صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 90 - در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید

بخش 90 - در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

جوابش داد آن دم صاحب راز

که اندر عشق ما میسوز و میساز

2

بسوزان خویشتن مانندهٔ شمع

که تا گردی فنا نزدیکی جمع

3

بسوزان خویشتن پروانه کردار

که تا گردی بیک ره ناپدیدار

4

بسوزان خویشتن مانند ذرّه

برِ خورشید رویم مانده غّره

5

نمانی همچو شبلی مانده مغرور

که افتادست هم نزدیک هم دور

6

فنا شو تا بقای ما بیابی

پس آنگه سوی ما بیخود شتابی

7

فنا شو تا لقایم باز بینی

حقیقت جملگی را راز بینی

8

فنا شو در نمود ما به یک بار

حجاب جسم و جان از پیش بردار

9

فنا شو تا شوی دیدار اشیا

بمانی آنگهی پنهان و پیدا

10

فنا شو تا شوی کون ومکان تو

ببر از جملگی گوی از میان تو

11

فنا شو در عیانِ رویم اینجا

که تا گردی ز ذات من مصفّا

12

فنا شو همچو شمعی پا و تا سر

که تا بیرون شوی کلّی ز آذر

13

فنا شو در نهاد ما یقین تو

که گردی اوّلین و آخرین تو

14

فنا شو در بَرِ خورشید رویم

که بینی در تمامت های و هویم

15

فنا شو تا یکی بنمایمت باز

ببینی مر مرا انجام و آغاز

16

فنا شو تا کنم اینجات واصل

همه مقصود تو آرم بحاصل

17

فنا شو در برم مانند مردان

بلای عشق من بیحدّ و مرز دان

18

فنا شو در برم چون سایه جاوید

که تا بینی مرا مانندخورشید

19

ز صورت دور شو تا نور گردی

چو من اندر جهان مشهور گردی

20

به یک ره بود اینجاگه بر افکن

که تا بنمایدت خورشید روشن

21

به یک ره ننگ شو نامت برانداز

چو موم اینجا بَرِ خورشید بگداز

22

یکی شو بایزید و بس مرابین

درونِ جزو و کل عینِ لقا بین

23

یکی شو بایزید اندر بَرَم زود

که تا یابی مرا دیدار معبود

24

منم حق آمده اینجا سخن گوی

اناالحق میزنم در های و در هوی

25

منم حق آمده اینجا بتحقیق

که تاذرّات کل بخشیم توفیق

26

منم حق آمده اینجا نهانی

بدین کسوت بَرِ خلق جهانی

27

منم حق تا نمایم راز اینجا

بگویم سرّ خود من باز اینجا

28

منم حق آمده اینجا پدیدار

منم اینجای عشق خود خریدار

29

منم حق آمده تا خود نمایم

وجودِ جملگی اندر ربایم

30

منم حق آمده اینجا بر حق

که تا برگویم اینجا راز مطلق

31

منم اللّه و جان جمله هستیم

یقین اینجایگه من نیست هستم

32

منم حق آمده اللّه مطلق

درون جملهام آگاه مطلق

33

نشانِ بی نشانی در همه من

درونِ جملگی خورشید روشن

34

نشان بی نشانیم تمامت

نمایم در برت یوم القیامت

35

مترس ای بایزید و گوش میدار

رموز من نهانی هوش میدار

36

مشو عاشق که خویشم عاشق خود

شدستم فارغ از هر نیک و هر بُد

37

منم عاشق کنون بر دیدن خویش

حجاب اینجایگه رفته ببین پیش

38

من و تو هر دو یکسانیم بنگر

درون جمله جانانیم بینگر

39

بجز من هیچ منگر در دل و جان

منم در بود تو پیدا و پنهان

40

من آوردم ترا در دید دنیا

منت بیشک برم تا عین عقبی

41

همه همچون تو آوردم بعالم

همه بخشیدم اینجا صورت دم

42

ز دیدخویش کردم جمله پیدا

ز عشق خویش کردم جمله شیدا

43

منم اینجات عمر و زندگانی

تمامت رازشان رازِ نهانی

44

یقین میدانم وایشان ندانند

که در دیدار من عین جهانند

45

منم گویا درونِ جان ایشان

منم پیدا و هم پنهان ایشان

46

منم بینا و چشم جمله از من

در اینجاگاه بین خورشید روشن

47

منم اندر زبان جمله گویا

درونِ جمله هستم راز دانا

48

کنون ای بایزید این راز دیدی

بیانی کز زبان من شنیدی

49

مگو با کس نهان میدار این را

که بیشک این بود عین الیقین را

50

منم عین الیقین اینجاحقیقت

سپردستم یقین راه شریعت

51

ره شرع محمّد من سپُردم

میان اولیا من گوی بُردم

52

تمامت مهر او دیدار دیدم

بیانشان جمله از اسرار دیدم

53

بَرِ قطبِ جهان بودم در این دم

یقین هم میروم پیشش دمادم

54

کنون من آمده درملک بغداد

که اینجاکردهام بر نفس خود داد

55

دهم داد اندر این ره همچو مردان

چو خود کردم ابا خود هیچ نتوان

56

کسی را نیست من هستم دم کل

که بنمودم نمود از عالم کل

57

نمود من در اوّل دان و آخر

نمودستم کنون هستیّ ظاهر

58

بسوزانم در اینجا ظاهرم من

که بر هر شبی حقیقت قادرم من

59

کجا رفتست شبلی این زمان هان

که دریابد یقین کَوْن و مکان هان

60

همی دانم ولی پرسیدم از تو

که مر معنی کل من دیدم از تو

61

سوی باغ است شبلی با مریدان

کنون مر راز کلّی مر مریدان

62

کسی کز اوّلش پر درد وداغست

کجا او را هوای باغ و راغست

63

ترا میبرد با او مینرفتی

که داری از یقین با او شگفتی

64

اگرچه این زمان شیخ زمان است

نمود تو در اینجا او ندانست

65

ندانست او ترا از ناسپاسی

تو در عصر زمان امروز خاصی

66

مرا رازیست اندر مُلکِ شیراز

بسوی قطب عالم صاحب راز

67

کنون خواهم شدن نزدیک آن پیر

که تا سازم وصال خویش تقریر

68

چو باز آمد یقین شبلی از آن باغ

برت ای شیخ آید از سوی راغ

69

بگو او را نمود عشق امروز

که تاگردد چو تو امروز پیروز

70

بگو با او که ای از عشق دنیا

بمانده زار و سرگردان عقبی

71

چنین مغرور جاه و مال مانده

همه دم پر ز قیل و قال مانده

72

تو در بند غم وجاه و تیولی

کجا یابی چو ما صاحب قبولی

73

مرا با تو کنون بسیار کار است

که معنی حقیقت بیشمار است

74

ولیکن با تو من خواهم رسیدن

ترا بیشک یقین خواهیم دیدن

75

بگویم باتو تا خود کیستی تو

در این عالم برای چیستی تو

76

تو نافرمانی من کردهٔ تو

بمانده در حجاب و پردهٔ تو

77

چنین غافل نماندستی بخود باز

ندیدم هیچ از انجام وآغاز

78

بصورت مانده اینجا مبتلائی

از آن بیشک تو در خوف و رجائی

79

بصورت ماندهٔ در ملک بغداد

ندیدی هیچ معنی را یکی داد

80

بصورت ماندهٔ اینجا گرفتار

ندیدی هیچ از این معنی رخ یار

81

کجا واصل شوی از سرّ معنی

که ماندستی تو سرگردان دنیی

82

هوای باغ داری و زر و سیم

بماندی لاجرم در ترس و در بیم

83

بدر کن از سرت سودای این جاه

وگرنه بازمانی تو در این چاه

84

بدر کن از سرت سودای دنیا

که با شادی شوی در سوی عقبی

85

تو دردی در یقین اینجا نداری

حقیقت عمر ضایع میگذاری

86

بکش دردی در اینجا جوی درمان

بیاب اینجایگه از ما تو آسان

87

بکش دردی و دم زن ازنمودار

که تا باشی بکلّی صاحب اسرار

88

بکش دردی و آنگاهی دوا یاب

هر آن چیزی که میگویم تو دریاب

89

ببر رنجی که تا گنجت نمایم

ترا از رنج خود مزدی فزایم

90

ببازی نیست راز ما چنین هان

نمیگنجد بر ما گفت برهان

91

طریقت باید اینجاگه سپردن

چو مردان اندر این سر گوی بُردن

92

طریقت بایدت بسپردن اینجا

که تا بوئی بری زین حضرت اینجا

93

کنون من گفتم و رفتم نهانی

یقین تا بایزید این سر بدانی

94

خلایق جملگی امروز اینجا

بسر کردند از بهر تو غوغا

95

مرا ترسی نبُد کین راز داریم

توانستم که از خود بازداریم

96

مرایشان را ولی ازبهرت اینجا

یقین میآمدم ای پیر دانا

97

بدّهْ روز دگر آیم بر تو

که هستم من یقین کل رهبر تو

98

نمایم راز تا کل باز دانی

تو اکنون دار راز ما نهانی

99

خلایق این چنین دانند اکنون

که من کردند ازینجاگاه بیرون

100

کنون ای شیخ پیر و صاحب راز

بخواهم رفت اکنون سوی شیراز

101

سوی شیخ کبیر آن قطب عالم

که او میداند احوالم در این دم

102

مرا او جان جانست و یقینست

که او اینجا حقیقت پیش بین است

103

بحق دانم مرا دانسته او حق

که دائم از حقیقت قطب مطلق

104

بدو گفت آنگهی شیخ ایدل و جان

نگفتی این زمانم راز اعیان

105

کیت بینم دگر اینجا یقین باز

چو خواهی شد کنون حقا بشیراز

106

مرا کی باشد این دیدار رویت

نمیرم ناگهی از آرزویت

107

بگفت ای شیخ هرگز تو نمیری

که ما را دوست چون شیخ کبیری

108

شما را دارم اینجا من نهانی

که مانید اندر اینجا جاودانی

109

ولیکن تا بده روز دگر باز

برون آیم ز پیش قطب شیراز

110

نمایم راز آنگه بینی اسرار

نیاید راست این معنی بگفتار

111

بگفت این و اناالحق زد بتوحید

درون خانقه خلقی بگردید

112

اناالحق زد در آنجاگاه ده بار

درون خانقه شد ناپدیدار

113

زهی معنی زهی صورت زهی دم

که چون او خود نباشد در دو عالم

114

رموزی دان که اکنون گفتم ای جان

ابا تو از نمود جان جانان

115

در اشترنامه من این سر نگفتم

ولی آن جوهر اینجا من بسُفتم

116

رموز عشق جانانست پنهان

دمادم میشود اینجا باعیان

117

رموز جان جان رویت نمودست

گره یکبارگی اینجا گشودست

118

کسی باید که باشد بایزیدی

که او را باشد اینجا دید دیدی

119

بداند راز چون منصور بیند

درون خانقه با او نشیند

120

یقین بشناسد او را رهبر خویش

نهد مرهم بر این جا بر دل ریش

121

چو منصور حقیقی رخ نموده است

ترا درجان و دل گفت و شنودست

122

درون خانقاه دل برو بین

زمانی گوش کن از دوست تلقین

123

ببین تا کیست او بشناس او را

ابا او کن زمانی گفتگو را

124

بگو با او همه راز نهانت

که تا او بازگوید در میانت

125

بگو با او تو درد دل در اینجا

که درمانت کند ای ماه شیدا

126

بگو درد دل و بنگر دوایت

که بنماید بیک لحظه دوایت

127

بیک لحظه ترا درمان کند او

نمود جان تو جانان کند او

128

ترا منصور اندر خانقاه است

گرفته ملک جان و پادشاه است

129

تو از وی بیخبر در سوی باغی

گرفتستی ز ذات کل فراغی

130

چگویم تا تو دربند خودی هان

نخواهی یافت این اسرار پنهان

131

چگویم تا تو دربند خودستی

یقین دانم که با خود بت پرستی

132

چگویم تا تو دربند وجودی

بمانده در میان نار و دودی

133

از این بند بلا اینجا اگر تو

برون آئی بیابی کل خبر تو

134

از این بند بلای نفس زنهار

برون آی و نظر کن روی دلدار

135

از این بند بلای خویشتن تو

برون آی و نظر کن جان و تن تو

136

از این بند بلای صورت خود

بسی بر سرگذشتت نیک و هم بُد

137

رخت بنموده است اینجا عیانی

همی گوید ترا راز نهانی

138

گمانی میبری اندر یقین تو

بدانی تو اگر باشی امین تو

139

گمان یکبارگی بردار از پیش

نظر کن تا ببینی جوهر خویش

140

گمان یکبارگی تو با یقینت

رها کن بیشکی این کفر و دینت

141

گمان بگذار و دنبال یقین باش

چو مردان خدا تو پیش بین باش

142

که من هستم خدا او را یقین دان

خدای اوّلین و آخرین دان

143

خدایست و تو صورت درگمانی

همی گوید ترا راز نهانی

144

بخواهد رفت چون صورت نماید

دگر باز آید و رازت نماید

145

نماید راز خود میدان بتحقیق

ببر از من تو اینجاگوی توفیق

146

خدا بشناس اکنون در حقیقت

ببر از من تو این گوی طریقت

147

خدا بشناس اینجاگه که فرد است

درون دل ترا تقریر کردست

148

یقین گفته‌ست که ای جان من خدایم

نمود انبیا و اولیایم

149

یقین گفته‌ست اکنون در گمانی

رود ناگاه و تو حیران بمانی

150

بمانی تا ابد حیران دلدار

چه میگویم از این معنی خبردار

151

مشو حیران که جانان رخ نموداست

زبانت جملگی اینجا شنود است

152

اگر این راز کلّی باز دانی

حقیقت تا ابد تو جان جانی

153

حقیقت تا ابد باشی یقین ذات

چو گردد محو اینجاگاه ذرّات

154

حقیقت تا ابد جانان شوی تو

بوقتی کز صور پنهان شوی تو

155

حقیقت تا ابد آری دمادم

نمود جملگی را در یکی دم

156

حقیقت تا ابد سلطان تو باشی

درون جانها جانان تو باشی

157

حقیقت تا ابد اندر خدائی

یکی بین از آن نبود جدائی

158

حقیقت آفرینش ذات یابی

ولی منع یقین ذرّات یابی

159

ز ذرّات این همه برهان نمود است

وز این برهان همه گفت و شنوداست

160

ز ذرّات این همه جوش و خروشست

کسی یابد مر این کو جمله گوشست

161

ز ذرّات این همه پیدا نمودار

ز بهر دید خود دارد در این کار

162

ز ذرّات این همه شور و نشان است

درون جملگی او کل نهانست

163

ز ذرّات این همه فریاد برخاست

اگرچه شاه پنهانست و پیداست

164

چنان پنهان نمود او خویشتن را

که آمد بس حجاب جان و تن را

165

حجاب این جان و تن بُد در ره او

ولی بر قدر بودند آگه او

166

تمامی اندر اینجاگه مر ایشان

نشد مکشوف سرّ قدس ایشان

167

که تا اوّل در آخر باز یابند

پس آنگاهی سوی اوّل شتابند

168

چو هر دو این چنین اینجا فتادند

ز اوّل سر سوی حیرت نهادند

169

ره صورت نمود جمله اشیاست

ولیکن راه جان یکی نه پیداست

170

ره جان اوّل از کتم عدم بود

ز دانش در صفت اوّل قدم بود

171

ره جان اوّل از ذات تعالی

نفخت فیه شد از قدرت لا

172

مقام بی مقامی پاک بگذاشت

نظر در سوی دید خویش بگذاشت

173

رهش بیحد بُد و پایان ندید او

از آن بُد از لطافت ناپدید او

174

رهش بیحد بُد اندر اوج عزّت

طلب میکرد نور خویش و قربت

175

چنان ره کرد از اوّل تا بآخر

که باطن ناگهی دریافت ظاهر

176

ز باطن راه کرد او آخر کار

حجابی شد برش ناگه پدیدار

177

حجابش بود صورت اندر اینجا

اگرچه بود جان از وصل پیدا

178

ره جان از نهانِ راهِ صورت

که پیدائی فتاد اینجا ضرورت

179

ره جان ذات بود اندر صفاتش

صفات اینجایگه میدان تو ذاتش

180

ره صورت ز آب و خاک و معدن

فتاد اینجا ولیکن نار روشن

181

چنان اینجا ز خصم ناموافق

بهم پیوسته شد در دید عاشق

182

اگرچه ناخوشی اندر خوشی یافت

قراری کرد او هر لحظه بشتافت

183

نه راهی یافت سوی اوّلین او

از آن مسکن گرفت از آخرین او

184

قرار آتش اندر باد افتاد

بداند این کسی کآباد افتاد

185

قرار آب اندر خاک بنگر

پس آنگه دید جانِ پاک بنگر

186

قرار این جهان زیشان پدید است

کزیشان این همه گفت و شنید است

187

قرار جان نخواهد بود بیشک

که تا اینجا نگردد بیشکی یک

188

یکی میخواهد اینجا همچو اوّل

از آن مانده است چون صورت معطّل

189

یکی میخواهد و او را دو آمد

از آن او را یقین از دید بستد

190

یکی میخواهد و هم باز یابد

چو اوّل زینت و اعزاز یابد

191

یکی میخواهد و جمله یکی است

ولیکن اندر این صورت شکی است

192

مرا او را از دو بینی اندر این راه

از آن اینجا همی خواهد که آگاه

193

شود از اصل اوّل آگهِ خویش

در اینجا باز یابد او ره خویش

194

رهِ خود گم نکرد الّا ز صورت

بسی اینجایگه دید او نفورت

195

ز اصل اوّلش حیران بماند است

در این صورت عجب حیران بماندست

196

گهی نادان گهی دانا در این کار

فرو ماند است سرگردان چو پرگار

197

چو جان نقطه فتاد و جسم پرگار

کجا آید در این معنی پدیدار

198

نمود اصل اوّل عشق دید است

که او مانندهٔ جان ناپدید است

199

اگر نه عشق باشد رهبر جان

بماند تاابد در خویش پنهان

200

اگر نه عشق آوردی پیامی

کجا پیدا بدی پخته ز خامی

201

اگر نه عشق جانان ره نمودی

که اینجا این دَرِ بسته گشودی

202

اگر نه عشق هر لحظه در اینجا

کند آئینهٔ جانت مصفّا

203

بمانی اندر این صورت بناچار

حقیقت تا ابد اینجا گرفتار

204

در اینجا پیرو عشق ازل باش

پس آنگه در خدائی بی بدل باش

205

در اینجا پیرو مردان دین شو

پس آنگه در عیان صاحب یقین شو

206

در اینجا پیرو ایشان چو باشی

یقین میدان که تو غمگین نباشی

207

در اینجا راز جسم و جان نیابی

درون جان یقین جانان نیابی

208

در اینجا هر چه میجوئی نهانی

اگر سویش بری آخر بدانی

209

در اینجا باز جوی و راه خود یاب

یقین انجام و هم آغاز دریاب

210

در اینجا منکشف کن راز اوّل

تن و جان در یکی کن زین مبدل

211

یکی بین و مکن اینجا دوئی باز

که اینجا نیست مائی و توئی باز

212

دوئی بگذار و در یکی قدم نِه

که درحال یکی خود از دوئی بِه

213

دوئی بگذار وز یکی در آور

اگر مردی تو از یکی بمگذر

214

دوئی بگذار ویکی شو ز باطن

ز باطن دور گرد این صورت من

215

دوئی بگذار و یکی باز بین هان

که از یکیّ است اینجا نصّ وبرهان

216

اگرچه صورت اینجا در دو بینی است

از ان اینجا گرفتار دو بینی است

217

اگرچه صورت اینجا جان جان یافت

نمود دوست در خود این جهان یافت

218

ولی جان اصل کل دارد یقین او

که دیدست اوّلین و آخرین او

219

ره صورت یقین پیداست بر جای

ز جان پیداست بیشک این سر و پای

220

ره جان جملگی بنگر در اشیاء

که ازجانست مرجانی مصفّا

221

صفات صورت اینجا نور جانست

بدان این سرّ که رمز عاشقانست

222

صفات جان کمال لایزالست

کسی داند که بی نقش و خیال است

223

صفات جان عجایب بی صفاتست

یقین بشناس کاینجا نور ذاتست

224

ز جان وصورت اینجا چند گویم

از این معنی چه دانی تا چه گویم

225

همه اسرارها زین هر دو دیدم

اگرچه من ز هر دو ناپدیدم

226

همه اسرارها زین هر دو پیداست

که بیشک هر دو پنهان و پیداست

227

ز جان جان توانی یافتن تو

اگر معنیّ من دریافتن تو

228

ز صورت راز افعال جهانی

شود پیدا که تا رازی بدانی

229

ز جان اسرار جانان باز دان زود

که تا حاصل کنی از دوست مقصود

230

ز جانان گرچه میجوئی وصالت

ز صورت میرسد هر دم وبالت

231

وبال تو همه افتاد صورت

کشیدن باید اینجا بی ضرورت

232

ضرورت اوفتاد اینجا شر و شور

کزآن خواهی شد اینجاگه کر و کور

233

اصّم آنگهی اعمّی جسمی

که تو گنجیّ و گه بند طلسمی

234

طلسم آزاد کن بشکن بناچار

که تا رُسته شوی از پنج وز چار

235

بیاب آن گنج راز عاشقانست

ز بهرش این همه شور و فغانست

236

فغان جملگی زین مهر گنجست

همه جانها از آن پر درد و رنجست

237

همه درد جهان از بهر آنست

که درد از صورت درمان بجانست

238

حقیقت گنج مخفی ماند بیشک

طلبکارند اینجاگه یکایک

239

حققت گنج از آنِ شاه باشد

کسی کز دید شاه آگاه باشد

240

حقیقت گنج شب زانِ تو آمد

یقین هم درد ودرمان تو آمد

241

تراگنجست چندین رنج بردی

بده جان شادمان و گنج بردی

242

بده جان گنج بستان رایگانی

چه خواهی یافتن زین گنج فانی

243

حقیقت جان بده بستان تو این گنج

گذر کن بیشکی از چار وز پنج

244

حقیقت جان چو دادی گنج یابی

پس آنگه بی غم و بیرنج یابی

245

غم و رنج تو جمله از طلسم است

وگرنه گنج اینجاگاه اسمست

246

الا ای گنج ذات کل ندیده

در اینجا جز که رنج و ذل ندیده

247

غمت جمله زبهر گنج افتاد

از آنت جسم و جان در رنج افتاد

248

گذر کن زو و گنج لامکانی

بیاب اینجای خود را رایگانی

249

گذر کن زود از این شش جهاتش

که اعیانست اینجا گنج ذاتش

250

ز گنج ذات برخوردار خودباش

بس آنگه فارغت از نیک و بد باش

251

ز گنج ذات اعیان یاب و توحید

بگو تا چند گردی گِردِ تقلید

252

ز گنج ذات خود دیدی یقین باز

عیان شد اندر اینجا اوّلین باز

253

چو آدم دم تو میآری ز تقلید

از آن دوری تو از انوار توحید

254

ولیکن جملگی پیوستهٔ تست

حقیقت بود تست و رستهٔ تست

255

حقیقت جملگی از تست وبودست

که ذات پاک تو اینجا نمود است

256

حقیقت غیر تست و سیر پیدایست

نمود کعبه اندر دیر پیداست

257

منم عاشق شده در دیر امروز

از آن اینجا زنم این سیر امروز

258

منم عاشق شده در دیر عشاق

یکی دیده حقیقت سیر عشاق

259

درون دیرم و سیرم یکی بین

حقیقت بت شکستم بیشکی من

260

ز سیر دیر رهبان چندم اینجا

نشستم زانکه من پابندم اینجا

261

ز صورت بت در این دیرم که هستم

دمادم این بت صورت شکستم

262

بخود گویم دمادم من ز مستی

که ای دل چند آخر بت پرستی

263

بت تو صورتست و بشکنش هان

اگردم میزنی اینجا زجانان

264

در این جانت نمیگنجد ز تقلید

حقیقت ذات کل دان تو ز توحید

265

دل من دوست میدارد بت خود

حقیقت میشناسد این بیان بد

266

بت صورت دلم را دوست دارد

حقیقت نیز مغز و پوست دارد

267

دلم در بند صورت مبتلا شد

از آن بیخود میان صد بلا شد

268

دلم در بند صورت شد گرفتار

گهی باشد مسلمان گاه کفّار

269

دلم در بند صورت باز ماندست

ولی در عشق صاحب راز ماندست

270

دلم در بند صورت گشت پیدا

دمادم میکند از عشق غوغا

271

دلم در بند صورت لاالهست

که لا او رادر اینجاگه بنا هست

272

دلم در بند صورت ناتوانست

از آن هر لحظه شیدای جهانست

273

از این صورت ندیدم من به جز غم

که غم میآردم اینجادمادم

274

از این صورت همه دردست ما را

از آن باشد یقین دردست ما را

275

رخ جانم نمودار دل آمد

مرا دیدار جانان حاصل آمد

276

چنان عاشق شدم بر دیدن جان

که ماندستم عجب در خویش پنهان

277

چنان عاشق شدم بر روی دلدار

که کلّی شد وجودم ناپدیدار

278

ز عشقم خرّم و شادان بمانده

ازآنم دست از دل برفشانده

279

ز عشقم خرّم و دلشاد گشته

ظهور و باطنم آزاد گشته

280

ز عشقم دم زده اینجای در کل

برون جستم من اینجاگاه از ذل

281

دمادم رنج اینجا شادی آمد

مرا از بند غم آزادی آمد

282

دمادم مرمرا عین العیانست

که دید من نشان بی نشانست

283

منم از عشق کُشته گشته اینجا

شده ازدید جانان زارو شیدا

284

گهی رویم نماید جان جانم

که در پرده بکل عین العیانم

285

گهی مخفی شود از دیدههایم

نماید ابتدا و انتهایم

286

دو بینی نامد اینجا پیشم از دل

نمیدانم که چون این راز مشکل

287

بیک ره حل کنم تا دوست بینم

حقیقت مغز اندر پوست بینم

288

ولکین جان اگرچه دادم از پیش

یقین مرهم نهادم بر دل ریش

289

چو جان از پیش دادم همچو مردان

مرا شد جان حقیقت دید جانان

290

چو جان از پیش دادم همچو عشاق

فتادم لاجرم در واصلی طاق

291

چو جان از پیش دادم زار گشتم

یقین از جسم و جان بیزار گشتم

292

چو جان از پیش دادم رخ نمودم

عیان معشوق مشکل برگشودم

293

چو جان دادم صفاتم روی بنمود

یقین این دم همه دیدار معبود

294

چو جان دادم یکی شد در فنایم

نمود جسم و جان حق شد بقایم

295

چو جان دادم شدم جانان یقین من

بدیدم اوّلین و آخرین من

296

چو جان دادم وصالش یافتستم

ز نقصان کمالش یافتستم

297

بده جان ای ندیده وصل عشاق

که تا آگه شوی از وصل عشاق

298

بده جان و ببین جانان نهانی

که این دم هیچ در صورت ندانی

299

بده جان و لقای جاودان یاب

از این صورت از این حضرت تو بشتاب

300

بده جان تا شوی جانان حقیقت

که جانی کی توانی در طبیعت

301

بدیدن بی طبیعت بازدان یار

بجائی کانزمانت لیس فی الدار

302

نباشد هیچ دیدت را یکی هان

بود ذات حقیقی بیشکی هان

303

نمود جسم و جان چون رفت از پیش

مر این معنی تو نیکوهان بیندیش

304

نمود صورت کل خاک گردد

نمود عقل و جان افلاک گردد

305

حقیقت صورتت جمله شود جان

بوقتی کآید اینجاگاه پنهان

306

چو زیر خاک محو آمد یقین او

شود خاک رهت از کفر و دین او

307

شود جان تن چو پنهانی بگیرد

نمود خاکها آسان بگیرد

308

چو رجعت کرد اندر طور اطوار

شود اندر صفت او ناپدیدار

309

یکی گردد درون و هم برون او

که اندر ذوفنونی رهنمون او

310

بود کز قرب اینجا دم زند او

یقین میدان که خود را بر زند او

311

از این دم صورت اینجا یافت بهره

دل و جان یافتست و عین زهره

312

ره جان گرچه صافی اوفتاده‌ست

ولکین راه او در عین بادست

313

ره صورت بود مشکل یقین دان

مر او را راز در عین زمین دان

314

ره چونست و صورت آخر کار

که تا وقتی شود کل ناپدیدار

315

وصال آنگاه یاد از رخ دوست

پس آنگه بشنود او پاسخ دوست

316

که ای در راه ما افتاده مسکین

شده فارغ کنون درعین تمکین

317

رسانم من ترا در دید اوّل

چو گشتی در صفات ما مبدّل

318

کنون چون عین یکرنگی گزیدی

حقیقت درکمال ما رسیدی

319

کنون بشناس ما را همچو ما تو

یقین باش اندر اینجا در فنا تو

320

کنون بشناس ما را در یقین باز

چو گشتی اندر اینجا بیشکی راز

321

کنون بشناس ما را در نهانی

که تا قدر وصال ما بدانی

322

کنون بشناس ما را راز اینجا

چو دیدی روی ما را باز اینجا

323

کنون بشناس ما را در فنائی

تو با ما ما ابا تو در جدائی

324

یکی گشتی و در یکی مرابین

مرا از جان ما دیدار بگزین

325

چون من تو تومنی این دم نئی تو

سزد ای عاشق اکنون خود نئی تو

326

مبین خود را بهرجائی یقین تو

که تا یابی عیان عین الیقین تو

327

ره جسم این بود کآخر فنایش

نموداری جان اندر بقایش

328

چنان باشد که چون یکی شود جسم

برافتد آنگهی دیدار و هم اسم

329

صفات حق شود اوّل ز پرگار

زهی معنی زهی ترکیب اسرار

330

صفاتش آنگهی جانان شود زود

که تا یکی شودر ذات معبود

331

صفاتش آنگهی جانان نماید

مر او را راز پنهانی گشاید

332

صفات جسم روشن در دل خاک

شود تا آنگهی با جوهر پاک

333

یکی گردد یکی باشد حقیقت

اگر خواهی چنین بسپر طریقت

334

طریقت بسپر اندر راه جانان

اگر هستی یقین آگاه جانان

335

طریقت بسپر و آنگاه حق بین

ز جانان در درون من یقین بین

336

طریقت بسپر و بود ازل جوی

تمامت کارها در جان جان جوی

337

حقیقت بسپر و دیدار دریاب

پس آنگاهی نمود یار دریاب

338

حققت بسپر و جانان یقین بین

تو جانان در درون من یقین بین

339

حقیقت با طریقت هر دو یکسانست

اگرچه شرع در هر لحظه یکسانست

340

ولکین شرع اوّل پیشوایست

که دید انبیا و اولیایست

341

ز شرع این آمده اندر رموزم

که تا خواهم که گویم این رموزم

342

نخواهم گفتن این الّا بجائی

که نبود برتر از آنجا ورائی

343

نمایم در یکی و راز گردم

یقین انجام و هم آغاز گردم

344

ولی چون اصل جمله مینمایم

نه پنهان میکنم نیمیفزایم

345

دمادم جام را بر قدر هر کس

دهم تا بر مزاج نفس هر کس

346

مُفید آمد ز آنجا هرچه یابند

هم اندر این طلسمش گنج یابند

347

دل و جانم دمادم خواهی اینجا

که بیخود میکشی گردی تو شیدا

348

ز شیدائی شوی رسوای عالم

نیاری طاقت غوغای عالم

349

ترا طاقت نماند آخر کار

شوی بیهوش و دل هر دو بیکبار

350

بقدر خون من مینوش کن جام

ببین در آخرت چونست سرانجام

351

بقدر خویش در کش جام معنی

مکن بدمستی و گفتار دعوی

352

چو جامت هست وقتی خور دمادم

مخور جمله از آنجاگه دمادم

353

تو درکش تا نگردی مست عاقل

که ناگاهی شوی در عشق باطل

354

چو جامت از دو و از چار بگذشت

حقیقت کار دل ناچار بگذشت

355

دمادم جام میآید بر آنجا

ز دست دوست بنگر تو مصفّا

356

بقدر هر کسی جامی که باشد

دهد تا نیز مر طاقت نباشد

357

اگر داری تو طاقت نوش کن جام

گذر کن بیشکی از ننگ و ز نام

358

اگر داری تو طاقت جام نوشی

ضرورت صبر کن اندر خموشی

359

بنوش آن جام و خاموشی گزین تو

چو مردان عین بیهوشی گزین تو

360

چو مردان نوش کن اینجام وحدت

که تا یابی حقیقت جام قربت

361

چو مردان نوش کن و چندینی تو مخروش

ز دست شاه جام دوست مینوش

362

اگرواقف شوی بس سرّ در آنجا

حذر میکن که ناگاهی تو رسوا

363

شوی ای دل صبوری به ز مستی

حقیقت نیستی بهتر ز هستی

364

اگرچه نیستی هستی ذاتست

ولی هستی یقین دیدار ذاتست

365

چو شه دربارگاه دل نشستست

بروی غیر او خود در ببستست

366

بود روزی شهش بیخود بخواند

کسی باید که این معنی بداند

367

ادب باید که بردارد یقین او

بنزد شاه باشد پیش بین او

368

بنزد شاه دارد عزّت خود

نگه تا شاه نیکش بیند و بد

369

نبیند چون نشیند شاه گردد

شه از وی در زمان آگاه گردد

370

چو جان از پیش دارم رخ نمودم

عیان معشوق مشکل برگشودم

371

دهد جام وصالش رایگانی

کند بر فرق او گوهر فشانی

372

ز عزّت پایگاهش برفزاید

بجز شاهش به خاطر درنیاید

373

گمانش این بود در آخر کار

دهد در دست او مرجام شهوار

374

اگر طاقت بود آنرا کند نوش

بجز شه جمله را آرد فراموش

375

خیال بد چو در پیشش نگنجد

بجز شه هیچ درخاطر نسنجد

376

بجز شه مر کسی دیگر نماند

دمادم جام می از شه ستاند

377

بعزّت باشد او با لشکر و رای

نه بر پیشش نهد از حدّ خود پای

378

ادب به کز ادب یابد سعادت

که دایم بی ادب بیند شقاوت

379

تمامت یابد و زجر و جفا او

ز قربت ماند اینجاگه جدا او

380

به از عزّت نباشد درنمودار

که عزّت برتر است از کلّ انوار

381

حقیقت حق بعزت میتوان یافت

کسی کاینجا حقیقت جان جان یافت

382

به از عزت یافت دیدار الهی

برون شد کارش از عین تباهی

383

بعزت باش وز عزت خدا جوی

چو شه دریافتی شد گفت و هم گوی

384

بعزت انبیا در حق رسیدند

نمود جاودان زین راز دیدند

385

بعزت جمله مردان پیشوایند

حقیقت جمله در عین لقایند

386

بعزت جمله مردان ذات گشتند

نهان از جملهٔ ذرّات گشتند

387

بعزت جملگی این دم لقایند

یکی گشته همه عین خدایند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زبان بگشاد و گفت ای راز مطلق

ابر حق میزنی اینجا اناالحق

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 89 - در التماس کردن فناء کل حضرت سلطان العارفین از شیخ حسین منصور قدّس اللّه روحهما فرماید

اگلی نظم

حقیقت چون ز عزت دم نهانی

ز دید اینجا کمال جاودانی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 91 - حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور