سر نگفتم

ولی آن جوهر اینجا من بسُفتم

116116

رموز عشق جانانست پنهان

دمادم میشود اینجا باعیان

117117

رموز جان جان رویت نمودست

گره یکبارگی اینجا گشودست

118118

کسی باید که باشد بایزیدی

که او را باشد اینجا دید دیدی

119119

بداند راز چون منصور بیند

درون خانقه با او نشیند

120120

یقین بشناسد او را رهبر خویش

نهد مرهم بر این جا بر دل ریش

121121

چو منصور حقیقی رخ نموده است

ترا درجان و دل گفت و شنودست

122122

درون خانقاه دل برو بین

زمانی گوش کن از دوست تلقین

123123

ببین تا کیست او بشناس او را

ابا او کن زمانی گفتگو را

124124

بگو با او همه راز نهانت

که تا او بازگوید در میانت

125125

بگو با او تو درد دل در اینجا

که درمانت کند ای ماه شیدا

126126

بگو درد دل و بنگر دوایت

که بنماید بیک لحظه دوایت

127127

بیک لحظه ترا درمان کند او

نمود جان تو جانان کند او

128128

ترا منصور اندر خانقاه است

گرفته ملک جان و پادشاه است

129129

تو از وی بیخبر در سوی باغی

گرفتستی ز ذات کل فراغی

130130

چگویم تا تو دربند خودی هان

نخواهی یافت این اسرار پنهان

131131

چگویم تا تو دربند خودستی

یقین دانم که با خود بت پرستی

132132

چگویم تا تو دربند وجودی

بمانده در میان نار و دودی

133133

از این بند بلا اینجا اگر تو

برون آئی بیابی کل خبر تو

134134

از این بند بلای نفس زنهار

برون آی و نظر کن روی دلدار

135135

از این بند بلای خویشتن تو

برون آی و نظر کن جان و تن تو

136136

از این بند بلای صورت خود

بسی بر سرگذشتت نیک و هم بُد

137137

رخت بنموده است اینجا عیانی

همی گوید ترا راز نهانی

138138

گمانی میبری اندر یقین تو

بدانی تو اگر باشی امین تو

139139

گمان یکبارگی بردار از پیش

نظر کن تا ببینی جوهر خویش

140140

گمان یکبارگی تو با یقینت

رها کن بیشکی این کفر و دینت

141141

گمان بگذار و دنبال یقین باش

چو مردان خدا تو پیش بین باش

142142

که من هستم خدا او را یقین دان

خدای اوّلین و آخرین دان

143143

خدایست و تو صورت درگمانی

همی گوید ترا راز نهانی

144144

بخواهد رفت چون صورت نماید

دگر باز آید و رازت نماید

145145

نماید راز خود میدان بتحقیق

ببر از من تو اینجاگوی توفیق

146146

خدا بشناس اکنون در حقیقت

ببر از من تو این گوی طریقت

147147

خدا بشناس اینجاگه که فرد است

درون دل ترا تقریر کردست

148148

یقین گفته‌ست که ای جان من خدایم

نمود انبیا و اولیایم

149149

یقین گفته‌ست اکنون در گمانی

رود ناگاه و تو حیران بمانی

150150

بمانی تا ابد حیران دلدار

چه میگویم از این معنی خبردار

151151

مشو حیران که جانان رخ نموداست

زبانت جملگی اینجا شنود است

152152

اگر این راز کلّی باز دانی

حقیقت تا ابد تو جان جانی

153153

حقیقت تا ابد باشی یقین ذات

چو گردد محو اینجاگاه ذرّات

154154

حقیقت تا ابد جانان شوی تو

بوقتی کز صور پنهان شوی تو

155155

حقیقت تا ابد آری دمادم

نمود جملگی را در یکی دم

156156

حقیقت تا ابد سلطان تو باشی

درون جانها جانان تو باشی

157157

حقیقت تا ابد اندر خدائی

یکی بین از آن نبود جدائی

158158

حقیقت آفرینش ذات یابی

ولی منع یقین ذرّات یابی

159159

ز ذرّات این همه برهان نمود است

وز این برهان همه گفت و شنوداست

160160

ز ذرّات این همه جوش و خروشست

کسی یابد مر این کو جمله گوشست

161161

ز ذرّات این همه پیدا نمودار

ز بهر دید خود دارد در این کار

162162

ز ذرّات این همه شور و نشان است

درون جملگی او کل نهانست

163163

ز ذرّات این همه فریاد برخاست

اگرچه شاه پنهانست و پیداست

164164

چنان پنهان نمود او خویشتن را

که آمد بس حجاب جان و تن را

165165

حجاب این جان و تن بُد در ره او

ولی بر قدر بودند آگه او

166166

تمامی اندر اینجاگه مر ایشان

نشد مکشوف سرّ قدس ایشان

167167

که تا اوّل در آخر باز یابند

پس آنگاهی سوی اوّل شتابند

168168

چو هر دو این چنین اینجا فتادند

ز اوّل سر سوی حیرت نهادند

169169

ره صورت نمود جمله اشیاست

ولیکن راه جان یکی نه پیداست

170170

ره جان اوّل از کتم عدم بود

ز دانش در صفت اوّل قدم بود

171171

ره جان اوّل از ذات تعالی

نفخت فیه شد از قدرت لا

172172

مقام بی مقامی پاک بگذاشت

نظر در سوی دید خویش بگذاشت

173173

رهش بیحد بُد و پایان ندید او

از آن بُد از لطافت ناپدید او

174174

رهش بیحد بُد اندر اوج عزّت

طلب میکرد نور خویش و قربت

175175

چنان ره کرد از اوّل تا بآخر

که باطن ناگهی دریافت ظاهر

176176

ز باطن راه کرد او آخر کار

حجابی شد برش ناگه پدیدار

177177

حجابش بود صورت اندر اینجا

اگرچه بود جان از وصل پیدا

178178

ره جان از نهانِ راهِ صورت

که پیدائی فتاد اینجا ضرورت

179179

ره جان ذات بود اندر صفاتش

صفات اینجایگه میدان تو ذاتش

180180

ره صورت ز آب و خاک و معدن

فتاد اینجا ولیکن نار روشن

181181

چنان اینجا ز خصم ناموافق

بهم پیوسته شد در دید عاشق

182182

اگرچه ناخوشی اندر خوشی یافت

قراری کرد او هر لحظه بشتافت

183183

نه راهی یافت سوی اوّلین او

از آن مسکن گرفت از آخرین او

184184

قرار آتش اندر باد افتاد

بداند این کسی کآباد افتاد

185185

قرار آب اندر خاک بنگر

پس آنگه دید جانِ پاک بنگر

186186

قرار این جهان زیشان پدید است

کزیشان این همه گفت و شنید است

187187

قرار جان نخواهد بود بیشک

که تا اینجا نگردد بیشکی یک

188188

یکی میخواهد اینجا همچو اوّل

از آن مانده است چون صورت معطّل

189189

یکی میخواهد و او را دو آمد

از آن او را یقین از دید بستد

190190

یکی میخواهد و هم باز یابد

چو اوّل زینت و اعزاز یابد

191191

یکی میخواهد و جمله یکی است

ولیکن اندر این صورت شکی است

192192

مرا او را از دو بینی اندر این راه

از آن اینجا همی خواهد که آگاه

193193

شود از اصل اوّل آگهِ خویش

در اینجا باز یابد او ره خویش

194194

رهِ خود گم نکرد الّا ز صورت

بسی اینجایگه دید او نفورت

195195

ز اصل اوّلش حیران بماند است

در این صورت عجب حیران بماندست

196196

گهی نادان گهی دانا در این کار

فرو ماند است سرگردان چو پرگار

197197

چو جان نقطه فتاد و جسم پرگار

کجا آید در این معنی پدیدار

198198

نمود اصل اوّل عشق دید است

که او مانندهٔ جان ناپدید است

199199

اگر نه عشق باشد رهبر جان

بماند تاابد در خویش پنهان

200200

اگر نه عشق آوردی پیامی

کجا پیدا بدی پخته ز خامی

201201

اگر نه عشق جانان ره نمودی

که اینجا این دَرِ بسته گشودی

202202

اگر نه عشق هر لحظه در اینجا

کند آئینهٔ جانت مصفّا

203203

بمانی اندر این صورت بناچار

حقیقت تا ابد اینجا گرفتار

204204

در اینجا پیرو عشق ازل باش

پس آنگه در خدائی بی بدل باش

205205

در اینجا پیرو مردان دین شو

پس آنگه در عیان صاحب یقین شو

206206

در اینجا پیرو ایشان چو باشی

یقین میدان که تو غمگین نباشی

207207

در اینجا راز جسم و جان نیابی

درون جان یقین جانان نیابی

208208

در اینجا هر چه میجوئی نهانی

اگر سویش بری آخر بدانی

209209

در اینجا باز جوی و راه خود یاب

یقین انجام و هم آغاز دریاب

210210

در اینجا منکشف کن راز اوّل

تن و جان در یکی کن زین مبدل

211211

یکی بین و مکن اینجا دوئی باز

که اینجا نیست مائی و توئی باز

212212

دوئی بگذار و در یکی قدم نِه

که درحال یکی خود از دوئی بِه

213213

دوئی بگذار وز یکی در آور

اگر مردی تو از یکی بمگذر

214214

دوئی بگذار ویکی شو ز باطن

ز باطن دور گرد این صورت من

215215

دوئی بگذار و یکی باز بین هان

که از یکیّ است اینجا نصّ وبرهان

216216

اگرچه صورت اینجا در دو بینی است

از ان اینجا گرفتار دو بینی است

217217

اگرچه صورت اینجا جان جان یافت

نمود دوست در خود این جهان یافت

218218

ولی جان اصل کل دارد یقین او

که دیدست اوّلین و آخرین او

219219

ره صورت یقین پیداست بر جای

ز جان پیداست بیشک این سر و پای

220220

ره جان جملگی بنگر در اشیاء

که ازجانست مرجانی مصفّا

221221

صفات صورت اینجا نور جانست

بدان این سرّ که رمز عاشقانست

222222

صفات جان کمال لایزالست

کسی داند که بی نقش و خیال است

223223

صفات جان عجایب بی صفاتست

یقین بشناس کاینجا نور ذاتست

224224

ز جان وصورت اینجا چند گویم

از این معنی چه دانی تا چه گویم

225225

همه اسرارها زین هر دو دیدم

اگرچه من ز هر دو ناپدیدم

226226

همه اسرارها زین هر دو پیداست

که بیشک هر دو پنهان و پیداست

227227

ز جان جان توانی یافتن تو

اگر معنیّ من دریافتن تو

228228

ز صورت راز افعال جهانی

شود پیدا که تا رازی بدانی

229229

ز جان اسرار جانان باز دان زود

که تا حاصل کنی از دوست مقصود

230230

ز جانان گرچه میجوئی وصالت

ز صورت میرسد هر دم وبالت

231231

وبال تو همه افتاد صورت

کشیدن باید اینجا بی ضرورت

232232

ضرورت اوفتاد اینجا شر و شور

کزآن خواهی شد اینجاگه کر و کور

233233

اصّم آنگهی اعمّی جسمی

که تو گنجیّ و گه بند طلسمی

234234

طلسم آزاد کن بشکن بناچار

که تا رُسته شوی از پنج وز چار

235235

بیاب آن گنج راز عاشقانست

ز بهرش این همه شور و فغانست

236236

فغان جملگی زین مهر گنجست

همه جانها از آن پر درد و رنجست

237237

همه درد جهان از بهر آنست

که درد از صورت درمان بجانست

238238

حقیقت گنج مخفی ماند بیشک

طلبکارند اینجاگه یکایک

239239

حققت گنج از آنِ شاه باشد

کسی کز دید شاه آگاه باشد

240240

حقیقت گنج شب زانِ تو آمد

یقین هم درد ودرمان تو آمد

241241

تراگنجست چندین رنج بردی

بده جان شادمان و گنج بردی

242242

بده جان گنج بستان رایگانی

چه خواهی یافتن زین گنج فانی

243243

حقیقت جان بده بستان تو این گنج

گذر کن بیشکی از چار وز پنج

244244

حقیقت جان چو دادی گنج یابی

پس آنگه بی غم و بیرنج یابی

245245

غم و رنج تو جمله از طلسم است

وگرنه گنج اینجاگاه اسمست

246246

الا ای گنج ذات کل ندیده

در اینجا جز که رنج و ذل ندیده

247247

غمت جمله زبهر گنج افتاد

از آنت جسم و جان در رنج افتاد

248248

گذر کن زو و گنج لامکانی

بیاب اینجای خود را رایگانی

249249

گذر کن زود از این شش جهاتش

که اعیانست اینجا گنج ذاتش

250250

ز گنج ذات برخوردار خودباش

بس آنگه فارغت از نیک و بد باش

251251

ز گنج ذات اعیان یاب و توحید

بگو تا چند گردی گِردِ تقلید

252252

ز گنج ذات خود دیدی یقین باز

عیان شد اندر اینجا اوّلین باز

253253

چو آدم دم تو میآری ز تقلید

از آن دوری تو از انوار توحید

254254

ولیکن جملگی پیوستهٔ تست

حقیقت بود تست و رستهٔ تست

255255

حقیقت جملگی از تست وبودست

که ذات پاک تو اینجا نمود است

256256

حقیقت غیر تست و سیر پیدایست

نمود کعبه اندر دیر پیداست

257257

منم عاشق شده در دیر امروز

از آن اینجا زنم این سیر امروز

258258

منم عاشق شده در دیر عشاق

یکی دیده حقیقت سیر عشاق

259259

درون دیرم و سیرم یکی بین

حقیقت بت شکستم بیشکی من

260260

ز سیر دیر رهبان چندم اینجا

نشستم زانکه من پابندم اینجا

261261

ز صورت بت در این دیرم که هستم

دمادم این بت صورت شکستم

262262

بخود گویم دمادم من ز مستی

که ای دل چند آخر بت پرستی

263263

بت تو صورتست و بشکنش هان

اگردم میزنی اینجا زجانان

264264

در این جانت نمیگنجد ز تقلید

حقیقت ذات کل دان تو ز توحید

265265

دل من دوست میدارد بت خود

حقیقت میشناسد این بیان بد

266266

بت صورت دلم را دوست دارد

حقیقت نیز مغز و پوست دارد

267267

دلم در بند صورت مبتلا شد

از آن بیخود میان صد بلا شد

268268

دلم در بند صورت شد گرفتار

گهی باشد مسلمان گاه کفّار

269269

دلم در بند صورت باز ماندست

ولی در عشق صاحب راز ماندست

270270

دلم در بند صورت گشت پیدا

دمادم میکند از عشق غوغا

271271

دلم در بند صورت لاالهست

که لا او رادر اینجاگه بنا هست

272272

دلم در بند صورت ناتوانست

از آن هر لحظه شیدای جهانست

273273

از این صورت ندیدم من به جز غم

که غم میآردم اینجادمادم

274274

از این صورت همه دردست ما را

از آن باشد یقین دردست ما را

275275

رخ جانم نمودار دل آمد

مرا دیدار جانان حاصل آمد

276276

چنان عاشق شدم بر دیدن جان

که ماندستم عجب در خویش پنهان

277277

چنان عاشق شدم بر روی دلدار

که کلّی شد وجودم ناپدیدار

278278

ز عشقم خرّم و شادان بمانده

ازآنم دست از دل برفشانده

279279

ز عشقم خرّم و دلشاد گشته

ظهور و باطنم آزاد گشته

280280

ز عشقم دم زده اینجای در کل

برون جستم من اینجاگاه از ذل

281281

دمادم رنج اینجا شادی آمد

مرا از بند غم آزادی آمد

282282

دمادم مرمرا عین العیانست

که دید من نشان بی نشانست

283283

منم از عشق کُشته گشته اینجا

شده ازدید جانان زارو شیدا

284284

گهی رویم نماید جان جانم

که در پرده بکل عین العیانم

285285

گهی مخفی شود از دیدههایم

نماید ابتدا و انتهایم

286286

دو بینی نامد اینجا پیشم از دل

نمیدانم که چون این راز مشکل

287287

بیک ره حل کنم تا دوست بینم

حقیقت مغز اندر پوست بینم

288288

ولکین جان اگرچه دادم از پیش

یقین مرهم نهادم بر دل ریش

289289

چو جان از پیش دادم همچو مردان

مرا شد جان حقیقت دید جانان

290290

چو جان از پیش دادم همچو عشاق

فتادم لاجرم در واصلی طاق

291291

چو جان از پیش دادم زار گشتم

یقین از جسم و جان بیزار گشتم

292292

چو جان از پیش دادم رخ نمودم

عیان معشوق مشکل برگشودم

293293

چو جان دادم صفاتم روی بنمود

یقین این دم همه دیدار معبود

294294

چو جان دادم یکی شد در فنایم

نمود جسم و جان حق شد بقایم

295295

چو جان دادم شدم جانان یقین من

بدیدم اوّلین و آخرین من

296296

چو جان دادم وصالش یافتستم

ز نقصان کمالش یافتستم

297297

بده جان ای ندیده وصل عشاق

که تا آگه شوی از وصل عشاق

298298

بده جان و ببین جانان نهانی

که این دم هیچ در صورت ندانی

299299

بده جان و لقای جاودان یاب

از این صورت از این حضرت تو بشتاب

300300

بده جان تا شوی جانان حقیقت

که جانی کی توانی در طبیعت

301301

بدیدن بی طبیعت بازدان یار

بجائی کانزمانت لیس فی الدار

302302

نباشد هیچ دیدت را یکی هان

بود ذات حقیقی بیشکی هان

303303

نمود جسم و جان چون رفت از پیش

مر این معنی تو نیکوهان بیندیش

304304

نمود صورت کل خاک گردد

نمود عقل و جان افلاک گردد

305305

حقیقت صورتت جمله شود جان

بوقتی کآید اینجاگاه پنهان

306306

چو زیر خاک محو آمد یقین او

شود خاک رهت از کفر و دین او

307307

شود جان تن چو پنهانی بگیرد

نمود خاکها آسان بگیرد

308308

چو رجعت کرد اندر طور اطوار

شود اندر صفت او ناپدیدار

309309

یکی گردد درون و هم برون او

که اندر ذوفنونی رهنمون او

310310

بود کز قرب اینجا دم زند او

یقین میدان که خود را بر زند او

311311

از این دم صورت اینجا یافت بهره

دل و جان یافتست و عین زهره

312312

ره جان گرچه صافی اوفتاده‌ست

ولکین راه او در عین بادست

313313

ره صورت بود مشکل یقین دان

مر او را راز در عین زمین دان

314314

ره چونست و صورت آخر کار

که تا وقتی شود کل ناپدیدار

315315

وصال آنگاه یاد از رخ دوست

پس آنگه بشنود او پاسخ دوست

316316

که ای در راه ما افتاده مسکین

شده فارغ کنون درعین تمکین

317317

رسانم من ترا در دید اوّل

چو گشتی در صفات ما مبدّل

318318

کنون چون عین یکرنگی گزیدی

حقیقت درکمال ما رسیدی

319319

کنون بشناس ما را همچو ما تو

یقین باش اندر اینجا در فنا تو

320320

کنون بشناس ما را در یقین باز

چو گشتی اندر اینجا بیشکی راز

321321

کنون بشناس ما را در نهانی

که تا قدر وصال ما بدانی

322322

کنون بشناس ما را راز اینجا

چو دیدی روی ما را باز اینجا

323323

کنون بشناس ما را در فنائی

تو با ما ما ابا تو در جدائی

324324

یکی گشتی و در یکی مرابین

مرا از جان ما دیدار بگزین

325325

چون من تو تومنی این دم نئی تو

سزد ای عاشق اکنون خود نئی تو

326326

مبین خود را بهرجائی یقین تو

که تا یابی عیان عین الیقین تو

327327

ره جسم این بود کآخر فنایش

نموداری جان اندر بقایش

328328

چنان باشد که چون یکی شود جسم

برافتد آنگهی دیدار و هم اسم

329329

صفات حق شود اوّل ز پرگار

زهی معنی زهی ترکیب اسرار

330330

صفاتش آنگهی جانان شود زود

که تا یکی شودر ذات معبود

331331

صفاتش آنگهی جانان نماید

مر او را راز پنهانی گشاید

332332

صفات جسم روشن در دل خاک

شود تا آنگهی با جوهر پاک

333333

یکی گردد یکی باشد حقیقت

اگر خواهی چنین بسپر طریقت

334334

طریقت بسپر اندر راه جانان

اگر هستی یقین آگاه جانان

335335

طریقت بسپر و آنگاه حق بین

ز جانان در درون من یقین بین

336336

طریقت بسپر و بود ازل جوی

تمامت کارها در جان جان جوی

337337

حقیقت بسپر و دیدار دریاب

پس آنگاهی نمود یار دریاب

338338

حققت بسپر و جانان یقین بین

تو جانان در درون من یقین بین

339339

حقیقت با طریقت هر دو یکسانست

اگرچه شرع در هر لحظه یکسانست

340340

ولکین شرع اوّل پیشوایست

که دید انبیا و اولیایست

341341

ز شرع این آمده اندر رموزم

که تا خواهم که گویم این رموزم

342342

نخواهم گفتن این الّا بجائی

که نبود برتر از آنجا ورائی

343343

نمایم در یکی و راز گردم

یقین انجام و هم آغاز گردم

344344

ولی چون اصل جمله مینمایم

نه پنهان میکنم نیمیفزایم

345345

دمادم جام را بر قدر هر کس

دهم تا بر مزاج نفس هر کس

346346

مُفید آمد ز آنجا هرچه یابند

هم اندر این طلسمش گنج یابند

347347

دل و جانم دمادم خواهی اینجا

که بیخود میکشی گردی تو شیدا

348348

ز شیدائی شوی رسوای عالم

نیاری طاقت غوغای عالم

349349

ترا طاقت نماند آخر کار

شوی بیهوش و دل هر دو بیکبار

350350

بقدر خون من مینوش کن جام

ببین در آخرت چونست سرانجام

351351

بقدر خویش در کش جام معنی

مکن بدمستی و گفتار دعوی

352352

چو جامت هست وقتی خور دمادم

مخور جمله از آنجاگه دمادم

353353

تو درکش تا نگردی مست عاقل

که ناگاهی شوی در عشق باطل

354354

چو جامت از دو و از چار بگذشت

حقیقت کار دل ناچار بگذشت

355355

دمادم جام میآید بر آنجا

ز دست دوست بنگر تو مصفّا

356356

بقدر هر کسی جامی که باشد

دهد تا نیز مر طاقت نباشد

357357

اگر داری تو طاقت نوش کن جام

گذر کن بیشکی از ننگ و ز نام

358358

اگر داری تو طاقت جام نوشی

ضرورت صبر کن اندر خموشی

359359

بنوش آن جام و خاموشی گزین تو

چو مردان عین بیهوشی گزین تو

360360

چو مردان نوش کن اینجام وحدت

که تا یابی حقیقت جام قربت

361361

چو مردان نوش کن و چندینی تو مخروش

ز دست شاه جام دوست مینوش

362362

اگرواقف شوی بس سرّ در آنجا

حذر میکن که ناگاهی تو رسوا

363363

شوی ای دل صبوری به ز مستی

حقیقت نیستی بهتر ز هستی

364364

اگرچه نیستی هستی ذاتست

ولی هستی یقین دیدار ذاتست

365365

چو شه دربارگاه دل نشستست

بروی غیر او خود در ببستست

366366

بود روزی شهش بیخود بخواند

کسی باید که این معنی بداند

367367

ادب باید که بردارد یقین او

بنزد شاه باشد پیش بین او

368368

بنزد شاه دارد عزّت خود

نگه تا شاه نیکش بیند و بد

369369

نبیند چون نشیند شاه گردد

شه از وی در زمان آگاه گردد

370370

چو جان از پیش دارم رخ نمودم

عیان معشوق مشکل برگشودم

371371

دهد جام وصالش رایگانی

کند بر فرق او گوهر فشانی

372372

ز عزّت پایگاهش برفزاید

بجز شاهش به خاطر درنیاید

373373

گمانش این بود در آخر کار

دهد در دست او مرجام شهوار

374374

اگر طاقت بود آنرا کند نوش

بجز شه جمله را آرد فراموش

375375

خیال بد چو در پیشش نگنجد

بجز شه هیچ درخاطر نسنجد

376376

بجز شه مر کسی دیگر نماند

دمادم جام می از شه ستاند

377377

بعزّت باشد او با لشکر و رای

نه بر پیشش نهد از حدّ خود پای

378378

ادب به کز ادب یابد سعادت

که دایم بی ادب بیند شقاوت

379379

تمامت یابد و زجر و جفا او

ز قربت ماند اینجاگه جدا او

380380

به از عزّت نباشد درنمودار

که عزّت برتر است از کلّ انوار

381381

حقیقت حق بعزت میتوان یافت

کسی کاینجا حقیقت جان جان یافت

382382

به از عزت یافت دیدار الهی

برون شد کارش از عین تباهی

383383

بعزت باش وز عزت خدا جوی

چو شه دریافتی شد گفت و هم گوی

384384

بعزت انبیا در حق رسیدند

نمود جاودان زین راز دیدند

385385

بعزت جمله مردان پیشوایند

حقیقت جمله در عین لقایند

386386

بعزت جمله مردان ذات گشتند

نهان از جملهٔ ذرّات گشتند

387387

بعزت جملگی این دم لقایند

یکی گشته همه عین خدایند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زبان بگشاد و گفت ای راز مطلق

ابر حق میزنی اینجا اناالحق

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 89 - در التماس کردن فناء کل حضرت سلطان العارفین از شیخ حسین منصور قدّس اللّه روحهما فرماید

اگلی نظم

حقیقت چون ز عزت دم نهانی

ز دید اینجا کمال جاودانی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 91 - حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور